`·.*_نارنجی_*.·´
برای دیدن روز عذابت لحظه شماری میکنم!!!
شنبه 22/10/86
به علت برف زیادی که دیشب اومده بود و همه جا سفید شده بود همه مدارس تعطیل اعلام شد!ولی از اونجایی که بنده همیشه بدشانس بودم هیچ امتحانی نداشتم!به شدت حالم بد بود!دختر همسایمونم خودش را دعوت کرد اینجا که تا هرموقع دلش میخواد برف بازی کنه!منم یکم بازی کردم!بعدشم باید فیزیک میخوندم!خیلی وقت بود نخونده بودم و هیچی یادم نبود!3 تا جزوه گنده که نمیشد تمومش کرد در نتیجه باید همینجوری خونده میشد!هزار تا تلفن،هزار جور خبر اما نشد این یکی عقب بیوفته!بالاخره تا شب یه جوری تموم شد!این آخریا را هم از بس تند تند درس داده بود من هوچی بلد نبودم!
یکشنبه
برف همچنان میومد ولی تعطیلی توی کار نبود!امتحان بدی نبود به جز یه 2 تا اثباتی که من هیچ رقم باهاش کنار نمیام بقیه را نوشتم!هوا هم وحشتناک سرد و من که اصولا گرماییم داشتم منجمد میشدم!یه سری که امتحان را دادن و ما هم هنوز سرجلسه بودیم یوهو دیدیم حسنی خان فرمودن::اینا همه سوال اینا همه امتحان چرا توی این همه آدمی که امتحان دادن و رفتن فقط یکی باید پاس بشه اونم با نمره 10؟؟؟!!!واقعا از خودم خجالت کشیدم درسته جزو اونا نبودم ولی خدایی خیلی واسمون زحمت کشید حقش این نبود!من و نسیم هم برگه هامون را دادیم و اومدیم بیرون!حسنی خان هم با ما اومدن بیرون!یکم بعد نسیم رفت و نمره هامون را پرسید!همونی شدیم که فکر میکردیم ولی بازم بد شدم!تا موقعی که اونجا بودیم و برگه ها تصحیح شده بود فقط من و نسیم پاس کرده بودیم و بقیه هم نمره 1 تا 2 گرفته بودن!!!!!!!!بیچاره حسنی خان!دلم واسش سوخت حقش این نبود!منم اگه بیشتر وقت داشتم مطمئنم بیشتر از این میشدم!واسه فیزیک فقط 1 روز وقت داشتم!آخه یه روزش آزمون بود که بقیه نداشتن!بعدشم فهمیدیم که از کلاس ما کلا 5 نفر پاس کردن!عصر هم باید دین و زندگی میخوندم چون فقط نصف روز وقت داشتم!چقدر حالم بد بود!
دوشنبه
واقعا حس میکردم دارم میمیرم!یه امتحان که دعا میکنم خوب بشم!اگه بیوفتم چی؟!اسفند باید امتحان بدم!چاره ای نیست!داداش رضا هم بودش ولی زود رفت نشد ازش بپرسم امتحانام چی شدن؟!عصر دیگه واقعا استراحت کردم!
سه شنبه
شیمی!آسون بود!شب هم رفتم عزاداری امام حسین!
چهارشنبه
بازم شیمی!ولی شب نبردنم بیرون!خودشون رفتن!
پنجشنبه
امتحان شیمی!آسون بود ولی زیاد بود!4 برگه پشت و رو!داداش رضا هم واسه سوم ها اومد و رفت!بازم نشد ببینمش کارش داشتم!!!ثبت نام!کاش مثل پارسال نشه که خیلی ضدحال میخورم!جلسه قلم چی!واسه انتخاب رشته دانشگاه آزاد بود!یکم هم با مدیر گروه ریاضی اصفهان حرف زدم که قرار شد یه روز برم و قشنگ باهام حرف بزنه!واقعا دارم کم میارم!عاطی،فاطی،سپیده،سرور،ساناز!با اینکه کارشون داشتم ولی حوصله حرف زدن نداشتم!مامانی دایی!
جمعه
این چه خوابی بود؟!چقدر وحشتناک بود!وحشتناک که نه ولی یه جوری بود!کاش تعبیر خاصی نداشته باشه!تا یادم میوفته دیوونه میشم!درس!درس!شب هم عزاداری امام حسین!
پ.ن1:ایشالله آزاد قبول میشم!
پ.ن2:ندا فقط خودتی که میدونی کاش عین پارسال نشه!
پ.ن3:چقدر دلم واسه مدرسه ها تنگ شده!
پ.ن4:یکشنبه ، روز بعد از عاشورا شروع کلاسها!روز اول 3 ساعت گسسته!با یه دبیر جدید!فکر کنم هم سن بابام باشن ایشون!چون قبلا استاد خود داداش رضا بودن!
پ.ن5:وای که نمیدونی چقدر دلم واست تنگ شده!دوشنبه توی مدرسه ای ولی بازم با ما کلاس نداری!کاش زودی دوشنبه بیاد!![]()
![]()
![]()
![]()
اینم برف خونمون و پارکای اصفهان!



موفق باشین
لیلا![]()
شنبه 15/10/86
مثل همیشه درس!
یکشنبه
امتحان هندسه!سر جلسه بودیم که گفتن داداش رضا نمیاد!خیلی دپرس شدم!بعد یوهو دیدیم از پایین پله ها صداش میاد!اینقدر جیغ و ویغ!کردیم که خدا بدونه!سر یه سوالم کلی پیچوندم!شایدم من اونو پیچوندم!یه جورایی مطمئنم نمره کامل میگیرم!دفترچه دانشگاه آزاد!یکم برف اومد ولی سریع آب شد!حس درس نبود!آب!گوشی!
دوشنبه
باید درس میخوندم!مامانی اینا!خونه!مبارکه!
سه شنبه
عین هرروز درس!شب هم اس ام اس اومد امتحان فردا کنسل شده و افتاده 5شنبه!بابای یکی از بچه ها که رئیس شورای مدرسس به مدیر زنگ زده وقت اینا واسه دیفرانسیل کم بوده میشه یک روز عقب بندازین؟!معلومه خانوم مدیر هم قبول کردن!
چهارشنبه
درس!مامانی هم که اینجا بود!زن عمو هم میخواد نی نی بیاره!!!!مبارکه!
پنجشنبه
امتحان دیفرانسیل!فکر کنم حدودا 2 نمره غلط داشته باشم!خیلی بده خیلی!از جلسه که اومدم بیرون دیدم داداش رضا پایینه!آخه سرجلسه نیومد!رفتم گفتم داداش رضا(سری)دیگه نبود بدین؟!گفت چرا لیلا؟!چیو بلد نبودی؟!گفتم من با این یه تیکه مشکل دارم!گفت ببین لیلا تو امسال فقط یه 10 میخوای!گفتم نه من بیشتر از 10 میخوام!همون موقع هم به دلیل اعصاب خوردی افت قندخون و سرما داشتم میلرزیدم که داداش رضا گفت حالا چرا داری میلرزی؟!!!!!!گفتم اعصابم خورده.گفت بیخود اصلا مهم نیست!
جمعه
آزمون ولی دوباره گند زدم!نمیدونم چرا!استرس زیاد!وقت کم!من چه خاکی به سرم بریزم؟!خدایا اینقدر خوندم!همه امتحانامم نمرم بالا میشه پس چرا این لعنتی اینجوری شد؟!برف اومد.یکمم نشست ولی زود آب شد!
پ.ن1:قبولی بی قبولی!
پ.ن2:نمیدونم چه مرگمه ولی یه هفته ای با هرچیز شاد و غمگینی میخوام گریه کنم!این بغض لعنتیم نمیترکه!!!!
پ.ن3:این همه درس کجا میره؟!
پ.ن4:امسال سال خوبی بود.ولی فقط توی فامیل!درسا که عین همیشه!
![]()
شنبه 8/10/86
تعطیل بود دیگه!مامان هم رفت خونه مامانی اینا اما منو نبرد!آخه خاله و عشقی و دخترخاله ها اونجا بودن!منم عین یه بچه خوب نشستم سر درس!(جون خودم).همین دیگه!
یکشنبه
رفتم مدرسه!امتحام ادبیات ترم داشتیم!امتحان بدی نبود!یکم سخت بود!از پارسال هم سوال داشت!یه دبیر دینی خیلی بداخلاق هم مدرسمون داره که شانسمون اون مراقبمون شد!تقصیر حسنی خان که اومد و رفت!من نمیدونم چرا واینساد؟!وسط امتحان هم که استاد ادبیات اومد کلی خندیدیم!انگار نه انگار که امتحانه!این دبیر دینی هم هی حرص مسخورد من کیف میکردم!بعد از امتحانم که یه ساعت کل کل و واااااای که چه خبر بود!4 ساعت کلاس فیزیک!چقدر خسته کننده!وسط کلاس هم که استراحت داد ما رفتیم و آبنبات چوبی خریدیم!حسنی خان تا دیدن گفتن بندازین توی سطل آشغال و بیاین!گفتم فکر کردین خودمو میندازم ولی شکلاتو نه!!!!!!!من و دوستم هم که از رو نمیرفتیم بندازیمشون!خونه!کمی تا قسمتی درس!
دوشنبه
درس!البته اگه ستاره خانوم بزارن من درس بخونم!خوب چیکار کنم دلم بالاست!یه ربع یه بار میرم پیشش!
سه شنبه
درس!کلاس زبان!کتاب!مامانی!تلفن به داداش رضا واسه گسسته!تایید کرد!خدا کنه خوب باشه!چقدر تحویل!گفتم افتخار ندادین!گفت کم سعادتی منه!!!!!
چهارشنبه
امتحان زبان کشوری!آسون بود!اگه بی دقتی نکرده باشم نمره کامل میگیرم!استخر!آخخخخخخخخ که چه کیفی داد!
پنجشنبه
کمی تا قسمتی درس!با ستاره اینا بیرون!نمیدونم روی کدوم دندم بودم تا تونستم خندیدم!!!!مامانی دایی!
جمعه
بیرون!خونه واسه دایی!هیچی!کمی تا قسمتی درس!
پ.ن1:قبول میشم دیگه!![]()
پ.ن2:خوش به حال تهرانیا چقدر واسشون برف اومد!منم برف میخوام!![]()
پ.ن3:کاش مشهدمون بشه همونی که من و ندا میخوایم!!آخ که چه کیفی میده!خدا جونم دست خودته!
موفق باشین
لیلا![]()
شنبه 1/10/86
4 ساعت شیمی!خواب بودم!دینی که به حرف زدن گذشت!زبان!بدی نبود!حسنی خان هم فرموده بودن که به لیلا بگو اون کاری که گفتم انجام بده اگه نه سر کلاس راهش نمیدم!!!!بعدشم جلسه با مدیر گروه ریاضی قلم چی اصفهان!یه چیزایی در مورد امتحانا!سرور،سپیده،رویا،شادی،نیلو و کلی بچه های پارسال که واقعا دوست داشتم ببینمشون!خونه!اینقدر خسته بودم که بی خیال درس شدم!مثل همیشه!
یکشنبه
4 ساعت فیزیک!حسنی خان گفتن اون کاری که گفتم انجام دادی خوبه!گفتم حوصله کل کل نداشتم اگه نه انجام نمیدادم!گفت راهت نمیدادم.گفتم غیر ممکنه.نمیتونستین!!!!!خوبه استادامون جوونن ها میشه باهاشون کل کل کرد!2 ساعت بیکاری!مدیرمون اومد دم کلاس و گفت لیلا بیا کارت دارم؟!گفتم چیکار؟؟به خدا غلط کردم من کاری نکردم و کلی مسخره بازی!بعدشم که رفتم میخواست ببینه در مورد مشاور پارسالم چی میگم!از بس بد و کوفت بود و اینا هم میشناختنش میخواستن بیشتر آشنا بشن!زبان!اونم الافی بود!هندسه با داداش رضا!مثل همیشه دم در منتظر بودم تا بیاد!بازم تعقیب!بابا هم پایه شده ها!!!!درس!مامانی تلفن زده بودن.ولی انگاری قبول نکردن!!!!!!
دوشنبه
درس!ظهر که رفتم مدرسه پشت در کلاس سوم ها که با داداش رضا داشتن روی پله ایستاده بودم که بچه ها از شیشه بالای کلاس میدیدن منو(همیشه میرفتم تو کلاسشون اما این بار حسش نبود)یوهو همه بچه ها کلاس برگشتن طرف در و از بالای در باهام بای بای کردن!!!!!!!!!!!یوهو داداش رضا گفت کیه؟؟!همشون با هم گفتن لیلا و بگیم بیاد؟؟؟!داداش رضا هم گفت بگین بیاد و در را باز کردن.منم به خاطر این سوتی وحشتناک و بد در رفتم توی اون کلاس!!!!بعد که زنگ خورد داداش رضا گفت لیلا چیکار میکنی؟؟؟!گفتم به خدا بچه هاتون برگشتن!!!!!حالا نگو تا من رفته بودم تو کلاس داداش رضا اومده بوده دم کلاس دنبالم اما من نبودم!!!فیزیک پایه!امتحان!ولی خود حسنی خان تشریف بردن و امتحانی هم که خودشون مراقب نباشن را قبول ندارن فقط ما را مسخره کردن!!!!داداش رضا هم فرمودن به جای اینکه جمعه بیاین مدرسه چهارشنبه و پنجشنبه باید تا 3 باییستین!8 ساعت یه کله ریاضی آدم داغ نمیکنه؟!درس!
سه شنبه
ادبیات با استاد عشقولی!ناظممون اومد و گفت کی گوشی داره؟!همه گفتیم هیچکی!بعدش که رفت همه گوشیا را ریختیم توی کیف استاد ادبیات!یه برگه داد حل کنیم!هرکی تقلب میکرد یه فحشی بارش میکرد ولی من و دوستم را هیچی بهمون نمیگه!خیلی با ما خوب شده!بعد هم یه اتفاق افتاد من نفهمیدم!داشتم از فضولی میترکیدم!بعدشم رفتیم و گفتیم واسطه شو واسه معلما چون هیچ کدوم 5 نمره کلاسی به هیچ کسی نمیدن.اونم رفت و به حسنی خان و استاد شیمی گفت که فرمودن اینا(من و دوستم)خودشون توانایی گرفتن این 5 نمره را دارن!به خودشم گفتیم شما که گفتی همه را امسال میندازی ماها را هم میندازی؟؟؟گفت نه!!!!با 10 پاستون میکنم!زحمت کشیدی واقعا!!!!!!!!خدایی هیچکسی تو عمرش نتونسته از امتحانای ایشون نمره کامل بگیره!حتی تیزهوشانیا!با دوم ها.وسط کلاس حسنی خان!کامپیوتر!شیمی پایه!درس!مامانی!
چهارشنبه
با داداش رضا!قرار بود تا 1 باشیم ولی شد تا 3!تا ظهر که پای تابلو کمکش بودم!مثل همیشه مانتوم سفید شده بود کاملا!ظهری واسه خودمون و داداش رضا غذا سفارش دادیم!همون موقع یه سری دیگه از بچه ها رفتن و غذا گرفتن و اومدن!واسه داداش رضا هم گرفتن!بعدش من و نسیم رفتیم و گفتیم ما غذا سفارش دادیم و 1 ساعت دیگه میارن و شما که استراحت نمیدین!گفت چرا حالا تا اون موقع!!!بعدشم یه تیکه از غذاش را گذاشت توی بشقاب و گرفت جلوی من و دوستم!گفت لیلا بگیر بخور!گفتم نه به خدا سیرم و ....!از اون اسرار از ما انکار!تا اینکه یوهو با یه لحن خاصی گفت مگه من معلمت نیستم؟!مگه نمیگم بگیر غذا را!بازم قبول نکردیم که یوهو گفت اگه نگرفتین ازتون نمره کم میکنم
!!!!!!!!!من و دوستم هم که یوهو موندیم گفتیم چشم و غذا را گرفتیم![]()
!ناظممون هم که خوشش نمیاد ما با دبیرا حرف بزنیم یوهو عصبی شد و گفت برین از دفتر بیرون!داداش رضا هم میدونه من با این کل دارم دیگه من پکیده بودم از خنده!!!!چقدر خوش گذشت!بعدشم که غذا اومد مجبورش کردیم بخورتش!!!!یه سوال از حسنی خان که مال شوهر خاله بود!اول که کلی گیر داده تو چرا اینجوری؟؟!کشتی گرفتی؟!گفتم نه پای تابلو بودم!گفت نه یا کشتی گرفتی یا دیوار را بغل کردی که اینجوری سفید شده مانتوت!گفتم نخیییییییییییر 6 ساعت پای تابلوام!گفت پس من که صبح تا شب پای تابلوام؟!گفتم شما با ماژیک هستینا من با گچ بودم!آی حالش گرفته شد!بعدشم سر سوال اینقدر تیکه پروند!خوب به من چه مگه سوال من بود!وقتی گفتم فارغ التحصیل صنایع دانشگاه صنعتی دیگه بدتر!تا اخرش یه چیزایی گفت!درس!ولی همچنان توی توهم بودم!مامانی!مامان هم رفته بود عقد مهسا!عروس خانم یکی دوسال از من بزرگترن!!!!!
پنجشنبه
6 ساعت هندسه با داداش رضا!بازم من بیچاره پای تابلو بودم!خوش گذشت.خوب بود!خندیدیم!موقع ناهار هم که داشت غذا میخورد دست پخت مامان خانم را تعارفش کردم که خیلی خوشش اومده بود!گفت از طرف من به مامانت تبریک بگو دست پختشون عالییییه!!!چقدر دوست داشت و خورد!بعدشم که دید هرکسی به من میرسه میگه چرا مانتوی تو اینطوریه گفت دیدیم فایده نداره قرار ظهر لیلا را بندازیم توی ماشین لباس شویی![]()
!!!!ماشالله چقدر حواسش جمع!تلفن به مامان!ساعت 1:30بابا!بعدشم که گفت ترم اول تموم شد و عمر و ......!میخواستم گریه کنم!درسته باهاش دیفرانسیل دارم ولی به خاطر یه مسئله ای گسستمون را نمیگیره!اونم باید پیلش بشم ببینم راضی میشه یا نه!درس!
جمعه
درس!خونه مامانی!مهمونی!خاله اینا از تهران اومدن!پسرخاله عشقی!آزی!الی!عزییییییییزمین همتون!هم خوب بود هم بد!چه حسی پیدا میکنی وقتی تو هم قد خودت که باهم بزرگ شدین و رقیبتنو میبینی؟پسردایی که رشته تجربی بعد از ۶ ماه پیداش شده و رتبه هاش همه بالا!پسر خاله که هم رشته خودمه ترازای قلم چیش وحشتناک آور بالا و در حد رتبه ۱ رقمی یا ۲ رقمیه؟؟؟!!!!داشتم دیوونه میشدم!کم کم داشتم همون وسط میزدم زیر گریه!ندایی به دادم رسید اگه نه اون وسط آبروم رفته بود!تو فقط بگو من چیکار کنم؟!بازم خواب!ولی قشنگ بود!
پ.ن1:من قبول میشم!![]()
پ.ن2:اوایل اسفند به اتفاق مدرسه و دوستان میریم مشهد!کاش بشه.خدا جونم خیلی دوست دارم![]()
پ.ن3:چه توهم خوبی کمپانی اخلاق من!
پ.ن3:6 ماه دیگه تا کنکور مونده!یعنی میرسم درسهام را تموم کنم؟!
پ.ن4:دایی جان با مخالفت خانواده عروس خانم رو به رو شدن!البته حق هم دارن!اینکار به صلاح نبودم!دایی جان هنوز خیلی بچس!
پ.ن5:با اینکه خیلی عزیزی ولی من و نسیم منتظریم ببینیم اون 5 نمره چی میشه!مخصوصا اون دوتا!
پ.ن6:ندا جونم مبارکه!ایشالله خوشبخت بشن!![]()
پ.ن7:آرشی خان هم تشریف بردن!ولی خدایی آدم باید شانس داشته باشه!
پ.ن8:عید غدیر مبارک!خیلییییییییییییییییییییییییییییی هم مبارک!![]()
پ.ن9:ببین وقتی اون جزوه ها را گیر اوردم حالیتون میکنم!تو را هم آخر میکشم که اینجور ناز و اشوه نیای جلو داداش رضای من!
پ.ن۱۰:ببین میدونم اشتباهه.میدونم هیچ وقت نه میفهمی نه اینجا را میخونی.اره همه چی اشتباهه.دیوونگی محضه.ولی دلم واست تنگ شده.خیلیییییییییییییییییییییی!من تا آخر امتحانا چه جوری دووم بیارم؟!
موفق باشین![]()
لیلا