تبليغاتX
`·.*_نارنجی_*.·´

`·.*_نارنجی_*.·´

برای دیدن روز عذابت لحظه شماری میکنم!!!

 

 

 

 

 

 

l
طولانی!

 

شرمنده ۳ روز میخوام اپ کنم نمیرسم! 

 

یکشنبه     21/5/86

 

تا ظهر که مدرسه!دوسش میدارم استاد دیفرانسیلم را!تا شب فقط درس خوندم!یه تیکه هم ستاره از تراس بالا اومده بود نگاه میکرد و تا باهاش حرف میزدم کلی ذوق میکرد و جیغ میکشید و از اون بالا میخواست بیاد پایین بغلم!بعدشم که اومد پایین کلی تو بغلم ذوق کرد!مامانی اینجا بود!

 

 

دوشنبه

 

رفتیم خونه دوست جون نانازیم!البته با مریم و .....!خیلی خوش گذشت.خیلی خندیدیم!دلم واسش یه ذره شده بود!کلی حرفیدیم!بعدشم رفتم مدرسه!ادبیات داشتیم با جناب استاد عشقولی من!خیلی خیلییییییییییییییی دوسش میدارم!بعدم خونه!عصری یوهو مامانم دید که ستاره دندون در آورده!تازه نیش زده!عزیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییزم جیگر خودم دیگه!بعدشم نشستم به درس خوندن!ولی خوب نسبت به دو روز قبل کم خوندم!

 

 

سه شنبه

 

مثل همیشه تا ظهر مدرسه!عصری هم ستاره و مامانی اینجا!بعدشم درس!دلم میخواد جیغ بکشم!نمیدونم ولی یه چیزی سر دلم سنگینی میکنه!چی؟نمیدونم!فقط دلم میخواد اینقدر جیییییییییییییییییییییییییییییغ بکشم تا خالی بشم!چرا اینجوری شدم؟!مریم زنگ زد فضولی ولی هوچ خبری نداشتم!از چی؟نمیدونم!یکم خندیدیم!ولی من دلم میخواد جیغ بکشم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!خالی بشم!مریم میگه بیا بریم بیرون شهر و تا میتونیم جییییغ بکشیم تا خالی بشیم!ولی نمیشه!

 

 

چهارشنبه

 

کلی با استاد شیمیمون صحبتیدیم!کلا" استادای ما خیلی امیدوار میکنن!حدودا 30-40 سالشه!میگفت معدل دوم و سوم دبیرستانم 20 بود!معدل نهاییش هم 19/47 و معدل کلش 19/77 !رتبه کنکورشم 891 بوده!خوش به حالش!سر بحث س ه م ی ه شد یکی از بچه ها گفت من س ه م ی ه دارم!گفتم بابات جان بازه؟!گفت آزادس!!!!!یکم نگاش کردم.گفت قرار مامانم را ط ل ا ق بده و آزاده بشه!! در همین موقع بود که نیش استادمون باز شد و ما هم فقط میخندیدیم!استادمون خیلی خوش خنده و بامزست!کلی خندیدیم!  بعدشم رفتیم خودکار و از این چیزا گرفتم و خونه!ستاره بازی!دایی اومد اینجا!عصری هم با نسرین اینا رفتن خونه....!منم شب با بابا و مهدی و دایی رفتیم!ن ن ه خ ا ......!خیلی کلافم!خیلی خستم!دلم گرفته!یه شادی!یه هیجان تووووووووووووپ!

 

 

پنجشنبه

 

با تلفن مریم از خواب پریدم!من اگه خواب باشم و احیانا از صدای تلفن بیدار نشم اگه دوستام باشن و مامانم بگه خوابه و اگه 10 کیلومتری منم باشن میپرم بالا!توی اوج خواب هم خود به خود فریاد میزنم نننننننننننه من بیدارم!!!!آدم چقدر حساس؟!یکم حرفیدیم!فکر کرده بود کلاس دارم.میگفت تا میخوای بری بیا تا منم باهات بیام!ولی کلاس نداشتم!در خونمون بود گفتم بیا اینجا نیومد!دلمون واسه هم تنگولیده!بعدشم ستاره را بردم بیرون!فداش بشم!بعدشم آرشی اومد و زودی رفت!تا رفت یادم افتاد باید یه چیزی بهش میگفتم اما یادم رفت!(ناهید بد شد نه؟!)بی ریخت شده بود!یه جوری شده بود!بعدشم که درس!عصر هم اینقدر حوصلم سر رفته بود و نمیدونم چه مرگم بود که تا تونستم گریه کردم!واااااای خدا جون دستت درد نکنه اگه این گریه نبود من چه جوری آروم میشدم؟!رفتیم بیرون!توی ماشین!آرنجت روی پنجره.دستت روی سرت توی موهات.مهستی داره میخونه گل سنگم گل .......اشک داره از چشات میاد!چه حسی داری؟!خونه درس!

 

 

جمعه

 

صبح که بابام بیدارم میکرد هزیون میگفتم!معمولا من تا میام بیدار بیدار بشم خیلی طول میکشه و اگه کسی تا کامل بیدار نشدم ازم چیزی بپرسه دری وری جواب میدم!شایدم یوهو یه چیزی بگم که نباید بگم!عین امروز!چیز خاصی نگفتم فقط دری وری گفتم!آزمون! بعدشم خونه و همه رفتن باغ!اما من نرفتم!لیلا تهنا!هیچکی نیست؟!نشستم بررسی آزمون!همون بهتر نمیرفتم!افتضاح!دقیقا وقتایی که واسه آزمون خوندم بدتر خراب میکنم!اینم یه مدلشه دیگه!!!!!بعدشم یوهو دیدم مهسا زنگ زد!!!!!!!!(خواهر آرشی)سلام و احوال پرسی و اینا!لیلا بیا خونمون و ...!حالا تصور کن بچه 10 سالشه ها!!!!!!!!!میگفت حوصلم سر رفته و دلم واست تنگ شده!!!!!!!این هر چند وقت یکبار خول میشه!!!!!تا شب درس خوندم و بعد خاله زنگ زد آماده شو من میرم باغ میام دنبالت!حدس میزدم مهسا یا آرشی هم باهاش باشن!تا اومدن دیدم مهسا و خاله(مامان آرشی) هستن!خالم خیلی نانازه!مخصوصا وقتی میشینیم با هم میحرفیم و کلی چیز یاد میگیرم ازش!توی راه کلی حرفیدیم!خاله هم فقط از گل پسرش،آرشی حرف بزنه!نمیدونم بقیه پس چین؟؟؟خیلی خوشم میاد !درس و دانشگاه و درصدای کنکورش و ......!زبانش 96%!زبانش خوبه!رتبشم بالا بود!شوهر خالمم همینجور!کلا خونواده خرخونن ولی خوب آرشی خنگشونه!حالم از اون باغ بهم میخوره!نشسته بودم خونه لااقل فیلم میدیدم درس میخوندم ولی هی میگن بیا!اه!حالمم خوب نبود!تا رسیدم گفتم تمام روده و معدم سر و تهش بهم پیوند خورده!خاله جونم گفت پیوندشان مبارک!بامزه!بعدشم با پسر دایی به کل کل!متنفرم ازش!عین منگلا میمونه!یه برنامه هایی هم ریختیم که باید به تایید دوست جون نانازیم برسه تا من به مامان اینا بگم اجراش کنن!کاش بشه که بد نمیشه!سر بحث ازدواج شد نسرین گیر داده بود چرا آرشی را زنش نمیدین؟؟؟فلانی و فلانی و فلانی و ...........!دخترای خوبی معرفی میشدنا!حیف اون دخترا!خلاصه خاله جونم فرمودن خود آرشی میگه زن نمیخوام!خوب راست میگه منم بودم زن نمیخواستم!هرکاری بخواد داره میکنه زنش کجا بود؟!البته فرمودن تا سربازیم و کارم معلوم نباشه زن نمیخوام!نه کار نداره!!!!چه کلاسی میزاره واسه خودش این آرشیا!یه تیکه هم نگار از عشقی حرف زد!چقدر دلم واسش تنگ شده ها!شب هم خاله میخواست بره خاله جون اینا را برسونه و بیاد خونه!منم گفتم منم میرم!مامانم گفت ما زودتر میرسیم خونه خاله اینا کجا خونه خودمون کجا!اما حوصله اونجا را نداشتم!رفتیم ولی خوب اول ما اومدیم خونه بعد رفتن خاله اینا را رسوندن!چقدر خوابم میاد!

 

 

شنبه

 

شیمی و فیزیک پایه!استخر!یه استخر توپی بغل گوش خونمون(آرایه تشخیص داره ها.مگه نه ندا؟؟؟انگار ادبیاتم را خوب خوندم)باز شده!خیلیییییییییی باحاله!تازه چون یه هفتس افتتاح شده هوچکی نبود!کلا" 5 نفر بودیم!فکر کن؟؟!عصری هم  رفتم کانون!تا رسیدم مدیر منظقمون با یه ذوقی گفت واسه کلاس شیمی اومدی؟؟؟منم یوهو با خونسری تمام گفتم نه!گفت اهان واسه پشتیبانت اومدی!اونجا هم کافیه من حرف بزنم!برمیگردن ببینن چی میگم در مورد استادای مدرسمون!اه فضولا!مریم اومد اینجا و حرفیدیم! نسرین اومد اینجا اما خدا را شکر مامانم نبود رفت بالا!مریم میخواست بره که یوهو دیدم علی سر کوچس! یوهو گفتم مرییییییییییییم، علی!مریم را میگی یه نیگاه کرد و گفت لیلا داره میاد!!مریم پرید تو و من نفهمیدم چه جوری در خونه را بستم و یوهو دیدم با مریم وسط پذیراییم پخش زمین شدیم و دلامون را گرفتیم و داریم میخندیم!مریم هم پشت در بود همون موقع یوهو داداشی در را باز کرد و مریم له شد پشت در!وای که چقدر خندیدیم!بعدم درس!

 

 

یکشنبه

 

صبح که مدرسه!ولی خواب بودم!آخه 3 خوابیده بودم!جالبه از 12 هم داشتم میرفتم بخوابم!همین ناهید خودمون شاهده!دیفرانسیل و فیزیک و ریاضی پایه!واااااااااای جیگملیه این استاد دیفرانسیلمون!توی راه داشتیم با دوستم میگفتیم چی میشد آشنا میدیدیم؟!که همون موقع من دو تا آشنا دیدم!!!!!کلی تعجب!!!!کاش از خدا یه چیز دیگه میخواستم!مسعود!غریب آشنا!فرنازی!کلی با دوست جون نانازیم حرفیدم!نشد!اون جایی که قرار بود بریم نشد!آخه من قبلش نرفتم حالا هم دوست جونم نمیتونست!احتمالا یه حکمتی بوده آخه.....!شاید واقعا شر میشد!من و اونم که فقط دنبال شر میگردیم!بعدشم رفتیم یه جایی!یه مسجدی هست توی اصفهان که توی ماه شعبان جشن میگیره و .........!همه جا هست من فقط اینجا را دیدم!ازش عکس گرفتم ببینین!اولیش!  دومیش!  سومیش! چهارمیش!  پنجمیش! (فرشته ها را ببین؟؟کیکش را دیدی؟!)کاریز!!!!بعدم که درس!دو روز دارم کم درس میخونم واسه همین اعصابم داغون شده!اه!تازه امروز ستاره را هم ندیدم!

 

 

دوشنبه

 

زبان!وحشتناک خسته کنندس!اونم ۴ ساعت!تازه استادمونم که قرص خواب!بعدش استاد عشقولیییییییییییییییییی ادبیات!جیگملیه واسه خودش!خونه!شرکت بابا!حسابی تیغش زدیم !درس!مامانی!خواب!درس!با پشتیبان قبلیم هم کلی حرفیدم!الان پشتیبان بچه های انسانی و توی اصفهان خوب آوازش پیچیده!از بچه های پارسالش که حدود ۳۰-۴۰ نفر بودن یکیشون نفر ۲۴ کنکور!۶ تاشون رتبه ۳ رقمی!و بقیشون هم به غیر از ۳-۴ نفر رتبه هاشون بین ۱۰۰۰ تا ۳۰۰۰ بوده!کیف کردم تا شنیدم!کلی باهاش حرفیدم و ازش پرسیدم که چه جوری بخونم!ولی بازم یه مشکلی هست که حسابی سر در گمم کرده!

 

 

 

سه شنبه

 

مدرسه!خونه!درس!ستاره!مریم!

 

 

 

 

پ.ن1:زندگی یعنی چکیدن همچو شمع از گرمی عشق،زندگی یعنی لطافتِ گم شدن،در نرمی عشق!

 

 

پ.ن2:واقعاااااااااااااااااااااااااااااا محشره!توی آپ بعدی میزارمش!اون موقع خودت درکش میکنی!

 

 

پ.ن3:داشتم تست زبان میزدم یوهو این اومد::

 

 

The internet can be .......... if you use it for long time every day

 

specific     

 

irrelevant              

 

addictive * اعتیاد آور

  

private         

 

 

جالب بود!

 

 

پ.ن4:یه هیجان توپ!یه خبر شارژ کننده!

 

 

پ.ن5:دست تو ، توو دست من بود نمیدونم کی تو رو ازم گرفت!

 

 

پ.ن6:قربونت برم خدا،اینقدر غریبی رو زمین!

 

 

پ.ن7:دایی،آقا هادی و .......کلا" تمام پسرای مش*مول!مواظب باشین از فردا نگیرنتون!من یکی که حوصله کمپوت آوردن دم پاد*گان را ندارم!(مگه اخبار را نشنیدی؟)

 

 

پ.ن8:عشق یا دوست داشتن؟!کدام بهتر است؟!

 

 

پ.ن9:من خیلی خیلی فراموشکارم.پس اگه باعث ناراحتیتون شدم تو هر زمینه ای مثل کامنت و .............. بزارین به حساب فراموشکاری!مخصوصا حالا که 2 تا دغدغه جدیدم به دغدغه های قبلیم اضافه شده!1-درس        2- بماند حالا!  شرمنده!

 

 

پ.ن10:مدرسمون داره به یه جای خفن تغییر مکان میده!!!!!!!

 

 

پ.ن۱۱:من قبول میشم!

 

 

پ.ن۱۲:چه حسی پیدا میکنی وقتی همه اینا را یکجا بخوری؟؟من که میمیرم واسش!   لینک!

 

 

موفق باشین

 

 

لیلا

 


لينك | نوشته شده در سه شنبه 30 مرداد1386ساعت 0:19 توسط |
l
بازی!

 

ندا جونم منو به این بازی دعوت کرده.ازت ممنونم عزیزم!

 

اگه قرار باشه یه فیلم ازسرگذشت و یا زندگی شما تا به این سنی که هستید درست کنن:

1- 4 اتفاق مهم زندگیتون که باید حتما بهش اشاره بشه کدومها هستن؟؟؟

 

1-       سه سالم که بود نمیدونم چرا تلفنمون را گذاشته بودیم بالای کمد من که جلوش یه شیشه بزرگ میخورد! یه بار داشت زنگ میخورد و منم تلفن زنگ بخور از هرکجا باشم میپرم روی تلفن،پریدم و پام را گذاشتم روی یکی از کشوهاش و دستم را بلند کردم که تلفن را بردارم که همون موقع کمد برگشت روی من!شیششم خورد شد!حالا من زنده موندم نیدونم!

 

2-       وقتی رفتم اول دبستان همه ی کتاب فارسی را حفظ بودم!تازه اون موقع با اینکه اول دبستان بودم املاء های بچه ها را صحیح میکردم!قشنگ یادمه 2 – 3 روز یه بار هم یه دفترچه 40 برگ تموم میکردم از بس مینوشتم!

 

3-       ازدواج خالم که بعد از اون باعث شد تا معنی عشق و دوست داشتن را بفهمم!همینطور بعد از اون بتونم تا حدودی به شخصیت آدما پی ببرم!

 

4-       دوستی با یه آدمایی که باعث تاثیر زیادی تو زندگیم شدن!مثل گوگولی و مریم و ندا و .................!

 

5-       تولد ستاره جونم که عزیزمه!

 

          .................................

 

حالا میفهمم که تا الان هیچ اتفاق مهمی تو زندگیم نیوفتاده!آخه اینا هم شد اتفاق؟!

 

2 – 4 اتفاق مهم که بهشون اشاره نشه خیلی بهتره:

 

 

              1- رفتن به اون مدرسه راهنمایی و بعد از اون ...........!

 

 

              2- سال 1383 و 1385 که بدترین سالای زندگیم بودن!

 

 

              3- اون خبری که خیلی بهش امید داشتم ولی توی سوم دبیرستان مرحله دوم................!

 

 

              4- دوستی با مهرنوش و اعتماد کردن به اون!

 

 

              ...............................

 

 

 

۳-خلاصه ای از اخلاقتون به اضافه شخصیت و غیره که باید بهشون اشاره بشه:

 

خیلی زود رنجم !البته بستگی به آدمش داره اگه دوسش داشته باشم مهم نیست ولی اگه یه نفر باشه که زمینه قبلی واسه تنفر ازش داشته باشم دیگه بیا و درستش کن!

 

وقتی یه کسی را دوست دارم تا آخرش دوسش دارم و خیلی کم پیش میاد از اون آدم بدم بیاد و درست برعکسش اگه از یه نفر بدم بیاد عمرن نمیتونم دوسش داشته باشم!

 

خیلی شیطونم و پرحرف!اونم موقعیتی داره.اگه با فامیل یا توی خونه باشم اصلا!ولی با دوستام شیطون ترین و شادترین آدم میشم!دقیقا مثل همون آدمایی که هیچ غمی تو دلشون نیست!

 

از رفت و آمد خیلی خوشم میاد و از اینکه آدما با هم دیگه رودرواسی داشته باشن متنفرم!

 

اگه بخوام شر به پا کنم،به پا میکنم!مهم هم نیست طرفم کی باشه!هرکسی که باشه.حتی به قیمت نابود شدن زندگیم!

 

از هله هوله و اینجور چیزا خیلی خوشم میاد مخصوصا اسمارتیز و بستنی و کاکائو!

 

بهم میگن در عین شیطون و شر بودن خیلی خیلیییییییییییی ساده ام!مهربونم هستم!بستگی به مکانش خجالتی هم هستم!

 

همیشه دوست دارم تا جایی که میتونم به آدما کمک کنم و مشکلشون را حل کنم!

 

زود اعتماد میکنم ولی خوب اگه بفهمم میخواد سوء استفاده بشه با اینکه به روی طرف نمیارم ولی محلش نمیزارم تا خودش حساب کار دستش بیاد!ولی مشکل اینجاست دیر به این موضوع پی میبرم!!!

 

از دروغ متنفرم فقط کافیه بفهمم یه نفر توی یه زمینه ای هرچند خیلی  کوچیک بهم دروغ گفته باشه.اصلا دیگه نمیتونم بهش اعتماد کنم و حرفاش را قبول داشته باشم،حتی خودشم نمیتونم قبول داشته باشم!

 

خیلی خیلی تاثیر پذیرم!خیلی هم از عقاید بقیه توی کارام و واسه اصلاح عقاید خودم استفاده میکنم!

 

از چیزای سنتی خیلییییییییی خوشم میاد!همینطور از آثار تاریخی و کلا" تریپ سنتی!

 

روی اصفهان و اصفهانی جماعت خیلی تعصب دارم!فقط کافیه یه نفر یه چیزی بگه دیگه اون روی من بالا میاد!

 

کامی جونم را خیلی دوست دارم!

 

اگه خواب باشم فقط با صدای تلفنه که واقعا بیدار میشم!

 

از تعصبات بیجا و مومن گیری های بیخودی و بیجا بدم میاد!و دقیقا برعکسش از اعتقادات مدرن غلط و بی بند و باری که فکر میکنن با این اعتقادات با کلاسن هم،متنفرم!هر چیزی باید در حد تعادل باشه!نه افراط نه تفریط!

 

وحشتناک کنجکاوم و دوست دارم از همه چیز سر در بیارم!

 

از غرور بیجا که واسه کلاس گذاشتن باشه متنفرم!

 

روز تولدم خیلی واسم مهمه!همیشه دوست دارم از طرف بقیه سورپرایز بشم(چه پررو!!)

 

قبلا خیلی احساساتی بودم اما حالا زیاد نه!فقط واسه بعضی چیزا!قبلا خیلی گریه میکردم ولی حالا چی بشه که من بخوام گریه کنم.اونم فقط چند قطره!

 

خیلی خیلی وحشتناک شلخته ام!هر روزی اتاق را درست کنم فرداش عین قبلش میشه!کلا"از شلوغ پلوغی خوشم میاد!عین خیابونای شلوغ!

 

۴-با در نظر گرفتن چهره "واقعیتون" کدوم یک از هنرپیشه ها رو برای بازی نقش انتخاب میکنید؟

 

 

والا نمیدونم!تا حالا کسی بهم نگفته شبیه کدوم بازیگرم!ولی یه بار مامانِ بابام بهم گفت شبیه شیلا خدادادی!!!

 

حالا واقعا خدا میدونه ربطش چی بود!خودت که منو دیدی ببین شبیه کیم؟!

 

 

 

و حالا:::::::

رزی جون عزیزم(البته قبلا دعوت شده و بازی کرده) – گلین جون – پانیذ عزیزم – ۲ تا بهاره جونا – ناهید جون - سحرییییییی جون – سمیرا جون – نفیسه جون – 2 تا مریم جونا – تینا کوشولو – نی نی جون – لیلی جون – سارا جون – حسنی خانوم – نسیم و گلتا – خیابون خواب! – علی آقا – آقا هادی (نیستش،واسه همین آخر نوشتم) – هرکی هم جا افتاده شرمنده از طرف من دعوته...!

 

 

اضافه شده در جمعه ۲۶ مرداد::فیروزه جونم دعوته!شرمنده عزیزم همش تقصیر این بلاگرد لعنتی که چند وقت خرابه!فیروزه جونم ببخشید تورو خدا!

 

 


لينك | نوشته شده در دوشنبه 22 مرداد1386ساعت 23:17 توسط |
l
دارم میمیرم از کمر درد!

 

سه شنبه  16/5/86

 

مدرسه!استاد دیفرانسیلمون را خیلی دوست دارم!اما از حسنی نگو بلا بگو بدم اومده!عصری مریم جیگری اومد اینجا!کلی حرف زدیم!درس!بازم اون احساس بد!بازم اون حس تنفر نسبت به همه!شب مامان اینای بیتا از تهران اومدن!خاله هم اومد!(اگه نسبتشون را بگم سرت سوت میکشه)!همون چیزی که با داداشی کشفیدیم انگار داره درست میشه!اما نه واسه من!من از این شانسا ندارم!چرا اینقدر بد شدم؟!

 

 

چهارشنبه

 

دلم گرفته بود.چرا؟خودمم نمیدونم!بعد از مدرسه(واقعا خوبه آدم روزا که از مدرسه تعطیل میشه از کنار زاینده رود بگذره ها)با دوستم رفتیم کتاب گرفتیم!دوست مارمولک با یه زن که سن مامانش بود دیدم!سانازی را هم دیدم!کلی درس دارم که بخونم!ولی حس درس خوندن دوباره رفت!با دوست جون نانازیم حرف زدم!یکم بهتر شدم!دلم واسش تنگ شده!خیلیییییییییییی!کاش بشه برم ببینمش!طی یک عملیات خفن حال علی را حسابی گرفتم!فکر کرده خیلی زرنگه ها!عصری مامان اینا طبق معمول با نسرین میخواستن برن پارک!منم اصلا حوصله نداشتم!طی یک شورش موفقیت آمیز گفتم من میشینم درس میخونم و شب میام!(فکر کن چه درس خونی شدم من.آخه هر موقع میریم پسر داییم نمیاد و میگه من درس دارم.هم سن منه و رشتش تجربیه.24 ساعت درس میخونه ولی من که یه بار کارنامه آزمونش را دیدم همون بهتر بود درس نخونه!)خلاصه نشستم به درس خوندن!مریم نبود.دوست جونم هم نبود!شب که میخواستم برم دوست جونم زنگولید بهم و یه چیزاییی میگفت!پخش زنده تلویزیون دیدی؟همونطوری!یه 2 روزی نیستش دلم تنگ میشه واسش!ساعت 10 رفتم پارک!با پسر دایی کوچیکه میخواستیم بریم توی پیست دوچرخه!مجبور بودم خودم 2 تا چرخ را بلند کنم و از روی یه میله به ارتفاع  1 متر و خورده ای بزارم اونطرف!دوچرخه منم خیلی سنگینه ولی از پسر داییم نه!از خودم را بلند کردم و گذاشتم اونطرف!(در حین بلند کردن این یکی اون یکی افتاد رو زمین) اومدم از پسر داییم را بلند کنم یه پسری که اونجا بود گفت بزار من واست میبرم اونطرف.گفتم نه ممنون خودم بلند میکنم.گفت بزار میبرم دیگه!منم در چنین مواقعی دلم نمیخواد جلو یه پسر کم بیارما(غدم دیگه کاریم نمیشه کرد)گفتم نه ممنون!بلندش کردم و گذاشتم اونطرف!بعد یه پسر کوچولوی دیگه که باهاش بود گفت این چرخا سنگینه ولی این خانوم زورش زیاده!منم تشکر کردم واسه اینکه میخواست کمک کنه و رفتیم! دوباره موقع برگشتن همونجور! جفتش را بلند کردم و اونا هم نیگاه میکردن ببینن من چیکار میکنم!(فکر کن اگه ضایع میشدم چقدر بد بود.اما من آبدیده شدم این چیزا که واسم وزنی نداره!تصمیم دارم تو مسابقه قویترین زنان جهان شرکت کنم!!)حالا بماند بعدش همه روده و معدم با هم قاطی شده بودا!بعدشم دیدم خالم زودتر میخواد بیاد خونه زودی بلند شدم و اومدم!مامانم میگفت بمون من میگفتم نه میخوام برم!داییم هم(همون که زیاد باهاش خوب نیستم)گفت چیکارش داری اگه بهش بگی برو نمیره!گفتم اِ اِ اِ اِ اینجوریاس؟گفت آره!همون موقع گفتم خدافظ و اومدم!هااااااااااااااای ضایع شد!

 

 

پنجشنبه

 

وااااااااای فکر کن تا 10:30 خوابیدم!حسرتش به دلم مونده بود!بعد هم کلاس عربی!عصری هم درس!مامانی!ستاره بازی!حدود 1:20 هم با مریم فک زدم!فکککککککککککککر کن!!!!!یه 2 روزی بود بی خبر بودم!کلی هم خندیدیم!چه روزای خوبیه ها!عند صفا!مامان اینا شاید بخوان برن بیرون شهر!من که نمیرم!تریپ خرخونی!مامان خونه عموش!مکه!

 

 

جمعه

 

ساعت 12 ظهر بیدار شدم!آخ که چه کیفی داد!بعدشم مامانی و دایی و بابایی اینجا بودن!تا عصری درس خوندم!اینا هم معلوم نبود میخوان چیکار کنن!یکم میگفتن فردا میریم بیرون شهر!بعد یه زنگ میزدن میگفتن نه نمیریم!شب میریم پارک!بعد میگفتن نه نمیریم، میریم خونه مامانی!بعد گفتن نه شاید بریم خونه عمو(عمو مامانم)!خودشونم نمیفهمیدن دارن چیکار میکنن!در هر صورت من که نمیرفتم! شاید اگه پارک بود و دوچرخه سواری میرفتم!با دایی رفتیم در خونه یکی از دوستاش و اومدیم!بعدشم که من یه 2 ساعتی تخته بند شدم!یعنی اینکه نمیتونستم تکون بخورم!داشت گریم میوفتاد!به زور نمازم را خوندم!آخه اصلا کمرم تکون نمیخورد!نمیدونم چیشد یوهو درد گرفت و نمیشد اصلا تکونش بدی!الهام اینا اومدن!مامانی و مامان اینا رفتن خونه عمو!خاله ناراحتید رفت بالا!علیرضا عصبی شد!من و داداشی هم که اصلا حوصله رفتن نداشتیم!من که اصلا نمیتونستم تکون بخورم!همون بهتر بود درس میخوندم!الهام اینا رفتن بالا ولی یه کلمه .........!خیلی ناراحت شدم و بدم اومد!حالشون را میگیرم!بعدشم با داداشی نشستیم پای تلویزیون که دیدم عزییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییزم عشخ منو آورد!نفسم!همون جواد رضویان خودمون!خیلی دوسش میدارم!مخصوصا اون یه تیکه ای که میخوند نزدیک بود هلاک بشم از بس ذوق کردم!(خودت بی سلیقه ای بچه به این نازی!)مامان اینا هم تا 1 نیومدن!

 

 

شنبه

 

صبح همه رفتن باغ!با عمو رضا!مسعود و مهدی اینا هم بودن!خیلی وقته ندیدمشون!اما من نرفتم!خاله و شوهرخاله هم اسرار که بیا بریم ولی گفتم  NOCH!!خاله هم گفت خواب دیده رتبم شده 99000 !من 4 تا از این خاله ها داشتم که غم نداشتم!(از قدیم گفتن خواب زن چپه)بعدشم که نشستم به درس خوندن!با این کمرم!اصلا نمیتونم تکون بخورم!چیکار کنم؟؟!تا میخوام بشینم میخوام گریه کنم از درد!بعد از ظهری هم پسر عمه گوگولی(رسول اکبریان)را شبکه 3 نشون داد!چقدر ذوقیدم!دلم میخواد برم خونشون!دلم واسه عمه تنگولیده!ولی نمیبرنم!همش رودرواسی!دارم از درس خوندم لذت میبرم!قبلا که بچه خرخونامون را میدیدم میگفتم اینا چطور درس میخونن ولی حالا میبینم واقعا کیف داره ها!شب دیدم مامانم هی داره زنگ میزنه از باغ و میگه میخوای بیای و نیای و .....!گفتم یه سر برم ببینم چه خبره!یه 2 ساعتی رفتم باغ!همشونم که میگفتن کجایی تو دیشب تا حالا کم پیدایی!خیلی بده آدمی که همیشه همه جا بوده حالا یوهو بخواد غیبش بزنه!مهدی از وقتی رفته سربازی بی حوصله!اصلا به من چه!نسرین اینام بودن!واااای خدا به داد اون هفته برسه که اینا چه برنامه هایی دارن!با دوست جون نانازیم هم حرف زدم ولی نه زیاد!آخ جوووون اومده!بعدشم که چارخونه! عزیییییییییییزم اون جایی که جواد رضویان لباس عوض میکرد واسه خواستگاریش چه ناز شده بود!

 

 

 

  

 

پ.ن1:من قبول میشم و حالتون را میگیرم!مطمئن باش!

 

 

پ.ن2:واسه عشقای تو خالی ساده مردن واسه چی؟!         

 

 

پ.ن3:یعنی فقط واسه همین،فر*زاد *حس*نی باید ممنوع*التصویر میشد؟!    اینم لینکش

 

 

پ.ن4: چقدر هار شده ها؟!هار که چه عرض کنم و ح ش ی شده!

 

 

پ.ن5: نمیخوام گناه بی عشقی بیوفته گردنم!

 

 

پ.ن6:توی عمرم چیزی به خوشمزگی اسمارتیز(دراژه شکلاتی)ندیدم!

 

 

پ.ن7:هرچی توی سی دی  SECRET  داییم بود ریختم رو سیستمم!خودشم نمیدونه!فکر کن!

 

 

پ.ن8:گردنم خشک شده!کمرم خشک شده!دارم میمیرم!شدم عین آدم آهنی!

 

 

پ.ن9:عید مبعث(یکم دیر شده)مباااااااااااااااااارک!

 

 

پ.ن۱۰:نداجونم چشم.در اسرع وقت!

 

 

موفق باشین

 

 

لیلا

 

 

 

 


لينك | نوشته شده در یکشنبه 21 مرداد1386ساعت 1:26 توسط |
l
آدم به کینه ای من دیده بودی؟!

 

پنجشنبه    11/5/86

 

خیلی حالم بد بود!اینقدر که ساعت 7 بیدار شدم!دوباره خوابیدم تا 10!ولی هی بیدار میشدم!با مریم حرف زدم!آخی راحت شدم!من اگه مریم را نداشتم غمباد میگرفتم!(البته با چندتا دوستای نتیم با همدیگه!)میخواستم برم مدرسه مامانم یه خبری بهم داد که نمیدونم چرا تا شنیدم یوهو دیدم یه دستم روی سَرَمه و  یکی روی صورتم!!!ولی خوب آروم زدم!اعصابم داغون بود داغون تر شد!آخه چرا؟؟من با بچه مخالف نیستم!ولی توی این دوره و زمونه همون یکی بسه!اینجوری هم رفاهش بیشتره هم امکانات بهتری داره و هم تربیت بهتر!چرا نگار باید 2 تا میشد؟خواهر و بردار واسه چی میخواست؟اینقدر اینا بی فکرن؟واسه چی الهام اینکار را کرد؟؟ خدای من اینا با چه فکری میخوان دوباره بچه دار بشن؟به خالم گفتم مطمئن باش تو بودی سر به بدنت نمیزاشتم!چون ستاره ی من باید تک بمونه!مامانی هم گفت یا امام زمون!!خدا وکیلی الان اصلا موقعش نبود!!!!اومدم برم مدرسه 20 دقیقه ایستادم نه اتوبوس نه تاکسی!داشتم گیج میرفتم! نزدیک بود همون وسط خیابون پخش زمین بشم!اومدم خونه!زنگ زدم بابایی اومد!عربی!چرا من اینقدر مظلوم شدم؟خدا را شکر عصر مامانی اومد اینجا!اگه نه من اعصاب خوردی میمردم!اصلا به من چه!درس!بی حس ِ بی حسم!

 

 

جمعه

 

تا ظهر یکم درس خوندم!رفتم بالا دیدم خالم حالش بده!بد که نه اما دوباره دیسک کمرش شروع شده بود!اومدم پایین و مامانم را فرستادم بالا!تا عصر درس خوندم و یکم هم خوابیدم!بعد که بیدار شدم داشتیم حرف میزدیم مامانم گفت یادته ستاره را آوردم بالا سرت و باهاش حرف زدی؟؟؟حالا هرچی من میگم نه،مامانم میگه چرا آوردمش!وااااااااااااااای چرا من اینجوری شدم؟؟؟فقط کافیه تو خواب یکی یه چیزی ازم بپرسه دیگه هیچی!چیکار کنم؟؟؟!بعدشم خالم اینا(مامان آرشی)اومدن بالا ولی من در همون موقع از دست شوهرخالم ناراحت شدم و نرفتم!دست خودم نیست ولی خوب خیلی زود ناراحت میشم!آدم کینه ای همینجوره دیگه!2-3 سال پیش که دیگه بدتر بعدش یکم خوب شدم ولی انگار باز دوباره.........!چیکار کنم اگه از یکی بدم بیاد دیگه اومده!!!نشستم به درس خوندن! بعدشم با مریم حرفیدم که گفت بیرون بوده و ...........(اصلا ربطی به خودش نداشت،به منم ربطی نداشت.شایدم داشت)ولی خیلی خندیدیم!!!!تا حالا نشده بود عصر جمعه توی خونه باشیم!اما خوب اون یکی مامان بزرگم خونه نبود و مامانی اینا هم که اینجا بودن!!!حسابی هم از دست مامان بزرگم ناراحت شدم!مسئله همون اخلاق کوفت و کینه ای بودن منه!!!درسته زیاد خوشم نمیاد ولی وقتی زنگ میزنیم و یکی را دعوت میکنیم واجب میدونم احترام بزاره و قبول کنه!وقتی اون هفته زنگ زدیم و دعوتش کردیم و نیومده و هزار تا بهونه مسخره آورده(با اینکه همیشه اینجا را دوست داشت)حالا خونه کدوم دختر و پسرش رفته بوده که نبوده؟؟؟!!!خیلی از این کارا بدم میاد!اصلا به جهنم همون بهتر که نیومدن!!!!!!احتمالا با عمه اینا بیرون بودن!

 

 

شنبه

 

صبح 8 رفتم مدرسه تا رسیدم دیدم وااااااااااااای 10:30 کلاس دارم!سریع زنگ زدم بابا برگرررررررررررد!رفتم خونه یکم پیش ستاره بودم و بعدش مجبور شدم خودم برم!یکی از بچه های راهنمایی را دیدم!ظهر هم با یه بچه ها رفتیم یه جایی که خوشم نمیاد!مهندس! بعدشم که بالا و با مامانی و دایی و خاله و مامان و داداشی و شوهرخاله به دری وری گفتن!البته دری وری که نه ولی خوب من خیلی خندیدم!درس!دوست جون نانازیم!داییم واسم تو یه شرکت اینترنتی کار پیدا کرده بودا ولی میگن درس واسه کنکور!خوب راستم میگن!ولی من کار خیلی دوست دارم!تازه داییم میگفت میترسم روز اول که میری روز بعدش همه کارتا خالی شده باشه!تازه بالا شهرم بود محلش!(مجتمع کوثر را بلدی؟)!

 

 

یکشنبه

 

مثل همیشه!تند اومدم خونه آخه دیر تعطیل شدیم!عصرم درس!چقدر روزام یکنواخت شده ها!با دوست جون نانازیم هم حرفیدم و کلی خندیدیم!باید زود به زود بهش بگم!...

 

 

دوشنبه

 

واقعا 4 ساعت زبان خیلی خسته کنندس!بعدشم که جیگرییییییییییییییییییییی من جناب استاد ادبیات!تا دیدیمش دوستم بهش گفت السلام علیک!اونم گفت السلام علیک!بعد استادمون رو کرد به کسی که پیشش بود گفت ولش کن این دیوونس!ما هم که فقط منتظریم یه چیزی بگه!سر کلاسش که وحشتناک خندیدیم!در مورد LOVE  ترکوندن واسه خدا و این چیزا!خیلی پایس ما که فقط میخندیم!ظهر هم فرنازی را با فرحنازی دیدم!فرنازی یه چیزایی گفت که دوتا شاخ اومد روی سرم!پسردایی آرشی(مرتضی)!همون که عقدش بود!زنش از خودش 2 سال بزرگتره!تازه یه چیزایی هم میگفت................!من که تو کف مونده بودم!اصلا فکر نمیکردم زندایی قبول کنه!شده عین قضیه آرشی!ولی خوشم میاد خاله قبول نمیکنه!مُد شده!با داداشی توی خونه یه چیزی کشف کردیم کاش درست بشه!عصری ستاره خونمون بود!یاد گرفته دست دستی کنه(همون دست زدن)الهیییییییی فداش بشم که اینقدر جیگری دست میزنه!درس!

 

 

 

 

پ.ن1:من قبول میشم و به این دوتا آشغال ثابت میکنم!همه چی را!

 

 

پ.ن2:چرا همه دارین میرین مسافرت؟؟منم میخوام!حیف که بن*زین نداریم!آخه الان بیشترش را زدیم!چیکار کنیم مصرف بالاست؟اما خوب کاش اون مسافرت تنهاییم جور بشه که خیلی کیف میده! قرار بود یه مسافرت هم با مامان اینا جور بشه اما اون خیلیییییییی خطرناکه حسن!اونم بابا گفت باشه واسه سال دیگه که لیلا کنکورش را بده!خوشم میاد نمیخوان برن بهونش را سر من میزارن!شده عین جریان ماشینمون!کاش لااقل مسافرت تنهاییم جور بشه که حسابی خوش میگذره!

 

 

پ.ن3:آخ جووووووووووووووووووووووووووووووون جواد رضویان عخش منم اومد توی چارخونه!واااااای میمیرم واسش!حالا با خیال راحت میبینم!

 

 

پ.ن4: تو همون وبلاگ شخصی خودم!یه روزی!

 

 

پ.ن5:من کدومای اینام؟؟>>مورچه=زحمت کش ، گربه=بی وفا و نمک نشناس ، سگ=باوفا ، اسب=نجیب ، خر=نفهم ، گوسفند=سر به زیر ، کلاغ=خبرچین ، ماهی=دوست داشتنی ، پشه=مزاحم ، خرگوش=شیطون و آتیش پاره ، موش=باهوش ، آهو=خوشگل ، خرس=مهربون ، پلنگ=وحشی ، میمون=بامزه ، روباه=حیله گر ، گنجشک=ملوس ، جغد=متفکر!!!!

 

 

پ.ن6:نسیم جون چرا فکر میکنی اون حرفا را به یه پسر زده بودم؟؟راستش را بخوای خودمم هنوز توی دختر و پسرش موندم!

 

 

پ.ن7:جناب خیابون خواب اتفاقا جدیدا به یه دامپزشک واسه یه سری نیازمندم!راستی یه کار واجبی دارم هر موقع آنلاین هستی لطفا بگو!اورژانسی!

 

 

پ.ن8:با قبض این دفعه تهدید به قطع تلفن شدم!یا ترکیدن سیستم!اما اینجوری فایده نداره از فردا باید برم دنبال ADSL  !

 

 

پ.ن۹:به حرص ار شربتی خوردم مگیر از من که بد کردم          بیابان بود و تابستان و آب سرد و استسقا     (سنایی)

 

 

پ.ن۱۰:خواب دیدم دارم با بابام و دوستم(با ماشینمون)میایم خونه بعد یوهو رفتیم توی زاینده رود!داشتم میگفتم وای حالا میمیریم!بعدش دیدم اصلا عمق نداره از ماشین ته آب پیاده شدیم و اومدیم بیرون!!!!!!!!!(کسی تعبیر خواب بلده؟)

 

 

موفق باشین

 

لیلا

 


لينك | نوشته شده در سه شنبه 16 مرداد1386ساعت 0:21 توسط |
l
کاش میمردی!!!
یکشنبه     7/5/86      هنوز از مریم بی خبرم!

 

صبح تا ظهر مدرسه!مامانی و دایی اینجا بودن!عصری ستاره و مامانی!علی در خونه بود با بابایی!مجبور شدم سلام کنم!شب مغازه شوهر عمه!تا تونست منو تحویل گرفت!احوال پرسی و ......!از تحویل کم نزاشت!حامد!وحید نبود!درس!درس!درس!پیچیده اتفاقاتی رخ داد که در کفشونم خفن!چرا باید اینجوری بشه؟!عجیبه ها!

 

 

دوشنبه                 

 

صبح رفتم مدرسه!دو ساعت اول زبان!خیلییی بد بود!سر بحث قبض موبایل شد استاد گفت قبضتون چقدر میاد؟؟؟بچه ها گفتن که این ماه زیاد میاد و این حرفا!بعد یکی از بچه ها گفت استاد قبض گوشی پسر شما چقدر میاد؟؟؟استاد یکم فکر کرد و گفت زیاد میاد زیادتر از خود من!بعد یکی از بچه ها گفت استاد رسیدگی کنین و خوب نیست زیاد بیاد و ....!همه کلاس دیگه مرده بودن از خنده! بعدشم دیگه هرکی یه چیزی میگفت که استاد گفت باید بگم قصد ازدواج ندارن بلکه کلاس ساکت بشه!!!!خیلی خندیدیم!!بعدشم ادبیات!جناب استاد گوگولی!عزیییییییییییزم خیلی باحاله!خیلی خوشم میاد ازش!وقتی زنگ تفریح بود دیدم رفته توی یکی از کلاسا قایم شده و داره یکی را صدا میزنه!!!فکر کنم میخواست استاد زبانمون را نبینه!بعدشم که سر کلاسش فقط به حرفاش میخندیدیم! ولی خوب همه کارهاش به کنار درس دادنش خیلی عالیه!توی این چند سال استاد ادبیاتی عین ایشون ندیدم!خدا وکیلی خیلی خوب درس میده!چنان شعرای مولوی را وصف میکنه و توضیح میده که منی که از شعر خوشم نمیاد دلم میخواد بشینم و ایشون فقط درس بدن!امروز شعر اول کتاب ادبیات پیش را درس داد!نمیدونم خوندیش یا نه!مال مولوی اسمش نی نامه هست!واقعا محشره!آخر کلاس دیدیم یه نی نی کوچولو که بغل باباش بود اومد توی مدرسه!منم یوهو گفتم آخییی نازی نی نی را!استادمون گفت میخوای بیارمش واست؟؟؟گفتم بله!رفتش و واسم آوردش!اما غریبی کرد نی نی و رفت بغل خواهر خودش!آخییییییییییییییییییییییییییییییی!بعدشم باید میرفتم کارنامه میگرفتم و از اونجایی که حوصله نداشتم گفتم بابام بیاد دنبالم که دو سوت رفتم و اومدم!اگه خودم میرفتم،خونه رسیدنم با خدا بود!بعدشم کانون!بیچارم کرد!پشتیبانم هی میگه اصلا از تو انتظار این تراز را نداشتم و اصلا ...!خلاصه که چی؟؟هرروز بهت زنگ میزنم!صبح هایی که مدرسه نداری ساعت 9 بیدارت میکنم و دیگه......!حالا داشته باش بساط منو!تا اومدم خونه مریم جیگری زنگ زد که داره میاد خونمون!منم دیگه پریدم تا طاق!آخه 3 روز بود داشتم از استرس میمردم!تا اومد نشستیم به حرف زدن!یه 2 ساعتی فقط حرف زدیم!مریم که نزدیک بود ضعف کنه از بس خندید!!!!بعدشم رفتیم پیش ستاره!عشقولی مریم!دایی!به خونم تشنس!بعد دوتا ستاره ها!چقدر واسه هم ذوقیدن!درس!درس!پیشرفت داشتم!خنده ...................!!!

 

 

سه شنبه

 

صبح کلاس ریاضی!ساعت دوم حسنی نگو بلا بگو!!!!نیومد سر کلاس!حسابی کفری شدم!چون یه سری تصویه حساب نکردن نیومد! خیلی بی شعووووووووووووووووووووووووره!به خاطر یه سری ماها الاف شدیم!اومدم برم خونه دوست جون نازنازیم که نشد!2 ساعت الاف!دیفرانسیل!بدی نبود!به مثال یه جنازه خونه!فعلا بحث کنکور داغ!استاد دیفرانسیلمون سر کلاس حدود 50-60 تا  MISS CALL  داشت! همه زنگ میزدن بهش رتبه هاشون را بگن!ظهر تا رسیدم یه نیم ساعتی خوابیدم و دوباره رفتم مدرسه!3:30 تا 6:30 کلاس عربی! توی اتوبوس که با دوستم نشسته بودیم پشت سرمون یه خانم پیر و بغلش یه خانووم جوون نشسته بودن!تقریبا میشه گفت مومن بودن!و حالا بحث شیرین این 2 خانم:

 

پیرتره:عجب زمونه ای شده ها.معلوم نیست جوونا دارن چیکار میکنن!

 

 

جوون تره:آره به خدا دیشب توی مسجد یه خانمی میگفت که یه دختر 26 ساله افتاده زیرپای پسر 18،19 سالش!

 

 

پیرتره:خدا بگم چیکارشون کنه!و...............

 

 

جوون تره:آره حاج خانم!عوضش یه دختر همسایه داشتیم که خدا میدونه چه دختر خوبی بود و نجیب و .......... ولی حالا که شوهر کرده شوهرش معتاد از آب در اومده!

 

 

پیرتره:خدا واسه هیچکی نخواد!دیگه به هیچکی نمیشه اعتماد کرد!

 

 

جوون تره:همه جوون خوبامون شه*ید شدن!

 

 

پیرتره:آره خوب دیگه پیدا نمیشه و ..................

 

 

نتیجه اخلاقی:همون بترشیم بهتره!چون نه اهل اینم که بریم زیر پای پسر مردم بیفتیم مثل این د خ ت ر خ ر ا ب ا .و نه از این پسر کوچیکتر باشه خوشم میاد!!بعدشم که یکی بیاد معتاد از آب در میاد!

 

 

و هم اکنون صدای خنده من و دوستم به آرامی در اتوبوس طنین انداز میشود!حیف میخواستم پیاده بشم اگه نه کلی میخندیدم!به دوستم گفتم ببین چی میگن فردا به من بگو!وقتی هم که رسیدم سر درد داشتم میمردم!درس!..............4!

 

 

چهارشنبه

 

صبح رفتم مدرسه کلاس شیمی!خوف بود!استادای ما که خیلی امیدوار میکنن!نمیدونم والا!ظهر هم با دوستم رفتیم کتاب گرفتیم و اومدیم خونه!توی راه دیدیم یه آ خ و ن د ه داره به یه خانم چادری و دو تا دخترش که ظاهر ساده ای داشتن گیر میده.یه پلیس راهنمایی رانندگی هم ایستاده بود.نمیدونم چرا هرکی یه چیزی بهشون میگفت؟اما آخه تیپشون اصلا بد نبود که بهشون گیر میداد. داشت زنگ میزد به گشت ا ر ش ا د!میخواستیم وایسیم اما گفتیم خدا را چه دیدی از شانس بد ما میان ما را هم با این قیافه های مثبتمون میبرن!اما تا جایی که دیدم دو تا دختر و مامانش ول کردن رفتن!بالاخره تونستم بعد از یه هفته با دوست جون نازنازیم حرف بزنم!آخه یا اون نبود یا من!کلی هم حرف داشتم!الهی قربونش برم که تا باهاش حرف میزنم اول یه چیزایی میگه که تمام بدنم یخ میکنه و شروع میکنه به لرزیدن ولی بعد که من حرف میزنم و با هم همفکری میکنیم و منم واقعیت را میفهمم خوب میشم!کلی سبک میشم!الهی فداش بشم!شاید اگه قبلا بود اصلا نمیشد که من این حرفا را بزنم ولی حالا....!!دوسش دارم دوست جون نازنازیم را دوسش دارم!میمیرم واسش!دلم میخواد همه کاری هم بکنم تا این مشکلی که به راحتی حل میشه را حل کنم!حیف دست من نیست!حرفاش......!چیزای جالبی بهم گفت!(از اینجا به بعد هیچ ربطی به دوست جونم نداره ها.یوهو فکر نکنی با اونم!) نمیدونم فقط میتونم بگم حالم ازت بهم میخوره!آشغال عوضی!خیلی پست تر از اون چیزی هستی که فکر میکنم!البته تقصیر خودت نیست.دست خودت نیست.منم با این طرز فکر بودم همینجور میشدم. آشغال.خیلی دلم میخواست..............!نه نه اشتباه میکردم.برو عوضی.گم شو!واقعا داری حالم را بهم میزنی!اصلا فکرشم نمیکردم با اینکه میدونستم اما.......اما فکر نمیکردم در این حد باشه.آشغااااااااااااااااال! الهی هرچی زودتر ...................................!خدایا چرا جلوی اینجور بنده هات را نمیگیری؟!عصری پارک!یه دور با دوچرخه زدم و دیگه نشستم!پاهام سست بود.منگ بودم.نمیدونم چرا دیگه نمیتونستم دوچرخه سوار بشم؟!نسرین!الهام!پسرخاله نسرین!آخر شب یکی از فامیلای نسرین که اومد یه دختر داشت راهنمایی بود!گفتم پاشم برم ببینم میشه بریم بتابیم!اما نه نشد.اونم که بچه.مشنگ بود!از ساعت 6 تا 12 ،دو دور بیشتر نزدم!اونم منی که هفته های قبل 4 ساعت دوچرخه سواری میکردم!پاهام سست سسته!دیگه پاهام نا نداره!بالاخره 12 شورش کردم بلند شین برین خونه!اومدم خونه!چرا بدنم بی حسه؟!

 

 

 

 

 

پ.ن1:خوش میگذرد!

 

 

پ.ن2:چند روزی با این 2 تا آهنگ حسابی حال میکنم!   لیلا (قشنگه)        خوشم میاد(مهستی)

 

 

پ.ن3:قول میدم دیگه قالب عوض نکنم!آخه این خیلی خوشمله!یه مدت قبل هم همین بود!

 

 

پ.ن4:چرا آخه اینجوریه؟!

 

 

پ.ن5:من قبول میشم!حالا میبینی!واسه اینکه به این دوتا آشغال حالی کنم که کی برندس قبول میشم!من قبول میشم!

 

 

پ.ن6:از این به بعد پ.ن5 را همیشه میبینی!

 

 

پ.ن7:حالم داره بهم میخوره ازشون!از این خونه و آدماش!

 

 

پ.ن8:از کی تا حالا آدم به این عوضی و آشغالی واسه یه همچین چیزایی گریه میکنه؟؟؟!مردشورت را ببرن!

 

 

پ.ن9:ببخشید خیلی تو این پست بد حرف زدم!دست خودم نبود.دلم خیلی پُر!تا خالیش نکنم ول کن نیستم!

 

 

موفق باشین

 

 

لیلا 

 


لينك | نوشته شده در پنجشنبه 11 مرداد1386ساعت 1:12 توسط |
l
100 تا شد!!!!

 

 

دوشنبه   1/5/86

 

صبح تا ظهر کلاس زبان!خیلی خسته کننده بود!درس تا شب!ستاره پایین!با گوگولی حرفیدم!عزیزم!شب آرش اومد بالا ولی من ندیدمش!خواب!

 

 

سه شنبه

 

مثل همه سه شنبه ها کلی خسته شدم!ریاضی پایه- فیزیک پایه- دیفرانسیل!ظهر مامانی اومد!همه بیمارستان ولی حسش نبود من برم!بعد هم رفتیم پارک با نسرین!اما اصلا از اون پارک خوشم نمیاد من!هیییییی غر زدم نریم ولی خوب رفتن!تا یکم نشستیم دیدن خیلی بده همه تصمیم گرفتن بریم همون جای هفته پیش!پیست!بعدش هم 9 نفر با کلی وسیله و یه کالسکه بزرگ از ستاره ریختیم توی یه پرشیا!فکر کن!خیلیییییییییییییییییییییییی پایه بود!تا تونستیم خندیدیم!تازه مامانی میگفت قدیما مامانش اینا 11 نفر با یه ماشین از اصفهان رفتن مشهد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!خیلی خوب بود!ولی دوچرخه نداشتم!بعدشم خدا واسم رسوند!پسردایی با دوچرخش اومد!خیلی کیف داد!

 

 

چهارشنبه

 

ساعت 8 رفتم مدرسه!تا رسیدم یکم بعدش گفتن استاد زنگ زده که معدش درد میکنه و نمیتونه بیاد!به قول یه بچه ها هرکی دیگه هم شکم به اون بزرگی داشت وقتی معده درد میگرفت نمیتونست تکون بخوره!چقدر خندیدیم!یکم حرفیدیم!واقعا بچه های شاهکاری داره مدرسمون!!!!!!!!!!!!!!بعد که اومدم خونه دیدیم مریم زنگ زده و همونجایی بوده که من یه ربع قبلش بودم!اومدم یکم صبر کنما اما نمیدونستم میادش!!!!!!خواب!درس!ستاره!خونه عمو!هوچکی!شب هم تا نیمه های شب با یه سری از بروبچ خودمون(همون وبلاگ نویسا....ناهید چطوری؟)مشغول سرکار گذاشتن و خندیدن به آرشی بودیم!!!!!!!!!نمیدونم فهمید منم یا نه آیا؟؟؟!!!

 

 

پنجشنبه

 

صبح با مریم یه جایی وعده کردم که من برم مدرسه و اونم تا یه جایی بیاد دنبال من!واااااای که چقدر خیابونا ترافیک بود!خوب بنزین را سهمیه بندی کردن و اینقدر مسافر ریخته توی اصفهان!منم توی مسیرم باید از میدون ش ا ه رد بشم دیگه هوچی!سرور را دیدیم! عزیزم!پیاده رفتیم و اینقدر طول دادیم که 15 دقیقه دیر رسیدم!ولی خوف بود!برگشتن داشتم میمردم!به زور راه میومدم!اعتماد به نفس!!!!!!!!!!استخر!اونجا به خالم میگفتم اگه دیدی من نیستم بدون سرم گیج رفته و ته آب خفه شدم!!خانم شوشتری(فیزیک)!درس!ن....اتفاقات پیچیده!!!!!!!!!!!!بازم خول شدم!مریم!مهسا اومد!آرشی اومد ولی داییم عرض در را گرفته بود من ندیدمش!اگه نه میترکیدم از خنده!!!!!

 

 

جمعه

 

صبح رفتم آزمون!اولش که یک ساعتی داشت حرف میزد که شاید توی این دو سال دفعه 1000 ام بود میشنیدم!کلافه شدم!آزمونش خوب بود ولی وقتش کم بود!توی راه برگشتن یکی از دوستام را دیدم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!یه 2-3 ماهی بود ندیده بودمش!البته منو ندید! آره دیگه همون دوست دوست دوست جون نازنازیم!!!!!!!مهسا و ستاره!خوانسرا!!!مامان مریم!!!!!عصر چهلم بابای الهام!خاله جونم بود!اما آرشی کلاس بود نیومده بود!میخواستم حال بگیرم ضدحال خوردم(چه بچه خوبیم اعتراف میکنم!!)امروز فهمیدم که 5 سال باغ رضوان(همونجا که مرده ها را خاک میکنن نرفتم!!)مامانِ بابا!حامد!

 

 

 

شنبه

 

مامان اینا عید اول بابای الهام!من تو خونه!داداشی خونه مامانی!ناهار خونه مامانی!تولد حضرت علی!خالم(مامان آرشی)ظهر زنگولیده و میگه::

 

بعد از سلام و احوال پرسی

خالم — میگم شما که دیشب یانگوم را دیدی نمیدونی تکرارش را کی میزاره؟

 

من--- فکر کنم ساعت 9 صبح!

 

خالم— ما ساعت 9 صبح دیدیم نزاشت!

 

من--- الان نیست؟اگه باشه حالاست(ساعت 1 بعداز ظهر)

 

خالم—هنوز که نزاشته!

 

من--- نمیدونم خاله.منم سی دی هاش را دارم ولی زبون اصلی و زیرنویس انگلیسی!

 

خالم—  oh! I don't  understand original language

 

من---

 

خالم—? Do you understand

 

من--- yes

 

خالم— ok babye!

 

من--- خدافظ

 

بعدشم که یانگوم شروع شد زنگ زدم و گفتم!تا عصر خونه مامانی!نمیدونم سر چیشد ولی مامانم گفت لیلا اگه شوهر کنه و بره دیگه پشت سرشم نگاه نمیکنه و نمیاد به ما سر بزنه!!(چقدر من بچه خوبیم و نسبت به خونوادم لطف دارم!)بیرون!مغازه شوهر عمه!نسرین اینا!همین!

 

 

 

  

پ.ن1:جالب بود خیلیییییییییییییییییییی(مگه نه ناهید؟؟؟)

 

 

پ.ن2:اینقدر حال میکنم همه عین یه خونواده شدیم!

 

 

پ.ن3:شب چهلم!یعنی واقعا چهل روز شد؟؟؟!

 

 

پ.ن4:ندا به خدا من هیچ قصدی نداشتم!آخه خودت که در جریان همه چی هستی؟!به هرحال ببخشم شرمندم!مطمئن باش که خودم زودتر اومده بودم گفته بودم قربونت برم!

 

 

پ.ن5: 4 عدد آپارتمان خیلی شیک و نُقلی واقع در اصفهان(جاشم خوبه - مرکز شهر)سریعا به فروش میرسد!(به دلیل جلوگیری از کچل شدن!!!!)

 

 

پ.ن6:کافی کولا هم ...................

 

  

پ.ن7:واسه مریم خیلی میترسم خیلییییییییییییییییییییی!

 

 

پ.ن۸:به علت بیکاری تا حدودی اسمایل میگذاریم!!!!!!

 

 

پ.ن۹:تولد حضرت علی مبارک!

 

 

پ.ن۱۰:اون خونه نه تنها واسه شوهرخاله و خونوادش حتی واسه منم خیلی خاطره انگیز بود!خیلی حیف بود خیلی!چه روزایی واسه رفتن به اون خونه لحظه شماری میکردم و الان ۲ سالی هست که همه چیز بی تفاوت شده!یه نگاه عاشقانه معصوم تبدیل به یه نگاه سرد و بی روح و لجبازی شده!

 

 

پ.ن۱۱:تا حالا شده با دیدن کارتون هایدی گریت بگیره و بخوای بشینی زار بزنی؟البته نه واسه هایدی

 

 

موفق باشین

 

 

لیلا

 

 

اضافه شده در دوشنبه ۸ مرداد ساعت ۱:۳۰ نصف شب::هنوز از مریم هیچ خبری ندارم!!میترسم خیلی میترسم!خدایا خودت رحم کن!مریم تو رو خدا یه خبری بده!من دارم دق مرگ میشم!

 

 


لينك | نوشته شده در یکشنبه 7 مرداد1386ساعت 0:27 توسط |