`·.*_نارنجی_*.·´
برای دیدن روز عذابت لحظه شماری میکنم!!!
سلام سلام!
خوبم!بهترم!ندا گفت آپ کنم که اون پست بره پایین!
نمیدونستم چی بنویسم واسه همین عکس تا*یل هامونو میزارم که دادیم درستش کردن!
![]()
تا*یل من
![]()
تا*یل فهیم
*البته قاب من کثیف ه!هنوز تمیزش نکردم!شما فرض کنین یه قاب خیلی خوشگل!![]()
*چی بگم از کجا بگم!؟دردمو با کیا بگم!؟
بهتر ه که دَم نزنم!حرفی از عشقم نزنم!
از عشقی که گم شد و رفت!
عاشق مردم شد و رفت........![]()
کاش همینقدر که من سنگ صبورت بودم
لااقل توام یکم سنگ صبورم بودی!
پ.ن:ممنون!بغضی که یه هفته بود تو گلوم بود را شکستیش!بدون اینکه بفهمی.
ممنونم.خیلی ممنونم!سبک شدم!اما افکارم شد لبریز از ................
سیلام!![]()
*اینجا برف اومد!
یعنی یه جورایی میدونستم!حالا یه چیزی میگم نگین خرافاتی و فلان و بهمانو!
همش شوخیه!ولی یکمم عجیبه!الان 3-4 سالی میشه به محض اینکه بابای من میده ماشینو بشورن فرداش دقیقا برف یا بارون میاد!
حالا میخواد زمستون باشه میخواد بهار میخواد وسط تابستون و تو اوج گرما!خیلی وقت رو این موضوع دقیق شدم و دقت کردم!دقیقا دیروز ماشین رفته بود شستشو!صبح که دیدم و فهمیدم تا اومدم سوار ماشین بشم تو دلم گفتم اگه ندیدی امروز برف یا بارون بیاد!دقیقا عصری برف اومد!خودمم متعجبم!![]()
![]()
*امروز امتحان هندسه داشتیم!خوشان خوشان و با استرس داشتیم میرفتیم دانشگاه یوهو یادم اومد کارت ورود به جلسه نبردم!
فهیمم همون موقع یادش اومد که اونم جا گذاشته!
جفت از استرس مُردیم!زنگ زدیم مدیر گروهمون گفت برین اداره امتحانات کارت موقت بگیرین!زنگ زدیم پسر عمو شماره استادو بگیریم گفت ندارم و برین اداره بهتون کارت میدن!رفتیم و خداراشکر کارت دادن!البته از شانس قشنگ ما چون امتحان تو دانشکده خودمون بود و اونجا هم ته الدرادو ه کسی کار به کارمون نداشت!حتی آقایی که اومد امضا بگیره ازمون واسه صورت جلسه کارتو ندید!فقط الاف شدیم!![]()
*سر جلسه امتحان تا 4 تا برگه را داد کوب کردم!7 تا سوال بود!اکثرش هم توهمی!
یعنی اینقدر باید قوی توهم بزنی که حد نداره!منم کلا توهمم ضعیف!میزامونم کنار هم!چون توی آتلیه بودیم!4 تا سوال اول که هوچی بلد نبودمو یکمش را از سحر نوشتم بعد دیگه بقیش را نمیدیدم!از اون طرف برگه فهیمو گرفتم و کشیدم از زیر دستش و شروع کردم به نوشتن!
(به عمرم اینجوری تقلب نکرده بودم)فهیمم استرس هی میگفت لیلااااااااااا تورو خدا برگه را بده!دیگه دادم بهش خیالش جمع بشه!
دیگه وسطای امتحان همه شروع کردن به تقلب کردن و دیگه استادم هی میگفت نکنین ولی کی گوش میداد؟!دیگه راحت برگه رد و بدل میکردیم!![]()
*امتحان که تموم شد مدیر گروهمونو دیدیم!خوش اخلاق شده!
فکر کرده بود فقط فهیم کارتشو جا گذاشته!گفت درست شد؟!گفتم آره استاد!گفت توام جا گذاشته بودی؟!گفت بله و شانس آوردم فهیم هم جا گذاشته بود و اگه تنهایی جا گذاشته بودم دق میکردم!
یوهو برگشته میگه فکر نمیکنم تو دق میکردی!!!![]()
*بهش گفتم استاد من ریاضی پیش میوفتم!گفت خیلی زشته ها!
گفتم آخه حسش نبود!تازه دایی کوچیکه هم بهم گفت پیش نیاز نیست و اگه بیوفتی مشکلی نداره من دیگه بی خیال شدم!گفت میگن حلال زاده به داییش میره ها!حالا شده عین تو!![]()
*خییییلیییییییییی امتحان دوست داشتنی بود!با اینکه دیرتر تعطیل شدیم و من بچه های اون گروهو ندیدم اما در کل خیلی دوست داشتم!![]()
![]()
*مریم خانومی تولدت مبارک!ایشالا هزار ساله بشی.
*دوسِت دارم،دوسِت دارم،دوسِت دارم،دوسِت دارم
قد تموم آدما،قد تموم عاشقا،دل بردی و پنهون شدی
دل بردی و پنهون شدی،از من چرا ای بی وفا
از من چرا،از من چرا
عاشق شدم،عاشق شدم،عاشق شدم،عاشق شدم
از چشم من پنهون نشو،از چشم من پنهون نشو
تنها شدم ،تنها شدم،تنها شدم ،تنها شدم
تنها نرو،تنها نرو،تنها نرو،تنها نرو
![]()
![]()
سیلام!
*کلی با شیرین این یه هفته حرفیدم!کلی درد و دل!خدایی هیچی دوستای قدیمی آدم نمیشن!هرچند من زیاد با شیرین صمیمی نبودم اما حالا خیلی چیزایی میدونم که خیلی ها نمیدونن!
امیدوارم اون کاری که من به شیرین گفتم و اون تصمیم گرفت و قرار توسط یه نفر دیگه ای عملی بشه انجام بشه!اگه خدا بخواد میشه!خدایا خودت میدونی که من فقط یه حس تکلیف داشتم و دارم!پس خودت کمک کن!
*عاشورا مثل همیشه حسینیه!پگاه!صدرا!مسیح!کلی آدم که خیلی دوست داشتم از نزدیک میدیدمشون!نه اینکه اونا توی آشپزخونه باشن و من بیرون!
*خاله هم از تهران اومده بود و خونه زهره بودیم!کلی حرف!کلی رفع ابهام!دلم واسه عشقی و آزی کلی تنگیده!
*کلی با دایی کوچیکه خوب شدیم!کلی تو سر و مغز هم زدیم!
*یه شخصیتی هست که آیندت را بهت میگه!از آشناهاست!تا حالا به هرکی هرچی گفت به صورت دقیق و درست بوده!دلم میخواد برم ببینمش!دایی کوچیکه هم میخواد بره!البته یکم به علت افزایش سن دیگه از عهده اینکار بر نمیاد!اما من دوست دارم بدونم!خیلی چیزا را!
*دلم میخواد یکی را اینقدر بزنم که خدا بدونه!شخص مشخصی نیست!ولی دلم یه آدم داوطلب واسه اینکار میخواد!چند روزی بی دلیل خیلی خیلی عصبی شدم و اتفاقات دور و برم هم به این قضیه دامن میزنه!
*هنوز اتوبوسا توی اعتصاب بودن و بچه ها توی در به دری!اون موقع از ج ن گ 2 ساعت نگذشته برداشتن دم در ورودی دانشگاه را دو تا پرچم گنده (اس*رای*یل و آمر*یکا)کشیدن روی زمین که از روی اونا رد بشن!بنده شخصا غلط میکنم چنین کاری بکنم و همیشه از وسط و یه جای خالی رد میشن که پامو اونجاها نزارم!دوستامم همینطور!یعنی اکیپی که رد میشیم خانوم حرا*ست کاملا متوجه میشه ما از عمد پامونو روی اونا نمیزاریم!مسلما حق حرف زدن هم نداره!
*حرف بالای من دلیل بر تایید ج ن گ نیست!البته رد هم نمیکنم!
*چرا همه به جمله بالای وب من گیر دادن؟!جلو آیدیم هم همین و همیشه یه سری میگن چرا....؟!این جمله حس زندگی به من میده!یه حس خوب و قشنگ!یه حس دوست داشتنی!خارج از اون بُعد منفی که داره!واقعا عاشق چنین جمله ای ام!
*کجاست بگو!اون که برات میمرده کو!اون که قسم میخورده که دوست داره،اما به جاش با یه قسم هرچی که داشتی برده کو؟!تنها شدی،باز تف سر بالا شدی!گذاشت و رفت،دیدی دوسِت نداشت و رفت!کجاست بگو!اون که برات میمرده و هرچی که داشتی،برده کو؟!
![]()
سیلام!
یکشنبه صبح هم فهیم اومد اینجا تا بقیه کارهای تایلمونو انجام بدیم!از 8 تا 11 داشتیم کار میکردیم!11 هم چون ریاضی بودا و منم عاشق کلاس ریاضیمونم به فهیم گفتم حتما باید بریم دانشگاه!
تا رفتیم دیدیم هوچی اتوبوس نیست و همه دانشجوها هم اعتصاب کردن و وسط خیابون نشستن و راهو بند آوردن!
کلی هم ترافیک شده بود!ما هم بی خیال رفتن شدیم و من کلی غصه خوردم!
هی غصه خوردم هی غصه خوردم اما چه فایده ....! کلی هم به چنین هم دانشگاهی هایی عشق ورزیدم!دمشون گرم! اومدیم خونه و تا ساعت 6 داشتیم فقط طرحش را درست میکردیم!بعدشم دیگه بابا اومد و بهش گفتیم گچ درست کن!
اول ریختیم توی قالب فهیم!تا داشتیم به اون ور میرفتیم مامان اینا گچو ریختن تو قالب من!از فهیمو که برگردوندیم دیدیم درست نشده و نصفه شکسته!!!! تصور کنین در اون حالت قیافه و من و فهیمُ!از من تقریبا درست در اومد!اما خوب اونی نشد که باید میشد!
از فهیمو دوباره درست کردیم اما بازم خراب شد! دلمون میخواست یه دل سیر گریه میکردیم!بعد 2 روز خیلی اعصاب خورد کن بود!
تا اینکه دفعه سوم چوب زیر قالب فهیم را عوض کردیم!یه چیزی در اومد اما خوب اونم خوب نشد! ساعتم دیگه شده بود 9!!!!نشستیم حساب کردیم دیدیم15 ساعت بدون وقفه فقط سر اینکار بودیم آخرشم هیچی! خیلی اذیت شدیم خداییش!شب هم به دایی کوچیکه گفتم لطفا فردا ماشین بیار! آخه وضعیت اتوبوسا هم که معلوم نبود!اونم دیگه مرام گذاشتو قبول کرد:دی!
دوشنبه هم دایی کوچیکه من و فهیمو برد!بد اخلاق!کلاغ!دروغ! اما نزاشتن ماشین ببریم داخل دانشگاه!
هرچی میگیم خود اون رییس خرتون گفت موردی نداره 1 دقیقه میریم اینا را خالی میکنیم برمیگردیم مردک بی شعور میگه نه!!!!
میگم آقا کارتمو میزارم دایی کوچیکه گفت گواهیناممو میزارم اما آدم نفهم نفهمه دیگه! خلاصه پیاده رفتیم با کلی بار!بعدشم سرکلاس هرچی غر بود به جون استاد زدم!
نزدیک بود دیگه سرشم بزنم! بعدم گفت کاراتون تایید نمیشه برین یکی دیگه بسازین!!!!!!آخر بی انصافیه!
خوب به ما چه گچ درست در نمیاد؟!بعدشم میخواست بزنه کار گچمو خراب کنه که نزاشتم!
چون بیکار نبودم که بشینم دوباره درست کنم!یه نقشه شیطانی تو ذهنم بود! آخرای کلاسم با فهیم و بنفشه پیچوندیم که بریم و تایل ها را بزاریم تو ماشین دایی کوچیکه که نخوایم با اون وضعیت و مینی بوس ببریمشون خونه! واسه عصر هم هیچ کاری انجام نداده بودم!با دختر کلاس داشتیم!خب از اونجایی هم که مدیر گروه میشه هرچی بود بهش گفتیم!اینقدر غر زدیم،اینقدر بهش پریدیم!!!
واقعا نه من نه فهیم اعصاب نداشتیم!خیلی هم خسته بودیم دقیقا همه فهمیده بودن!اونم چون دید حرفامون منطقی ِ جوابی نداشت که بده!خب من 3 شب و 2 روز بود فقط 9 ساعت خوابیده بودم!
بعدشم که بنده مغز خر نخورده بودم که بخوام بشکنمش.اومدم و تایل خودم و فهیم را دادم به گچبر پدرجان که ببره و ترمیمش کنه! هرچی باشه اونا بلدن از اینکارا!حالا خدا کنه خوب در بیاد که دوباره حوصله ساختشو نداریم!
سه شنبه هم به الافی گذشت!دختردایی هم از امریکا اومده بود خونشون بودیم!
پنجشنبه هم هندسه داشتیم!خدا را شکر تموم شد!یه کارایی هم واسه تحویل پروژه داد بهمون که تا حالا یه بارم در موردشون حرف نزده!احمق بی شعور! بعدشم یکم یعنی میخواست کار با کامپیوتر یادمون بده!چقدرم که ما یاد گرفتیم!
پلان و عکس ساخته شده ی متروی اصفهانو نشونمون داد!عجب خفن بودا!
اما فکر کنم یه 20 سال دیگه ساخته بشه!
الان کلی سال دارن میسازنش!:دی.بچه ها میگفتن ای ول ما زودتر همه دیدیم بریم واسه مردم تعریف کنیم:دی!
جمعه هم کلی فعال شدم یکم کارامو انجام دادم!شب هم که خونه مامانی اینا مهمونی بودیم!نسرین،بدری،کوروش!چقدر این بچه گوگوری بود!یه بچه ایرانی آمریکایی سفید و بور و مشکی:دی!
شنبه هم یکم کارامو انجام دادم شب هم رفتم روضه شیرینو دیدم! چقدر حرفیدیم!چقدر دلم واسش تنگولیده بود!
کلی هم با دوست جون نانازی حرفیدم که گفت بچه ها اونجا بودن!آخیییییییی.....
یکشنبه هم یکم فعال بودم!فهیم اومد اینجا و با هم رفتیم بیرون کارامونو انجام دادیم! شب هم پیش شیرین!شنیدن حرفایی که.....!شیرین این حقش نبود!همونطوری که من این حقم نبود!خیلی خیلی جالب شده!تو این 1 سالی که از بچه ها بی خبر بودم کلی اتفاق افتاده! از الهه که همیشه به من ایراد میگرفته بگیر تا صفورا و مهرنوش و ....!دنیا خیلی کوچیکه خیلی!یه حرف خیلی خوشگلم به شیرین گفتم که تحویل مهرنوش بده!
21 دی امتحان ریاضی
24 دی امتحان هندسه همراه با تحویل پروژه
26 دی امتحان زبان
3 بهمن امتحان ادبیات
5 بهمن تحویل پروژه درک و بیان
9 بهمن تحویل پروژه کارگاه مصالح و ساخت
*اوی دختر احمق حیف که نمیخوان ما دخالت کنیم!اگه نه چنان جوابی بهت میدادم که تا عمر داری یادت نره!من مثل مامانی و مامانم و زهره نیستم که هرچی دری وری میگی هیچی بهت نگم!10 سال صداشون درنیومده!اما اینقدر بی آبرویی که الان دیگه بابای منم باید بفهمه و جوابت را بده!خجالت بکش از اون سنی که داری!سر عمر 2 تا هم بچه داری!خوشم اومد بابایی گفت تا چند ماه دیگه اینجا نیا!
*مهرنوش و محمد هم عقد کردن!جالبه!عروس 68 و داماد 67! یه زمانی مامان مهرنوش به محمد میگفت پسر خیابونی!
دنیا عجیب شده!من که تا تونستم خندیدم!
*الهه هم که همیشه کلی ادعا داشت آخرش با نوید.......
*آخیییییییییییی بچم تنها شد!
*چقدر خوبه پدرجان توی اینکارا کلی دوست و آشنا دارن!راحتم دیگه:دی
*نسیم مبارکه!
*یوهو یه جایی توی سرم تیر میکشه بعد ول میکنه!بعد میره یه جای دیگه!
یوهو هم چشمام سیاهی میره و گیج میرم!
یعنی چیزی توی سرم هست؟؟!:دی
*تاسوعا و عاشورای حسینی تسلیت!
*ببار بارون که دلگیرم،ببار بارون که غمگینم!
خراب حال من امشب،دارم از غصه میمیرم!
*عجب خواب دوست داشتنی!کاش واقعیت بود!اما فایده نداشت!
*پست قبل هم اون دستای خودم بودن که گچی بود!نکتشم زیاد انحرافی نبود!همون رینگ بود:دی
*عکس کارامونم بعد میزارم!الان به این میگن خودشیفتگی
سیلام!
پنجشنبه در برف و بوران شدید و با دلی خون که چرا دانشگاه تعطیل نشده رفتیم دانشگاه!
کلا 9 نفر بودیم!فرصت را غنیمت شمردیم و تا بقیه اومدن برسن ریختیم سر استاد که یعنی چی ما را کشیدی دانشگاه؟!
اصلا چه معنی داره؟!ما گناه داریم! گفت خب نمیومدین!حالا خودش گفته بود 2 تا غیبت میزنما!دری وری!!!!
بعد هم کنسل نمودیم و خوشان خوشان با قیافه ای ضایع برگشتیم خونه!
ولی خوب خیلی بهتر از این بود که تا ساعت 3 وایسی دانشگاه!زنگ هم زدیم و به بچه ها گفتیم همه برگردین!
کلی هم با کوچولو حرفیدم!آخییییی بچم!
جمعه که همه بیرون بودیم!بعدشم بنده کلی تو جاده رانندگی نمودم!آخ که چققققققققدر کیییییییییف داشت!
بعدشم نشستم کارای درک و بیانو انجام دادم!روانی شدم دیگه!
شنبه هم یکم کارامو تایید کرد و گفت دوباره بساز! بعدشم همه رفتن توی یه کلاس دیگه اما ما همونجا موندیم!کلی فک زدیم!کلی شیطونی کردم!اما آخرشم .......!
تریپ مردونه!آخیییییی کوچولو!
یه شکلی درست کرده بودم بعد میخواستم یه بار دیگه بسازمش بعد تا بازش کردم نمیدونم چرا نقشه اولیه در نیومد؟!آیا چرا؟!
آخ چقدر حال کردم که اینجوری جوابتو دادم!فکر کردی هنوز بچم؟!
اشتباه میکنی!:دی.شب یلدا هم بود و ما خونه مامانی!ملوک و سعیده و ......!نسرین اینا هم اومدن!اصلا هم دوست نداشتم اونجا باشم!هیچ کاری هم نکردن!هی همو نگاه میکردن!
یعنی میشه من یه سال یه شب یلدا درست و حسابی داشته باشم؟!
یکشنبه صبح هم کلاسو پیچوندیم!
بعد نیز فهمیدیم از دخترا فقط یه نفر بوده!اما پسرا یه 7-8 نفر!شده همون ماجرای حسنی به مکتب نمیرفت وقتی میرفت جمعه میرفت!
واسه کلاس مهم ها نمیان واسه این چرت و پرت پا میشن میرن!ریاضی هم بچه ها نیومدن!جلسه بودن!فکر نمیکردم برن جلسه اگه نه حتما میرفتم!!!! چقدر کلاس بد بود!افتضاح بود!چقدر حرص خوردم!
حیاط دانشگاه!فاز!کلاس!سر!نگاه!پدرسوخته!
بعداز ظهر هم یکی از دوستامو دیدم که البته منو ندید!
سه شنبه هم مثل همیشه الافی!ویییییییییییییی چرا اینقدر تنبل شدم؟!از خودم بدم میاد دیگه!
عصرش که رفتیم نمایش گروه فیتیله(+++)! عمو فیتیله ها اومده بودن اینجا!برنامه بسیییییییییییار شادی بود!
اصلا هم بچه نیستم!خیلیم شلوغ بود!نشد از نزدیک ببینیمشون!من بیشتر عمو فروتنو دوست دارن!
یه تیکه هم یه دختر بچه 2-3 ساله را بردن بالا!اینقدر شیرین زبونی کرد و مزه ریخت که عمو فروتن ضعف کرد از خنده!
پنجشنبه هم بدی نبود!کلی حرص خوردم!این استاد هیچی نقشه کشی به ما یاد نداده!در صورتی که اون دوتا گروه کلی نقشه کشی بلدن!
یکم تابیدیم!خونه مامانی!دایی احمد مامان!عجب چیزایی از استاد ادبیات عشقولی شنیدم!مهریه!
حامد!دانشجو شدن من!مبارکه!مائده هم نبود!چقدر با دایی کوچیکه حرفیدم!رو مووده خوش اخلاقیش بود!فهمیدم دکتر انوشا صبح دانشگاه جلسه داشته اما من یادم رفته بود!بعد تازه بعد 2 ساعت فهمیدم دکتر انوشا کدوم بوده!کلیییی غصه خوردم!
کلا حرفای باحالی میزنه!
جمعه که تا ظهر خوابیدم!یکی از مهمونای زنده رود هم روزبه نعمت الهی بود که اومدم برم ببینمش اما یه اتفاقی افتاد نشد!
کلی اکتیو شدم و نشستم کارای درک و بیانمو انجام دادم!
اعصابم داغون!تلفن!مطمئنن روحش بوده! میدونم به موقعش جا میزنم!
*یعنی فردا هستی؟
*گل من تحملم کن که یکم دووم بیارم!
*تو کار تو موندم!تو کار خودمم موندم!تو کار همه موندم!
*یعنی ترم بعدی چی میشه!؟
*احسان خواجه امیری اینجا کنسرت داشت!نشد برم!
*این نسیم هم وب(+++) زده!کلی واسه من خودشو مهم میدونه
بچم خودشم سریع همه چیو میفهمه!بدون اینکه از من بپرسه![]()
*دست حافظ جان درد نکنه با این فال قشنگشون!آبرو خودم که رفت هیییییچ!آبرو ندا را هم جلو همه بردم!
*کریسمس مبارک
*با کاتر(همون تیغ موکت بری)به طرز قشنگی رفتم روی انگشتم و بریدمش![]()



این ۳ تا عکس یه نکته انحرافی داره اگه گفتی چیه؟!![]()
ادامه مطلب....
سلام!
بنده از همین مکان در همین ساعت با زِرس(درست نوشتم؟)قاطع اعلام میدارم بنده غلط کردم رفتم رشته معماری!!!
بنده .... خوردم که رفتم معماری!
بنده مثل سگ پشیمونم!
یکی به داد من برسه!
امضا:::یه دختر پشیمون!
ساعت ۱:۲۸ بامداد دوشنبه ۲ دی ماه ۱۳۸۷ !
![]()