`·.*_نارنجی_*.·´
برای دیدن روز عذابت لحظه شماری میکنم!!!
شنبه 13/11/86
بیکاری!شیمی!دینی!شیمی پایه!کلی خنده!درس!
یکشنبه
تعطیل بودیم!درس!ستاره هم نبودش!
دوشنبه
4 ساعت فیزیک با دبیر قشنگمون!خدای من دیوونس!بچه ها هم شروع کردن به کل انداختن!از بوی س ی گ ا ر ی که میداد خفه شدم و از کلاس رفته بیرون!هوچی هم درس نداد!یه چیزایی گفت ولی به درد دیوار میخورد!الافی!ظهر توی دفتر و سوال از حسنی خان!با داداش رضا قهر بودم اونم توی دفتر بود!خودش حالمو پرسید!بعدشم داشتم میگفتم من دینی میوفتم گفت نزن این حرفو اینجوری هم دنیا را از دست دادی هم اخرتو!بازم هوچی نگفتم!اشکالامو از حسنی خان پرسیدم!بعدشم یه چیزی که دبیر جدید درس داده بودن و من مطمئن بودم اشتباهه از حسنی خان پرسیدم!اونم گفت اینجوری که میگی اشتباهه!!!!دبی با این همه ادعا این همه سوتی؟؟!!!!!فیزیک پایه!کلی غرغر به حسنی خان که باید واسمون خصوصی بزاری!بعدشم بهش گفتم که بچه ها چیا گفتن و میگن پشت سر و تو روی من و نسیم که مونده بود بیچاره!!!!!اینقدر بچه ها اشغال؟!ساعت 3 که داداش رضا داشت میرفت من داشتم میومدم تو که یوهو تا منو دید گفت یا حضرت عباس!!!!گفتم اااااااااااااااااااااااااااا داداش رضا؟!اومدم!بعدشم دیفرانسیل!اخمو بد اخلاق!دست خودم نیست!یکم درس!
سه شنبه
مامانی واسه کارنامه اما آماده نبود!فقط یه سری نمره هام را داده بود که دینی هم بود!خدا را شکر نیوفتادم!کاش افتاده بودم با یه نمره بالاتر پاس میکردم!زبان!فقط حرف زدیم!شیمی!کلی خنده!ادبیات با استاد عشقولی!از دست این بشر!یه دستبند نارنجی خوشگل دستش بود که هرکاری کردم بهم ندادش!بی ادب اینجوری نبود!سر کلاس گوشیش زنگ خورد!هیچ موقع مثل ادم جواب تلفن نمیده برداشت و داد زد هاااااااااااااااااان؟!دید یه خانوم باشخصیته قطع کرد!به قول خودش نمیتونه با ادمای باشخصیت حرف بزنه!یکی از بچه ها که فوق العاده شوخه گفت کاش یه اقای با شخصیت بود میدادین من باهاش حرف میزدم!گفت اگه زنگ زد تو بردار!!!!دوباره زنگ خورد گوشیش............
-دوست من::بله؟بفرمایید.
---اون خانوم::آقای ....... میخواستم!
- کی را؟!
--- ............؟!
- ح م ا م هستن!!!!!!!!!(کلاس از خنده رفت را هوا!)خدافظ!
خدای من باور کردنی نبود!آخه حرف دیگه نبود؟؟؟!چقدر خندیدیم!ماها هم هی تک میزدیم رو گوشیش و قطع میکردیم!گسسته!واقعا دبیرمون لهجش پایس!همایش دین و زندگی!استاد محشریه!خیلی توپ درس میده!کلی خنده!ساعت 9 شب خونه!جنازه دیگه!
چهارشنبه
دیفرانسیل!دیفرانسیل!بچه های سال دوم میگفتن حالا میریم کیک میخریم و تو را با داداش رضا اشتی میدیم!همه بچه ها از دستش عصبانی شدن!!!!!!!!!گسسته!!!!!!!!!کارنامه!نسیم یه کوچولو کمتر من شده بود!ولی دینیش را غایب زده بودن!جالبه اونایی که غایب بودن را واحد درسیشون را حساب نکردن و معدلشون بالا شده!چقدر حرصم گرفت!کلاس مو قرمزی را کنسل کردن!خونم دیگه به جوش اومده!درس!مامانی و دایی!
پنجشنبه
تلفن به مدرسه واسه کارنامه ها!خدا را شکر غایب ها را معدلشون را واسه اول دومی تاثیر نمیدن!یا نفر دوم کلاسم یا سوم!!!!اما معدلم واقعا افتضاح شد!اختصاصیا بالا عمومیا پایین!تعطیل بودیم!درس!آنتنای موبایل منطقمون قطع شده بود نمیدونم چرا؟!شایدم کل اصفهان بود ایا چرا؟!چقدر بد بود!!!!
جمعه
آزمون!عالیییییییییییییییی شد!عالی عالی که نه!ولی خوب شده بودم بعد از یه افت بد!خونه! تلویزیون اصفهان پوریا پورسرخ را اورده بود!یکم ذوقیدم!تصمیم گرفتم به بهونه ایشون برم از خونه بیرون!دم صدا و سیما فوقالعاده شلوغ بود!رضا رشید پور مجری برنامه اومد رفت(البته هر هفته با یه ماشین تشریف میارن)پوریا پورسرخ را هم از یه در دیگه فراریش دادن!واقعا یکم شخصیت توی وجودش نیست!هنرمندی که دم از مردمی بودن میزنه باید اینجوری فرار کنه؟!!!!بازم به مرام امیر تاجیک و کاوه سماک باشی که اومدن امضا دادن عکس گرفتن!ای ول به معرفتتون!رشیدپور هم که خودش کشت از بس خودشو گرفت!ولی واقعا فکر نمیکردم پورسرخ یه همچین ادمی باشه عین عمو پ و ر ن گ !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!رفتم خونه مامانی نیما را دیدم!یه کوچولو درس!
پ.ن1:امیدوار شدم به قبولی!![]()
پ.ن2:من اگه نباشم کی واسه همیشه تورو میپرسته؟!
کی برات میمیره؟
کی نمیشه خسته؟!![]()
پ.ن3:من اگه بخوام لیست نمرات یه نفر را ببینم(نمره های ترم دانشگاهشو)چه جوری میتونم؟!حتما باید رمز خود دانشجو باشه؟!ضروریه!میتونی کمکم کن!
پ.ن4:ندا دلش روشنه حتما میشه دیگه!![]()

موفق باشین
لیلا![]()
شنبه 6/11/86
زنگ اول بیکار!زود رسیدم مدرسه رفتم سرکلاس سوم ها که با استاد شیمی کلاس داشتن!بهش گفتم من چند شدم؟!گفت از 15 شدی 6.5.گفتم چییییییییییییییییییییییی؟؟؟غیر ممکنه گفت مگه ... نیستی؟!گفتم چرا ولی من خیلی خوب امتحان را دادم!برگم را آورد شده بودم 14.5 از 15!یعنی 0.5 نمره غلط!چقدر ترسوندم!دینی.نمره ها را نگفت!کاش نیوفتم!پیش مدیر گروه ریاضی!کلی تعریف کرد!کلی با نمره هام کیف کرد و کلی امید!پشتیبانم!پشتیبان قبلی!یه کوچولو درس!
یکشنبه
ثبت نام آزاد!یه دبیر جدید فیزیک!میگن بهترین دبیر اصفهانه!اما هرچی باشه رو دست عموی داداش رضا را نمیاره!همه اصفهان به عنوان بهترین دبیر فیزیک میشناسنش!یکم از خودش تعریف و پشت سر بقیه بد گفت!یکم خنگ بازی درآوردیم!آخرشم هیچی از درس دادنش و حرفاش نفهمیدیم!گسسته!توطئه علیه مدرسه!درس!
دوشنبه
مامان اینا و بقیه مامانا و بابا!کلی حرف با مدیر و لی بی فایده بوده!خوب بلده با هزارتا دروغ چه جوری بپیچونه!البته ماها راستش را گفتیم و در دفعه بد ایشالله بابایی حالش را میگیره!زبان!فیزیک!فیزیک!استاد جدید اشک یه بچه ها را دراورد!حالش را گرفتیم!البته من که داشتم زبان فارسی میخوندم!حسنی خان اومد!با گریه رفتم جلو گفتم آقای ........(همون حسنی خان)!یوهو گفت سیس ساکت منم زدم زیر خنده!بعدشم توی کلاس بودم که داداش رضا اومد رد بشه یوهو سلام کردم ترسید و گفت یا حضرت عباس.سلام!چقدر باحال بود!فیزیک پایه!سرکلاس کلی با حسنی خان حرفیدیم!چقدر ماه شده بود!چرا قدرش را ندونستیم؟!دیفرانسیل!تا 5:30 مدرسه!برنامس آخه؟!
سه شنبه
زبان!شیمی!ادبیات!کلی استاد عشقولی تحویلم گرفت!خیلیییییییییی ماهه!بعدشم گفت لیلا خیلی جنبش زیاده و کلی تعریف!بعدشم گیییر واسه جشن!با دبیر زبانمون دعوام شد.میگفت ساکت بشینین منم یوهو گفتم باید مثل برج زهرمار بشینیم شما اینجوری میگین؟!گفت اره.خلاصه تا اخر زنگ کلی متلک بار هم کردیم!گسسته!مامان خانوم تلفن به داداش رضا هیچ رقم کوتاه نیومده.منم اخلاقم گند قهریدم!(فکر نکن درباره نمره بود ابدا!!!)درس.
چهارشنبه
تلفن به استاد ادبیاتمون!بهش میگم لیلام......!میگه بهههه سلام چطوری خوبی؟!ممنون!واسه جشن زنگ زده بودم!آخرشم نفهمیدم چی گفت!بعدشم گفت قطع کن دیگه!بامزه!۴ساعت دیفرانسیل با داداش رضا!من که قهر بودم گوشه کلاس نشستم صندلی نسیم را هم کج گذاشتم که پیدا نباشم!خیلیم اخمو بودم!هیچی هم حرف نمیزدم(از من بعیده)!تا اینکه ساعت دوم وسط درس دادنش که همیشه داد میزنه بلند گفت لیلا خانم ببین اینجوری میشه!قلبم افتاد تو شلوارم!بعدشم فقط منو نگاه کردو درس داد اما من اصلا مثل قبلا نشدم!دست خودم نیست فعلا قهرم!درس!
پنجشنبه
درس!درس!درس!مامانی دایی خاله ستاره!خوب بود!
جمعه
درس دیگه!
پ.ن1:قبولم!![]()
پ.ن2:کاش دعوا بالا بگیره تا من کیف کنم!!!!!![]()
موفق باشین
لیلا![]()
شنبه 29/10/86
عاشورا بود!قرار بود تو خونه باشم ولی مامانی مخمو یوهو زد پاشو بریم!مثل هرسال اول خونه مامانی!بعدشم که رفتیم حسینیمون!فامیل که زیاد نبودن!2تا از دوستای پارسال!متین،پگاه!خوش گذشت!خدایی من نمیدونم چرا ما با فامیل بابام رفت و آمد نداریم؟!خونه!به مامانم گفتم چرا ما با فامیل بابا رفت و امد نداریم؟؟؟(از بس ماشالله زیادن!)و.......!کلی خندیدیم!خوابیدم که بعدش درس بخونم اما در حین خواب اس ام اس اومد و یکم بعدش تلفن مامان خانم!مبنی براینکه شیرین اینجاست و واست اس ام اس داده میخوای پاشو بیا!قید درسو زدم و رفتم اونجا!8 ماهی میشد شیرینو ندیده بودم!چقدر خوب بود!من نمیدونم این آدم بیشعور واسه چی اینقدر نیگاه میکرد؟!یکی نیست بگه آخه زن به تو چه؟!ای مردشور همتونو ببرن که اینقدر......!
یکشنبه
4 ساعت گسسته با یه استاد جدید!استاد خوبیه با سابقه کار بالا!یه لهجه اصفهانی داره که نگو!رو دست منم آورده!فقط سر کلاس از لهجش خندمون میگیره!اما جای داداش رضا خالیه!هممون سرکلاس همینو میگفتیم!کاش داداش رضا واسه گسستمون بود!جای دویدناش توی کلاس!ورجه ورجه هاش!حرف زدناش!آخ که چقدر جای خالیت پیدا بود!خونه درس!
دوشنبه
تعطیل بودیم و مثل همیشه درس!
سه شنبه
فیزیک!از کل 40 نفر 7،8 نفر پاس کرده بودن!چقدر دلم واسه حسنی خان سوخت!اینقدر زحمت کشید اینقدر درس داد اینقدر سوال حل کرد باید اینجوری جوابش را میدادن؟!حالا چون یکم سخت میگیره باید باهاش بد باشی و درسش را نخونی؟!باید سر کلاس با این حرفای بی منطقتون اینجوری باهاش حرف بزنین؟!واقعا که لیاقت ندارین!ادبیات!گند زدم به تمام معنا!حیف که مدیرمون گفت نمیشه اگه نه واسم 20 رد کرده بود!به خاطر داداش رضا همه را پاس کرد غیر از 2 نفر!یکیشون حقش بود ولی یکیشون نه!چقدر بد دادم امتحان ادبیاتم را!جالبه با نسیم عین هم میشیم!زبان!وااااااااای که جون به سر میشم سر کلاس این بشر!گسسته!واقعا استادمون پایه خندس!اعلام شد حسنی خان دیگه توی مدرسه ما درس نمیدن!چون سنشون زیر 30 ساله حق تدریس تو مدرسه های دخترونه را ندارن!(حالا بیچاره 28 سالشه)و یه اشغالی که با ایشون لج دارن به ا د ا ر ه خبر داده و کلی دردسر شده!یه فیزیک میتونستم توی کنکور بزنم اونم دودر شد!بعدشم که تا 9 شب کانون همایش دینی داشتم!دیگه جنازه میشدم!یه استاد خول و چل!خل و چل نبود!ف ق ه خونده بود واسه همین فکر کنم خیلی روش تاثیر گذاشته بود!یه حرفایی میزد که واقعا اشتباه بود!حرف جالبش این بود که یه قبر واسه خودش خریده و هر دو هفته یه بار میره توش میخوابه!!!!!!توی 16 شهر و 260 آموزشگاه ا ی ر ا ن درس میده!گوشی بابا!.....عجب لامصبی بودا!نیما جون بالاخره به دنیا اومد!پسر دایی کوچولو تولدت مبارک!
چهارشنبه
به علت اتفاقی که واسه حسنی خان افتاده بود مامانامون اومدن مدرسه!ما هم چندتایی توی حیاط بودیم که داداش رضا یوهو اومد و رفت سر کلاس که ناظممون جلومونو گرفت گفت نمیتونین برین و هزار بار گفتم پشت سر دبیر نرین!حالا با خود داداش رضا بودیما ماهام گفتیم باشه و بیرون ایستادیم!یکم پشت در دفتر ببینیم چی میگن!یکم تو حیاط!آخر سر هم پشت در کلاس که داداش رضا داشت نمره ها را میخوند!بدیش اینه کلاس ما بغل دفتره!تا ناظممون اومد بیرون گفت از پشت در گوش بدین شاید یه چیزی بشین تا اینکه مامانم اومد از دفتر بیرون و گفت اجازه بدین برن سر کلاس منم که غد و یه دنده گفتم مامان برو توییییییی دفتر ما نمیخوایم بریم سر کلاس و کلی حرف مامانمم که حرص میخوره از دست من گفت خواهش میکنم بزارین برین اونم گفت به خاطر شما!تا در کلاسو باز کرد اولین نفر پریدم تو کلاس و محلش نزاشتم!داداش رضا بازم داشت نمره ها را میخوند!هندسه و دیفرانسیل هر دوتا 18.25!خوب بود ولی بازم کم بود!هیچ کاری نشد واسه حسنی خان بکنیم!4 ساعت دیفرانسیل!خونه!درس!
پنجشنبه
دیفرانسیل!گسسته!خوب بود!حسنی خان را هم دیدم!گفتم کجا رفتین یوهو؟1گفت هنوز نرفتم پایه دارم باهاتون!گفتم ایشالله پیش را هم دوباره برمیگردین!یه کوچولو درس!بعدشم خونه دایی خان واسه دیدن نیما کوچولو!
جمعه
یه آزمون کوفتی!بالاتر شده بودم ولی نه اونقدر!یکم درس!خونه نسرین اینا!نمیخواستم برم ولی مامانی باید مجبورم کنه دیگه!چه روز نحصی این روز![]()
پ.ن1:قبول میشم!آزادو دیگه مطمئنم!![]()
پ.ن2:نیما کوچولو که اینقدر نازی،پسر دایی 3 روزه من تولدت مبارک عزیزم!ایشالله همیشه سالم و سرحال زیر سایه مامان بابات زنده باشی!
پ.ن3:: اسمم واسه مکه دانش اموزی در اومد ولی مدیرمون گفت چون متولد 68 هستی نمیتونی بری!گفتم یعنی چی از اول میگفتین من اداره را روی سرشون میارم پایین!خودم میرم اونجا!ناظم نخالمونم که میخواد با من کل بندازه گفت نه نمیشه تو بری نسیم را میفرستیم!گفتم اداره را رو سرشون میارم پایین چی میگی؟!مدیرمون رفت اداره!زنگ زدم گفت واست کلی چونه زدم و اسمت را رد کردن و گفتن اگه از اداره کل برگشت خورد خودش بره دنبال کاراش احتمالا میزارن بره!آییی چقدر حال ناظممون گرفته شد!بابامم گفت بیخود باید بزارن بری حالا که اسمت دراومده!خودم میرم اداره درستش میکنم!دم بابام گرم اصلا فکر نمیکردم که راضی بشه اما خودش گفت برو!مامان خانوم هم که میگن آشنا پیدا میکنیم باهات میایم ولی عمرن من بزارم!!!اگه هم اسمم در نیاد احتمال زیاد تا سال دیگه میبرنم!![]()
پ.ن4:گربه ها فقط یکبار از یک جا عبور میکنند!
پ.ن5:یه جمله از یکی از شاگردایی استاد عشقولی:::وقتی خدا جایی نباشد حتما مادر آنجاست!
![]()
![]()