تبليغاتX
`·.*_نارنجی_*.·´

`·.*_نارنجی_*.·´

برای دیدن روز عذابت لحظه شماری میکنم!!!

 

 

 

 

 

 

l
ا×ع×ت×ص×ا×ب!!!
 

ادامه مطلب.....


ادامه مطلب
لينك | نوشته شده در سه شنبه 23 مهر1387ساعت 20:7 توسط |
l
هتل آسمان....!
 

ادامه مطلب......


ادامه مطلب
لينك | نوشته شده در چهارشنبه 17 مهر1387ساعت 20:25 توسط |
l
هفته اول....!
 

ادامه مطلب.....


ادامه مطلب
لينك | نوشته شده در شنبه 13 مهر1387ساعت 2:46 توسط |
l
دانشگاه!!

 

روز اول دانشگاه!دایی کوچیکه گفتن چون مامانی باید بره بیمارستان واسه عمل من با ماشین میرم دانشگاه و میام دنبالت!منم که دیگه با دمم گردو میشکوندم!!!!

اومد!رفتیم!باید دنبال کلاسم میگشتم!چون ما دانشکده جدا نداریم! رفتم انسانی هیچکی نبود!!!مایوس و ناامید میخواستم بشینم گریه کنم بگم مامانمو میخوام!!! رفتم فنی مهندسی دیدم همه پسرن!!!! یوهو دیدم دایی کوچیکه داره میاد!! رفتم پیشش گفت برو تحصیلات تکمیلی!! سوار اتوبوس که شدم دیدم یکی از بچه ها هم هست!دیگه خیالم راحت شد!!! بچه ها بودن ولی خبری از هیچ مسئولی نبود!!! همشونم رتبه هاشون تقریبا بالا بود ولی اومده بودن ازاد چون هیچی نیوورده بودن!!!

مدیر گروهمون اومد!یه دختر 26،27 ساله! درک و بیان محیط!یکم حرفید بعد هم گفت بشینین هی خط بکشین!!مسخره!!!!   ۳ساعت فقط داشتیم خط میکشیدیم و کاغذ سیاه میکردیم!!!!

دایی کلاسش تشکیل نشده بود ولی منتظر ایستاد تا کلاس من تموم بشه! چون اگه برمیگشت نه کسی خونه خودشون بود نه خونه ما نه خونه خاله! همه بیمارستان بودن تقریبا! یه سریشونم دنبال یه سری کار اداری!

ظهر اومدیم خونه!دیگه هی تلفن هی تلفن!!!!مامانی از اتاق عمل اومده بود بیرون و حالش خوب بود! خداراشکر عمل سخت و مهمی نبود!

همش دور خودم میچرخیدم دیگه!کلی کار بود!شب هم که مرخص شدن اومدن اینجا و بعد هم رفتن!!!!

اصلا دانشگاهمو دوست نداشتم! تکمیل ظرفیتم دانشگاه اصفهان و صنعتی هیچی نمیگیرن! نمیدونم چیکار کنم!!!اعصابم خورده!دلم گرفته!!!!دلم میخواد گریه کنم!

اصلا هم حوصله خط خطی هایی که گفت واسه جلسه بعد یعنی دوشنبه انجام بدین و بیاین را ندارم!!!

تورو خدا واسم دعا کنین!!!!

 حوصله نداشتم از کارای قشنگمون عکس بزارم فیض ببرین


رفتیم باغ و جا همتون خالی خوشی گذراندیم!

وقتی وارد شدم دایی مامانم که کلا هندونه زیر بغل همه میزاره و کلی باحاله گفت ببببببببببببه بیا اینجا ببینم شنیدم مهندس شدی مبارکه!! منم این شکلی   !بعد از اونم با سیل تبریکات روبه رو شدم! دیگه چه میخواستن چه نمیخواستن مجبور شدن تبریک بگن!!! نسرینم که دیگه با هزار زور!!! پسر دایی هم با اینکه مهمونی خودشون بود نیومده بود!!! گفتن مشهده!!!از هفته پیش هی میگفتن مشهده!!!!حالا یا واقعا مشهد بود؟!یا عمدا فرستاده بودنش؟!یا اینکه توی خونه بود و همینجوری گفتن مشهده!!! ترسیدن کسی ازش بپرسه چرا پزشکی قبول نشدی!!!خوب حالا قبول نشد مگه چه اشکالی داره؟!یکمم تقصیر خودشه که هی اصرار داشت پزشکی میخواد و قبول میشه!!!

چون سالگرد فوت مامان بزرگ مامانم بود دایی این مهمونی را برگزار کرده بود!!!بعد نشستن به حدیث کسا خوندن!!!

منم که مشاوره درسی میدادم!واسه خودم مهم شدما!!! تازه استاد ادبیاتم امسال استاد یه فامیلمون بود که تقریبا حالیش کردم چطوری رفتار کنه و مامانشم فهمید که چه جوریاس!!!! ماشالاه مامان تحصیل کردن!!!نسرینم که انگار زورش میگرفت اینا از من سوال میپرسیدن!!!! نسرین خوبه ها!!!ولی انگار با من مشکل دارن!!!!

بعدشم خواستم دعا بعد افطار را به جا بیارن خانوما رفتن یه گوشه دور از چشم مردا بزن برقص!!!!! کلی واسه خودشون سرخوش بازی در آوردن!!! چقدر خندیدیم!!!!!!دایی کوچیکه و محمد و حامد هم که هی به بهونه ضبط و باند و گوشی و کوفت و زهرمار هی میومدن میرفتن!!!! بیچاره ها عقده ای شدن!!!بعد دیدن انگار خیلی جو باحاله خودشون اومدن ریختن وسط!!! مطمئنن اگه نمیومدن فردا میرفتن معتاد میشدن!!!

منم که کلی با همه حرفیدم و خندیدم و مشاور شدما!

اون فامیلمونم ارشدش را توی دانشگاه خودمون قبول شده!بسی شادمان گشتیدیم!!!ارشدها از کی کلاس دارن؟!

نییییییما هم که نااااااااااااااااااااااااز شده بود!! قربونش برم بچمو!!!حیف سهمیه ما اینه که 2،3 ماه یه بار ببینیمش!ایشالاه دفعه بعد میره تا یک سالگیش!!!!

الان یه اتفاقی افتاده من نمیدونم اینجوری باشم یا اینجوری !

!! 

 


لينك | نوشته شده در یکشنبه 7 مهر1387ساعت 2:13 توسط |
l
جشن شکوفه ها!!!!!:دی

 

امروز جلسه معارفه داشتیم!به قول مریم خانومی جشن شکوفه ها!

وارد دانشگاه که شدم یی هو غصم گرفت!دلم واسه دبیرستانم و دوستام و شیطونیای بیش از اندازم تنگ شد!اینجا دیگه از اون خبرا نیست!

رییس دانشگاه اومد و کلی از افتخاراتشون گفت!راستم میگه!با اینکه ازاده ولی کلی افتخار داره!

از رییسش خوشم اومد!ولی بدش کلی ضایعمون کرد و کلی چشم و گوش مامان بابا ها را باز کرد!!!!!

گفت ما هیچ اردویی نداریم بچه هاتون به اسم اردو جای دیگه نرن!اگه اردو داشته باشیم خودمو اطلاع میدیم و فقط هم با رضایتنامه کتبی از پدر اینکارو انجام میدیم!حتی مادرم قبول نداریم!

بعدشم کلی حرف دیگه زد که همش چرت و پرت بود!اون بالایی مثالی از کلی حرف بود!

اونجا خیلی دلم سوخت!دلم میخواست توی یه دانشگاه دولتی درس میخوندم!ولی قسمت این بوده کاریش نمیشه کرد!

فکر سال دیگه را هم نمیشه کرد!چون بدتر از امسال میشد!

بعد هم دعوتمون کردن به میل نمودن افطاری!

امروز که غذای سلفش بد نبود حالا ببینیم بقیه روزا چه جوریه!

من که هنوز کارت غذا نگرفتم!

اینم یکی از پرچم ها به مناسبت جشن شکوفه ها و سالنی که جلسه بود!

        

        

فردا باغ دعوتیم و همه هستن!

پسردایی پیام نور قبول شده!!!!!!!!!!!

یه روز رفتم بیرون دستبند ببینم!همونجایی که مارمولکمون بود!ولی اون روز نبودش!ضدحالی بود واسه خودش!دو روز بعد رفتم!تو یه مغازه داشتم خرید میکردم یوهو دیدمم از بیرون مغازه اومد رفت!بعد یکم وقت رفتم دنبالش نبود!دیدمش اما منو ندید!ضدحالی بود بعد از یک سال!(اینجا! میتونی بفهمی کیه!)

نسیم هم شروع کرده به خوندن!ایشالله موفق باشه!

هی ندا گفت کم بنویس!کم نوشتم!

 


لينك | نوشته شده در پنجشنبه 4 مهر1387ساعت 2:30 توسط |