تبليغاتX
`·.*_نارنجی_*.·´

`·.*_نارنجی_*.·´

برای دیدن روز عذابت لحظه شماری میکنم!!!

 

 

 

 

 

 

l
1388 .....!

  

.:*یا مقلب القلوب والابصار!*:.

.:*یا مدبر الیل و النهار! *:.

.:*یا محول الحال و الاحوال! *:.

.:*حول حالنا الی احسن الحال! *:.

 

عید همتون مبارک .

امیدوارم سال ۸۸ یکی از بهترین سال های زندگیتون باشه !

 


لينك | نوشته شده در جمعه 30 اسفند1387ساعت 15:13 توسط
l
عاشقتم 87 .....!
 

ادامه مطلب.....


ادامه مطلب
لينك | نوشته شده در چهارشنبه 28 اسفند1387ساعت 22:22 توسط |
l
" ک و ه " !
ادامه مطلب.......


ادامه مطلب
لينك | نوشته شده در شنبه 24 اسفند1387ساعت 0:25 توسط |
l
8 مارس مبارک :دی !
 

سیلام

*چند شب پیش رفتیم خونه جدید خاله جون اینا !بعد پدرشوهر خالم برگشته میگه "ل ی ل ا "خانوم یه چیزی هفته پیش توی رادیو شنیدم گفتم حتما بهت بگم !من متعجبانه !!!!گفتم بفرمایید !گفت در مورد رنگ "ن ا ر ن ج ی " میگفت !میگفت روی اعصاب خیلی اثر بدی میزاره !شما هم که عشق "ن ا ر ن ج ی "!میخواستم بگم لااقل با یه رنگ دیگه همزمان ازش استفاده کنی !(حتما میدونی دیگه من لباس و تخت و کمد و دفتر و کتاب و گوشی و .......... و هرچیزی که داشته باشم همین رنگی ه !)گفتم خب نمیتونم !من عذاب وجدان میگیرم !کلی همه بهم توصیه کردن !اما من آدم بشو نیستم !بعضی مواقع تاثیرش را حس میکنم اما دوست ندارم بهش توجه کنم !

*خونه عمه مامانی مهمونی بود !بعد یکی از بچه های مدرسه پارسالم را من دیدم !اما خب چیزی نگفتم چون با اون صمیمی نبودم !بعد مامانم گفت فامیل نزدیکن !تا اینکه اون منو دید !اما من خودمو زدم به اون راه !اولش کلی متعجبانه نگام کرد !بعدشم خندید !فکر نمیکرد یه روزی منو با چنین قیافه ای ببینه !اینقدر با مامانم خندیدم !

*با دوست جون نانازی هم حرفیدم !یه چیزایی در مورد یه آدمی گفت که عمرا فکرشم نمیکردیم !توی بُهت بودم تا میگفت !واقعا یوهو چه جوری میشه ادمی که فکر میکردیم خوب ه و البته خوب هم بود حالا اینجوری از آب در بیاد ؟!قهر

 

ادامه مطلب....

 

 


ادامه مطلب
لينك | نوشته شده در یکشنبه 18 اسفند1387ساعت 19:50 توسط |
l
شُک .......!
 

سلام

*کلی این چند شب خونه عمه مامانی خوش گذشت !مخصوصا تا تموم میشد و اینا رو دنده خل گیری میوفتادن !اما خب بعضی مواقع حرص آدمو در میارن !دختر عمه مامانی میگه کجا میری دانشگاه ؟!گفتم ..... ! بعد برگشته یه چیزایی به مامانم میگه !منم فهمیدم میخواد چی بگه دیگه !تابلو بود !بعد به خود من میگه حالا خوبه که بیشتر دخترن بچه های م ع م ا ر ی !میخواستم بگم فرق چندانی نداره !اما دیدم قصد دارم سالم برگردم خونه واسه همین حرف نزدم !

*اون یکی دختر عموش که پایس و میدونه من چه جوریم و فقط جلوی اونا اینجوریم برگشته میگه به به شنیدم دانشگاه قبول شدی و ..... !اما مطمئن نبود کجا !تا بهش گفتم میگه ااااااااااااااا؟پس حسابی بهت خوش میگذره !گفتم خیر ببینی جلو این فک و فامیلات چیزی نگو !(حالا نیست خیلی هم به ما خوش میگذره )

*آخرش که میخواستن پرچم و بی*رق ها رو باز کنن دایی کوچیکه رو فرستادن روی داربست !اونم دایی کوچیکه من که دست به سیاه و سفید نمیزنه !کلی بهش خندیدم !کلی هم عکس گرفتم که واسش بعدش فرستادم !اما عکس العملش رو ندیدم !آخه اون طبقه بالا بود و من پایین !

*فکرررررررررررر کن بعد از چندین ماه یوهو ظهر تعطیلی ه یه دوستات بزنگه بهت !بعد تازه برگرده بگه کجایی خونه؟ میگم اره میگه میبینم با ادب شدیا !!!!!!میخوای یکم فحشت بدم نتونی جواب بدی ؟! دیوووووووووووونس !بعدم که اونجوری اس ام اس میزنه !تازه جالب تر اینجاست که روز بعد هم دوباره بهت بزنگه !تازه بقیش جالب تر بوووووووووووود !

*صبح پنجشنبه با استاد گرامی قرار داشتیم بریم پل*مارن*ون !میخواستیم اسک*یس بزنیم !این استاده با من لج افتاده !خدا را شکر تا بعد از عید دیگه نمیبینمش اعصابم راحت ه!اما خوش گذشت !

*خدا جونم راحت بودما !اییییییییییییییییش !

*خونه تکونیمون تقریبا انجام شد !هرچند بنده اصلا نفهمیدم چه جوری تمومید !

*خدایا خودت که میدونی اول ندا بعد من !

خدایا لطفا زودتر !

*واسم دعا کنین !واسمون دعا کنین !دعا کنین برنامه بعد از عید جور بشه !دعا کنین کارام خوب پیش بره !

*چند روز پیش رفتیم کتاب بخریم !بعد فهیم و بن بن کتاب گرفتن و اومدیم بیرون !بعد رفتیم بقیه مغازه ها را هم ببینیم واسه یه کتاب دیگه !بچه ها که وارد مغازه اولی شدن همزمان یکی دو نفر خارج شدن !یوهو دیدیم که حسگر مغازهه میگه بیییییییب بیییب !بعد فروشنده اومد و کتاب اون آقاهه را گرفت و بعد هم نفهمیدیم چیشد !رفتیم مغازه بعدی تا بن بن وارد شد دوباره حسگر شروع کرد بییییب بییییییب !به بن بن گفتم میگم این مال کتابی نیست که تو خریدی ؟!چرا هرجا میریم اینا هی بوق بوق میکنن ؟!متوجه شدیم که آره مال بن بن !بن بن هم واسه اینکه یوهو مشکلی پیش نیاد تا میخواست از مغازه بره بیرون پلاستیکی که دستش بودو جلوتر از خودش گرفت و پرید بیرون یوهو دوباره بییییییییییییب بیییییییییییییییییب !خانوم فروشنده به بن بن گفت برگرد !بن بن هم معصومانه گفت خانوم من این کتابو خریدم اما قفلشو واسم باز نکردن انگاری !(حالا شانس آوردیم کتاب فروشی واسمون مهر زده بود )حالا جالب بود کتاب فهیم صداش در نمیومد !رفتیم داخل یه مغازه دیگه اما خب دیگه اتفاقی نیوفتاد !تا میخواستیم برگردیم یوهو دیدیم دوباره صدا رفت بالا بیییییییییییییییب بییییییییییییییییییب !ایندفعه از فهیم بود !آقای فروشنده یه نگاه بدی کرد !فهیمم رفت گفت آقا اینجوری شده !تا اون آقاهه هم از فهیمو درست کرد !خلاصه تا تونستیم خندیدیم و حیصیتمون برباد رفت !بیییییییییییییییب !

*فکررررررررر کن !دختر عمو برگشته میگه فکر نمیکردم اینقدر جدی باشی !فکر میکردم همش مسخره بازی ه!حالا ثابتت شد ؟!

*چرا بچه ها نمیتونن قبول کنن ؟!چرا فکر میکنن من بیخودی میگم ؟

ادامه مطلب......

 


ادامه مطلب
لينك | نوشته شده در دوشنبه 12 اسفند1387ساعت 22:25 توسط |
l
وروجک ....!
 

*اینقدر کلاس این دختر خووووووووبه !Heart Smileکم کم داره سخت میشه !این نظر الان من ه!ممکن بعدا متنفر بشم از کلاسش !اما باهام خوب شده !از کارهام تعریف میکنه !Geminiکلی ذوقیدم !

*چند روز پیش توی سرویسا نشسته بودیم !بعد ما هم که تابلو !دیگه همه میدونن !ولوم ها بالاااااااا!خنده ها قهقهه !کلا سرویس روی سرمون ه!بعد یه دوتا دختر اومدن خیلی واسه من قیافشون آشنا بود اما یادم نمیومد مال کدوم رشته بودن !بعد داشتیم دوتا سوژه را مسخره میکردیم یوهو دخترا برگشتن مارو نگاه کردن !یوهو یکیشون گفت اااااااااااااااااااااااا سلام و به دوستش گفت نگاه کن اینان !!!!ماها اینجوری >>>       !بعد یوهو دختر برگشت گفت میدونی ما از ترم پیش تا حالا دنبال شماییم ؟!!!!گفتیم واسه چیی !؟گفت یادتون نیست ترم پیش یه بار توی سرویسا بودیم و کلی خندیدیم از دستتون و خوش گذشت ؟!از اون روز هی دنبالتون بودیم پیداتون کنیم باهاتون برگردیم خونه !اینقدر خندیدیم بهشون که نگو!بعد تازه این بروبچ باحال پزشکی بودن !

*بعضی موقع ها حس میکنی نیاز داری به یه جاهایی مثل روضه !دقیقا مثل الان من !ترجیح میدم هرشب خونه عمه مامانی باشم !متاسفانه فردا شب آخر ه !

* 4 روز الافی داریم !البته 2 روزش رفت !من همچنان ول تابیدم !

 *واسه ۸ فروردین موافقت کردم !اما ته دلم راضی نیست !افسوسدلم میخواد ۱۵ فروردین سر کلاس باشم !افسوسزودتر هم نمیشه بریم چون ندا ..... !کلا نمیدونم چرا دلم راضی نیست این عیدی .... !افسوسبی خیال ! " نه " نمیارم !

*بنده به وروجکی تشبیه شدم که هی از اینطرف به اونطرف میپرم !

ادامه مطلب......

 


ادامه مطلب
لينك | نوشته شده در چهارشنبه 7 اسفند1387ساعت 23:48 توسط |
l
 

روز "مهندس"

 

را به تمام مهندسین عزیز تبریک میگم !:دی

 


لينك | نوشته شده در دوشنبه 5 اسفند1387ساعت 0:2 توسط
l
سرشارم از بهترین ها .....!
 

*آی حرصم میگیره بعضی ها از دوستی فقط ادعاش را دارن !حالم داره بهم میخوره ولی نمیتونم به روی خودم بیارم !بهتر این موضوع اینجا بیشتر از این باز نشه !ساکت

*داره کم کم از کلاس این دختر خوشم میاد !امیدوارم تا آخرش همینجور باشه !از رشتمم همینطور !رفتیم گواش خریدیم !همینجور من و فهیم هی نگاشون میکنیم و ذوق میکنیم !

*من و فهیم هرجا میریم همه میگن شما خواهرین؟!فکر کن !همسایه مامان بزرگم میدونست مامانِ من،فقط من دخترشم !بعد تا منو با فهیم دید گفت خواهرین ؟!مامانم گفت نکنه فکر کردین تا حالا قایمش کرده بودم ؟!فکر کنم به خاطر این بود که جفت عینک زده بودیم !

بعد رفتیم آرایشگاه ،آرایشگر برگشته میگه شما دوتا خواهرین ؟!

تازه یه روز هم با عاطی بودم !بعد موهامم فشنی بیرون بود !بعد حرا*ست گرفتمون !بعد خانوم حرا*ستی برگشته میگه خواهرین ؟!خب البته حق داشت !من و عاطی از نظر هیکلی و ترکیب صورت شبیه همدیگه ایم !اما حرا*ستی کارمون نداشت !خانوم مهربونِ بود !

در کل الان من شبیه همه هستم !

*فکر کن !من و فهیم هر روز بیرونیم !عشق و حال و صفا !بعد هر روز هم پاتوقمون یه جاست بستنی بخوریم !بعد این سری فهیم خورد من نخوردم !چون بنده اراده کردم و رژیم گرفتم !خب منم دلم میخواد !بعد خودمم به فهیم میگم تو بخور اشکال نداره !اینقدر خوشمزس بستنیاش !خب من دلم مییییییییییییییییییخواد !

*چند روز پیش ستاره میره توی اتاق و در را از پشت قفل میکنه !بعد حالا هرچی اینا بهش میگن درو باز کن باز نمیکرده که!کلی هی باهاش حرفیدن !قربونش برم اگه بگی یکم ترسیده بوده عمرررررررررررا!تا اینکه بالاخره درو باز کرده !بعد تازه خودش با ذوق و شوق میره به همه میگه من یوهو رفتم توی اتاق درو قفل کردم و مامانم گریه کرد و عصبانی شد !قلمبه ی من ِ فسقلیییییییییی !

*توی دان*شگاه تیپ ضایع تر از من عمرا بتونی پیدا کنی !عمرااااااا!بعد از وقتی هم که اون پرچم ها را روی زمین زدن من همیشه از گوشه میرم که نرم روی اونا !بعضی وقتا به صورت خیلی ضااااااایع و تابلو !بعد یکی از این حرا*ستیا عشقش کشید به من گیر بده !صدام زده میگه خانومم چرا مانتوت کوتاهه ؟!حالا داشته باش بعد از 3 ماه !اونم چیییییییی فقط 1 سانتی متر از زانوم زده بود بالا !(مانتو و شلوارم جفتشون مشکی !شلوارمم تازه پارچه ای !جین هم نبودا !)گفتم: پریده بالا مانتوم چون کوله انداختم ! برگشته میگه :آخه مگه چقدر میپره بالا درستش کن  ببینم !بعد که درستش کردم مانتوم اومده تا زانوم !بعد دید دیگه نمیتونه گیر بده میگه:میتونی یکم چاک هاش را بگیری ؟!(فکر کن 10 سانتی متر هم چاک نداره مانتوی من )آدم پررررررروووووو بگو دلم از جای دیگه پررررررر ه!

*کلییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی دلم واسه دختر عمو تنگیده بود !اینقدر واسش حرفیییییییییییییییدم!آخ که عشق میکنم وقتی میبینم پایه همه دیوونه بازیای من ه!

*جناب رشید*پور پرسپولیسی هستن !فقط نمیدونم چرا یادم نبود و باور کردم استقلالین !

*خداجونم به خاطر 3شنبه ممنون !عالییییییی بود !!عالی تر از اون امروز بود !روزی که از شب قبلش خوب بود !از سه شنبه به اینطرف هی ناخودآگاه سورپرایز میشدم و کلییییی ذوق میکردم !و این واسم نیاز بود چون واقعا داشتم دوباره کسل میشدم و دوباره انرژیم برگشت !

۳ شنبه !دیدن اتفاقی بچه ها !اونم موقعی که اصلا انتظارش را نداری میتونه شیرین ترین لحظه واست باشه که واسه من بود !خدایاااااااااااااا ممنونتم !

۴شنبه شب با اومدن یه اس ام اس از طرف شخصی که خیلی وقت حوصلش را نداری و با بی حوصلگی جوابش را میدی میتونه واست لذت بخش باشه !البته واسه من !چون مهم رفتار و حرفای اون بود !

۵شنبه صبح در صورتی که به خاطر کارهایی که بردی سر کلاس و تایید نشده کلی ضدحال خوردی و دپرسی و به خاطر اینکه معلوم نیست ظهر بچه ها را ببینی یا نه !اون موقعس که یه تلفن از طرف عاطی و دادن اون خبر میتونه همون موقع بهترین حس ها را واست به وجود بیاره !با اینکه میدونی نصفی از کلاست را باید بپیچونی و با این ذهنیتی که استاد ازت پیدا کرده ممکن ه خیلی واست گرون تموم بشه !اما اینا اصلا مهم نبود !مهم خبر عاطی بود !مهم این بود که اینقدر واسم ارزش قائل بودن که تا دانشکدمون که ته دانشگاه اومدن !

خب معلومه دیدن یه دوست خیلییییییییییییی خیلیییییییییی قدیمی"که اینجا در موردش نوشتم>>>+++)"(و توی پیوندهای ویژه وبلاگم میتونی ادرس خودش و گروهش را پیدا کنی)واست لذتبخش ترین حس ها را به وجود میاره !اونم با اون تغییر قیافه و کلی متعجب شدن من !با اون همه ذوق !دیدن عاطی و اون دوست قدیمییییییی واسه من کلی خاطره زنده کرد !کلی شیطونی کردم !بعد از ۲ سال دیدنش واسم خیلی ارزش داشت !میدونستم میبینمش اما نه به این سرعت و حتی صورت !هرچی بگم کم گفتم !بهترین حس ها باهام هستن !همراهم !دارم با تک تک سلول هام حسشون میکنم !و الان لبریزم از بهترین حس ها !

حرفیدن با گوگولی !که اگه این اتفاق نمی افتاد اون بغض توی گلوم خفم میکرد !خدا را شکر که یه چیزایی را فهمیدم !خدا را شکر که بهش گفتم !

خدایا من میترسم !از عاقبتشون !نمیخوام اینجوری بشه !

اینقدر خوشحالم که دلم میخواد گریه کنم !

 

ادامه مطلب......

 


ادامه مطلب
لينك | نوشته شده در جمعه 2 اسفند1387ساعت 0:9 توسط |