`·.*_نارنجی_*.·´
برای دیدن روز عذابت لحظه شماری میکنم!!!
جمعه مامانی اینا اثاث کشی داشتن!ولی بنده اصلا نرفتم!خب به من چه؟!
خیلی بدم،میدونم!اما خب اخه یه بغضی تو گلوم بود که اگه پامو اونجا میزاشتم مطمئنا میترکید و اصلا نمیخواستم اونا اشکامو ببینن!
این بغض فقط واسه این بود که دلم واسه اون خونشون تنگ میشد!
خونه ای که از بچگی اونجا میرفتم و میومدم!هر هفته دوشنبه هایی که موقع بچگی اونجا بودم!بیرون رفتن عصرای دوشنبه!دعواها و کشتی گرفتنای من و دایی کوچیکه!گذاشتن یه محله رو سرمون!مهمونیاش!خلاصه همه چیزاش که واقعا واسم دوست داشتنی بودن!حالا باید از اون خونه بزرگ و حیاط دار میرفتن توی یه آپارتمان کوچیک و بی حیاط!اونم فقط به خاطر اینکه دایی کوچیکه پارسال.......!!!این کار باید انجام میشد!چه حالا چه چندسال دیگه!ولی خب معلوم بود وابستگی هیچ کدوممون از بین نمیره!آخرشم بغضم شکست!توی تنهایی!موقعی که داشتم واسه مریم خانومی میحرفیدم!!!همه ناراحت بودن!میشد از گریه های خاله و بابابزرگم و دایی کوچیکه فهمیدش!از بروز ندادن بقیه!اما چاره چیه؟!
الناز شاکردوست و محمدرضا فروتن اصفهان بودن!خیلی دوست داشتم الناز شاکر دوستو ببینم اما بابام نبردم!وییییییییی چقدر این محمدرضا فروتن با شخصیت و سروسنگین و متین و باوقاره!!!!خیلیییی!
شنبه رفتیم مسجد جامع بازدید!2-3 ساعت اونجا بودیم!کلی خندیدیم!بعدشم خونه جدید مامانی!همش خوابیدم!دلم گرفته بود!نه به خاطر خونشون!اما نمیدونم چرا اینجوری شده بودم!
با مدیر دانشگاه جلسه داشتیم!به گفته خودشون کسالت داشتن و نمیتونستن حرف بزنن و این برای ما مسلم شد که یه تیکه از حرفاشون هزیون بود!!!
مثلا اینکه یهووو جو گیر شدن و گفتن:"شما هر اردویی میخواین چه داخل کشور چه خارج کشور بگین من میبرمتون"!!!
این درحالیست که واسه بازدید از مسجدجامع که توی شهرمون بود کلی بدو بدو داشتیم!!!
حالا شما تصور کنین وقتی این حرف زده شد چه جوری سالن با خنده بچه ها رفت رو هوا!!!!
یکی نیست بگه 2تا اتوبوس بیشتر بزار واسه دانشکده ما که توی دهاته خارج از کشور پیشکش!!!!
کارگاه مصالحم که بچه ها کنفرانس داشتن و ما گوش میدادیم!ایشونم از قیافه خوششون میاد!!!همینجوری هم نمره میدن!
آخه من نمیدونم اگه کاری نداری صبح اول صبح واسه چی اس ام اس میزنی که منو از خواب بپرونی؟!اونم روز تعطیلم که میخواستم یکم بخوابم!
سه شنبه هم خونه یکی از دوستای داداشی دعوتیده شدیم که چون خواهراشون دوستای خودمن رفتم!چندتاییشون نیومدن!اما خوب بود!
بعد از این همه سال که داداشی مدرسه میرفته اجازه داد واسش سوالای دینیشو بنویسم!اما بعد از یکم دیگه میخواستم موهامو بکنم!
عجب غلطی کردما!!!!اخه دیگه حس نوشتن نیست!
به وسیله شیرین جون تونستم یکی از دوستای دبستانمو که خیلی دوسش داشتم پیدا کنم!شیرین جون ممنونم
فردا میتواند روز خوبی باشد!حتما همینطوره!
پست بعدی یک پست استثناییست برای شناخت بهتر من!
تو از خودت چیزی نمیدونی
تنها نرو ، تنها نمیتونی
ادامه مطلب....