`·.*_نارنجی_*.·´
برای دیدن روز عذابت لحظه شماری میکنم!!!
شنبه 24/9/86
4 ساعت شیمی!درس!ولی بازم به آزمون نرسیدیم!خدایی فقط یه شیمی میشه زد که اونم همیشه عقبیم!زبان!ازم تعریف کرد!!!درس!
یکشنبه
4 ساعت فیزیک!زبان!یه امتحان که تقریبا مشورتی بود!هندسه!خوب بود!بعدشم تعقیب و اون کارا که فکر کنم آبروم رفت!!!!درس!
دوشنبه
درس!مدرسه!داداش رضا!کیمیا!من!لج درآوردن!تکرار کردن!!!دختر ناظممون که هزار بار بدتر مامانشه!ساعت 3 گیر داده بود برین دم در کلاس داداش رضا و بگین زنگ خورده!حالا هرچی میگیم ایشون دیر تعطیل میکنن میه نه برین!یه بچه ها رفت گفت و کاملا خودش را سبک کرد!ولی هرچی به ماها گفت محلش نزاشتیم!بعد هم بهش گفتم من جای شما بودم تا 4 می ایستادم که دیگه اینجوری نگه!فیزیک پایه!خونه!اون خواب واقعا اعصاب خورد کن!شاید خوب بودن!شاید اگه میشد واقیعت داشته باشه عالی میشد ولی نه اصلا دلم نمیخواست چنین خوابی ببینم اونم در مورد .......!تا 4 شنبه هم که نمیشد دید!درس!
سه شنبه
ادبیات!استاد عشقولی که بداخلاق شده بود و منم بهش گیر داده بودم که بداخلاق شدین و اونم هی بارم میکرد!آخر کلاس یه شعر خوند که هرچی گفتم بده از روی برگش زیراکس بگیرم نداد بهم!یه عکس از بچه گیای خودش نشونم داد!اینقدر ناز و توپولی بود!برعکس الانش!فیزیک!یه سوال پرسیدم که حسنی خان جوابم را ندادن منم شروع کردم به تیکه پروندن و کنف کردن!2 ساعت بیکاری که رفتیم دم زاینده رود ایییییییی بد نبود!مسعود!جالب بود اونم آدمایی که ادعا داشتن!بازم فیزیک!به طور فجیعی حسنی خان ضایعم کردن که به دنبالش جوابشون را دادم!ماژیک!دیوار!لیلا!کمی تا حدودی درس!دوست جون نانازیم!تولدش بود!خدای من چه چیزایی که نگفت!حدودا 1 ساعت فقط میخندیدم!اونم به چیزایی که واقعا باید خندید!فقط 1 سال دیگه!!!!
چهارشنبه
4 ساعت دیفرانسیل با داداش رضا!تازه به خاطر بابا شدنش هم واسمون شیرینی آورد!کلی خنده!کلی صحبت راجع به چیزایی که دوست داشتم بدونم!اعتقاد!مدرسه قبلی!ولی بازم ناظممون نبود که حالش را بگیرم!پرونده مشاورم را گرفتم چنان منگنه کرد که انگار چیه!!!خودم بازش کرد چیز خاصی توش نبود!درس!
پنجشنبه
یکم الافی تو مدرسه تا ساعت دوم!6 ساعت هندسه!با داداش رضا!بازم خودکارای من!تازه با مدادای اضافه شده!(من موقع نوشتن حدودا 20 رنگ خودکار و مداد دستمه!!!!!)بعدشم یه نفر که بخواد صفحه و خط را نشون بده!به نسیم گفت ولی نسیم چون میدونست یه نگاه به من کرد و من رفتم!بعدشم بحث اینکه من نقطم یا خط یا صفحه که تصویب شد دایره ام!!!خودشونم بکشن تا بعد از کنکور همینه!رژیم دیگه چیه!!!!داداش رضا هم که پکیده بود از خنده!ماژیکاش!صندلی!زنگ تفریح هم من به خاطر گسستمون پیلش شده بود که میگفت لیلا بی خیال اما من ول کن نبودم!بازم کلاس!بازم حرف!موقع ناهار خوردن که بچه ها واسش ساندویچ اوردن یه نگاه بهم کرد و گفت کدومش خوشمزس؟!بهش گفتم!بعدشم گفتم بدمزه بود بهش فحش ندینا!گفت نه این چه حرفیه؟!درس!حرف!تا اینکه حسنی خان اومدن!بعدشم ماژیکا را تحویل من داد تا بدم حسنی خان!!!!!مثل همیشه بدرقه!خونه!درس!تولد مهسا!
جمعه
بازم آزمون!خوب بود!پیشرفت داشتم ولی نه در اون حد!فکر میکنم کارنامم را هم اشتباه تصحیح کرده بودن!تا اومدم خونه یه خبری که واقعا شنیدنش جالب بود!اونم همین امسال که من کنکور دارم!!!!!
پ.ن1:من قبول میشم!
پ.ن2:کاش اون خوابا را نمیدیدم!به هرحال خیلی عزیزی کمپانی اخلاق من!
پ.ن3:جالبه!دایی جان کوچیکه به فکر ازدواج افتادن!با موافقت هم روبه رو شدن!یه دایی و زندایی با 2 سال تفاوت سنی!
پ.ن4:نازنینم با تو بودن واسه من خواب و رویاست!!!!!!!!!!
پ.ن5:چطور چندتا دختر اینقدر جلفن و میتونن جلو یه شخصی که اینقدر واسش مهمه اینجوری جلف گیری در بیارن؟!کاش میتونستم یه کاری بکنم!
پ.ن6:شب یلدا و عید قربان مبارک!![]()
پ.ن۷:داداش خان زبون اینجانب را اندازه گرفتن و قرار شده برم توی دفتر رکوردهای جهان ثبت کنم!اره دیگه به عنوان زبون درازترین آدم روی زمین!![]()
موفق باشین
لیلا![]()
شنبه 17/9/86
صبح اول وقت خبر بچه دار شدن داداش رضا
!واااااااااای خدای من!چقدر ذوقیدیم!یه خبر کاملا غیرمنتظره!شیمی!شیمی!دبیرمون گوشیش را با الهه عوض کرده بود(همون دوست شخیص مهرنوش خانوم)!منم گفتم گوشی خودتون به این خوبی چرا دادین به الهه؟!دینی!جناب حسنی خان با یه قیافه ای شبیه ب ر ا د ر ا ن ب س ی ج ی اومده بودن!یکی از بچه ها که خیلی خیلی بامزه و شوخه رفت و بهشون گفت سلام علیکم حاج آقا!اونم جواب داده بود.بعد بهش گفته بود چرا دکمه بالایی یقتون را نبستین؟!جناب حسنی خان هم به هرکی رسیده بود گفته بود خواهرم ح ج ا ب ت را رعایت کن!بنده خدا میخواست بره مراسم مجبور بود!زبان با مو قرمزی!خونه!تبریکات لازم را به داداش رضا خان ارسال نمودیم!کلی هم در خانه ذوق نمودیم!
یکشنبه
فیزیک!فیزیک!امتحان!بازم نفر دوم کلاس با یک غلط و یک نزده!ظهر همون بچه بامزه کلاسمون تلفن کرد به داداش رضا و گفت باید شیرینی بیارین!داداش رضا هم گفت من از راه مدرسه میام نمیتونم!اونم گفت ما میخریم بعد باهاتون حساب میکنیم!بعد دوباره داداش رضا زنگید که من جواب دادم ولی نشناخت!گفت با مدیر هماهنگ شده ولی شما به بچه ها نگین!گفت من لیلام به مینا نگم؟!گفت ااا چرا بگو!زبان!هندسه!داداش رضا اومد ولی ناظم ..... ما اومدن و گفتن آقای ...... اصلا در وضیعتی نیستن که شما بخواین تبریک بگین و اصلا چه معنی داره شما بخواین بگین شیرینی بیارن؟!غافل از اینکه ما گفته بودیم ولی اصلا به روی خودمون نیوردیم!داداش رضا اومد ولی هیچی نگفتیم!خر کلاس که چندتا از بچه ها بودیم ازش پرسیدیم که گفت هنوز بچش را ندیده!
دوشنبه
درس!مدرسه!پیش مشاورمون که دفترچه کنکورم را کامل کنم!فیزیک پایه!حسنی خان یک ربع بیشتر درس ندادن که مدیرمون اومدن دنبالشون و بردنشون و گفتن کلاس تعطیل!خدا میدونه چیشده بود!ولی بچه ها مثل اینکه دیده بودن چشمای حسنی خان قرمزه!مامانم هم که به مدیر زنگ زده بود گفته بودن مثل اینکه یکی از دوستاشون تصادف کردن!!!!!درس!
سه شنبه
ادبیات با استاد عشقولی!یه امتحان واقعا وحشتناک!اما عادت نداره موقع امتحان گرفتن مراقب بزاره بالا سرمون!بعدش هم جواب ها را گفت!فیزیک!بیرون!اما خیلی ترسناک شده!همینطور که میرفتیم به دوستام میگفتم الان ق ا ت ل میاد و میکشتمون!!!!یکی دو تا از بچه ها وبلاگم را دیدن.اما نمیدونم میان سر بزنن یا نه!کاش نیان!تقصیر خودمه که جلوشون باز کردم!مدرسه!تا زنگ خورد یوهو دیدم استاد ادبیاتمون رفت تو کلاس ما و در را بست!چندتا بچه ها هم بودن!منم رفتم ولی هرچی ازش میپرسیدیم چرا اومدی اینجا حرف نمیزنه!!!کلی باهاش Bluetooth بازی کردیم!شیمی پایه!!!به استادمون گفتم برین و به الهه بگین لیلا گفته گوشی خودتون خیلی بهتره و ازش بگیرین.استادمون گفت تو که باهاش بدی؟؟گفتم واسه همین میخوام این حرف را بزنین!!درس!بالاخره با 100% استرس رفتم و واسه کنکور ثبت نام کردم.به قدری استرس داشتم که نمیدونستم عدد را از چپ باید بنویسم یا از راست!به خودت بخند چون کافی بود فقط یه عدد یا یه حرف جابه جا بزنم اون موقع بود که همه چیز به باد میرفت!!!بالاخره انجام شد با هزار و یه استرس!خدایا به امید خودت!آخه نه به کافی نت اعتماد داشتم نه اینکه بخوام بدم دفتردار مدرسه ثبت نام کنه!فقط خودم!
چهارشنبه
4 ساعت دیفرانسیل!صبح اومدم از کلاس برم بیرون یوهو داداش رضا اومد تو کلاس.منم ترسیدم یوهو گفتم وای خاک تو سرم!!!!سلام!بیچاره جا خورد!واقعا این حرف من چه معنی میداد؟!چقدر خوش گذشت چقدر خندیدیم!
پنجشنبه
6 ساعت هندسه!شماره خونش را کش رفتم!کلی در مورد بچش باهاش حرفیدیم!یه بار دیده بودش!کلی از لجبازیاش میگفت که به قول خودش به باباش رفته!!کلی از چیزایی که توی بیمارستان دیده بود!!!واقعا خدایا شکرت....!واقعا چه شبی را گذرونده بود!وقتی خانومش را برده بود بیمارستان و گفته بودن زایمانش میکنیم ولی نه خانومت زنده میمونه نه بچت!!!!خدایا چه حالی داشته!خدایا به خاطر همه نعمت هات به خاطر همه چیزت ازت ممنونم!ممنونم به خاطر سلامتی که دادی!به خاطر خانوم و بچه داداش رضا!به خاطر همه چیزت!ممنونتم خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!ظهر از زور خستگی بدنم شروع به لرزیدن کرده بودن اونم چه جوووووووور!تا زنگ خورد رفتم از داداش رضا سوال بپرسم دیدم یوهو میگه لیلا تو که بدنت داره میلرزه میخوای یه روز دیگه بپرسی یا اینجا شیرینی هست برداری بخوری
؟؟؟!من که یوهو جا خوردم از کجا فهمید!یعنی اینقدر شدت داشت؟!اینقدر تابلو حالم بد بود؟!چقدر مهربونه این بشر!ماهه!درس!بیرون!5 طبقه!میخواستم شاسخین بخرم اما نخریدم!من همونجوریم تا پای خریدن میرم اما پشیمون میشم!شایدم بعدا خریدم!
جمعه
درس!درس!درس!
پ.ن1:من قبول میشم!
پ.ن2:یه سرماخوردگی خفن!
پ.ن3:آخه چقدر میتونن بیشعور باشن که اینجوری حرف بزنن!خوشم میاد بابام هم کوتاه نیومد!خوشم میاد جوابشون را داد همونجوری که من میخواستم!دلم میخواد عمه خانوم بزرگه را ببینم تا بهش بگم که اون زبونت فقط ماله ماها نباید باشه!باید واسه بقیه هم باشه!خوب کرد بابام!کاش میشد و این درس لعنتی میزاشت با مامان بابام جمعه برم و اگه حرفی شد اون روی سگم را میزاشتم زمین و بهشون میفهموندم که من کیم و چه جوری باید حرف بزنن و دیگه نزارن 4 تا آدم آشغالی یه مشت حرف چرت و پرت بزنن!![]()
پ.ن4:با کمبود پ.ن مواجه هستیم!
پ.ن5:با تو شبام پر ستارس فصل تولدی دوبارس!
پ.ن6:نمیدونم چرا چند روزی مدیرمون بداخلاق شده و هی گیر میده؟!
موفق باشین
لیلا![]()
شنبه 10/9/86
شیمی!شیمی!دینی!زبان!بازم کل کل با استاد مو قرمزی مثل همیشه موضوع اصفهانی بودن و اصفهانی نبودن بود!بیرون!درس!
یکشنبه
فیزیک!فیزیک!زبان!هندسه!سر کلاس داداش رضا بود که مامانم شیرینی آورد!واییییییی بهترین لحظه بود اون موقع که داداش رضا میگفت تولدت مبارک و همیشه به شادی باشی و کلی حرف قشنگ!خونه!دعوا!خواب!جالبه دوست جون نانازیم یاد من افتاده بود.زنگ زد و کلی خندیدیم!همینجوری گوگولیم!درس!
دوشنبه
درس!مدرسه!یه اشکال خیلی خوشگل که داداش رضا کیف کرده بود!فیزیک پایه!دوستم واسم یه عروسکه تقریبا نارنجی آورده بود!کلی ذوقیدم و رفتم نشون داداش رضا و مدیرمون دادمش!کلی خندیدیم!بعد از کلاس داشتم شیر و قهوه میخوردم که به داداش رضا تعارف کردم که بهم گفت برو بده بچه بخور بزرگ بشه(آخه عروسکم دستم بود)خیلی پایه بود!خونه!درس!
سه شنبه
ادبیات با استاد عشقولی!خیلی با من خوب حرف میزنه!نمیدونم چی گفتم که گفت فقط رو تو حساب میکردم توام که اینجوری؟!گفتم نه خوب حساب کنین!آخه خیلی با بچه ها بد حرف میزنه!امتحان فیزیک!من و اون شخصی که کل داشتیم با هم شدیم نفر سوم کلاس!دوستم هم نفر اول!شیمی پایه!درس!خاله جونم اینا اومده بود واسه کارهای پنجشنبه!آرشی هم اومد!
چهارشنبه
4 ساعت با داداش رضا!خوب بود ولی اعصابش خورد بود!تلفن مدیر!خدا به خیر بگذرونه!درس!شب اس ام اس اومد که فردا مدرسه تعطیله چون داداش رضا نمیاد!اعصابم خورد شد!واسش اس ام اس زدم جواب نداد!تا صبح نخوابیدم!
پنجشنبه
تلفن به مدیر!فهمیدم واسه چی تعطیل شده!بیچاره داداش رضا!به درس خوندن نرسیدم!عصری تولد ستاره!خاله جون!عمه اینا!خاله زری!.........!خیلی خیلی خوب بود!شب همه مردها اومدن!آرشی هم اومد!داشت حالم را بهم میزد!تا میخواست بره بهش گفتم الهی بترکی!!!!!!!!!!!گفت داشتی میترکیدیا!راست میگفت اگه نمیگفتم میمردم!
جمعه
یه سر درد وحشتناک!یه آزمون بد!سر اختصاصیا که قفل کرده بودم!خونه!مامانی اینا!عقد دختر عمه!خوب بود!خوش گذشت!وسط عقد هم که همه به اس ام اس بازی!آخییییی چقدر سر عقد وحید و حامد گریه کردن!خوب بود!
پ.ن1:من قبول میشم!
پ.ن2:یعنی چرا داداش رضا جواب تلفنا را نمیداد؟!
پ.ن3:نه این قرار نبود تو بی خبر بری من خسته شم که تو بی همسفر بری!
پ.ن4:یه ق ا ت ل ج ا ن ی توی اصفهان فرار کرده و تا حالا چند نفر را ک ش ت ه !الان تقریبا همه تو خطر هستن!خدایا خودت رحم کن!
پ.ن5:از اینکه تولدم یادتون بود و تبریک گفتین ممنونم!خیلیییییییییییییی خیلی دوستون دارم!مرسیییییییییییییییییییی!
پ.ن۶:من اگه آبجی ندا را نداشتم چیکار میکردم؟!
بعدا نوشت:داداش رضای من بابا شد!!!!یه بچه گوگولی که پسره!چقدر ذوقیدیم!چقدر ذوق داشت!اما خسته چون بعد از چند روز بچش را ندیده بود!تفاوت سنی من و پسرش 3 روزه!!!البته با 19 سال!![]()
![]()
موفق باشین
لیلا![]()
شنبه 3/9/86
شیمی!شیمی!دینی!تست!آزمون تخصصی!خوشم میاد شیمی همش مال کانون بود و من حفظ بودم!اما از دست داداش رضا که معلوم نبود چه جوری سوال درآورده بود!فیزیکاش هم بدی نبود!ظهر که حسنی خان اومد گفتم دیگه نمیخوام بخونم و ......!گفت نه اشتباهه.چرا اینجوری میکنی با خودت و .....!زبان!یه استاد داریم موهاش رنگ موهای آنشرلی هست!هرموقع میبینمش یاد آنشرلی میوفتم!درس!
یکشنبه
فیزیک!فیزیک!به خاطر یه موضوعی که با حسنی خان پیش اومده بود و راجع به پول و این چیزا بود حسنی خان یه شعر گفته بودن!یکی از بچه ها هم یه شعر در جواب شعرش گفت!اون موقع بود که خیلی محترمانه ضدحال زدیم!از اونجایی که شعر جفتشون خیلی قشنگ بود هردوتاشون خوندن و ما هم فیلم میگرفتیم!خیلی فیلم جالبی شد!یه شعر دیگه هم بچه ها واسش گفته بودن....!جلسه!کلی با ناظممون کل کل کردم!مامان!مشاور!جلسه!استاد ادبیات!هرچی میگیم به مسخرگی میگیره!بهش میگم من توی آزمونم ادبیات 90%زدم!.میگه مردشور اون آزمون با تو را ببرن که 90% زدی!آخه یه اعتقاد جالبی داره که میگه امتحانی که بشه 100% زد امتحان نیست!زبان!امتحان!داداش رضا!شعری که واسه حسنی خان گفته بودن را واسه جفتشون همه با هم خوندیم!
چقدر خندیدیم!چقدر حسنی خان خندید و ذوق کرد!چقدر داداش رضا ضعف کرد!جالبه هنوز که فیلماش را میبینم ضعف میکنم از خنده!درس!
دوشنبه
درس!کانون!مدرسه!ناظممون مثل همیشه چشم غره میرفت!آخه ایشون میگن شما حق ندارین از دبیراتون بیرون کلاس سوال کنین!آخه این منطقی؟!آدم تا چه حد میتونه بی شعور باشه؟!ماها که به هیچ عنوان محلش نمیزاریم!حسنی خان فرمودن صبح که رفتم مدرسه پسرونه که تقریبا نزدیک مدرسه خودمونه فیلمای دیروز روی گوشی پسرها بوده!!!!!!!!!!!!!!!!جالبه!با سرعت نور پخش شدن!تولد!یکی از دوستای دبستانم که 2 سال پیش عقد کرد زنگ زد و دعوتم کرد که برم تولدش!آخه آخرین تولدش خونه مامان باباش بود!دوستم و شوهرش از قبل همدیگه را دوست داشتن!خوش گذشت!خوب بود!خونه!مامانی!تولد بابایی!
سه شنبه
ادبیات!توی کلاس بودیم و هنوز تو کلاس شلوغ پلوغ بود و کسی زیاد نیومده بود!منم روبروی در میشینم یوهو دیدم یه چیزی با سرعت جت اومد توی کلاس و همونجور که سرش زیر بود رفت ته کلاس!بعد دیدم استاد ادبیاتمونه!از این دیوونه بازیا زیاد در میاره!کلی خندیدیم سر کلاسش و خوش گذشت!فیزیک!همون کسی که باهاش کل دارم تولدش بود و مثل همیشه که خودش را پیش حسنی خان شیرین عسل میکنه شیرینی آورده بود و .....!ماشالله از خودشیرینی کم نمیارن!بعدشم پیله حسنی خان شدن که از اون جایزه های همیشگی بهش بده!البته همیشه واسه درس جایزه میداد و لی شیرین عسلیه دیگه!خوبه دوستای آدم اینجوری طرفدار آدم باشن!شیمی پایه!درس!
چهارشنبه
دیفرانسیل!هندسه!داداش رضا دیر اومد!روز قبل هم حسنی خان یه مشکلی پیش اومده بود که گفته بود دیگه نمیاد!!!میگفتن داداش رضا گفته اون نیاد منم نمیام!خیلی حرص خوردیم که دیر اومده!هرچی خواستم زنگ بزنم بچه ها نزاشتن!تا اینکه اومدش!بیچاره حال خانومش بد بود!ناراحت بود!آخیییییییییی!نمیدونم چیشد ولی میخواستم ازش سوال کنم بعد به طور خیلی مظلومانه ای جلوش ایستاده بودم!بعد گفت چرا اینقدر بی حالی؟چیزیته؟گفتم نه خوبم!گفت نه خیلی بیحال و خسته ای.گفتم سرما خوردم صدام گرفته چیزی نیست!درس!خاک برداری!
پنجشنبه
دیفرانسیل!هندسه!دیفرانسیل!یه امتحان توپ!کلی با داداش رضا و مدیرمون درباره مشکلمون حرفیدیم!فکر کنم درست شد!درس!به طور خیلی سریعی تصمیم گرفته شد بریم خونه خاله جونم!دعوت بودیم ولی تصمیم رفتن نداشتیم!ای بدی نبود!آرشی!مرتضی که چقدر زشت شده بود!شیوا!کلی هم با پخپخو مهسا همه را ترسوندم!
جمعه
درس!مامانی!درس!
پ.ن1:سعی میکنم قبول بشم!
پ.ن2:الهی من قربونه ستارم برم که اینقدر شیرین و ناز شده!جالبه منو به نانای میشناسه!مامانی را به ،به به،میشناسه!
پ.ن3:چند شب پیش رفتم پشت در اتاق و داداشم که خواب بود را ترسوندم(پخخخخخخخخ)اونم اومد کلی منو زد!همونجوری که داشتم میدویدم رگ پام کش اومد!الان چند روزی دارم لنگ میزنم و پام هم وحشتناک درد میکنه!اما من آدم دکتر برو نیستم!
پ.ن4:چرا همه بچه های کلاسمون آذری هستن؟!اینم شانس من که یه سری آدمایی که خوشم نمیاد ازشون آذری باشن!
پ.ن5:واسه تبریکاتون ممنونم!خیلی خیلییییییییییی ممنونم!راستش را بخواین فکر نمیکردم کسی یادش باشه!
پ.ن6:جای حسرت تو قلب ما دوتا نیست!نمیمونیم با غصه تک و تنها!
پ.ن7:بیا ما هم مثه کبوترا بسازیم زندگی را ساده و پاکو و بی بهونه!
پ.ن8:رفتی،یادتم گل من نازی نازی ناز گل من!
موفق باشین
لیلا![]()
چرا یکی نیست به داده من برسه؟!
شنبه 26/8/86
شیمی!شیمی!70%!دینی!زبان با استاد مو قرمزی!!!شب قبل هم به داداش رضا زنگ زدم که گفت کلاس نداریم!خدا عمرش بده!
یکشنبه
فیزیک 71%!پیش مشاورمون!زبان!نمیدونم چرا ولی به هرچیزی میخندیدم!هندسه با داداش رضا!بعدش کلی باهام حرفید و گفت که باید چیکار کنم!
دوشنبه
فیزیک پایه!اصلا حسش نبود!بازم یه مشکل با حسنی خان!ماشین مدیرمون را دزدیدن!حسنی خان با دزد!تلفن!....خنده!
سه شنبه
ادبیات!با اون همه نمره قشنگ که یه نفر هم بالاتر از 10 نبود!چیز عجیبی نیست چون به قول خودش انتقام بود نه امتحان!البته به هرکسی نسبت به نظر خودش نمره اضافه یا کم میکرد!اون موقع بود که وقتی بالاترین نمره یعنی ۵/۲ نمره به من اضافه کرد اون شخصی که من و دوستم باهاش کل داریم داشت میمرد خوب از خودش۵/۱ نمره کم کرد!بعدشم که باهاش حرف زدم باهام خوب بود!مطمئنن مثل همیشه هرکسی دیگه بود کلی بارش میکرد!ولی نمیدونم چرا با من خوب شده؟!فیزیک!بعدشم که کلاس کنسل کردن اون روی سگ من بالا اومد!
چهارشنبه
صبح زود دم کلاس منتظر داداش رضا!وقتی هم ناظممون گفت برو تو کلاس محل نزاشتم!وقتی رفتم دم در کلی اومد جیغ جیغ کرد ولی محل نزاشتم!نمیدونم داداش رضا گفت تذکر بده یا نه اما خیلی باهاش سروسنگین شدم و محل نزاشتم!اما خودش حرف زد!خودش خودکار خواست!خودش مداد خواست!منم مجبور شدم کوتاه بیام!امتحان!
پنجشنبه
مدرسه قبلی!با چندتا دبیرا حرفیدم!مدیرمونم که انگار دیوار!کاش ماشین تورو به جای مدیر الانم برده بودن!آشغال!داداش رضا!کلی حرف!کلی بحث!کلی اعصاب خوردی!کلی گریه!اینقدر که صورتم سرخ بشه و داداش رضا بگه چرا اینجوری شدی؟!خودش میدونست واسه چی بود!خودش میدونست که همه اینکارای من و دوستام فقط واسه اینه که اونو از دست ندیم!چون بهتر از اون دبیر دیفرانسیل و هندسه پیدا نمیکنیم!بعد از مدرسه من،کیمولی،.......کلی حرف که لااقل راضیش کنیم!اما هیچی به هیچی!کاش میدونست خیلی بیشتر از این حرفا واسش ارزش قائلیم!میدونست مدیریت اشتباه به ما ربطی نداره!کاش میدونست به هر قیمتی حاضریم جبران کنیم!کاش میدونست آخرش حال حسنی خان را میگیرم!خونه!بدیش اینه همدمی ندارم که بخوام واسش درددل کنم واسه همین باید توی خودم بریزم!اون موقعس که حوصله درس خوندن نداری!اون موقعس که وقتی سریال سرزمین سبز را میبینی فقط میشینی و گریه میکنی!فقط هم به خاطر داداش رضاس که میدونم ناراحته!!!!!
جمعه
آزمون!جالبه کسی که میدونستم یه روزی بالاخره میبینمش دیدمش!مهسا!دلم میخواست باهاش حرف بزنم اما نمیشد!نخواستم! بیرون!برنامه زنده رود امیر تاجیک و نفیسه روشن و یکی دیگه از بازیگرها را آورده بود(اسمش را نمیدونم)اتفاقی از دم صدا سیما رد شدیم!داشتن میومدن بیرون!من عقب ایستاده بودم!هم امیر تاجیک هم اون پسر باهام سلام علیک کردن!آخه همه چسبیده بودن به ماشینشون و نمیزاشتن حرکت کنه!اما من عقب بودم!تازه اون بازیگره خندید و از شیشه اومد بیرون و رشید پور که پشت ماشین بود سریع رفت!آخیییی از امیر فیلم گرفتم!خیلی امیر تاجیک را دوسش میداشتم!اصلا فکرش را نمیکردم که بخوام یه روزی ببینمش! بعدشم سینما فیلم (توفیق اجباری)!جالب بود و احساساتانه ولی نمیشد گریه کنی!خونه!یه تراز افتضاح تر از افتضاح!اینا همه خوندم اینا همه داداش رضا درس داد و تو سر خودش زد واسه ما اینجوری باید جوابش را میدادم؟!با این درصدا؟!خونه!خاله میخواست بره باغ!میگفت بیا بریم ولی از اونجایی که هر غلطی میام بکنم بابام داد میزنه کنکور منم ترجیح دادم نرم!اگه من نخوام کنکور بدم کی را باید ببینم؟!من که قبول نمیشم واسه چی 1 سال خودمو خراب کنم؟!چرا باید هرکاری میخوام بکنم کنکور را مثل پتک بکوبه تو سرم؟! واسم مهم نیست قبول بشم یا نشم!آره تصمیم داشتم بشم یه رتبه 3 رقمی توی یکی از بهترین دانشگاهای اصفهان و یکی از بهترین رشته ها که به غیر از اون رشته حاضر نیستم برم!اما چه فایده؟!اینقدر خوندم!اینقدر تو سرم زد!چه تاثیری داشت؟!اینقدر مامانم هوای منو داشت چه فایده؟!به خدا دیگه نمیکشم!یکی حرفو منو بفهمه!یکی باهام حرف بزنه!
پ.ن1:قبول شدن یا نشدنم دست خودم نیست!!!شاید اینجوری یه سری به آرزوشون برسن!
پ.ن2:توفیق اجباری قشنگ بود!
پ.ن3:هنوزم مثل قبلش بود مهسا!
پ.ن4:جالبه محمد رفته خواستگاری مهرنوش اما برادر و باباش قبول نکردن!
پ.ن5:میون گلها نرو سخته پیدا کردنت!
پ.ن6:کمپانی اخلاق خیلی دوست دارم!
موفق باشین
لیلا![]()
بعدا نوشت::میخوام بنویسم چی؟نمیدونم!فقط میخوام بنویسم که خالی بشم!تا همین الان ندایی کلی داشت دلداری میداد!مامانمم همینطور!ولی نمیدونم چه مرگمه!اعصابم خورده!این همه از دیشب تا حالا گریه کردم ولی نمیدونم چرا هنوزم گریم بند نمیاد؟!چرا اینجوری شدم؟!این همه درس خوندم ولی آخرش چی؟!درسته یه بار خوب میشه یه بار بد ولی آخه چرا اینجوری شدم؟!هیچ امیدی ندارم به قبولی!هیچ وقت تو زندگیم توی هیچ مسئله ای اینجوری نا امید نشده بودم!شاید به خاطر مدرسس!شاید به خاطر اتفاقایی که افتاده!شاید به خاطر داداش رضاس!شاید به خاطر آزمونم!شاید به خاطر بابام که فکر میکنه من آهنم و یه بند باید درس بخونم!شاید .......!نمیدونم!نمیدونم چه مرگمه!خدایا کمکم کن!