تبليغاتX
`·.*_نارنجی_*.·´

`·.*_نارنجی_*.·´

برای دیدن روز عذابت لحظه شماری میکنم!!!

 

 

 

 

 

 

l
معده درد!

 

سه شنبه     27/6/86

 

تا ظهر خواب!واسه یه کاری پاشدم با مامان اینام رفتم بیرون ولی بازم بابام نه آورد توی کار!منم عصبیییییییییییییییییی !بیخودی الافم کردن!حالا که اینطور شد خودم انجام میدم!اون موقعس که کیف میکنم!احترام گذاشتم بهشون گفتم ولی قبول نکردن دیگه به من ربطی نداره!تااااااازه میخوان استخاره هم بکنن!واقعا خنده داره!خیلیم خنده داره!واسه لج در آوردن درس نخوندم!میدونم خودم ضرر میکنم ولی چیکار کنم!البته عذاب وجدان گرفتم و به داداشی گفتم کتابام را بیاره تا بخونم!ولی خوابم برد!خوابیدم تا عصر!خیلییییی بهم کیف داد!همش خواب بودم!بعدشم نشستم سر درس!ولی چیکار میشه کرد روی دنده اخلاق سگیم بودم!مامانی زنگ زد و واسه جمعه شب افطاری دعوتید !اصلا دلم نمیخواد بعد از این همه مقاومت مجبور بشم برم!به هیچ عنوان هم نمیشه دودرش کرد!حالا من چیکار کنم؟!از همین حالا اعصابم خورده!نمیدونمم کیا هستن!تا شب درس!

 

 

چهارشنبه

 

درس!ستاره!یکی از آشناهامون که رتبش 500 بود و الان هم کامپیوتر امیرکبیر قبول شده را بهش زنگیدم!کلی راهنماییم کرد!تا اینجای کار را که درست رفتم!تقریبا مثل اون!شایدم بشه گفت دقیقا !خدا را شکر اگه کم آوردم یکی هست که کمکم کنه!درس!درس!درس! بعد از افطار تا ساعت 10:30 فقط فیلم بود!بدون فاصله!هم میدیدم هم درس میخوندم!نخند من همیشه پای تلویزیون درس میخونم! برعکس خیلیا اگه توی اتاق تنها باشم بیشتر حواسم پرت میشه!اینم یه جورشه دیگه !مامان اینا رفتن خونه الهام اما من نرفتم!همه بودن!نسرین و مامانی و ستاره!به من چه!

 

 

پنجشنبه

 

کلاس عربی!45 دقیقه زود رسیدم!رفتم نشستم توی دفتر!یوهو دیدم مدیرمون میگه لیلا خانوم میشه بری خانوم فلانی را صدا کنی؟!منم تعجب !میدونستم فامیلم را بلده ولی اسمم را دیگه؟؟؟!آخه من 3 ماه رفتم توی این مدرسه!چشمتون روز بد نبینه!آآخرای کلاس حالم بد شد!فقط خدا خدا میکردم تموم بشه و بابام هم زود بیاد دنبالم!کلاسمون زودتر تموم شد و مجبور شدم منتظر بابام وایسم!همه رفتن!در مدرسه هم بسته بود!واااااااااااااااااای مُردم و زنده شدم!حالت تهوع و ............ !با کلی مقاومت روزم را نگه داشتم!بابام اومد گفت بیا سریع بریم خونه(آخه نمیدونستم چی بخرم بخورم که حالم بدتر نشه)!تا اومدم برسم خونه مُردم !تا رسیدم مامانم اومد جلوم!گفتم فقط یه چیزی بده من بخورم و گریه میکردم!بالاخره مجبور شدم روزم را بخورم!ضدحال بدی بود!بعدش هم از زور دل درد و معده درد خوابیدم!خیلی بد بود خیلی!تقصیر خودمه!بابام عادت نداره شبا کولر روشن کنه!منم پنکه را میزارم بالای سرم و میخوابم!این مریضی هم ناشی از این کارمه!به بابام که نگفتم!چون دیگه واویلا!شروع میشد...چقدر بگم پنکه روشن نکن؟چقدر بگم بالاس سرت نزار؟اون موقع که میام خاموش میکنم دعوا میکنی و میگی چرا؟!!!و ......!منم صدام درنیومد!شب با ستاره اینا بیرون! هیچی درس نخوندم!چقدر بد!!!حالا چیکار کنم؟!

 

 

جمعه

 

امروزم بی خیال روزه گرفتن !ساعت 9 بیدار شدم و دیدم بیچاره خالم،نگار روی سرش خراب شده!مامان مامان مامان الهام!ولی زودی رفتش!اینقدر بی حس بودم که دوباره خوابیدم تا ظهر!یکم درس!بازی!ستاره!افطار خونه مامانی اینا!مجبور بودم برم!داییم که اصلا بود و نبودش فرقی نداشت !یه بارم نگاش نکردم!مامانی هم اییییییییییی!بعد از دو ساعت هم بلند شدم و گفتم من میخوام برم خونه!بابام هم که اینجور موقع ها طرف منه گفت باشه !یانگوم!بازی!

 

 

 

                         پ.ن:واسم دعا کنین!

 

 

پ.ن1:من قبول میشم!

 

 

پ.ن2:بهاره جون شبکه 5 ما هماهنگ با تهران شکرانه را پخش میکنه!خیلی هم خوشگل و جالبه!واسه من که اینطور بوده!مخصوصا که تقریبا نصفیش توی تاجیکستان پر شده!

 

 

پ.ن3:خدایا یه جوری بشه حال این مریم خوب بشه اگه نه منم افسردگی میگیرم ها!

 

 

پ.ن4:دوباره دلم واسه غربت چشمات تنگه    دوباره این دل دیوونه واست دل تنگه(وا؟چیشد من یوهو یاد این شعر افتادم؟!)

 

 

پ.ن5:باورم نمیشه دستات توی دست من نباشن!تو در و دیوار خونه گرد تنهایی بپاشن!تو همونی که میگفتی تو دنیا هیچکی مثل من پیدا نمیشه!تو همونی که میگفتی قلبم مال تو باشه واسه همیشه!(اسفند 1384— آبله مرغان— 4 روز توی خونه بودن--- .......) چرا اشکام سرازیر شدن؟!تمام بدنم داره میلرزه!

 

 

پ.ن6:تو معبود منی بگذار داد از دل بگیرم!پناهم ده که بر سقف حرم منزل بگیرم!تو دریایی و من تنها غریق مانده در باران!.....

 

 

پ.ن7:امان از دست این معده کوفتی!

 

 

پ.ن8:من نمیدونم اینا با چه انگیزه ای 3،4 تا بچه دور و بر خودشون راه میندازن!خداااای من فقط یکم عقل!

 

 

پ.ن9:آخ جوووووووووووون چهارشنبه!!!!!!

 

 

پ.ن10:یادش بخیر پارسال ماه رمضون!من و گوگولی و بچه ها!از سحر تا صبح چت میکردیم و کلی میخندیدیم و خوش بودیم! همونجوری نماز میخوندیم!همونجوری آماده میشدیم واسه مدرسه!همونجوری تمرین بعضی از درسامم حل میکردم!انگار همین دیروز بود!چقدر زود میگذرن لحظه ها!

 

 

                                     

 

موفق باشین

 

لیلا

 


لينك | نوشته شده در جمعه 30 شهریور1386ساعت 23:54 توسط |
l
یه آزمون افتضاح!

 

پنجشنبه      22/6/86

 

روز اول ماه رمضان!ولی این آ ق ا ی و ن مسخره روزه های نصف بیشتر مردم را خراب کردن!ما که مطمئن بودیم روز اول!کلاس عربی!مدرسه جدید!کتابام را هم گرفتم!ماشالله به فیزیکش نمیشه نگاه کرد!یه قطر داره این هواااااااااا!ولی عوضش قطر کتاب گسستمون به اندازه اجتماعی راهنماییه!همش سخته!خونه!خواب!درس!افطار!چقدر موقع افطار را دوست دارم!بعدشم فیلم و درس!خیلی کم درس خوندم اعصابم خورده!

 

 

جمعه

 

آزمونی دادم که تا حالا چنین ترازی نداشتم!توی این دوسال به این اندازه پایین نشده بودم!خودم خندم گرفته بود !واقعا چرا؟!افتضاح را گذاشته بود توی جیبش و میگفت دنبالم بیا !شاهکار کردم !درس!خواب!خاله اینا بالاخره از شمال تشریف آوردن!وااااااااااااااااااااای بعد از یه هفته ستارمو دیدم!جییییییییییییگری شده بود !اما فقط بغل داداشی میرفت!تا من و مامانم میگرفتیمش گریه میکرد و میرفت بغل داداشم!بعدش شناختمون!چقدر دلم واسش تنگ شده بود!قربونش برم!درس!فیلم!ستاره بازی!

 

 

شنبه

 

کانون!با هزارتا اطوار کارنامم را نشون پشتیبانم دادم!فقط گفت چرا اینجوری شده؟!بی ذوق!یه ذره هم نخندید!آخه خودم از زور عصبانیت تا تونستم خندیدم!پشتیبان قبلم هم که بیشتر الان رفیقمه تا کارنامم را دید نزدیک بود از در کانون پرتم کنه بیرون !چنین چیزی اصلا تو وجود من سابقه نداشت!بیچاره کوب کرده بود!یکم روحیه گرفتم!خیلی اونجا را دوست دارم!مخصوصا اگه همون رفیقم که گفتم باشه!یکم هم مشورت و بعد خونه!درس!ستاره بازی!خواب!مریم!درس!از اونجایی که هنوز قهرم خونه مامانی اینا نرفتم! نمیدونم چرا این دفعه اصلا کوتاه نمیام!این وسط هم فقط مامانم حرص میخوره!به من چه!سوغاتیام را واسم فرستاده بودن !به به ! نمایشگاه!خوف بود!یه کش سر گوگولی و یه گیر سر پاپیونی گوگولیه نارنجی خریدم !وااااااای دوسش میدارم!حیییف دیر رفتیم و تعطیل شد و من نتونستم درست بگردم!سعیده امیر!

 

 

یکشنبه

 

درس!داداشی خرید(اول مهر نزدیک دیگه)!ستاره بازی!...... محضر!!!آخرش کار خودش را کرد!خدا به خیر کنه!از این به بعد چی میشه خدا میدونه !درس!درس!بمیرم که ستارم دوباره تب کرده!آرشی اومد اینجا!تا در زد من پشت در بودم با بچه ها!گفت منم!منم فکر کردم علی!پریدم تو که نبینمش یوهو دیدم آرشی اومد!بعدش رفتم بیرون مامانم گفت اینا فکر کردن علی رفتن در را باز کنن!اونم خندید! گفتم نخیر من رفتم که در را باز نکنم و نبینمش !آییییییییی کنف شد  !یه تیکه هم منو با مامانم اشتباه گرفت و گفت ....خانم خدافظ!منم برگشتم نگاش کردم(از پشت سر فکر کرد من مامانمم!نه بچمون سر به زیره واسه همین!)گفت ااااااااااااا لیلا تویی؟؟ هوچی جواب ندادم!یه چیزی گفت نفهمیدم اخه رفت!یه چیزی جوابش دادم ولی یادم نیست!نزدیک افطار مهسا زنگولید که عشخولیت را داره شبکه 3 نشون میده!وااااااااااااااااااااااااااااااای عشخولیم داشت گریه میکرد !از اولش ندیدم!اینقدر غصه دار شدم که نگو !وییییی داشت گریه میکرد!بعدشم کلی دعا کرد!ناسیییییییی!سپیده!درس!بازی!درس!آدم تا چه حد گنده دماغ؟(ش)!

 

 

دوشنبه

 

درس!مریم!درس!سحر دوست دبستانم زنگید بهم!البته الان اون شوهر کرده!ستاره بازی!درس!

 

 

 

 

 

پ.ن1:حالا من چَکار کنم؟!من چَکار کنم؟!چرا دیگه چارخونه را نمیزاره؟!دلم میخواد 10 بار دیگه برم"کلاهی برای باران"را ببینم!هنگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگامه!هنگگگگگگگگگگگگگگگامه!

 

 

پ.ن2:امسال که نباید و نمیرسم فیلم ببینم فیلماش جالبن!آخه خدایی ساعتاش را ببین!

 

6:50  یه وجب خاک!             7:30  اغماء            9 شکرانه!         9:45  میوه ممنوعه!

 

11 روشنتر از خاموشی(شبکه اصفهان میزاره!با اینکه تکراری ولی خیلی دوسش دارم!وووووووی ملاصدرا!)

من کی درس بخونم؟!

 

 

پ.ن3:من قبول میشم!

 

 

پ.ن4:خدایا خواهش میکنم خدایا تمنا میکنم یکم فقط یکم سلیقه توی وجود اینا قرار بده!آخه ما تا کی باید از دهاتی بازی اینا حرص بخوریم؟!آخه خدایی این همه پول خرج میکنین ولی دریغ از یه ذره فقط یه ذره سلیقه!خدااااااااااااا!

 

 

پ.ن5:خدایا کمکم کن!

 

 

پ.ن6:فکر کن خالم میگفت عشقیمم روزه میگیره!آخ که چقدر دلم واسه همشون تنگ شده !من میخوام برم تهراااااااااااااان!

 

 

پ.ن7:وااااااااااااای چقدر اغماء خوشمله !فقط همینو دوست داشتم!البته یکم هم شکرانه!

 

 

                         

 

 

موفق باشین

 

 

لیلا

 

 


لينك | نوشته شده در سه شنبه 27 شهریور1386ساعت 0:10 توسط |
l
ماه رمضان داره میاد!

 

پنجشنبه          15/6/86

 

 

خاله اینا رفتن شمال!میخواستم باهاشون برم تهران و بعدش خودم برگردم اما نرفتم !با مریم بیرون!رفتم خونه دوست جون نانازیم!هوچ خبری نیست!خاله از توی راه زنگ و زد و یه چیزی گفت که تا چند ساعت حالت تهوع داشتم!ا ح م د ی ن ژ ا د !عصر هم فقط درس! خسته شدم!خیلی خستم!امشب عروسی هادی بود!آخ که چقدر دلم عروسی میخواد!مخصوصا اینا که میترکونن!ساعت 1:15 نصف شب!دزدگیر خونه مامانی!مامان اینا رفتن اونجا!خبری که نبوده!

 

 

جمعه

 

ساعت 4:30 صبح!دایی خول و چل و خیلی ببخشید نفهمم زنگ میزنه!تازه شماره خونشون را روی گوشیش دیده!همه را از خواب میپرونه!هرچی هم میگیم هیچ خبری نبوده خونتون،باورش نمیشه!اااااااه!هیچی نمیفهمه!ساعت 4:30 صبح؟!تلافی کردم و تا 12 خوابیدم!آخه تا 3 که بیدار!4:30 بیدار!وای!ظهر بیرون!خاله اینا رسیدن شمال!از پشت تلفن میگم ستاره لیلا کو؟؟؟میگه:دَف=رفت! بعدشم میگم ستاره الو؟میگه اَننی=الو!الهی من فدااااااااش بشم !حالا که رفته خونمون ساکته!اون یکی ستاره هم رفته!آخه به قول خاله جونم ما آسمونمون پر ستارس!!!!!!!(نه از اون ستاره ها)درس!درس!شب بیرون!هییییی میگذره!

 

 

شنبه

 

درس!تصمیم میگیریم بریم سینما!ناچارا" با نسرین!عصری که از خونه میای بیرون حتما باید ریخت علی را ببینی!ااااه!"کلاهی برای باران"!خیلی باحال بود !خیلی خوشمل بود !مخصوصا عشخولی خودم که بعضی جاهاش گل کاشته بود!اما آخرش یکم رمانتیک بود دیگه نزدیک بود اشکم دربیاد ولی خووووب تموم شد!قرار شده با علی اینا بریم محلات!خدا عالمه!درس!

 

 

یکشنبه

 

درس!استخر!درس!به هر دری زدیم هوچکی نبود بیاد محلات!بنابراین محلات پخ پخ!میخواستیم بریم "نصف مال من نصف مال تو"اونم نشد!ماشالله به این شانس!

 

 

دوشنبه

 

میخواستم واسه یه کاری با مامان اینا برم شرکت بابایی تا ببینم جور میشه یا نه ولی اینقدر خوابم میومد که خوابیدم(ندا دارم جور میکنم!فقط دعا کن!)ولی خوب به مامانم سپرده بودم واسم پیگیری کنه!نمیدونم تا خدا چی بخواد!درس!درس!حوصلم سر رفته! ستاره!میگیم ستاره الو؟ میگه::اَننی!!الهییییییییییی من فداش بشم که این چند روزی که نیست دارم دق مرگ میشم!داداشی که به گریه هم افتاد!معلومم نیست کی برگردن!زنگ زدم شوهر خاله داییم گوشی را برداشت!اااه حالم بهم خورد!فقط یه سلام!همین! بعدشم مامانی!اونم همینجور!اصلا دوست ندارم باهاشون حرف بزنم!صحبت در مورد.....من و مامان و بابا!واقعا چرا میخواد این کار را بکنه؟!اگه بی خونش کرد چی؟! آخه رو چه حسابی؟!همه میگن اشتباهه ولی چون حالا واسش خریدش را میکنه باید این کار را بکنه؟!باید خودش را بی خونه بکنه؟! اگه بخواد هر دفعه یه جایی باشه من که حاضر نیستم اینجا بمونم!!!!خدا آخر و عاقبت این کار را به خیر کنه !درس!حس درس خوندن نبود!شانسم گفت و قرار شد بریم پیش شوهرعمه!وااااااااای عکس همون پسری که غرق شده بود را دیدم(آخه تصویر درستی ازش تو ذهنم نداشتم)!!!چه جوونی!خدا واقعا به پدر مادرش صبر بده!خوش تیپ!خوشگل!واای خدایا نه!چقدر شوهرعمه تحویل گرفت!ولی به خاطر بچه داداش خیلی پیر شده بود!خیلی ناراحتم!از همون روزی که این خبر را شنیدم با اینکه شاید یه بار بیشتر ندیده بودمش خیلی حالم گرفتس!نه وحید بود نه حامد!اااه چه ضدحالی!شب نمیدونم چرا یاد غزال و دوم راهنماییم افتادم که آخر تابستونش رفتیم و همه دفترامون را عین هم گرفتیم!چه روزایی بود!آخر شب هم نمیدونم چرا یاد استاد زبان داداشی افتادم که پسردایی عمو پورنگ بود!واااای میدونی مال چند سال پیش؟!چقدر زود میگذره!

 

 

سه شنبه

 

7:30 صبح علیرضا!هرکاری کردم خوابم ببره نشد!با صدای زنگ خونه از خواب پرونده بودم!بیدار شدم!صبحانه خوردم و رفتم دوباره خوابیدم!بعدشم درس!بعدازظهر کانون بودم!سپیده ها!سرور!فیلم نفرای اول کنکورای ریاضی،تجربی و انسانی را واسمون گذاشتن! خیلییییییییییییییییییییییییی جالب بود!تا تونستم خندیدیم!آخه به نفر اول کنکور تجربی میگه توی این مدت درس خوندن خسته یا ناامید و کسل میشدی؟!گفت بله!گفت چقدر طول کشید تا خوب بشی و درس بخونی؟!گفت دو روز!ولی خوب توی همون دو روز هم روزی 6 ساعت درس میخوندم!اینجا بود که دیگه خود مدیر گروهمونم از خنده منفجر شده بود !من که خودم را میکشم تا روزی 6 ساعت درس بخونم !فیلم جالبی بود خیلی جالب!شقایق!یکی از دوستای دبستانم را بعد از 6 سال دیدم!عزیزم خیلی دوسش داشتم!کلی همو بغل کردیم و ذوق کردیم و حرفیدیم!خونه!درس!یه خواب کوچولو!خیلی بده با کسایی که جلوشون زیاد راحت نیستی بخوای بری پارک!نه اینکه راحت نباشی!خوشت نیاد،خوب نباشه ........!زن عمو و بچه ها!رفتیم کوه صفه!وایییییییییی چه کیفی داد!راستش به خاطر یه سری نگاه و یه حس که زیاد دوست ندارم برخوردی داشته باشم!بعدشم یکی از دوستای دخترعموم را اسکول کردم و کلی خندیدم !خیلیییی باحال بود!عذاب وجدان!

 

 

چهارشنبه

 

تا 12 خوابیدم!آی کیف میده!ولی فکر نکن من درست بخوابم تا 12 ها!نوچ!نمیشه!مثلا امروز وسطش مامانم اومده بالا سرم و داره با تلفن حرف میزنه بعدش:::

مامانم-لیلا،لیلا

 

من---بله؟(توی همون خواب)

 

مامانم-لیلا شماره گوشی شوهرخاله و دایی چنده؟!

 

من--- شوهرخاله:........      دایی:................

 

مامانم-(داره واسه پشت خط تکرار میکنه!)

 

من---کیه؟!

 

مامانم-(با ادا و اصول میفهمونه که بعد میگم!)

 

من---بگو کیه دیگه؟؟؟کیییییییییییییییییییییه؟؟؟

 

مامانم-زندایی!

 

من نمیدونم توی این خونه دفتر تلفن نیست ؟!هست ولی شماره ها توش نیست!چرا؟؟چون من بدبخت دفتر تلفن خونم!اگه هم شماره آشنا باشه توی حافظه تلفنه که موقع حرف زدن نمیشه دیدش!نتیجه اینکه من باید بیدار بشم!تازه یه بار یادمه رفته بودیم کاشی بخریم.چند روز بعدش مامانم میخواست زنگ بزنه کاشی فروشیه.بعدش اومده به من میگه لیلا شماره کاشی فروشی چند بود؟!ماماااااااااااااااااااااان  آخه من شماره کاشی فروشی به چه دردم میخوره ؟!ای بابا!!!!یکم بعدش دوباره مامانم میاد تو اتاق:::

مامانم-لیلا؟لیلا؟کلید در کمدت کو؟؟؟؟

 

من---ول کن بیدار شدم هرکاری داری انجام بده!

 

مامانم-اااه چرا در کمدت را قفل میکنی!این مسخره بازیا چیه؟!

 

من---.................

 

ای بابا چیکار به کمد من دارین ؟!حالا خودت بفهم تا 12 خوابیدن من یعنی چی؟!درس!بعدازظهر اون یکی ستاره اینامون اومدن! وااااااااااای خدا را شکر!داشتیم دق مرگ میشدیم!خیلی خونمون سوت و کور بود!سپیده!درس!نسرین هم یه دوباری زنگ زد و حال منو از مامانم پرسید و گفت سلام به لیلا برسون !احیانا" خبری شده من نمیدونم؟!قرار اتفاقی بیوفته؟!جالبه نه من از اون خوشم میومد نه اون از من!!!حالا چی شده و میخواد بشه خدا عالمه!

 

 

 

 

 

پ.ن1:وقتی میبینم و میشنوم که مدارس تهران چقدر کار میکنن با بچه هاشون اعصابم خورد میشه چرا ما مثل اونا نیستیم؟؟؟ شیطون میگه این یک سال بلند بشم برم تهران!

 

 

پ.ن2:باز بوی ماه رمضان به من خورد و من کلیه دردم شروع شد!کاش مثل پارسال نشه که مجبور بشم 2 تا از روزه ها را به خاطر کلیه درد بخورم که بد میشه!تازه همینجوریش هم موندم چه جوری درس بخونم!پسرداییم که کنکوریه امسال نمیگیره چون میخواد درس بخونه!!!!!!!!!!!!ولی من اصلا دلم نمیاد!تا خدا چی بخواد!

 

 

پ.ن3:شوهرخاله تولدت مبارک!20!

 

 

پ.ن4:من قبول میشم!

 

 

پ.ن5:دونه دونه دونه         یه دنیا میدونه           من عاشقم عاشق          تو یکی یه دونه!

 

 

پ.ن6:بارااااااااان،این چنین دل منو برده(بردی؟!)!

 

 

پ.ن7:نفیسه جون تولدت مبارک!

 

 

پ.ن8:تصویب شد!به احتمال زیاد با بابام میرم مدرسه و میام!حالا هم که جاش باحال شده خیلی بد مسیر شده!اما من کوتاه نمیام!خود بابام باید قشنگ منو بچرخونه توی شهر بعد ببره خونه!

 

 

پ.ن9:خالم گفته عشقیم کنکور آزمایشی آزاد را مکانیک تهران قبول شده!اصلا نمیتونم قبول کنم!فکر نکنم راست باشه!اگه راست باشه چی؟!یه موقعی من باهوششون بودم!خدایاااااااااااااااااا نه!من چون همه رشته های بالا را انتخاب کرده بودم قبول نشدم! عشقیمم رشته هاش بالا بوده!یعنی راسته که قبول شده؟!دارم واقعا دق مرگ میشم!

 

 

پ.ن10:داداشی این چند روز هرچی گربه میبینه میره جلو و میگه پخخخخخخخخخخخخخخخخخخ!!!بیچاره گربه ها از ترسشون سه کیلومتر میپرن هوا و فرار میکنن!بیچاره گربه ها!

 

 

پ.ن11:این چند وقت شبکه اصفهان سریال وفا را نشون میداد!تموم شد!خیلیییییییییییییییی خوشگله!محشره!دلم نمیومد نبینمش با اینکه تکراری بود!کاش همه عشقا مثل عشق وفا و ژوبین بود!یه عشق افلاطونی!

 

عشق است و آتش و خون           داغ است و دردِ دوری    

 

کی میتوان نگفتن           کی میتوان صبوری؟

 

 

 

                                                      

 

 

 

 

          

 

 

موفق باشین

 

 

لیلا

 

 

 


لينك | نوشته شده در پنجشنبه 22 شهریور1386ساعت 4:40 توسط |
l
خدایا واسه هیچکسی اینجوری نخواه!!!!!!!!!!

 

چهارشنبه          7/5/86

 

دیر بیدار شدم که لااقل بهونه واسه نرفتن خونه مامانی اینا داشته باشم!اونا که رفتن نشستم به درس خوندن!اصلا حوصله دیدن ریخت نحسش را نداشتم(داداش مامانم را میگم)!عصری مامانم با شوهر خاله اینا اومد و گفت میخوان برن بیرون!شوهرخاله هم میگفت بیا بریم و ما تنهاییم و ...!من و مامان و داداشی!رفتیم دم زاینده رود!(همون جا که دایی اینا همیشه میرنا!همین دایی احمد خودمون)!یکم نشستیم و بعد اومدیم!درس درس درس!شب هم یه دوری زدیم ولی من وسط راه پیاده شدم!(تا بوده همین بوده!)! درس!مامانی اینا رفتن تهران!خوبه من خودم را داشتم میکشتم برم!حالا اونا رفتن!بدم میاد از همشون!دلم خفن گرفته!یعنی تا یک سال فقط درس؟!از هرچی کنکور و اسم کنکور حالم بهم میخوره!چندِش!نمیخوام جا بزنم چون نباید بزنم!ولی هزار و یه مشکل غیر از کنکور رو سرم هواره که حسابی داغونم کرده!

 

 

پنجشنبه

 

درس!مریم عمو!درس!بچه داداش شوهر عمه توی دریا غرق شده! پسر دوست بابام هم بود!باباش با بابام خیلی صمیمی بود! 18سالش بود!خداااااااااااااااااااااااااااااایا واسه هیچ خونواده ای نخوااااااااااااااااااااااااااااااااه!

 

 

جمعه

 

رفتم آزمون!بازم پسرفت!مهم نیست چون من الان سوم نمیخونم!یکی از دوستای دبستانم را پیدا کردم!خیلی ذوقیدم!چند سال بود گم کرده بودمش!بابا رفته بود خاکسپاری!میگفت باباش دیوونه شده بود!میگفت عمه هاش خودشون را تیکه و پاره کردن!چقدر حالم گرفتس!چقدر حالم گرفته شد!مامانم هم که هر موقع از خواب بیدار میشه میگه توی خواب فقط اون پسر جلوم بود!تا شب هم فقط درس خوندم!مامانی اینا برگشتن!

 

 

شنبه

 

رفتم کانون ولی به دلیل بی نظمی دست از پا درازتر برگشتم!یه زنگ هم زدم مدیر کانون و کلی دعوا کردم!هم خودم هم مامانم هم بابام!اینقدر کیف میده اینجوری دعوا کنی!حال میکنم!مامان اینا رفتن مراسم ختم!خدایا واسه هیچ خونواده ای نخوااااااااااااااه! مامانش که گیج گیج!خواهر بزرگش دیوونه!عمه هاش خودشون را کشته بود و صورتاشون زخمی بوده!دختر عمه خودم هم که سِرم بهش وصل کردن!بابام میگفت باباش عین دیوونه ها هی تو کوچه ها راه میرفته!تازه هی به بابای من هم گیر داده بوده ناهار بیا بریم خونمون و ......!هزار و یه حرف دیگه که اصلا مربوط نبودن به هم!واقعا دیوونه شده!بسه دیگه!کیبوردم داره خیس میشه!بابام میگفت س ر د ا ر * ر ا د ا ن هم اومده بوده!خوب اصفهانیه و بچه محلمون!(خیلی خوشم میاد ازش!اه!)ولی آخرش دلیل اومدنش را من نفهمیدم!مثل اینکه تو پیدا کردن جسد توی دریا کمک کرده بوده و ....!نمیدونم!یه دوری با داداشی زدیم و خونه!تا شب درس!با دوست جون نانازیم هم حرفیدم!چیز خاصی نگفت ولی یه چیزایی گفت!خیلی خندیدیم!یه هفتس از مریم خبر ندارم!کم کم دق میارم!

 

 

یکشنبه

 

صبح رفتیم آتلیه!من و خاله و شوهرخاله و داداشی و ستاره!اینا همه آدم واسه یه بچه 9 ماهه رفتیم!ماشالله حالا مگه ستاره میخندید!کفرمون در اومد!به قول یارو گروه خنده بودیم!بهتر بگیم من و خالم و داداشی گروه دلقک ها بودیم تا بلکی ستاره بخنده!البته ستارمون خیلی خوش خندس و حتی اگه بهش یه سلامم بکنی نیشش تا بنا گوشش باز میشه ولی خوب اگه یه جای جدید باشه بیشتر فضولی میکنه تا خنده!داداشی هم بهتر از همه میتونه بخندونتش!بالاخره یه سری عکس گرفت که خیلییییییییییی خوشمل شدن!بعدشم کانون!تا شب درس!تنها بودم تو خونه،مامانی زنگ زد!مجبور شدم گوشی را بردارم!خیلی حالم گرفته شد!آخه از 2 هفته پیش به خاطر کار داییم قهرم!!!!!کلی هم زنگ زدم مریم ولی پیداش نکردم!وااااااااااااای دیدی عشخولیم چه جوری توی چارخونه میخوند؟!

 

 

دوشنبه

 

با مریم حرفیدم!درس!از ساعت 5 تا 7:30 کلاس عربی!شب بود دیگه!سی و سه پل!زاینده رود!کلی مسافر اومده!چقدر شلوغ!یکم پیاده روی بعد از این همه نشستن و درس خوندن کیف میده!ستاره!یاد گرفته بود که دست بده!میگفتم ستاره دست بده همون موقع باهام دست میداد!الهییییییییییییییییی من فداش بشم!درس!

 

 

سه شنبه

 

چه خوابی!!!!!(ع)!!!فقط درس !یکم هم ستاره بازی!مامانی اینا اومدن بالا ولی من نرفتم!

 

 

چهارشنبه

 

فقط درس!آرشی اومد اینجا با خواهرش!عصر هم خاله جونم اومد!شب که همشون بودن میخواستم برم بالا اما نرفتم!حسابی حوصلم سر رفته!مامان بزرگم هم زنگ زد و میگفت که بابای همون پسری که غرق شده چند روز پیش نقل خریده و رفته خونه و وسط خونه ایستاده به رقصیدن و میگفته بیاین عروسی پسرمه!!!

 

 

 

 

 

پ.ن1:خالم اینا میخوان برن شمال!به ما هم گیر دادن ب ن ز ی ن ت و ن با ما بیاین بریم!(ماشالله طرفدار!البته مشکل ب ن ز ی ن نیستا!)ولی با این اتفاااااااااق بابام میگه دیگه شمال نمیبرمتون!بابام به اندازه کافی از شمال و دریا بدش میومد دیگه حالا که ............!خدایا خودت به خونوادش صبر بده! مامانم میگه میخوای تو باهاشون بری؟؟!مطمئنم به بابام بگم یه چیزی بارم میکنه !!!

 

 

پ.ن2: کلی آدم اینجا نشسته           پارچه سیاه کی دمِ در بسته؟!

 

 

پ.ن3:پدرم در اومد تا چسب ناخونام پاک شد!اَه!مردشور این قرتی بازیا را ببرن!آخه من که اصلا حوصله این چیزا را ندارم،یکی نیست بگه مجبوری؟!

 

 

پ.ن4:تولدت مبارک سمیرا جونم!

 

 

پ.ن5:فدای سرت اگه دلمو شکستی    میگن عاشق یکی دیگه هستی!

 

 

پ.ن6:سایتو بردار و از اینجا برو    نمیخوام ببینمت دیگه تو رو !

یادمه یه قصر شیشه ای برات   ساخته بودم تو دل ترانه ها!

 

 

پ.ن7:چشمات واسه من،نگات واسه من،تا حرف میزنی صدات واسه من،تا ناز میکنی ادات واسه من،حتی گل خنده هات واسه من!

 

خیلی دوست دارم این آهنگو و خیلی دوست دارم گوشش بدم اما دوست ندارم با گوش دادنش یه سری چیزا یادم بیاد!

 

 

پ.ن8:یه راه راست پیدا کن٬دارم سرگیجه میگیرم!

 

 

پ.ن۹:دلم واسه وحید٬الهام٬امیرعلی٬یه سری بچه های مدرسمون٬مهتاب و دوستای راهنماییم حسابی تنگ شده!

 

  

پ.ن۱۰:خدایا به امید خودت!

 

 

پ.ن۱۱:این تیکه شعرها فقط واسه اینه یادم باشه چه موقع چیا گوش دادم!بی خیال فکرای دیگه بشو!

 

 

پ.ن۱۲:همین الان که من دارم آپ میکنم آرشی اینا رفتن!

 

 

پ.ن۱۳:من قبول میشم

 

 

                                                    

                                                     

 

 

موفق باشین

 

 

لیلا

 


لينك | نوشته شده در چهارشنبه 14 شهریور1386ساعت 23:48 توسط |
l
نیمه شعبان مبارک!

 

چهارشنبه   31/5/86

 

به زور از خواب بیدار شدم!چشام سنگین شده بود!بدن درد داشتم!خفن سرما خوردم!آخه کی تو این هوا سرما میخوره؟!صدام گرفته!کلاس شیمی!مائده!با مریم رفتیم کلی خرت و پرت خریدم!خوش گذشت!مریم رفت!منم داشتم میومدم خونه،عشقولی مریم را دیدم!فکر کن!اما مریم نبود!مهتاب!خواب!با نسرین اینا شهر بازی!خیلییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی کیف داد!همه بازی ها را رفتم!واقعا یه سریش وحشتناکه ها!اما من که این چیزا حالیم نیست!با اینکه توی 3 سالگی یه بلای بدی به سرم توی شهربازی اومده که خیلیییییییییییییییییییییییییییییی شانس آوردم زنده موندم اما واسم مهم نیست!خیلی کیف داد!بعدم پارک!دوچرخه! حسابی خسته شدم!مخصوصا اینکه سرما هم خوردم!شب هم که جنازم رسید خونه!

 

 

پنجشنبه

 

از بس هرروز صبح زود بیدار شدم یه روزم که تعطیلم 8:30 باید بیدار بشم!چقدر حرصم گرفت که خوابم نبرد!یکم رفتم پیش ستاره!آخه روز قبل هم ندیده بودمش!بعدشم رفتم مدرسه!همه کلاسامون تعطیل شده اما به خاطر این عربی مزخرف باید بریم مدرسه!تا هم کلاس تموم شد دیدیم هیچکی تو مدرسه نیست ریختیم توی دفتر و پای تلفن به شیطونی!چقدر خندیدیم از دست یه بچه ها!دبیر تاریخ و جغرافی راهنمایی!خونه! استخر!وااااااااااای دبیر فیزیک دبیرستانم را دیدم!بیچاره آب شد از خجالت!به من چه!بعدشم کلاس ریاضی!داشتم خستگی میمردم!تو مدرسه داشتم از دفتر میومدم بیرون(فکر کن چراغا خاموش در دفتر هم بسته بود)یوهو من در را باز کردم اومدم بیرون که دیدم دبیر دیفرانسیلمون رو به رو در داره با گوشیش حرف میزنه!یه نیگاهی کرد!منم گفتم ببخشید استاد دوستای منو ندیدین؟؟من توی دفتر رفتم به مامانم زنگ بزنم!!گفت کیا؟؟؟گفتم ایناهاشون!تابلو بودا!تاااااااااااااااازه عصری با ندایی جونمم حرفیدم!بعدشم پیاده اومدیم! دیگه تقریبا شب شده بود!شب های سی و سه پل را خیلی دوست دارم! رفتیم کتاب بگیریم که دیدیم یه پسری اومده و به اندازه یه وانت کتاب داره میخره!از هر درسی هم 5 تا کتاب از انتشارات های مختلف!من و دوستم فقط ایستاده بودیم و میخندیدیم(بلند نه ها!)به دوستم میگفتم قیافش یادت باشه ببینیم سال دیگه توی تلویزیون میبینیمش یا نه!!!!اما درس خوندن به اینا نیست!شاید خود منم همینقدر کتاب داشته باشم ولی خوب مهم خوندنشه!آخه بچه پررو  بعد از اون همه کتاب تازه رفته بود بازم قفسه ها را زیر و رو میکرد!!!چقدر خندیدیم!خونه!ستاره!شوهرخاله گفت بیا بریم خونه نانا اینا اما نرفتم!زشت بید!اما حسابی حوصلم سر رفته بودا!دو روز هیچی درس نخوندم!حالم گرفتس!این سرما خوردگی بدجوری زده تو حالم!دیگه تعطیل شدم!

 

یک سال شد!پارسال همین موقع!چه روزی بود.1 شهریور 1385!هیچ موقع یادم نمیره!شوهر خالم داشت میرفت سربازی!اون موقع ستاره هنوز نیومده بود توی این دنیا!چه روزی بود!هممون داغون بودیم!چقدر گریه کردم!چقدر بغض داشتم!بعد از ظهرش که رفتیم ترمینال همه گریه میکردن!خالم را نبردیم چون باردار بود واسش همینجوریش سخت بود چه برسه به اینکه میومد اونجا!من ، مامانش ، خالش ، بابابزرگم ، باباش ، مامانم ، خواهرش، همه گریه میکردیم!دست خودمون نبود!من که همینطور اون وسط نشسته بودم و زار میزدم!هیچ موقع یادم نمیره!اینقدر گریه کردم که آرشی با این همه بی احساس بودنش اومد گفت این چشه؟؟چرا اینجوری داره گریه میکنه؟؟؟!دست خودم نبود!دقیقا 6 ماهی میشد که اومده بودن طبقه بالای ما!عادت کرده بودیم!بالاخره شوهرخاله من و شوهر خواهر مامانم و داماد مامان بزرگم اینا و پسر مامانش اینا بود!هممون دوسش داشتیم!نمیتونستیم تحمل کنیم!عصرش با این حالم رفتم بیرون!با یه سری از دوستام!با یه سری از دوستام که ندیده بودمشون و دوست داشتم ببینمشون!کاش نرفته بودم!اما چرا خوب شد رفتم!چون دلم میخواست برم!اگه یه سری چیزاش را فاکتور بگیریم خوب بود!هیچ موقع چنین روزی را یادم نمیره!(خواستم لینک مطلب پارسال را بزارم ولی چون یه سری چیزایی بود که نمیخواستم تکرار بشه نزاشتم!اگه دوست داری بخونی فکر نمیکنم پیدا کردنش کار سختی باشه!واسه خودم یه تازگی داشت خوندنش!چون حس کردم خیلی بزرگتر از اونی شدم که فکر میکردم!)

 

 

جمعه

 

یکم درس خوندم!مامانی اینا اینجا بودن!عصری خونه مامان بابام!خونه مامانی!کاش نرفته بودم!نمیخواستم اینجا بنویسم ولی مینویسم تا خالی بشم!می نویسم تا یادم باشه!حالم ازش بهم میخوره!همه پسرا ذاشتون خرابه.(البته یه سریشون!به اونایی که میان اینجا بر نخوره!شرمنده) آشغال.حقت همون بود که دوسال باهات حرف نزدم!به تو چه که من خط دارم یا ندارم؟به تو چه که میخوام بخرم یا نمیخوام؟؟به تو چه که چه گوشی میخوام؟به تو چه که مامانم گوشی چی میخواد؟به تو چه که توی نت میرم یا نمیرم؟به تو چه که من چیکار میکنم و چیکار نمیکنم؟مگه هر موقع اومدی اینجا و خواستی تلفن بزنی یا توی نت بری من چیزی گفتم؟مگه تا اومدی اینجا ما اصلا حرفی زدیم؟اگه ستاره یه بچه خواهراته و 9 ماهشه،من 18 ساله بچه خواهرتم!هیچ کس از درون کثیفت خبر نداره!میخوای به همه بگم که ...........!هیچی!بهتر صدام در نیاد که تمام بدنم میلرزه!غیر از این بود که میخواستم به خالم زنگ بزنم؟غیر از این بود که دلم واسه ستاره تنگ شده بود؟؟؟به تو چه که وقتی من روسری و مانتوم را برداشتم و میخواستم بیام از اون خونه بیرون قفل روی در زدی؟؟؟به تو چه که گوشی تلفن را برداشتی؟؟؟هااااااااااااااااان؟؟؟از بس لوست کردن، از بس هر گ..ی خواستی خوردی هار شدی! فکر کردی من مامان باباتم که هیچی بهت نگم؟؟!من جلوت کم نمیارم!با اینکه خونه تو نیست و خونه بابابزرگمه ولی تا تو آشغال اونجایی دیگه اونجا نمیام!مامانم و مامانی تا دم سکته رفتن!منم که از ضعف تا 2 ساعت بی حال افتاده بودم و به زور چشمام را باز میکردم!تا تونستم جیغ کشیدم!اونم جیغ بنفش!عوضی!دلم  یه جفت دست گرم و آغوش پر مهر میخواست که نبود!نیست!نخواهد بود!

 

 

شنبه

 

صبحی ساعت 9 بود داداشی بیدارم کرد که عشخت را داره تلویزیون نشون میده میخوای بیا ببین!خدایی اصلا حس بیدار شدن نبود ولی به خاطر شننننننننننننننبببببببببببببببببببببه باید میرفتم!پای تلویزیون بودم ولی چشمام نیمه باز بود!حیفم میومد خواب از سرم بپره!تا اینکه عشخولی رفت منم رفتم!آره دیگه لالا!یه یک ساعت بعدش بیدار شدم!جو خونه هنوز بد بود!یکمی درس خوندم!یکم هم ستاره اومد پایین که خوابید!بعد از ظهر هم تا تونستم خوابیدم!تازه یه خوابای خوبی هم میدیدم که دلم نمیخواست بیدار بشم! وسطش هم که میپریدم بالا و میفهمیدم دارم خواب میبینم دوباره میخوابیدم تا بلکه به واقعیت تبدیل بشه که نشد!بعدش هم نشستم به درس خوندن!یکم با دوست جون نانازیم حرفیدم!بی معرفت شده!نه بابا شوخیدم!یکم هم با مریم حرفیدم و تحریکش کردم!خوب به من چه؟!صلا انتظار چنین برخوردی نداشتم!از مریم نه ها!!!!!!!بعدشم درس!یه سر هم رفتم بیرون ببینم واسه تولد مریم چی گیرم میاد هوچی نبود!آخه من وقت ندارم بخوام برم اصفهان و زیر و رو کنم!بابام هم جریان دیروز را فهمید و از اونجایی که با داییم بد بود و زمینه داشت یه باره بدتر شد!فقط به خاطر بابابزرگم و قلب دردشه که چیزی نمیگیم!هم من هم بابام!

 

 

یکشنبه

 

بازم داشتم یه خوابای باحالی میدیدم که پریدم بالا!چقدر خندیدم!درس!استخر!خواب!درس!

 

 

دوشنبه                   تولد مریم جیگمل خودمه

 

ساعت 8:30 از مدرسه زنگ زدن که کلاس دارین!منم که خواب!مامانم اومد بالا سرم و از اونجایی که خودم بیدار شدم(گفته بودم باهام کار داشته باشن خود به خود بیدار میشم)مامانم هم گفت گوشی با خودش صحبت کنین!منم عصبی داد زدم و گفتم من نمییییییییییییییییییییییرم!فکر کنم شنید!گوشی را گرفتم و گفتم باشه حالا میام!سریع یه تاکسی گرفتم و رفتم مدرسه!9 اونجا بودم!تا 9:30 درس داد و گفت برین خونه!فقط هم من رفته بودم و یه دوتا بچه ها هم از صبح اومده بودن!3 نفر بودیم!چقدر زورم گرفت!این همه راه منو کشید اونجا!کلییییییییییییی کار داشتم!رفتم به مدیرمون گفتم اخه واسه نیم ساعت؟؟کلی کار داشتم!!! ناظممون هم که شنیده بود من داد زدم گفت تو که خواب بودی و تا 11 میخوابی!دیگه داشتم جوش میووردم!گفتم من این 2 روز 9 بیدار میشدم درس میخوندم و کلی برنامه داشتم واسه امروز!الافمون کردین!از کجا میدونین من تا 11 خوابم؟؟؟اصلا زنگ بزنین از مامانم بپرسین!بعدشم با یکی از بچه ها رفتیم چرخیدیم!(همین دوستم شکل ناهید خودمونه!)منم که عزا خودم را گرفته بودم واسه مریم چی بخرم و کی وقت میکنم برم بیرون گفتم برم ببینم چیزی گیرم میاد!بالاخره بعد از کلی گشتن و هزار و یه تصمیم واسه اینکه چی بخرم و چی نخرم یه چیز گوگولی خوشمل واسش خریدم!یه دو ساعتی تابیدیم و اومدم خونه!درس!درس!نتونستم مریم را پیدا کنم و تولدش را تبریک بگم!چقدر حالم گرفته شد!دلم واسه گوگولیم تنگ شده ولی وقت یه تلفن زدن هم ندارم!چه روزای سختین! من تا یک سال چه جوری تحمل کنم؟!بعضی موقع ها که توی وبلاگ ها میخوندم که یه سری نوشتن وقت نمیکنن نت بیان و این حرفا میگفتم مگه میشه وقت نشه؟!اما حالا میبینم واقعا وقت نیست!!!

 

 

سه شنبه

 

حس میکنم اعتیادم برگشته!بازم افتادم به وبلاگ خونی و ول کنم نیستم!درسمم خوندم ولی یه حسی دارم!با اینکه فقط شبا اونم 1 ساعت پای سیستمم ولی حس میکنم دارم میشم آدم قبل!یه خواب خیلی بدی هم دیدم!اما همین حالا یادم رفت!صبح زنگ زدن و گفتن خطهای ADSL منطقمون وصل شده!حالا باید مخ باباهه را بزنم!(ندا چیکار کنم دو تاش که نمیشه؟؟؟میشه؟؟؟سخته!با اینکه یکیش با خودمه ولی همینجوریش هم دارم خودم را میکشم تا راضی بشن!) نمیدونم!حوصله هیچکی را ندارم!حتی مهمونی عصری خونه نسرین که 2 هفتس دارم واسش برنامه ریزی میکنم!اونم با اون همه آدم با کلاس و ....!اصلا حسشون نیست!حس اینکه بخوام کلی تیپ بزنم و خودم را درست کنم و ....!دلم  میخواد خودم باشم و خودم!آهنگ گوش بدم و اشک بریزم!(گریه نکن که اشکات برای من یه درده!!!)مامان گیر داده باید بیای!همیشه همینطوره!حتما باید اجبار کنه و هزار و یه حرف که بدم میاد تا میشنوم!(همش میگه من یه جایی که بدون بچه هام میره بهم خوش نمیگذره و انگار یه چیزی گم کردم و تو باید دنبالم باشی و .....)حالم از این حرفا بهم میخوره!همش دری وریه!حتی حس اینکه از روی این صندلی بلند بشم و برم بیرون را هم ندارم!خدا جونم واسه تو چه فرقی میکرد؟! تو که خودت اخلاق سگی و کوفت منو میشناسی!بالاخره کارهام را کردم و رفتم مهمونی!البته من با خالم دیرتر رفتیم!همه بودن!اونجا هم خواهر آرشی گیییر که فردا باید بیای خونه ما!توی اینا همه فامیل یه سریشون را خیلی دوست دارم!البته نسبت خیلی دوری هم دارن!مهمونی رسمی که خوندن ختم انعام و ..... این چیزا بود تموم شد و همه رفتن!واااااااااای های حالا میشه نفس کشید!سریع تریپ عوض شد و اون لباسای خفه کننده(منظورم مجلسی بودنشه اگه نه عمرن لباس مجلس زنونه خفه کننده باشه!!) مهمونی تبدیل شد به لباس راحت!همه رفتن!با عروس دایی ها ریختیم تو اتاق و منم به لیم گیری افتاده بودم!یه تیکه هم رقصیدن که من حس تکون خوردن نداشتم!شعله!مائده!خاله!کلی هم ستارمون وسط دعا هنرنمایی کرد قربونش برم!خاله ای هم که بود و واسه نوه اش ضعف کرده بود!یکی یکی آقایون اومدن!یکی از عروس دایی ها 2 سال از من بزرگتره و پارسال عقد کردن!من زیاد باهاش برخورد نداشتم ولی امروز فهمیدم واقعا بچس!واقعاااااااااا! وای اصلا خوب نیست آدم تو این سن ازدواج کنه!بده!بعد هم یه سری را گذاشتم وسط و تا تونستم خندیدم!یکی از عروس دایی ها رفت یکم شام کشید واسه بچه کوچیکش و اومد!خودش و اون یکی دخترش هم به اندازه یه قاشق خوردن!منم گییییییییییییییییییییییر سه پیچ داده بودم که شما که شامتون را خوردین خوب چرا پس نشستین؟؟؟؟به بهونه بچه همتون خوردین چرا نشستین؟؟؟خوب برین!اونا هم میگفتن که میخوایم چایی بخوریم!منم به مامانم گفتم مامانم چایی بیار میخوان برن!!!!!!!!!!!!!!!!!!وای که چقدر باهاشون خندیدم!خوب حالا خلاصه شدش را گفتم!تا تونستم این و اون را هم اسکول کردم و خندیدم!آخرشم دیگه خوابم گرفت همونجا خوابیدم!من خوابم بگیره با کسی رودرواسی ندارم!بعدم خونه!

 

 

 

 

 

پ.ن1:ببین چه خوشمله!               لینک!        یادت نمیاد!         

           

 

 

پ.ن2:مسیر مدرسمون خیلیییییی بد شده!کاش لااقل رفته بود اونجایی که میگفتن میخواستیم بریم اما نشد!اونجا خیلیییییییییییییی باحال تر بود!فکر ککککککککککککککککن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!اینجام باحاله ها اما نه مثل اونجا!

 

 

پ.ن3:بازم این آشغال پیداش شد!

 

 

پ.ن4:من قبول میشم!

 

 

پ.ن5:آی آدما آی آدما پنجره ها را وا کنین          مهربونی تو کوچه هاس همدیگه را صدا کنین!

 

 

پ.ن6: مریمی خواهری من تولدت مبارک عزییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییزم!

 

 

پ.ن7:گفتی تموم لحظه هات به یاد من تموم میشه      گفتی چشای خوشگلت ماله منه تا همیشه!!

 

 

پ.ن8: آخه دیگه نمیتونم کنار تو باز بمونم       خاکستر جدا کرده تو رو از من مهربونم!

 

 

پ.ن۹:نیمه شعبان مبارک!

 

 

موفق باشین

 

 

لیلا

 


لينك | نوشته شده در چهارشنبه 7 شهریور1386ساعت 6:21 توسط |