تبليغاتX
`·.*_نارنجی_*.·´

`·.*_نارنجی_*.·´

برای دیدن روز عذابت لحظه شماری میکنم!!!

 

 

 

 

 

 

l
چه روزای افتضاحی :|

* چهلم هم تمومید ! هنوزم باورش سخته ! چهل روز ؟! مگه میشه ؟! پسرعمه بزرگه !! داغون شده بود ! باورم نمیشد خودشه ! انگار 10 سال پیر شده بود ! لاغر ! باور کردنی نبود ! کوچیکه رو هم دورادور دیدم ! اونم ناراحت ! اشک ! گریه ! باورم نمیشد این منم دارم گریه میکنم ! نه به خاطر عمه ای که رفت ! به خاطر بچه هایی که تنهان ! به خاطر اشکاشون ! هرچی فکر میکنم نمیتونم باور کنم این من بودم که پا به پای همه گریه میکردم ، اشک میریختم و ضجه میزدم ! چنین چیزی از من بعید بوده و هست ! همش به خاطر شوکی ه که بهم وارد شده و هنوزم که هنوز ه نتونستم ازش بیرون بیام !

* دالان بهشت رو خوندم ! قشنگ بود ! یه جوراییییی حس کردم افسانه س ! ولی ...... قشنگ بود !!! با تمام وجودم لحظه به لحظش رو حس میکردم !

* این استاد درس اصلی ه که من نمیخواستم بگیرم باهاش بد نیست ! خوب نیست ولی خب ما همه استادامون همینجورن !!! کلاساشم همه دودررررررررر !!! بعد فکر کن ترم پیش که با اون دختر مدیر گروه داشتیم ما چه زجری میکشیدیم تا تموم بشه ! تنها بدی که داره اینه که توی اون کلاس تنهام و بچه ها باهام نیستن !!

* همیشه از اون گروه و بچه هاش به عنوان یه گروه خاص اسم میبردیم ! از هر لحاظی خاص بودن ! حالا منم شدم همکلاسی اون گروه خاص و این خیلی عذاب آور ه ! یعنی دارم یه جورایی روانی میشم ! فقط خدا خدا میکنم این ترم لعنتی تموم بشه !!!اصلا نمیتونم تحمل کنم ! امیدوارم هیچ موقع تجربه نکنین ! اون آدم شادی که همیشه کلاس روی سرش بود حالا یه گوشه میشینه و فقط غصه میخوره ! انگار که دنیا رسیده ته خط !باورم نمیشه !

* خیلییییی سخته تووو اوج احساسات یوهووو خنثی بشی ! کاملا بی تفاوت ! سخته ! خیلییییییی ....

* گفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد                 گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید

نمیتونم بگم چقدر لذت داشت وقتی حافظ جان اینجوری جوابم رو داد !!

* میخواستم دیگه یکم لباس مشکیم رو دربیارم بعد فکر کن رفتم سرکمدم ! یه چیزیم میخواستم که زیاد جیغ نباشه مثل ِ نارن.جی !! خب من همیشه نارنج.ی میپوشم دیگه !! بعد در کمدم را که باز کردم هرچی گشتم چیزی غیر نار.نجی نیافتم !!! کلی خندم گرفته بود ! بالاخره بعد از زیر و رو کردن کمدم یه تیشرت آبی پیدا کردم !

* یکشنبه نوبت دکتر داشتم واسه عصب کشی !!! تموم وجودم از استرس میلرزید ! همینجوری هی دستام و پاهام میلرزید و اینقدر شدت داشت که مامانمم فهمیده بود و هی میگفت چیشده ؟! منم که عادت ندارم حرف بزنم ! انگار یه نفر یه قفل زده بود به دهنم ! هیچی نمیگفتم ! الان 3 روزه هیچی نمیتونم بخورم ! درد هم داره ! ای خدااااااااااااااااا !

* باباجونم رفت کربلا ! جمعه باهاش خدافظی کردم اما خب 3شنبه رفت ! اینقدر داغون بودم که وقتی مامانم دم ماشین زنگید بهم که باهاش بحرفم ناخودآگاه گریه کردم !ولی نزاشتم بفهمن ! خدایا ؟!

* بهت ! بغض ! شوک ! شَک ! دودلی ! نمیدونم باهاشون چیکار کنم ! یکی که سرمو بزارم روی شونه هاش و گریه کنم !!! چرا هیچ موقع هیچکسی نیست ؟!

* این ترم ما ریاضی داریم دیگه !!!! بعد این استادا دقیقا داره پیش دانشگاهی درس میده ! اونم چیییییییییی ؟! یه سری انت.گرال دری وریییی !!! یعنی من احساس میکنم که این فکر میکنه با یه سری عقب مونده ذهنی طرفه ! کلی از خودم خجالت میکشم ولی خب خیلی هم خنده داره !!! خیلیییییی !! اینقدر که عددهاشم دیگه به فارسی مینویسه "" قبلا انگیلیش مینوشت"" ! احتمالا فکر میکنه ما اونجوری نمیفهمیدیم !!!

* بازم هرروز صبح تا عصر یونی !!! میشه یکی بیاد به من بگه احیانا توی خونه ما داره چه اتفاقایی میوفته ؟! من از همه چی بیخبرم ! حتی حوصله ندارم ازشون بپرسم آیا اتفاقی افتاده یا نه !!!

* وقتی گفتم ۸۸ بد ه همه گفتین امید داشته باشم !!!توی این ۷ ماه یه روزم رنگ آرامش رو ندیدم !!!

* فردا تحویل پرو.ژه دارم هنوز هیچ غلطی نکردم

* آی خدا دلگیرم ازت

آی زندگی سیرم ازت ....

 

ادامه مطلب......


ادامه مطلب
لينك | نوشته شده در چهارشنبه 29 مهر1388ساعت 21:59 توسط |
l
 

چقدر دلم میخواد زیر پاهام لِهِ ت کنم !

حتی اگه ۱ روز از عمرم مونده باشه اینکارو میکنم !

مطمئن باش !

 

* اگه فکر کردی که با اعتماد به نفسم باید بهت بگم آفرین !

واقعا باهوشی !


لينك | نوشته شده در یکشنبه 26 مهر1388ساعت 19:59 توسط
l
حالم ازت بهم میخوره لعنتی !!!!

 * هفته جالبی نداشتم ! همش ناراحتی و اعصاب خوردی ! درد معدم داره کم کم برمیگرده و من باز میترسم ! دیگه طاقت و تحمل هیچی رو ندارم !

* توی اون یونی خراب شده هرروزی یه برنامه ای داریم ! الانم باز سرویسا مشکل پیدا کرده و سرویسا میرن تتتتتتتته بیابون خدا ! البته نه به این شدت ! ولی به اندازه یه خیابون بزرگ جای ایستگاه عوض شده و همه سردرگمیم ! واقعا هم دلیلش رو نمیدونیم !

* حذ.ف و اضا.فه افتضاحی بود ! داد ! بیداد ! هوار میکشیدم ! حرص میخوردم ! معدم تیر میکشید ! کلی به ندا زحمت دادم ! چون کلاس داشتم ولی خب لپ تاپ بردم و با بچه ها توی سایت خودمون تونستیم وصل بشیم ! فقط ناراحت شدم از اینکه بیخودی زودی ندا رو از خواب بیدارش کردم ! مدیرگروهمون بد کرد ! خیلی بد کرد ! اینقدر که به همه بچه ها قول دادم اگه استعفا داد به همتون شیرینی میدم ! اینقدر این ترم افتضاح بالا آورده ، اینقدر گند بالا آورده که اندازه نداره ! نصف کلاسا استاد ندارن ! نصف کلاسا تداخل داره ! به نصفی درسا نرسیده !!! یه کلاس شلوغه و یه کلاس خالی ه !!!!همه اعتراض دارن ! همه داد و بیدادشون بالاست ! همه طومار امضا کردن مدیر گروه صلاحیت نداره ! من نمیفهمم آخه یه دختر 26 – 27 ساله که خب معلومه نمیتونه همه چی رو به خوبی اداره کنه !!! تازه ادعاااا هم طبق طبق !!!!

* برنامم درست نشد ! نمیدونم اینکه بگم صلاحم بوده یا نه درسته یا نه !! یعنی از وقتی کلاس ان.سان طبی.عتمون تشکیل میشه به وجود داشتن صلاح و قسمت و حکمت هم شک کردم ! شک کردیم ! اینقدر که توی فلسفه گم شدیم و نمیدونیم چی به چی هست !!!!خلاصه که برنامم از اونی هم که بود افتضاح تر شد و فقط هم 1 روز تعطیلی دارم !!!کلاسا و استادامم که دیگه نگوووووووو...

* چهارشنبه چهلم عمه م ئه !!

* این چند وقت فکر پس.رعم.ه هامم ول کنم نبود ه و نیست !!!!

* هستی جوووون خیلی خیلی مبارکه !

 * دلم از کسی گرفته که میخوام براش بمیرم.....

ادامه مطلب.....


ادامه مطلب
لينك | نوشته شده در دوشنبه 20 مهر1388ساعت 18:9 توسط |
l
همیشه با اینکه این دل نگروونه ، یه بهار پشت زمستون و خزوونه !!!!

* هفته خوبی بود ! البته اگه مثل همیشه بدی هاش رو نبینم و بدی ها رو هم از دید خودشون خوب و قشنگ ببینم ! شعار نیست ! من همیشه دارم همینطور زندگی میکنم !

* ی روز با لطیف و عاطی و سمی و زهی برگشتم ! بعد فکر کن اینا خل تر از من !!! چون جا نبود نشستن روی پله های دم در اتوبوس ! البته من و عاطی روی صندلی اول بودیم ! خلاصه تا میتونستن خل و چل بازی در آوردن ! فکر کن زهی در رو میگرفت شکافت لای اون رو باز میکرد و کفشش رو میکرد بیرون از اتوبوس ! حالا ماها هرهر میخندیدیم فقط ! یه تیکه هم پاش گیر افتاد که دیگه ماها ضعف کردیم از خنده ! بعد هم لطیف و سمی و زهی بندای کفششون رو به هم گره زدن ! حالا تصور کن ما موقع پیاده شدن چه فیلمی داشتیم ! نمیتونستن که راه برن ! فقط میخندیدیم ! اینقدر دیوونه بازی در آوردیم که ی دختر گفت ترم اولی هستین ؟! دیگه ماها منفجر شدیم ! گفتیم نه به خدا ! ترم 3 ایم !! گفت پس چرا اینقدر سر خوشین ؟! بعد هم تا پیاده شدیم راننده اتوبوسی گفت شماها سال اولی هستین ؟!یعنی من واقعا به خودمون افتخار میکنم !!!!!!!!!! " اینم عکسش "

* گفتم استاد کلاس کدمون بابا شدن ؟! اشتباهی گفتم :دی !! یعنی چند روز پیش تازه پسرشون به دنیا اومده ! روز آخر کلاس تا از کلاس اومدیم بیرون دیدیم شیرینی اونجاست و مسئول آموزشگاه مال استادتونه و پسرش به دنیا اومده ! منم ذوووووووووق !!!! پریدم بیرون گفتم استاااااااااااد مبارک باشه و اسمشو چی گذاشتین و کلی واسش ذوق کردم ! بعد هم بهش گقتم ولی خدا دوستون نداشته !!! گفت چرا ؟! گفتم چون اگه دوستون داشت دختر میداد بهتون !!! گفت اتفاقا خدا دوسم داشته که بهم پسر داده ! کلی خندیدیم !

* توی کلاس بهمون گفت تا چندماه اگه مشکلی چیزی داشتین باهام در تماس باشین ! اگه هم اس ام اس زدین اسمتون رو بنویسین !!! گفتم استاد ؟! ما رو یادتون میمونه ؟! گفت خب مسلما درست نه ولی سعی میکنم یادم بمونه ! بعد هم رو کرد به من و گفت مطمئن باش تو یادم میمونی !!!! گفتم واقعا ؟! گقت آره !! تورو کم کم شرکت قالی سلیمان باید به عنوان خاطره عکست رو روی فرش چاپ کنه !!!! کلاس که تمومید گفتم منو یادتون نره استاد ؟! گفت مطمئن باش یادم میمونی ! تو واسه من یه خاطره شدی ! جز خاطره ها !!! گفتم امیدوارم همش خوب بوده باشه !! گفت مطمئن باش !!! خیلیییی استاد خوبیه !!!

* تا 5شنبه برنامم معلوم میشه ! خدا خودش بهم رحم کنه !

* چقدر 5شنبه جای خالیت حس میشد ! اگه بودی بهتر میتونستی قضیه رو درک کنی !ولی خوش حالم که بهم گفتی من جای تو بودم سلامم نمیکردم!!

* وااای هستی جونم منو بازی دعوتیده بودی ! توی پست بعدی چشم !

* هنوز ترم شروع نشده یه خروار کار دارم !!!! اه !!! عمومیا رو هم هنوز نرفتیم سر کلاس !!

* دوست دارم آفتاب بشم

تا نوور باروونت کنم !

* میشه واسم خیلی خیلی دعا کنین ؟!

برو ادامه مطلب ....

 


ادامه مطلب
لينك | نوشته شده در دوشنبه 13 مهر1388ساعت 10:50 توسط |
l
بازم یونی...!!!

 

سلاااااااااااااااام

* شنبه بچه ها رفتن یونی ! ولی من حسش رو نداشتم ! یعنی کار داشتم ! اولش هم گفتم میرم ولی بعد گفتم نمیام  ! بعدشم کلی کارامو انجام دادم و رفتم جلوی موهام رو هم کوتاهیدم ! دوسی داشتم ! البته من 2 ، 3 ماه یه بار اینکارو میکنم ولی خب کلی هر دفعه ذوق میکنم  !

* عروسی هم نرفتم ! هی همه گفتن بیا ولیییی به دل مامان ه نبود !!!! فرداش هم یه حدود 200 تا عکس و فیلم رسید !!!! عروسیش که باحال بود ! ولی یه حکمتی داشت نرفتنم !!! که اونم من نمیفهمم !!! شاید حکمتش این بود که توی اون عروسی و اون وضعیتا من نباشم ! با اون همه گناه و .........

* خاله و پسرخاله عشقی اومدن اص.فهان !!! رفتم خونه مامانی پسرخاله عشقی رو ببینم اینقدر خوش گذشت ! من چندوقت پیش توی فی.س ب.وک به صورت اتفاقی صفحه فامیلو پیدا کردم ولی خب ادد نکردم هیکی رو! داشتیم ناهار میخوردیم گفتم عشقی؟؟"" من وقتی کوچیک بودم چون اسم پسرخالم دو اسمس و تلفظش سخت بوده بهش میگفتم عشقی ، رو این حساب اینجوری اینجا مینویسم ، اگه نه الان بزرگ شدم""" گفت چیه ؟! گفتم صفحت رو پیدا کردم ولی اددت نکردم !!!!!یوهو دیدم در نهایت آرامش گفت خاک تو سرت !! آکِله بیگیری""تیکه اص.فها.نی""(نمیدونم چه جوری معنیش کنم)!! گفتم وا !!!!!!!! چرا خب ؟! گفت خب چرا اددم نکردی ؟! اددم کن دیگه !!! وییی دیگه غش کرده بودم از دستش ! تا عصر هم هی عشقی و خاله میگقتن کاش میومدی ! بعدشم بچه م رفت کت و شلوارشو پوشید !! دید پشت پاچه ی شلوارش باز شده !!! به مامانی گفت مامانی گفت الان نمیتونم !! یوهو شلوارو آورد داد بهم گفت زود باش بدوزش !!! گفتم جااااااااااااان ؟! من و اینکارا !!!! خلاصه نشستم سرهم کردمش ! یعنی دوختنم فقط دیدن داشت !! میگفتم فقط شانس بیاری وقتی شلوارت رو بلند میکنم از روی پام با مانتوم بهم نچسبیده باشن !!!!! کلی خندیدیم سرش ! روز بعدشم که یعنی خواست حال من رو بگیره و بگه این چشم و گوشش باز شده میره یونی که بعد یه چیزی از گوشی خودش نشونش دادم که خندید و رفت !!! خیلی خوش گذشت !!!

* شنبه شب دلشوره داشتم ! میدونستم ی اتفاقی میوفته ! مثل پارسال بود ! روز اولی که میخواستم برم یونی ! حالا شدم سال دومی ! چقدر زود رفت ! دلم نمیخواد تموم بشه ! دوست ندارم به این تندی بره !! یکشنبه صبح هرچی به اون موقعی که باید میرسیدم نزدیک میشدم دلشورم کمتر میشد و میدونستم هیچ اتفاقی نمیوفته ! این اتفاق نیوفتادن فقط واسه من گرون تموم میشد و بس ! همونم شد ! گرون تموم شد ! خیلیییی گرون !!!دوسش نداشتم ! روز اول بدی نبود ! با بچه ها ! کلی حرف زدیم !!!

* روز اول مهتاب رو دیدم ! از خوشحالی روی پاهام بند نبودم ! خیلی خوب بود ! دیدن هر روزه مهتاب خیلی خیلی لذت بخش ه !

*میشه هنوزم واسه برنامم دعا کنین ؟! اگه درست نشه میمیرم !!!! به خدا میمیرم !!!

*کلاس ک.دمون 1 جلسه دیگه بیشتر نداره! اینقدر جلسه قبلی خندیدیم !!! استاد داشت جزوه میگفت ! منم نمینویسم ! عاطی مینویسه من میارم خونه مینویسم !! بعد ی ابزار بود مال ابر کشیدن !! برداشتم باهاش ی گوسفند(!!!!!!!!!!!!!)  کشیدم !! استاد همونجور که راه میرفت میدید ! وسط جزوه نوشتن گفت بچه ها خلاقیت و هنر دوستتونم ببینید ! یوهو کلاس منفجر شد از خنده !! بعد هم مثل همیشه این جمله رو تکرار کرد """ اشکال نداره مال سن ت ِ !!!!!>> اینم عکسش>> کلیک کن...

* هستی جونم؟!میدونم ! خیلی زحمت کشیدی . خیلی اذیت شدی ! ولی خواهشا اینجوری نباش ! خواهشا برگرد !! باشه عزیزم ؟!

* نسیم رفتی دانشگاه پیدات نیست ؟!

* ندا ببخش منو !! چقدر این چند روز اذیتت کردم و مزاحمت شدم ! اگه نبودی .....

* چه اعتراف تلخی ه

انگار رسیدم ته خط........

 

ادامه مطلب......


ادامه مطلب
لينك | نوشته شده در دوشنبه 6 مهر1388ساعت 11:31 توسط |
l
 

این روزا عجیب دلم گرفته !

این روزا به شدت بغضیم !

این روزا همش دارم عذاب میکشم !

این روزا همش به این فکر میکنم که ۲ ماه و نیم از روز آخر میگذره !

این روزا دارم فکر میکنم فقط ۴-۵ روز مونده !

این روزا دلم میخواد پیدات بشه !

این روزا دلم میخواد جرات داشته باشم من اول سلام کنم !

این روزا دلم میخواد سرت داد بزنم !

این روزا دلم میخواد باهات بحث کنم !

این روزا دلم میخواد از زووور عصبانیت حالتو جا بیارم !

این روزا از اینکه دوستت جای تو ه دارم عذاب میکشم !

این روزا تحمل کردن دوستت خیلی عذاب آور شده !

این روزا از نگاهای دوستت میترسم !

این روزا دلم همش داره میلرزه !

این روزا همش استرس دارم !

این روزا دلم میخواد بنویسم !

این روزا دلم یه دوست صمیمی میخواد !

این روزا ی دوست صمیمی میخوام که نزدیکم باشه !

یکی مثل شماها که منو کاملا بشناسه !

یکی که وقتی حرف میزنم به حرفام گوش بده !

یکی که حواسش به من باشه !

یکی که شونه هاش باشه واسه اینکه سرم رو بزارم رووش !

یکی که بتونم توی بغلش گریه کنم !!

این روزا دلم میخواد زود بگذره !

این روز دلم میخواد ............

*دلم میخواد برم عروسی ! باز برقرار شده ! ولی نمیشه ! مامانم میگه نه ! نه به خاطر اینکه عزادارم ! نه ! میگه زندایی......

عجیب دلم عروسی میخواد ! با اینکه به خاطر اینکه پا.رتی ه من باید ی گوشه بشینم و از سرجام تکون نخورم !ولی دلم میخواد برم !!!

* اعصاب ندارم ! دلم گرفته !

* کم آوردم !

* از نگاهات میترسم ! از رفتارت حرصم میگیره ! دلم میخواد ی همکلاسی باشی که بعضی موقع ها مثل شیم شیم بتونم رووت حساب کنم !!!باهات بحرفم !!!!

* هرجمله ایم یه مخاطب جداگونه داشت !!

* پاییز دوست داشتنی من خوش اومدی !!! عاشقتم !!!

* میشه بگم دوست دارم ؟!


لينك | نوشته شده در چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 22:30 توسط |