`·.*_نارنجی_*.·´
برای دیدن روز عذابت لحظه شماری میکنم!!!
بالاخره ثبت نام انجام شد!
ساعت 9 صبح که رفتم 2 بعدازظهر برگشتم!بیچاره شدم از بس گفتن برو اینطرف برو اونطرف! ![]()
چپ رفتم آشنا دیدم راست رفتم آشنا دیدم!از هیچ کدوم هم خوشم نمیاد!
تقریبا بچه های دبیرستانمون بودن!یکی از بچه های کانون هم بودش!هم رشته ای هم شدیم!
یکی از فامیلامونم که فکر میکردم اونجا امروز فهمیدم ارشد قبول شده و درسش تمومیده!!!چه خیال واهی داشتما!!
16 واحد درسی بهم دادن!همینجوری گرفتم و اومدم!نگفتم یکم بیشترش کنا!
زبان عمومی- فارسی عمومی- ریاضی پیش دانشگاهی- درک و بیان محیط- کارگاه مصالح و ساخت- هندسه کاربردی!
احتمالا هندسه را میوفتم!چقدر من امید دارما!
با دایی کوچیکه دعوام شد و کلی جیغ جیغ کردم!
بعد هم همه که دیدن هنوز نرفته دانشگاه اینجوریه گفتن یا شما دوتا قهر کنین یا اینکه اصلا همو نمیشناسین!یکی نیست بگه 2 سال پیش که ما قهر بودیم خودتون را کشتین آشتی کنیم اونوقت حالا اینجوری میگین؟!
امتحان شهر را هم قبول شدم!
همون سر*هنگ قبلی بود ولی فوق العاده مهربون شده بود!یه خواهر و برادر هم با هم اومده بودن پسر رفت امتحانشو داد و قبول شد و رفت!خواهرش هم با ما بود!یکم که ایستادیم دیدیم پسر رفته ماشینشونو برداشته اومده دنبال خواهرش!!!اینقدر خندیدیم!
خونه دخترخاله بابا هم دعای ابوحمزه بود!واسه دیدن فامیل بعد از کلی وقت بد نبود!حوصلم سر رفت!آخرش هم دخترخاله که خیلی مشتاق فهمیدن نتیجه من بود فهمید چی قبول شدم!کلی ذوق کرد و بغلم کرد و قربون صدقم رفت!!!
اینقدر این بشر ماه و نازه که نگو!!!
چون خونه خودش بود رفتم!اگه نه بقیشون که هوچی!!!!
من نمیدونم چرا توی فامیل و روابط عمه ها و عموهای من نمیشه معنی واسه واژه های "محبت و عاطفه"پیدا کرد؟!واقعا بعضی موقع ها فکر میکنم همشون از سنگ اند!
مثل همیشه وقتی یه جایی میری بعدش باید ضدحالش را بخوری و همه را از دماغت بکشن بیرون!همیشه همینطور بوده!توی این 19 سال!!!
25شهریور تولدت بود!مبارک!
چقدر امسال بد بود که خاله جونم دعا نگرفت!هرسال شب تولد امام حسن خونه خاله جون بودیم و کلی خوش میگذشت!هیچ جا اونجا نمیشه!
یه شب هم خونه علی اینا دعوتیده بودیم که خیلی خوش گذشت!بسی خوش گذراندیم!
یه شب هم خونه مامانی اینا!الهام هم اومد!بعد از دوماه!اصولا 6 ماه یکبار از این برنامه ها با ایشون داریم!چقدر نیما و نگار بزرگ شده بودن!من و خاله که اصلا محل نزاشتیم!تقصیر خودشه!
خاله جون و آرشی و مهسا هم اومدن!!!!سر*باز مملکت کچل فرموده بودن!کلی خندم گرفته بودا!!!!
روز حسرتم بدی نیست!نسبت به بقیه فیلما!
ماه محبوب از مزخرفم،مزخرف تر شده!
اولش خوب بود.در حقیقت توپ بود!
ترجیح میدم برنامه آبکی ماه من سلام و با اجرای مدرس و کاردان ببینم ولی اونو نبینم!همیشه هم سر این موضوع با نسیم دعوا داریم و میخوایم همو بزنیم!!!
هرچی دفتر و کتاب و کاغذ و خرت پرت باقی مانده از کنکور بود را از خونه دادم بیرون!!!حالا یکی بیاد در تعویض اتاق به من کمک کنه!!!!!
موقع ثبت نام از این فرم هایی که همیشه میدن واسه علایق و این چرت و پرتا؟!دادن واسه پر کردن!!!منم که پررو هرچی سینما و تئاتر بود را جز علاقه مندیهام ذکر نمودم!!!خداااااااااااایییی من خیلی سرخوشم!
تولد مامانم بود!مبارکش باشه!
موس کامی جونم به ملکوت اعلا پیوست!نرسیدم برم بخرم!الان با موس نفتی شوهرخاله جان کار میکنم!بیچاره شدم یه جورایی!
واقعا من چرا هنوز بزرگ نشدم و کودک درونم اجازه بزرگ شدن بهم نمیده؟!
تو این شبا واسم دعا کنین بزرگ بشم!!!!
التماس دعا![]()
دلم واسه ندا یه ذره شده!من ندا را میخوام![]()
مثل اینکه آزاد رفتنم قطعی شده!هنوزم خودم هیچ حرفیی نزدم!
کلی آشنا اونجا دارم!هم خوبه هم بد!
نوه دختر خاله مامانی هم همکلاسیمه!
از وقتی بچه بودم و مامان بزرگش را میدیدم همش میگفت من یه نوه دارم اسمش صبا و هم سن تو!!!
دقیقا تا پارسال ما ایشون را ندیده بودیم که بعد از 18 سال ملاقات نمودیم ایشون رو!عید هم یک بار!موقع کنکور آزاد هم سه بار شد!
الان هم همکلاسی شدیم!اونا که بسیار بسیار ذوق نمودن که نوه اشون با من همکلاسیه!
واسه من که فرقی نداره!اینقدر توی این دانشگاه آشنا دارم که خدا بدونه!
نزدیکترینش دایی کوچیکس!دیگه بگیییییییییییییییر برررررررررررررو تا آخرینش همین نوه دخترخاله مامانی!
چند روزی بود دییوونه شده بودم!یه دیوونه کامل!هرکی هم بهم میرسید دیوونه بود!شاد بودم!ولی میدونستم الکی و بیخودیه!
جسمم داغونتر از همیشه!از 7،8 ماه پیش دارم باهاش کل کل میکنم!مشکلی که به خاطر کنکور لعنتی و استرساش اومد توی وجودم!همون موقع رفتم پیش یکی دوتا دکتر!گفتن چیزی نیست!همش مال استرس!یکم قرص خوردم بهتر شدم ولی خوب نشدم!باهاش کنار اومدم!هیچی نگفتم!گفتم بزار این لعنتی تموم بشه من دیگه ببینم چه مرگمه!این لعنتی تموم شد!!!اما بازم همون اوضاع بود!آدمی هم نیستم هرچی بشه سریع برم دکتر!تا این یکی دو هفته آخر!بازم استرس هم کنکور هم دیوونه بازیای خودم!خیلیییییییی خیلیییییییی بدتر از قبل شدم!هیچ چیز دیگه دست من نبود!هیچی نمیفهمیدم!قرار شد برم دکتر!اما اگه میگفت مشکلت حاد چی؟!اگه میگفت دیر اومدی چی؟!همین فکرا اعصابمو خورد میکرد!میترسیدم برم دکتر!اما آخرش چی؟!حوصله دارو و دکتر و این مسخره بازیا که بعضی دکترا درمیارن رو هم نداشتم!رفتم!بالاخره رفتم!گفت چیزی نیست!استرس!اعصاب خوردی!اخه من نمیدونم اعصاب ....!یه چند تا قرص!!!یه عکس!!!امیدوارم حل بشه!
اعصابم خورده!نمیدونم چرا!از خودم!از فکرام!از بیخیالیا!از این اخلاق کوفتی!از این خوش بودن الکی!
با خنده هاش خندیدم!با گریه هاش گریه کردم!از وجودش ذوق کردم!از رفتنش ناراحت شدم!اما اون مشکل اون نبود!این مشکل فکر منه!!!اشتباه نکن موضوع نه عشق عاشقی نه این چرت و پرتا!!مشکل فکر منه!مشکل اینه خیلی وقت بود به خودم اجازه اینجور فکرا را نداده بودم!اما......!
به قول نسیم شرایط!!!!آره شاید اما.....!من خیلی خوب میتونستم کنار بیام!ولی اون این حقش نبود!گناه داشت!منم از همین نسلم!متاسفانه ماها شدیم موش آزمایشگاهی!
آره من از این ناراحتم!همین!مشکل از منه نه چیز دیگه!دلم میخواد هیچ کسی نبود و اینقدر گریه میکردم تا خالی میشدم!خیلی وقته گریه نکردم!اگه هم بود به خاطر این چیزا نبوده!!!سرم داره منفجر میشه!جدیدا حس میکنم هیچکی نمیفهمه چی میگم!واسه همین همش میریزم تو خودم!تازه سعی میکردم بقیه را هم از ناراحتی در بیارم!
توی این 1 سال هیچ موقع با نسیم درد و دل نکردم!حس میکردم اون یه وادی دیگس و من یه وادی دیگه!اون اینکارو میکرد ولی من نه!چون اگه میگفتم و نمیفهمید بدتر میشدم!تا خودش فهمید!فهمید این مشکل ناشی از کجاست؟!بهش فهموندم چی به چیه!!!بهش فهموندم مشکل از منه!
مطمئنم فردا یادم میره!اما امشب چی؟!امشب که هنوز تموم نشده؟!
تو اوج سر درد این اس ام اس نسیم بود که یکم یادم برو و درحال گریه میخندیدم!!!
نسیم:::دیوونه ای!!!
هی این حرفا را که میزنی اعصابتو خورد میکنه.بی خیال شو بیا تو حس خودمون.
پس فردا رفتی دانشگاه اوس معمار شدی همه چی یادت میره و وقت نمیکنی به خودت فکر کنی...!

این عکس واسه وبلاگ نی نی ها!با اجازه![]()
یکی بود یکی نبود!اونی که بود تو بودی خدا و اونی که نبود ما بودیم!تو را به شرفت قسم نبودن ما را به بودن خودت ببخش!
![]()
خیلی خوشحالم که تقریبا میشه گفت همشهری هستیم!
آیین نامه قبولیدم!
البته سر مرز بودم!
خدا رحم کرد!
چون اصلا درست و حسابی نخونده بودم!
تا رفتم برگه را بگیرم سرهنگ نگام کرد و گفت:::شانس آوردیا!!!!
خلاصه که ایین نامه قبولیدیم ولی مطمئن بودم شهرو قبول نمیشم!
ما هم در کمال آرامش رفتیم!هنوز نرسیده دوستم پرید بالا ماشین و همون موقع هم رد شد!!!
خلاصه جلو دختر و پسر و دوست و اشنا ضایع شدیم!
منم از همون اول اعلام میکردم قبول نمیشم!!!
هی هرچی من اومدم برم امتحان بدم میگفت نه پسرا بیان بالا!!!
تازه یکی از همسایه های قدیمم بود تا اومد بهش گفتم قبول شدی؟!گفت اره و ......!
خدایی نفهمیدم چی گفت!!!!منم بعدش رفتم ولی نقبولیدم!!!!
گفت پارک دوبل منم رفتم توی شمشادای کنار خیابون!!!
کلی به خودم خندیدم!!!
بعد که اومدم اموزشگاه از شانس بدم همون پسر همسایمون اونجا بود گفت قبول شدی؟؟!گفتم نه!!خندید!!!!
آبروم رفت!!!!مربیمم بود که گفت برو بیرون!
خلاصه کلی تحویلمون گرفتن!!!
رفتم یه سری هم به همون دانشگاهی که قبولیدم زدم!!!
خوب بود!از بچه هاش در مورد مدیریت پرسیدم میگفتن خوبه و بیا و عشق و حال و صفا و همش مسافرتی و از اینا!!!!
میگفتن درس کیلو چند فقط بیا برو بگرد!
مدیر گروهشون هم میگفت اگه ارشد بگیری بیکار بودنت غیر ممکنه و البته اگه کارشناسی بمونه بستگی به زرنگی خودش میتونه بر سرکار!!!
البته غیر از زبان انگلیسی باید فرانسه هم یاد بگیریم!!!!!!
به هرکدوم میگفتم من آزاد قبول شدم معماری میگفتن دیوونه ای میخوای بیای جهانگردی؟!اما همشون از جهانگردی تعریف میکنن!!!
خوب اخه این چه مدل راهنمایی کردنه؟!
فردا هم میرم یه سری به دانشگاه ازادم بزنم!!!قبلا رفتم ولی برم ببینم چندتا بچه هاشونو میبینم یا نه!!!
آزاد که میرم کلی اشنا دارم!!!!هم پسر هم دختر!نمییییییخوام!
اگه شانس بیارم و توی تکمیل ظرفیت همین غیرانتفایی IT قبول بشم دیگه بیخیال معماری هم میشم!
دو روز پیش داشتم به مامانم میگفتم من یه ترم میرم ترم دوم مرخصی میگیرم واسه سال دیگه میخونم تهران قبول بشم!!
بعد مامانم میگفت امسال نمیزاشتیم بریم از اصفهان بیرون سال دیگه میخوای بری؟!
گفتم اوهوووووووووم!!!
مامانم گفت بزار واسه ارشدت!!!
بعد من ییییییییییهو یه چیزی گفتم که قیافه خودم و مامانم اینجوری شد:::(ندا میدونیا
)
من::
مامانم:::
بعد هم همه فهمیدن و کلی مورد تمسخر قرار گرفتم!
خوب دوست دارم!!!!
تازه خالمم هی میگفت فردا لیلا نقشه میکشه بعد تا ساختمون اومد پایین میگن چرا ؟؟؟میگه حواسم...............!!بیخیال!
فکر بد نکن!
اعتراض کنکو*ریا را دیدین؟!واقعا اینا چه جوابی دارن بدن؟!
بچه ها رشته معماری اردو داره!!
اینو میدونم!ولی اردوهاش چه جوری؟!
مسلما به اندازه جهانگردی نیست!
ولی میخوام بدونم کم یا زیاد؟!اگه کسی را اشنا دارین واسم بپرسین!!!
تصور کنین یه لیلا که توی عمرش اصلا آشپزی نکرده!!!
بعععععععععد تازه اصلا نمیدونه جای هر وسیله ای توی آشپزخونه کجا هست!!!
(دیگه من نو برشو آوردم
)بعد ییییییییهو باید افطاری درست کنی!!!البته مامانم دستورشو نوشت!تازه ماکارانی هم پختنش کاری نداره اما نه واسه من!!
خلاصه جاتون خالی یه ماکارانی پختم!ماااااااااااااه!داشته باشین تصویرو!

همین دیگه!
1- کلا چیزای سنتی!!صنایع دستی خودمون!مخصوصا میناکاری هاش!
2- کلوچه های شمالم خیلیییییییی دوست دارم!
3- هرجا صنایع دستی داره میدوستم!
جاذبه های گردشگری که می دوسم ...
1- هرجا باشه من میدوستم!خیالتون راحت!
غذای معروف شهرمون ...
1- بریانی!!!دیگه همه عالم و آدم میدونن!!!
2- گوشت و لوبیا!گوشت و آلوچه!!!!.............البته نمیدونم مال اینجاست یا نه؟؟جاهای دیگه هم هست یا نه!!
شغلائی که میدوسم...
1- من دوست داشتم مهندسی معماری بخونم!!البته مطمئنن دانشگاه دولتی همچین رشته ای نمیارم!!!
2- عشق بازی و بازیگری و بازی توی تئاتر!!!من آخرش میرم دنبالش اگه ندیدی!!!
3- کارمند اداره مخا*برات !!
4- مدیر یه کارخونه تولید کننده آب انار!!!!
۵- دوست داشتم یه مغازه بزرگ گل فروشی داشتم!
۶-راستی دیوونه خبرنگاری هم هستم![]()
![]()
شغلائی که ازشون متنفرم...
1- نمیدونم!!!!هوچی یادم نمیاد!
خاطرات مرگبار....
یه بار که کوچولو بودم تلفن بالای کمدم بود!زنگ خورد اومدم بردارم ییییییییییهو کمد برگشت رو من!!!یه کمد شیشه ای بزرگ!نمیدونم چه جوری زنده موندم.والا!
یه بار هم که توی شهربازی از توی این فنجونای بازی پرت شدم پایین و خدا رحم کرد سرم به جایی نخورد!
کلاس چهارم بودم توی مدرسه یه روز صبح که زمستون و بود و زمینا یخ بسته بود اومدم از روی یخ ها سُر بخورم که با کمر روی یخ ها خوردم زمین و تا دو دقیقه نفسم بالا نمیومد!!!!
این دفعه دیگه بزرگ بودم!فکر کنم دبیرستان بودم!با بابام اینا داشتیم توی خیابون میرفتیم و سر چهارراه هم چراغ سبز بود ما هم راهه خودمون را رفتیم!یوهو نفهمیدیم چه جوری یه رنو از لاین مخالف که چراغش قرمز بود اومد جلوی ما!!!!رنو هم سبک!!نزدیک بود چپ بشه!تا نصفه رفت بالا و اومد پایین یه 7،8 دوری دور خودش چرخید و رفت کلی اونطرفتر ایستاد!خلاصه خیلی خدا رحممون کرد!!
همینا دیگه!!!!!دری وری گفتما!
پ.ن1 : هنوزم هرشب ساعت 11 که میشه میزنم شبکه 3 و منتظرم اون ساعت همیشگی بیاد و ابراز وجود کنه!خیلی عادت کرده بودم!دست خودم نیست!انگاری یه چیزی گم کردم!
پ.ن2: بازم خواب؟!خدایا از سرم بنداز!میدونم میشه ولی من..........!خول شدم!
پ.ن3:یه هفته ای هست از صبح تا شب جدول حل میکنم!بعضی موقع ها حس میکنم الان سرم منفجر میشه!!!!
پ.ن4: پسرخاله همون چیزی که میخواست قبولید!!پسردایی پزشکی نیوورده!
پ.ن5:ماه رمضان مبارک!التماس دعا!
هر میخواد و دوست داره میتونه بازی کنه!آخه اکثرا دعوتیده شدن!
ممنونم از فرزانه جون و مهرنوش خانومی به خاطر دعوتتون!

![]()
مهندسی معماری
.......
همین نزدیکای اصفهان!
***:اصفهان دانشگاه ازاد نداره!
جمعه آخرین برنامه زنده رود بود!
البته از این سری جدید!
الان 2 سالی هست داره پخش میشه!!
هر هفته چندتا بازیگر خوب و دوست داشتنی!
2 هفته پیش هم قرار گذاشته بودن بچه های ترانه مادری را بیارن که نشد!!!
فعلا منتظریم تا بعد ماه رمضان ببینیم چی میشه!!!
شبکه اصفهان پخش میشه و دوست داشتنیم هست!!!
این دفعه مثل همیشه "البته بعد از جریان رشید*پور
" محمد سلوکی و آزاده نامداری اجرا را به عهده داشتن!!
مهموناشونم علی لهراسبی،حامد کمیلی،ایرج نوذری و روشنک عجمیان بودن!!
وسطای برنامه هم تیکه هایی از سریال های منوچهر نوذری را پخش کردن که هم روشنک و هم ایرج کلی گریه کردن!
منم که کلا چند وقته طرفدار پروپا قرص این برنامه شدم گفتم بزار پاشیم بریم ببینیمشون!!!
مثل همیشه دم صدا و سیما شلوغ بود!!!
اول محمد و علی با یه پژو اومدن و سریع رفتن!
فقط در حد یه ترمز ماشین و یه دست تکون دادن بود!
بعدش روشنک عجمیان و ازاده نامداری اومدن که خیلی خوب و خوش برخورد بودن و کلی ایستادن و حرف زدن!
تازه منم کلی باهاش حرفیدم!!!
یه دختر زرنگ هم یه چندتا عکس باحال انداخت ازش!من مونده بودم توی اون شلوغی چه جوری تونسته بود؟؟؟!!!
البته اینقدر برخوردش خوب بود که میشد اینکارو کرد!ازاده نامداری هم همینطور!
بعدشم ایرج نوذری که اونم در حد یه دست تکون دادن بود!
آخرشم حامد کمیلی اومد که اصلا نمیزاشتن ماشینش تکون بخوره!
من نمیدونم این جمعیت یوهو اونجا کجا پیداشون شد؟!؟!؟!
خلاصه یه چند نفری امضا گرفتن و همینطور که ماشینش رفت دیگه هیچکی نبود اونجا!!!!!!!!!!!
من موندم اینا همه ادم یوهو کوشون؟!؟!؟!
البته معلوم بود رفتن دم هتلشون اما اخه به این سرعت؟!
هنوز ماشین خود حامد نرفته بود!!!
با اینکه یکم مغر*وره اما بازم همون که یکم با مردمش حرفید بس بود!هرچی باشه همشهریمونه ها!
البته فکر کنم باهاش آشنا دربیایم!چون فامیلشون اینجا فقط خوداشونن و از قدیم بابام میشناستشون!!!
من اگه بتونم اینجوری به اون چیزی که میخوام برسم خیلی توپ میشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
کاش میشد میرفتم رشته تئاتر!همش استعداد و ذوق منو کور میکنن!!!خوب من از بچگی اینجوری دوست داشتم!!!!
شب هم که رفتیم شهر بازی و کلی خوش گذشت!البته من اصلا شهربازیشو دوست نداشتم!همون یکیمون بهتر بود!مهسا هم اومد!!!تا رسیدن دیدم تو ماشین داره بال بال میزنه و یه چیزی میگه!!!!
بعد که اومده میگم چی میگی؟!میگه هیچی آرشی محسن افشانی و سیاوش خیرابی را دیده!!!!!!!!!!!!
گفتم چیییییییییی؟!شانسو ببین تورو خدا مردم شانس دارن!!!
حالا اگه ما بودیم!!!
خیلی روز خوبی بود!دوسش داشتم!
فعلنینا