تبليغاتX
`·.*_نارنجی_*.·´

`·.*_نارنجی_*.·´

برای دیدن روز عذابت لحظه شماری میکنم!!!

 

 

 

 

 

 

l
فقط امتحان!!

 

شنبه    19/8/86

 

شیمی!شیمی!دینی!اینقدر بچه ها سر و صدا کردن که من عصبی شدم و رفتم به مدیرمون گفتم!تا حالا از اینکارا نکرده بودن ولی امسال اخلاقم خیلی بد شده و اصلا تحمل ندارم!زبان ولی استاده نیومدش!کلی با مدیرمون حرفیدیم!داداش رضا!یه آدم مشکوک اومد توی مدرسه!فقط داداش رضا و ماها که کلا 6 نفر بودیم توی مدرسه بودیم!مرد مشکوک اومد یکم دری وری گفت و رفت!هممون خفن شک کردیم!!داداش رضا تا میرفت دم در کلاس هی میگفتم مواظب باش!میترسیدم از پشت سر بیاد یه بلایی سرش بیاره!بعد از یه 5 دقیقه داداش رضا گفت بسه دیگه برین خونه تا من خیالم راحت بشه این آدمه خیلی مشکوک بود!شما ها را من راهیی کنم تا خیالم راحت بشه!خلاصه همه با هم اومدیم بیرون!خونه!درس!

 

 

یکشنبه

 

سر صف کتاب زبانم را باز کردم معاونمونم اومد و ازم گرفتش همون موقع بلند گفتم اصلا مهم نیست من یه کتاب دیگه دارم اونم شنید!نمیتونم باهاش بسازم وحشتناک هم باهاش کل انداختم!فیزیک!فیزیک!حسنی خان میخواستن نیروی کشش نخ را درس بدن که من شروع کردم!آخه چه دلیلی داره ما بخوایم نیروی نخ را حساب کنیم؟چه دلیلی داره به یه جعبه فنر ببندیم و اون را روی سطح زمین بکشیم؟!بچه ها هم ادامه دادن.....چه دلیلی داره وقتی ماشین بنزینش تموم میشه و ماشین میایسته ما بخوایم از اون لحظه تا توقفش را ببینیم چقدر نیرو مصرف کرده؟چقدر زمان برده؟چند متر بوده؟!حسنی خان هم فرمودن خوب میخواین از فردا بیام خیاطی و بافتنی و ...... یاد بدم؟!بعدش یه بچه ها گفت حالا اگه ما به جای نخ کش بزاریم چی میشه؟!(ربطش چی بود نمیدونیم!)گفت خوب اون موقع میشه کشی که دور کمر شلوارای کردی میدوزن و شروع کرد به خندیدن!تا حالا خندش را ندیده بودیم!به طور فجیعناکی میخندید!صورتش قرمز شده بود و هرچی میخواست حرف بزنه خندش میگرفت!خلاصه تا 15 دقیقه فقط میخندیدیم!!!بچه ها هم میخواستن کلاس کنسل کنن که مخالفشون من بودم!تقریبا همشون باهام بد شدن!اینقدر عصبی بودم که هرکسی باهام حرف میزد داد میکشیدم!کلی داد و بیداد کردم و مشاورمون که حرفام را شنید گفت خوب راست میگه و کلی طرفداری کرد!معلوم نیست مدرسس یا خونه خاله!امتحان عمومی هم داشتیم!بعدش رفتم پیش مشاورمون!من نمیدونم چرا ییییییهو با من خوب شده!کلی واسه رتبه و رشته باهاش حرف زدم!نمیدونم از کجا ولی خیلی روی من حساب میکنه!جالبه میگفت نمره های تو بهتر از بقیه بچه هاست!حالا جالبه من نمره های پارسالم از افتضاحم افتضاح تره!بعد حسنی خان اومد و یعنی داشتن امید میدادن گفت بچه خوبای کلاس شما به زور دانشگاه ازاد قبول میشن!آدم پررو!من و دوستم هم حالش را گرفتیم!زبان!سراغ کتابم هم نرفتم!هندسه با داداش رضا!بشر ماه تر از این ندیدم!شب خونه مامانی!بابایی از مشهد اومده بود!نسرین اینا اومدن ولی رفتم توی اتاق اصلا بیرون نیومدم!

 

 

دوشنبه

 

کانون!درس!

 

 

سه شنبه

 

اول صبح مدیرمون اومد و کلی با بچه ها به خاطر سر و صدا کردنشون دعوا کرد!استاد ادبیاتمونم که یه باره شخممون زد از بس بارمون کرد!امتحان فیزیک!خوب شد!امتحان ادبیات که خیلی بد دادم!از بس سخت بود!مامانم که کتاب را گفته بود مدیرمون گفت بیا بگیرش!تا رفتم ناظممون گفت بله موقع قران خوندن کتاب باز کرده گفتم من موقع قران خوندن کتاب باز نکردم!خلاصه اومد گیر دادن را شروع کنه منم وسطش گفتم من نیازی به اون کتاب ندارم و از دفتر اومدم بیرون!آی حالش گرفته شد آی حالش گرفته شد!تا عصر هم هرچی حرف میزد محل نمیزاشتم!تلفن به داداش رضا!شیمی پایه!ناظممون رفته بود!مدیرمون کتابم را آورد و گفت بیا بگیر.گفتم نمیخوام گفت حالا بگیر ول کن!خلاصه گرفتم کتابو!درس!

 

 

چهارشنبه

 

امتحان دیفرانسیل!خیلی خوب دادم!هندسه!همش پای تابلو!درس!

 

پنجشنبه

 

هندسه!دیفرانسیل!دیفرانسیل!امتحان هندسه!از صبح تا ظهر پای تابلو!مانتوم دیدنی شده بود!ببین کارم به کجا رسید!!تا داداش رضا دید اینجوری شدم گفت لیلا میره خونه و میگه لیلا هستم ۲ ساله از اصفهان!صحبت با مشاورمون! انگار خیلی از من خوشش اومده ها!(یه پسر داره سال اول پزشکیه!)دههه فکر بد نکن اینا همه دانش اموز ولی با من خداییش خیلی راحته و راهنماییم میکنه!خیلی هم امید میده بهم که همونی که میخوام میشه!خونه!درس!بیرون!

 

 

جمعه

 

درس!مامانی اینا!درس!

 

 

 

 

 

پ.ن1:من قبول میشم!

 

 

پ.ن2:چند هفته دیگه که سرم خلوت شد میام خونتون و اون روی خودم را میزارم زمین و بهتون حال میکنم پشت سر بابای من حرف مفت زدن چه تاوانی داره!مهم هم نیست که بزرگتری!قلبت درد میکنه یا .....!حالیتون میکنم!

 

 

پ.ن3:به دعاهاتون خیلی نیاز دارم!رشته ای که من میخوام فقط رتبه 3 رقمی میخواد!

 

 

موفق باشین

 

 

لیلا

 


لينك | نوشته شده در جمعه 25 آبان1386ساعت 15:50 توسط |
l
یه هفته وحشتناک شلوغ!

 

شنبه   12/8/86

 

امتحان شیمی!اییییی بدی نبود!دینی!خونه!مدرسه!ریاضی پایه با استاد عشقولی!قبل از اینکه استادمون بیاد رفتیم توی دفتر و آلبوم مدرسه را برداشتیم به نگاه کردن!یه عکس از حسنی خان و داداش رضا بود که خیلی جالب بود!همه با گوشیا از عکسه عکس گرفتیم!خیلی جالب شده بودن!خونه!درس!

 

 

یکشنبه

 

فیزیک!امتحان زبان!هندسه!خوب بود!قبل از اینکه استاد بیاد توی دفتر با مدیرمون و دخترش کلی پشت سر معلما غیبت کردیم!غیبت که نه ولی هرکی یه چیزی میگفت!ماهام که فضول و میخوایم از زندگی این و اون سر در بیاریم!کلی هم با مامان اینا واسه کلاس خصوصی که واسه جبر میخوام بگیرم حرفید!خاله از تهران اومده بود خونمون!پسر خاله هم درسش عین خودمه!خیالم راحت شد!دایی هم اومد اینجا!یعنی قهر بودیم ولی وقتی به روی خودش نمیاره منم گذشت میکنم!چه پایه بود.....!

 

 

دوشنبه

 

صبح زود با خاله بیرون!درس!مدرسه!یکم سر کلاس سوم ها که داداش رضا باهاشون داشت!اینقدر واسه امتحانام استرس داشتم که به گریه افتادم و همه بچه ها اومده بودن دلداری بدن!میگفتن اگه استاد ببینتت دیگه هیچیا و بد میشه و واست دست میگیره ها و ....!!واقعا عصبی بودم!فیزیک پایه!درس!

 

 

سه شنبه

 

تعطیل بود ولی ما مدرسه بودیم!ریاضی پایه!یکم از دست استادم ناراحت شدم ولی نمیدونم چرا به دل نمیگیرم!نه حرفی زد و نه کاری ولی نمیدونم چرا فکر کردم اخلاقش خیلی بد شده!یکی دو نفر هم نظر منو داشتن!مامانی اینا اینجا!واقعا نمیشد درس خوند!منم که حسابی تنبل شدم!عصری خاله جونم اومد!

 

 

چهارشنبه

 

دیفرانسیل!اخلاقش بد شده بود!خیلی بد!درس!درس!

 

 

پنجشنبه

 

دایی اومد!خونه!نظر!مدرسه!دیفرانسیل!بچه ها بهش گفتن چرا اینجوری شدی و کلی حرف زد و خدا را شکر خالی شد و اخلاقش مثل همیشه!همش پای تابلو بودم و استاد میگفت و من مینوشتم!مانتوم به جای مشکی سفید شده بود!امتحان!یه غلط!گفت اگه بعدیا را خوب بشم کاری نداره!با دختر عمو بیرون!توی راه خواهران ب س ی ج ی داشتن گیر میدادن!منم شیطون!رسیدم به 2 تا دختر بهشون گفتم دارن گیر میدنا!دختره فرار کرد!به دختر عموم گفتم بیا بریم حالا به جرم همکاری با ا ش ر ا ر میگیرنمون!درس!

 

 

جمعه

 

آزمون!یه کومچولو پایین اومدم ولی مهم نیست!اینقدر امتحان داشتم که به آزمون خوندن نرسیدم!درس!

 

 

 

 

پ.ن1:کسی از مریم خبر نداره؟!

 

 

پ.ن2:کسی میدونه دور و بر من چی میگذره؟!کسی میدونه چرا بعضیا از حسودی نسبت به من دارن میترکن؟1کسی میدونه چرا بعضیا عقده اینو دارن که نزارن من درس بخونم؟!

 

 

پ.ن3:من قبول میشم!

 

 

پ.ن4:از این به بعد به جای واژه استاد عشقولی میگم مهربون!

 

 

پ.ن5:میدونم تا آخر عمر نه دیگه عاشق نمیشم!

 

 

پ.ن6:دلتنگ اندی واقعا محشره!

 

 

پ.ن۷:واسم خیلی خیلی دعا کنین!

 

 

موفق باشین

 

 

لیلا

 


لينك | نوشته شده در جمعه 18 آبان1386ساعت 17:1 توسط |
l
استاد فقط استاد عشقولی!

 

شنبه    5/۸/86

 

یه روز خوب بعد از یه آزمون خوب!شیمی!شیمی!دینی!یه تست خوب!خونه!ریاضی پایه با استاد عشقولی!مدرسه هم جلسه بود و میخواستن به دبیرا هدیه بدن که من همون اول به استاد عشقولی گفتم!وسط کلاس رفتم بیرون و بیام که یکی از بچه ها اومد دنبالم و گفت استاد میخواد درس بده و گفته بیام دنبالت!بعد که کلاس تموم شد دوستم گفت که استاد گفته آهنگ لیلا لیلا را بخونین تا لیلا بیادش!شب هم با بابام کلی حرفید!عزیزم!به بابام میگه با این چیکار کردین هی بابا بابا میکنه؟؟؟!آخه من کجام بابایی؟!عمه!شب هم بیرون و طبق قولشون و به خاطر آزمونام.........!شد آنچه باید میشد!

 

 

یکشنبه

 

فیزیک!فیزیک!ناهار با دوستم پارک!زبان!هندسه!واسه استاد عشقولی توضیح دادم منظور حرف بابام چیه!از بس بچه ها شلوغ کردن استاد عشقولیم ناراحت شد و رفت!یه سری رفتیم معذرت خواهی ولی واقعا جوش آورده بود!پشتیبانم هم با هزار ذوق زنگ زده و میگه کارنامت را دیدی؟؟!گفتم بله!!!گفت آفرین عالیه همینجوری پیش برم همونی میشه که میخوام!

 

 

دوشنبه

 

کانون!مدرسه!زود رسیدم رفتم سر کلاس سوم ها که استاد عشقولی اونجا بود!یکم خندیدم!بعدشم گفت یکی از کلاس ها کنسل!یعنی فاجعه قرن!!!!!!با بچه ها کلی خواهش کردیم ولی فایده نداشت!کلی با مدیر حرف زدیم ولی.....!فیزیک!بعد از کلاس کلی حرف زدیم تا یکم راضی شدن!واقعا عشقولی استادم!

 

 

سه شنبه

 

ادبیات!کلی بارمون کرد که چرا با استاد عشقولی اینجوری رفتار کردیم!فیزیک!امتحان!نفر دوم کلاس!64%!نفر اول که دوست خودم بود 70%!یه استاد زبان واسه خصوصی اورده بودن یه حالی بود!شیمی پایه!خواب!درس!

 

 

چهارشنبه

 

استاد عشقولی!مهربون!ماه!خیلی باهام خوبه!زنگ تفریحا فقط ازش اشکال میپرسم و حرف میزنم!کلی میخندیم با بچه ها!درس!

 

 

پنجشنبه

 

صبح با سوم ها دعوا داشتیم!چون ما نمیخواستیم تا ساعت 3 وایسیم اونا هم همینجور!تا استاد عشقولی اومد مثل همیشه پریدم جلوش و به سلام و احوال پرسی و گفتم باید بیاین کلاس ما!گفت واسم فرقی نداره!با کلی دعوا اومد کلاس ما!منم چون ساعت 1 کار داشتم اصلا نمیشد تا 3 بایستیم!زنگ آخر دیگه هممون خسته شده بودیم!استادم هم همینطور!تا اینکه یکی از سومی ها اومد و گفت بچه ها گفتن تا 3 نمی ایستن که عصبی شد و گفت برین دنبال یه استاد حسابان!به ما هم گفت اگه میشه تا 3 بایستین!با اینکه نمیشد ولی به خاطر اون قبول کردیم!بهش گفتم به بابام بگم بره؟؟!گفت اره برو و زود برگرد!تا برگشتم دیدم بازم دعواس و سوم ها گفتن نه ما کلاس میایم!بعدش کلی با استادمون واسه کلاسا حرف زدیم و آخرش رفتیم خونه!عقد الهام!فهیمه!خوش گذشت! درس!

 

 

جمعه

 

درس!درس!

 

 

 

 

پ.ن1:قبول میشم!

 

 

پ.ن2:چقدر حرف زدن با آبجی ندا خوبه!

 

 

پ.ن3:این سر درد چیه 3 روز ول کن من نیست؟!

 

 

پ.ن4:سه شنبه هفته دیگه هم که تعطیل ما مدرسه ایم!اونم با استاد عشقولیییییییییییم!

 

 

پ.ن5:استاد عشقولی زن داره و حدودا 30 سالشه!پس لطفا فکر بیجا ممنوع!

 

 

پ.ن6:الهی که روز وصال طوفان شه از سمت شمال!

 

 

موفق باشین

 

 

لیلا

 


لينك | نوشته شده در جمعه 11 آبان1386ساعت 15:29 توسط |
l
ضایع شدم!

 

شنبه    28/7/86

 

شیمی!شیمی!دینی!تست فیزیک پیش!از اونجایی که یکی از سوالا غلط بود و منم روی اون صبر کردم نتونستم جواب بدم!هیچی! فکر کن شاگرد خرخون کلاس بشه.....!خونه!بعد از ظهر که رفتم بچه ها گفتن برگه های فیزیک را تصحیح کرده و اول از همه هم برگه منو برداشته که راحت باشه و همه جوابها درست!بعد که بچه ها گفتن لیلا ....%از تعجب شاخ در آورده و گفته اگه لیلا این نمره بشه وای به حال بقیتون!!!!!اما بقیه بچه ها اشتباه منو نکرده بودن و بالا شده بودن!ریاضی پایه!قبل از اینکه استاد بیاد همه توی دفتر داشتیم شیطونی میکردیم!آخه به غیر از خودمون هیچکسی نبود!اینجور موقع ها گوشیا را روشن میکنن و میزارن پشت میکروفون مدرسه!اون موقعس که یه محله میره رو هوا از صدا!استادمون که اومد گفت استاد زبانمون که تابستون باهاش کلاس داشتیم فوت کرده!!!!هممون دپرس شدیم!خودشم حالش گرفته بود!بیرون!درس!

 

 

یکشنبه

 

تا 4:30 مدرسه!همون اول جناب حسنی خان اومد و گفت پس این چه امتحانی تو دادی؟؟؟!(عادتم داره یکی که نمرش پایین بشه تا میتونه متلک بارش میکنه و این دفعه شامل حال منم میشد!)یکی از بچه ها که نمره بالای کلاس شده بود حالا هی افه میزاره!مثل همیشه هرچی سوال حل میکرد من زودتر جواب میدادم!زبان!هندسه!خدایییییی چقدر استاد دیفرانسیلمون(هندسه) نااااااااااازه!بچه ها بهش میگن داداش رضا(البته به خودش نه ها!)درس!

 

 

دوشنبه

 

درس!فیزیک پایه!درس!

 

 

سه شنبه

 

ادبیات!زنگ خنده و روحیه گرفتن!استادمون به من گفت خانوم پخش و پلا زاده!!بخون.فیزیک!یه سوال سخت!گفت هرکسی حل کنه به نمرش اضافه میکنم!در ثانیه های آخر فقط خودم بودم که تونستم حل کنم!نمره را هم گرفتم!ولی نمیدونم چرا اینقدر امتحانش را خراب کردم!شیمی پایه!عکس دختر استادمون را دیدیم!چقددددددددر ناز و گوگولی بود!فهمیدم م ه ر ن و ش کدوم مدرسه میره! دیفرانسیل با استاد عشقولی!به منم گیر داده بود هی میگفت لیلا خانوم..لیلا خانوم!!!!وووویییییییییی گوگولیه!درس!

 

 

چهارشنبه

 

دیفرانسیل!نزاشت وسطش استراحت کنیم!آخه 4 ساعت پشت سر هم داشتیم!بعد دید داریم همه ضعف میکنیم گذاشت 5 دقیقه استراحت کنیم!گفت یه لحظه همتون خیلی مظلوم شده بودیم گناه داشتین!منم قندم بیوفته پایین بالا رفتنش با خداست!تا شب حالم بد بود!

 

 

پنجشنبه

 

6 ساعت هندسه!ویییی چه کاپشنش بهش میومد!یه جورایی همه محوش میشن!از بس خوب و ماهه!اما حسنی خان انگار از دماغ فیل افتادن!درس!

 

 

جمعه

 

آزمون!تا شب الاف بودم تا سایت کار بده!از استرس مردم و زنده شدم!اخه خیلی بد داده بودم!اما پیشرفت!یه پیشرفت تووووووووووووووپ!خدا جونم قربونت برم!آخه خیلی جواب این سری واسم مهم بود چون قرار بود یه اتفاقی بیوفته!فکر کنم اون دو رکعت نماز داداشم کار خودش را کرد!!!!!!!

 

 

پ.ن1:قبول میشم؟!

 

 

پ.ن2:میشه دل به این بست که همیشه اونو داری!

 

 

پ.ن3:چقدر واسه استاد زبانمون ناراحت شدم!چقدر سر کلاساش میخندیدیم!حالا اون بچه کوچولوی 5 ساله بدون پدر چیکار کنه؟!متاسفانه باید بگم یکی از بهترین استادای زبان اصفهان بود!

 

 

پ.ن4:چی میشد به استاد دیفرانسیلمون میگفتیم داداش رضا؟!وای که این بشر چقدر ماهه!

 

 

پ.ن5:فکر نکنی با گریه میبخشمت دوباره!

 

 

پ.ن6:عمو فیتیله ها دارن میان اصفهان!من میخوام برنامشون را ببینم!

 

 

پ.ن7:بی صدا فریاد کن را دیدی؟؟؟؟!عاشق فیلمای فخیم زادم!

 

 

پ.ن8:توی پیوند خوشملام یه چیزی گذاشتم که خیلی دوسش دارم و اگه بشه و بزاره من ادامش میدم!

 

 

پ.ن۹: فردا تولد آرشیه

 

 

موفق باشین

 

 

لیلا

 

                                             ? 

 

 


لينك | نوشته شده در جمعه 4 آبان1386ساعت 23:4 توسط |