`·.*_نارنجی_*.·´
برای دیدن روز عذابت لحظه شماری میکنم!!!
شنبه 25/12/86
4 ساعت گسسته!خیلی بد و خسته کنندس اونم واسه منی که اصلا سراغ گسسته نمیرم.نمیدونم چرا یه حس بدی نسبت بهش دارم!!بعدشم تا ساعت 3 ،4 با داداش رضا دیفرانسیل!من و نسیم هم که داشتیم فک میزدیم دیگه!عادت شده واسمون!آخراش بوده که یوهو داداش رضا بلند گفت لیلااااااااااااااا!!!اینقدر ترسیدم که یه لحظه پریدم بالا و دست به سینه نشستم!نسیمم که کوب کرد یوهو!دیگه بعدش هوچی حرف نزدم!وحشتناک ترسیدما!مامانی!
یکشنبه
تا ساعت 10 گسسته!وووویییییییی تموم شد تا بعد عید!راحت شدم!از 12 تا 4 هم آمار با داداش رضا!چقدر فک زد!چقدر فک زدیم!خواب بودم!حس درس رفته اساسییییییییییییییییییییی!مهسا!دعوا!!
دوشنبه
خداراشکر که تعطیل شدیم!یه کوچولو درس!فعلا که ستاره نمیزاره من به درس خوندن برسم!مهسا!آرشی!
سه شنبه
بازم درس!ستاره بازی!همین!شب بیرون!ش نگار!چهارشنبه سوری!یه دوری زدیم!مامانی!
چهارشنبه
یکم درس!بقیشم به الافی!
شنبه 18/12/86
آزمون!خوب شد!خونه مامانی!نسرین!همش باید همینو ببینم!مهسا،مامان بزرگ!
یکشنبه
آزمایشگاه!درس!کانون!زبان فارسی با استاد عشقولی!3 نفر بودیم!چقدر خوب بود!بهش گفتم بچه های آموزشگاه میگن معلمت همون آقا جوونه بود برو بالا...!تازه من نمیدونستم شما 40 سالتونه و تا فهمیدم کوب کردم!گفت یعنی ............!د و س ت د خ ت ر...... !درس!مامانی و دایی!لباس!مشورت!تلفن!خواستگاری!کاش یکم برخوردشون خوب بود!نه،نه،نه.....!عکسشو دیدم!زشت!
دوشنبه
4 ساعت فیزیک!دبیر قشنگ فامیل منو فهمیدن و از اونجایی که هرچی سوال میپرسیدن من بلد بودم باهام خیلیییییییی خوب شدن!شرمنده من نمیتونم اصلا تحملش کنم!دیفرانسیل کنسل!یه کوچولو درس!
سه شنبه
زبان!کیف جدید!چشم!زیپ کیف!آخ که چقدر خندیدیم!4 ساعت با استاد ادبیات عشقولی!خیلی کیف داد!زیبایی سیرت نه صورت.....!واقعا ماهه!بازم شیمی تعطیل!فکر کنم تا شب کنکور باید بریم کلاس شیمی!
چهارشنبه
4 ساعت با داداش رضا!گفت لیلا بهتر شدی یا نه؟!کلی از شیرین کاری های سر زبان واسش گفتیم و کلی خندید!من و نسیم هم که یه بند فک میزدیم که یوهو به نسیم گفت:نسیم وسطش یکم نفس بکش!!!کلی خندیدیم!بچه ها گفتند بعد از عید روز اول با شما داریم خدا به دادمون با این دوتا برسه!داداش رضا گفت واقعا؟؟؟؟توی عید همو میبینین؟؟؟نسیم گفت تلفن!!!!گفت خدا به داد تلفناتون برسه........!!!!!!گسسته!سخت میشه چیزی ازش فهمید!زبان!آخ که این موقرمزی کفر منو درآورده!پررو!درس!
پنجشنبه
بانک!ع م ر ه!بی خیال!دیفرانسیل!خوب بود!یه کومچولو درس!مامان،من،دختر عمو،زن عمو.....چه پایه بود!
جمعه
درس!ا ن ت خ ا با ت بود!
پ.ن1:قبول میشم!![]()
پ.ن2:امیدوارم بشه توی عید درس خوند!
پ.ن3:اگه دیر اومدم ببخشید از همین حالا عید همتون مبارک!امیدوارم سال خوبی واسه همه مخصوصا خودم و بقیه کنکوریا باشه...!![]()
![]()
پ.ن4:ستاره جون یکم کمتر شیطونی!
پ.ن5:خوب شدم!دلیلش احتمالا همون ترس بود!البته احتمال خودم بود.یکم هم نسیم موافق بود!حالا چی بود معلوم نیست؟؟؟ولی بد بود.![]()
پ.ن6:معلوم نیست تا کی میریم مدرسه....فعلا که شنبه و یکشنبه تا 6 مدرسه ایم!![]()
پ.ن7:هزينه ی دروغ بيشتر از حقيقت است
موفق باشین
لیلا![]()
تا سال دیگه ..........![]()
شنبه 11/12/86
4ساعت گسسته.نسیم نبودش.2ساعت دینی خودشون شروع کردن به نکته گفتن.2ساعت شیمی پیش!مثل همیشه خیلی خوش گذشت.مامانی اینا اینجا بودن.مامان خانوم چون صبح حال مامانی بد بوده آورده بودنشون اینجا.خوب بود!زن عمو و دخترعموها!خیلی توپ بود!
یکشنبه
فیزیک با حسنی خان.وسط کلاس بودیم که دوتا مردک .......اومدن و یکم با حسنی خان حرفیدن!چقدر هول کرده بودیم!رفتن دوتا دیگه اومدن!الهی خ ی ر نبینن که نمیزارن ج و و ن مردم کارش را انجام بده!باید ج و و ن ا شون حتما م ع ت ا د بشن تا اینکه خیالشون راحت بشه!قرار شد شاید خونه ما برگزار بشه!با نسیم رفتیم گشتیدیم!روسری!مامانی اینا با خاله همه پایین بودن!دایی!پدرشوهرخاله!قرار بود با استاد عشقولی کلاس باشه ولی کنسل شد!
دوشنبه
4ساعت با همون دبیر قشنگه(آرایه تضاد).میخواست ساعت آخرو بگیره ولی بچه ها نزاشتن!همه خسته شدن ازش!یه خبری فهمیدیم من و نسیم که واقعا وحشتناک بود و غیرقابل باور کردن(مهولی).فیزیک پایه!دیفرانسیل با داداش رضا!!!!شروع شد.واقعا چرا اینجوری شدم؟!خونه یکم گریه کردم اما مامان خانوم گفتن سرماخوردگیه........!
سه شنبه
زبان!خیلی حالم بد بود!مامان اومد وسط کلاس بردم دکتر!بعد که برگشتم دبیرمون گفت حالا فهمیدیم تو خیلی آرومی و بقیه سر و صدا میکنن!رفتم از کلاس بیرون تا برگشتم دیدم جنجالی به پا شده!!!(اونم فقط به خاطر اینکه نسیم دستش رفته بود رو گوشی من و MP3 روشن شده بود و بلد هم نبودن خاموش کنن و بچه ها هم هی خندیدن و دبیرمونم عصبانی شده)مدیرمون اومد.بحث را کشید سر حسنی خان!معلوم نیست فیزیک و زبان چه ربطی بهم دارن؟!چه جنجالی شد!وقتی رفت واسه دبیر زبانمون توضیح دادیم!فهمید ما درست میگیم!حال مدیرمونو گرفت!گوشیا را هم گرفتن!(وقتی مدیر و ناظممون اومده بودن حرف میزدن استاد عشقولی از کلاس رو به رویی اومد بیرون و هی ادا درمیورد تا من بخندم!کافی بود فقط میخندیدم!!!سرم به باد میرفت!)شیمی!بهش گفتم من نمیتونم هی سر کلاس بشینم و باید بیام بیرون و برم.گفت مشکلی نداره از بس که ماهه!همش بیرون بودم!هوچی نفهمیدم!ادبیات با استاد عشقولی.به قول خودش جلف ترین کارای روی زمین را اونجا انجام داده بود!بهش گفتم!یه نسبتی بهم داد جالب!!!!!!تقریبا نصفی از کلاس اونم نبودم!ظهر رفتیم با بچه ها گوشیا را بگیریم گفتن نمیشه و الهِ و بِله و جیمبله.داشتیم اصرار میکردیم که دبیر شیمیمون اومد توی دفترو یه گوشی دیگه دستش بود گفتیم مال کیه؟گفت مال دختر مدیر سر کلاس اس ام اس بازی میکرد ازش گرفتم.....!!!!!!!اون موقع بود که چقدر مدیر و ناظم ضایع شدن و گوشیا را دادن بهمون!(میخواستن بفرستن ح ر ا س ت...عمرن...!)همایش دینی جلسه آخر بود!چقدر تحمل کردم ولی بازم چندباری به دلایل مختلف رفتم بیرون از کلاس!حسنی خان،تلفن،تعهدنامه)واقعا حالم بد بود....!دیگه استاد را نمیبینمش!!!!خیلیییییی ماه بود!
چهارشنبه
4 ساعت دیفرانسیل!فقط از داداش رضا خجالت میکشم و در نتیجه نتونستم بهش بگم...!نصف بچه ها را بردن!داداش رضا توی دفتر!تلفن به مامان!گریه!داداش رضا دید و گفت بشین همینجا و نرو تو کلاس و بعدشم گفت واسم آب قند بیارن!حرف زد!گفت همه یه روزی مشکل دارن تو چرا اینجوری میکنی؟!از نظر من مسئله ای نیست!!!!!هروقت خواستی برو ولی دلیلش را بفهم!!!خیلی باهام مهربون بود!میخواستم برم پای تابلو اما نزاشت گفت حالت خوب نیست!2 ساعت گسسته!چون ایشون خیلی حساسن ترجیح دادم که نرم سر کلاس!همینجور تو مدرسه ولو بودم!یعنی در واقع از پشت در کلاس میشنیدم!چقدر ناظممون مهربون شده!یکم درس!زبان!گوگولی را دیدم و کلی حرفیدیم.دوسش دارم!
حسنی خان اومدن!تعهد!کلاس فیزیک تعطیل!شب عید!زندان!!!!!!!!!!!خدایا خودت کمک کن!میدونم اینطور نیست!خدایا فیزیکم واسم کنکورم خیلی مهمه!خودت درستش کن!
پنجشنبه
تعطیل!مامانی اینا!دریغ از یه کلمه درس!شب خونه عمه مامان روضه!چه آدمایی......؟!چقدر دایی مهربون شده.....!خوب درک میکنه چه مرگمه.........!
جمعه
یکم درس خوندم!مامانی!علیرضا!شوهرخاله....بدم اومد و کلی جیغ و ویغ و گریه کردم!ناهار!خاله........اونم کلی بهم ریخت!چه روزی بود خدایی......!یکم درس!بازم خونه عمه اما واقعا حالم بد بود!ابروم جلو همه رفت!ولی واقعا چیزی نیست من خیلی حساسم!
پ.ن1:قبول میشم!![]()
پ.ن2:آزمون روز شنبه:::خوب شد با اینکه اصلا سرجلسه نبودم و همش بیرون بودم!عمومی عالی...!واقعا عجیبه!
پ.ن3:کنکور=همش مریضی و درد و استرس و هر حرفی بخوان میزنن و توام باید بشنوی....!ازت متنفرم!
پ.ن4:از همتون ممنونم که اینقدر خوب درکم کردین!واقعا امسال معنی استاد و معلم خوب را فهمیدم!این همه سال ازش محروم بودم!امیدوارم خوب بشم!شایدم ناشی از ترس باشه....
پ.ن5:ندای عزیزم ، آجججیی مهربونم.ممنون عزیزم،به خاطر همه چیز.ممنون از این همه لطف و مهربونیت!واقعا نمیتونم این همه مهربونیت را جبران کنم عزیزم!![]()
![]()
![]()
اون روز خیلی دلم پیشت بود و دپرس بود ولی مطمئنم همیشه یه صلاحی بوده و هست!
پ.ن6: عشق براى "او" ارزان تر از نفرت تمام مى شود.![]()
موفق باشین
لیلا![]()
شنبه 27/11/86
4ساعت گسسته!2ساعت دینی!اولش امتحان گرفت!موقع درس دادن اینقدر بچه ها اذیت کردن که حسابی قاطی کرد و کلی کوبوند روی میز و بعد هم رفت مدیرمون را آورد!حالا شدن 2تا زن جیغجیغوی ..........!ترجیح دادیم هوچی نگیم!شیمی!یکمی الافی بعدشم زبان!خیلیییی خسته برگشتم خونه!درسم که خداراشکر تعطیل!دایی هم چون مامانی اینا نبودن اومد اینجا!چقدر خندیدیم وقتی خاله اون ادا ها را درمیوورد!
یکشنبه
مکان کلاس عوض شده بود!منم اشتباه خوندم از تو گوشیم در نتیجه مثل این خنگولا اشتباه ادرس دادم!سریعا به همه خبر دادم!ایستاده بودم پشت در آموزشگاه که دیدم استاد عشقولی داره میره از اون طرف خیابون.رفتم دیدم تیکه پروند و رفت.ضایع شدم!4ساعت کلاس با حسنی خان!خیلی خوب بود!بعدشم مجبور شدم اون همه راه را خودم برگردم!البته به دلیل کیفیت بالای خیابونا کیف میداد!یکی که ندیده بودمش و فکر نمیکردم ببینمش را دیدم(ش)!دبیر جغرافی دوم دبیرستان که هم اسمم و هم فامیلم را یادش بود!دایی!یه کوچولو درس!
دوشنبه
4ساعت با دبیر فیزیک قشنگمون!اه چه ب و ی.....!کلاس 1 تا 4 هم که با حسنی خان بود را مدیرمون کنسل کردن که مامان و بابا من هم جوش آورده بودن اومدن مدرسه!جالبه هرنفر یه چیزی میگفت راجع به اینکه کلاس کنسل شده!یعنی مدیرمون به هرکسی یه چیزی گفته بود!وقتی پدرجان بنده که وقتی هم عصبی بشن دیگه خدا باید رحم کنه اومدن تو مدرسه نه مدیر بود نه ناظم!جانشین مدیرمون که اونم واسه خودش جذبه ای بود که گفت مشکلتون را بفرمایید!بابا هم شروع کرد و .............!همه ترسیده بودن میگفتن چه خبره؟؟؟بابای کیه؟؟؟حقشونه خوب کاری دارن میکنن!مدرسه کن فیکن شد...........!داداش رضا رسید یه سوال بود با اون در میون گذاشتیم!حرفی که بچه ها پشت سرش میزدن را توی روش گفتیم!انگاری ناراحت شده بود!نه از دست من از دست بچه ها!اومدن خونه!وقتی به نسیم زنگیدم گفت خیلی خبرا بوده.................!عصری مدرسه.دیفرانسیل با داداش رضا!خیلی باهام مهربون بود!ترجیح دادم مدیرم نبینتم!نسیم گفت هرچی بوده داداش رضا واسطم شده!جالبه اونایی که میگفتن مدیر گفته فلان میکنم،بهمان میکنم نبودن که ببینن چیشد............!عصری بابا و مامان!نمیخواستم برن مدرسه ولی باید میرفتن اگه نه فردا منو تنهایی گیر میوورد!مامان،بابا،داداش رضا،مدیرمون و من!با اون همه ادعایی که کرده بود جلوی بابای من کم آورد!مخصوصا وقتی به حسنی خان تلفن زد و اونجوری کنف شد!من فقط ذوق میکردم!بعد از 1 ساعت بالاخره تموم شد!داداش رضا هم که سعی برخوابوندن دعوا داشت!جالبه همه کلاس با من قهر کرده بودن!اما اصلا واسم ارزش ندارن!
سه شنبه
زبان!یه امتحان که قبلا عین سوالا را خونده بودم ولی یادم نبود!شیمی!ادبیات با عشقولی!ووووییییییی که چه جوری لیلا لیلا میکرد!دستبند نارنجی!تیکه!مثل همیشه با من خیلی خوبن در عین اینکه تیکه میپروننن!اونم دلیلش اینه با بچهها خیلی فرق دارم!اخلاقی،فرهنگی و جنبه ای!از اونجایی که با داداش رضا فوق العاده با هم صمیمی هستن و همیشه در مورد همه حرف میزنن دوست دارم بدونم پشت سرم چی میگه.........!شیمی پایه!ولی استادمون رفتن و غیب شدن!همایش دین و زندگی!با استادی که برخلاف خیلیا که دوسش ندارن ولی من خیلی خوشم میاد ازش!تا 9 شب!تا اومدم خونه یا به دلیل حرصی که خورده بودم دیروز(که خداراشکر من بی خیال تر از این حرفام)یا به دلیل ساندیسی که توی کانون خورده بودم معده درد شدیدی گرفتم و ..........!خدا نخواد!قرص خوردم و خوابیدم!با گوگولی هم حرفیدم!فکر کنم بالاخره بشه دیدش!چقدر دلم واسش تنگیده بود!
چهارشنبه
4 ساعت دیفرانسیل با داداش رضا!واقعا معلومه که داره کم میزاره!دیگه مثل قبل درس نمیده!اما دووم نمیاره مطمئنم!چون ایشون بین کلاسا استراحت نمیدن اجازه گرفتم برم بیرون.گفت واسه چی؟!قرص را نشونش دادم؟!گفت چیشده؟!گفتم مسمومیت با اینکه نمیدونستم واقعا مسمومیته یا نه!گفت چی خوردی بیرون؟!گفتن ساندیس!!!گفت اوه میفهمم دیشب تا حالا چی کشیدی برو بیرون و بیا!بعدشم که داشتم خوراکی میخوردم دیدم،گفت تو مگه دیشب تاحالا حالت بد نبوده؟!گفتم چرا؟؟؟گفت اینا چیه میخوری؟؟؟واست بده نخور!!!!!!گفتم چشم!وایییی که چقدر مهربون شدی!البته مهربون بودی!گسسته!سعی میکنم یه چیزایی بفهمم!یکمی درس!بیداری.بی صدا فریاد کن!واقعا محشر تموم شد!خیلی باحال بود!کیف کردم!ولی فخیم زاده نتونسته بود مثل کارهای قبلیش یا همون خواب و بیدار در بیارتش!ولی بازم عالی بود حرف نداشت!
پنجشنبه
تعطیلی!به دلیل انرژی مثبت نداخانومی که فرموده بودن باید 12 ساعت درس بخونی نشستم به درس خوندن!البته عمرن بتونم 12 ساعت درس بخونم!ولی یه چیزی حدود 3،4 ساعت کمترش را خوندم!اخه خیلی زشت بود که در طو.ل یه هفته فقط 4 ساعت درس خونده باشی!
جمعه
آزمون بدی نشد!البته درس های گسسته،فیزیک،شیمی،ادبیات عقب بودیم!هنوز درس های مدرسه نرسیده بود!تا اومدم دیدم زنده رود طبق معمول هرهفته که یکی از هنرمندا را میاره و خیلی وقت بود که میخواست حمید گودرزی را بیاره آورده بودش!منم ذووووووووووووووووووووووووووووووووووووق!ولی چون خونه تکونی داشتیم نمیشد به بابام بگم!هرچند باباخان اصلا توی این کارا دخالتی ندارن!زنگولیدم دایی جان که فرمودن نمیان و حوصله ندارن و حمید فقط با گریم خوشگله و از این حرفا........!بالاخره داداشی بابا را راضی کرد که بریم ببینیمش!ویییییییییییییی عزیزم وقتی توی محوطه صدا و سیما پیاده میومد بره سوار ماشین بشه همه رفتن پشت پنجره ها اونم اومد جلو،یکمی حرف زد و بعدشم پ ل ی س ها بهش گفتن برو سوارشو باید بری!زودی رفت!ولی بالاخره دیدمش!اونم با 3 متر اختلاف فاصله!وییییییییییییییییی کاش به جای فیلم گرفتن حواسم بهش بود!!!!!همینشم جای شکرش باقیه!بقیشون که از بقیه درها در میرفتن!!!!!!ای ول به مرامت..............!
پ.ن1:امیدوارم قبول بشم!![]()
پ.ن2:هنوزم معده درد دارم بدون اینکه علتش را بدونم!
پ.ن3:مدیرمون خیلی چرت و پرت و حرفای لایق خودش را زده بود که داداش رضا هم تعجب کرده بود ولی جلوی بابای من عین موش شد!من همینو میخواستم!یه دعوای اینجوری!!!!معلوم نیست مدرسس یا هتل!حقش بود!کیف کردم!
پ.ن4:زنده رود هم تموم شد!چقدر بد.
پ.ن5: نفرت محبتی ست که فاسد شده است![]()
پ.ن6:حمید گودرزی واقعا نانازی بود.......!
موفق باشین
لیلا![]()