`·.*_نارنجی_*.·´
برای دیدن روز عذابت لحظه شماری میکنم!!!
خستم از همه چیز خستم!
نمیدونم چیشده؟
نمیدونم چمه؟
فقط میدونم خستم!
از دنیا
از زندگی
از درس
از این دنیای مجازی
از دور و بریام
از همه دوستام غیر از مریم!
حتی از دوست جونم!
از خونه
از دیواراش
از خیابونش
از شهرش
از آدماش!
کلی کار داشتم ولی انگار نمیشه!
نه اینکه نشه خودم حسش را ندارم!
نمیدونم آخرش کجاست!
درست یا نه!
دوباره دارم میشم اون آدم کینه ای که با یه حرف خیلی ساده بهش برمیخورد!
میام ثواب کنم کباب میشم!
آخه تویی که درک هیچی نداری مرض داری؟؟
تو که جنبه نداری؟؟؟این کارا چیه؟؟؟
میدونم همش از گور یه نفر بلند میشه!(به خودت نگیر)
حالم از اینجور آدما بهم میخوره!
آخه من سر پیازم یا ته پیاز؟
نمیدونم چم شده؟
دلم میخواد برم!
برم نا کجا آباد!
یه جایی که هیچی نباشه!
این خستگی از چیه؟
این بی اشتهایی که دو روز حتی یه ناهار درست و حسابیم نخوردم از چیه؟
این دل مردگی از چیه؟
این اعصاب خوردی از چیه؟
چرا همه خستن؟
چرا همه آدما خستن؟
چرا همه دارن از این دنیای مجازی فرار میکنن؟
چرا خودم دارم فرار میکنم؟
چرا اینقدر زود رنج شدم؟
چرا احساسم نسبت به آدمای دور و برم اینجوری شده؟
واقعا حس میکنم که هیچی واسم مهم نیست و یه ذره احساسم ندارم!
باید درست بشه!
فقط با یه کار همه چی درست میشه اونم............................!
نمیدونم درسته یا نه واسه همین...................!
به دل نگیر خودمم نمیدونم چه مرگمه!راستی اگه آهنگی که توی راه بی پایان میزاره از جیبسی کینگ را میدونی کجا هست بگو من دانلود کنم!!!!!
هیچکی مثل من تورو دوست نداره!
اینو از تو چشام میتونی بخونی!
آنگاه که درخشش چشمهایت را دیدم به حقارت خورشید پی بردم!
دوشنبه
صبح که بیدار شدم معده درد و دل درد داشتم خفن.بعدش یکم نشستم سگا بازی
(به خودت بخند.خوب حوصلم سر رفته بود
)ظهر هم خونه مامانجونم بودیم.بعد از ظهر دیدیم حوصلمون سر رفته من و داداشم و خالم و زنداییم و دایی کوچیکه نشستیم به دختر و پسر بازی کردن
!فکر کن
!یکیم مثل داییم خول و چل و دیوونه فقط بیمزه بازی در بیاره
!بعد که تموم شد دختر داییم یه جوجه خریده بود جوجه که چه عرض کنم خیلی بزرگ تر از یه جوجه بود
برداشت اورد توی اتاق تازه اینقدر هم این جوجه بیچاره را میچلوند و اذیتش میکرد که نگو.منم خوشم نمیاد اصلا.قبلا نمیترسیدم ولی انگار جدیدا میترسیدم
!اونم نقطه ضعف منو فهمید و دیگه واویلا(4 سالشه)یوهو اومد طرفم منو میگی جیغ کشیدم و پریدم تو آشپزخونه پیش مامانم
،اومد اونجا حالا من هی جیغ میزنم و باباجونم حرص میخوره تا آخر پریدم توی اتاق و در را بستم
داداشمم از اون طرف قایم شده بود
!یه بساااااااااااااااااااااااااااااااطی بودا
.خودم خندم گرفته بود که میترسم
!بعد یه دو ساعت دوباره آوردش و یکم جیغ جیغ کردم بعد داییم گفت هیچیش نگو تا کاریت نداشته باشه،اومد گذاشتش روی پام بعد هم بردش.واااااااااااااای!نمیدونم ولی خوشم نمیاد دیگه!بعدشم بچه 4 ساله بهم میگه دیدی ترس نداره هی جیغ میزنی اون موقع تا حالا

!!!!!بعد هم نشسته بودیم به حرف زدن که من گفتم من کار میخوام و دوست دارم کار کنم و اینا
که زنداییم گفت یه جایی هست بهت میگم برو و احتمالا قبول میکنن ولی هم صبح تا ظهر هم عصر تا شب.اما دیدم نمیشه و اولا که من کنکور دارم دوما حالا باید درس بخونم دیگه.ولی خیلی خورد تو ذوقم.من میخوام کار کنم.یه تیکه هم با دایی کوچیکه خفن دعوام شدا خفن
!!!بعدشم شام خوردیما و هی حرف زدن.تازه خاله جونم(مامان آرش)زنگولید و باهاش حرف زدم
و بعدشم اومدیم خونه.خستگی داشتم میمردم!
سه شنبه
صبح بازم با تلفن بیدار شدم.من چه گناهی کردم؟؟؟بعدشم رفتم مدرسه داداشی کارنامش را گرفته بود و بعدشم رفتم کلاس بسکتبال اسم بنویسم که اونجایی که من میخواستم نداشت!اینم شانس منه دیگه....!بازم یه اتفاقی افتاد واسه ستاره جونم 
.الهی بمیرم.فکر کنم بچمو چشمش زدن
!خوب راست میگم دیگه.ولی این دفعه خیلی بد بود خیلییییییییییییییییییییییییییییییییییی!شانس آوردم مامانم بود.مامانم ستاره را گرفته بود . منم خالم را!!
واااااااااااااااااااااااااای
.من واسه ستارم بمیرم.قربونش برم
.عصری یه سر رفتیم شرکت بابام و برگشتیم.باحال بود!خیلی وقت بود نرفته بودم!بعدشم خالم(مامان آرش)
اومد اینجا!یکم رفتم بالا و بعدشم اومدم پایین کار داشتم که انلاین شدم و دایی سایت آموزش و پرورش را داد و گفت نمره ها را زدن!نمیخواستم برم ولی نتونستم جلوی خودم را بگیرم.با هزار ترس و لرز صفحه را باز کردم!!!!!!!!!!!!!!!همین که چشمم به صفحه افتاد فقط مامانم را صدا زدم و زدم زیر گریه

!!!داشتم شاخ درمیووردم.باورم نمیشد!داداشم هم از گریه من به گریه افتاد
!مامانمم که حال منو دید زنگ زد به داییم!اونم میگفت طوری نیست و بیخیال
!اینقدر عصبی بودم که گفتم گور بابا کنکور.دانشگاه دیگه چه صیغه ای!اما تست زدن با تشریحی خیلی فرق داره!
میخوام درس بخونم.میخوام بخونم تا اون چیزی که میخوام قبول بشم.من میتونم فقط به شرطی که تنبلی نکنم.من با یه آدمی رقیبم که خودشم خبر نداره من رقیبشم!!آره نمیدونه.پس باید بخونم تا بالاتر بشم!باید بخونم تا ثابت کنم!باید بخونم تا به خودم بفهمونم که من همون لیلای سابقم.باید بخونم و بعد بهش بگم که من رقیبش بودم.من میخونم!من میتونم!از وقتی پیش دانشگاهیم شروع بشه(15 تیر)دیگه نت نمیام.میام ولی فقط واسه اپ کردن!تا قبل از 15 تیر هم یه سری کار دارم باید انجام بدم که دیگه بیخیال همه چی بشم.کلی هم کار دارم!!!
چهارشنبه
راستش دیشب که دایی احمد سایت را بهم داد وقتی نمره هام را دیدم همش را قبول شده بود و حتی خیلی بیشتر از 10!ولی جلوی نمره هندسه و جبرم زده بود مردود!




واسه همین گریه کردم
.میدیدم قبول شدم ولی نوشته مردود
!دایی خودم گفت که اشتباه شده و اینا!خلاصه صبح داییم زنگ زد و گفت من میام میبرمش و میارمش.مامانم گفت نه منم میخوام بیام.ااز اونطرفم بابام میخواست بیاد!اما نزاشتم.خودم و مامانم و داییم رفتیم تا رفتیم کارنامه را که دادن بهم همه را نوشته بود قبول!!!!!!!!!!
دقیقا دلم میخواست بکوبم تو سر خودم
.دلم میخواست میزدم و اون سایت را نابود میکردم
!آخه چرا با بچه های مردم اینجوری میکنن
؟؟؟ناظممون میگفت چند نفر دیگه هم زنگ زدن که توی سایت نوشته بوده مردود ولی قبول شدن!!!!!
با این کاراشون چی را میخوان ثابت کنن؟؟؟؟اخه شمایی که عرضه یه سایت زدنم ندارین دیگه برین بمیرین!!!!!!!
من دیشب سکته نکردم خیلی بود!حالا من هوچی من ریلکس تر از این حرفام ولی مامان بیچارم سکته نکرد خیلیییه!!!آخه من نمیدونم از کی تا حالا نمره 16/5 کی مردود شده؟؟؟؟؟
ای مردشور اون سایت زدنتون را ببرن!
بعدشم یه یک ساعتی ایستادیم و یکم هم دور و بر مدرسه تابیدیم و بعدشم دیدیم مهرنوش و الهه اومدن!من که محل ندادم.بعدش که رفتن رفتیم اعتراض ها را دیدیم که فهمیدیم مهرنوش زیستش را افتاده!!خدا واسه هیچکی نخواد
!الانم همه تقریبا برعلیه من جبهه گرفتن!خدا به داد برسه!از نمره هام که ابدا راضی نبودم ولی.................!کم مونده بود مامانم زنگ بزنه و یه دعوا راه بندازه.میگفت واسه شکایت از این سایتا چیکار باید بکنیم؟؟؟گفتم مامان من حل میکنم شما بی خیال
!!گفتم حالا خون و خونریزی میشه!
من باید قبول بشم!

پ.ن1:خدا جووووووووووووووووووووووووووووووونم چرا نگار؟؟؟خدایا مگه نگار چیکار کرده بود که باید این همه رنج میکشید؟؟؟خدایا یعنی من حالا دیگه آبجی نگار ندارم؟؟؟؟خدایا چرا نزاشتی پیشمون بمونه؟؟؟خداااااااااااااااااااا!!!یا حضرت زهرا من نگار را از تو خواستم نه اینکه حالا دیگه...........................!!میدونم خوبا را زود میبری ولی نه دیگه اینقدر.خدایا نگار من تازه ۱۷ سالش بود!





پ.ن2:هنوزم تو کفم ولی خوب شدتش کم شده!
پ.ن3:دارم سرما میخورم.خدایی –- تو این هوا تب میکنه که من میخوام سرما بخورم!

پ.ن4: نقطه نمیدونم چی بگم.ولی اگه تو نبودی من هیچکسی را نداشتم که به حرفام گوش بده.ممنونم ازت ممنون.هرکاری هم کردم وظیفم بوده.
پ.ن5:هنوزم اتاقم را درست نکردم.خوب چیکار کنم حس و حال ندارم؟؟خیلی بهم ریختس خیلی!

پ.ن6:خیلی دوست دارم یه زلزله مثل همونی که توی تهران اومده را تجربه کنم!خیلیییییییییییییییییییییییی!



موفق باشین
لیلا
شنبه
به دلیل اینکه جمعه شب تا ساعت 4 صبح شنبه توی اینترنت و داخل کنفرانس و مشغول دانلود کردن آهنگایی که چند وقت به دلیل نداشتن سیستم درست و حسابی تو خماریشون بودم تا 10 خواب بودم
که اونم البته به دلیل اینکه پدرجان پشت در بودن و حوصله اینکه زحمت بکشن و خودشون با کلید محترمه در را باز کنن با تلفن کش کردن شماره خونه بنده را از خواب بیدار کردن
.من نمیدونم چرا نمیتونن ببینن من خوابم
؟که البته بنده که بیدار شدم خودشون در را باز کردن
!!!!!!بعدشم که رفتم سراغ تلفن دیدم 2 نفر زنگ زدن که من خواب بودم و بیدار هم نشدم
.اومدم صبحانه بخورم زنگ زدم دوست جون جونیم که گفتم درحین حرف زدم میخورم
.معمولا من پای تلفن که هستم همه کاری انجام میدم غیر حرف زدن(شوخی کردم
)داشتم حرف میزدم که دیدم خاله خانوم پشت خط تشریف دارن و میگه بدوووووووووو بیا بالا.همونطور که حرف میزدم پریدم بالا دیدم حالا خودش را میکشه!!!!!گفت ستاره
حالش بهم خورده و ببخشیدا و به استفراغ افتاده
.گفتم چیزیش نیست بدش به من و برو لباساتا عوض کن.بعدش دیدم خوبه و چیزیش نیست گفتم من رفتم پایین گوشی قطع و وصل میشه!!!!بعد دوباره اومدم صبحانه بخورم دیدم صدا زنگوله
!!!!!!(حالا جریانش را میگم)میاد پریدم میبینم خالم میگه لیلا بدوووووووووووووووووووووووووووو بیا بالا
!!!!رفتم میبینم خالم در حالت نیمه گریه میگه لیلا این دوباره حالش بهم خورد هرچی میگم خاله هیچیش نیست میگه چرا
.زنگ زده شوهرخاله گرامی که بیا!من ستاره را بغلش کردم همینطوری که داشتم حرف میزدم با تلفن دیدم وااااااااااااااااای دوباره حالش بهم خورد.دیدم نمیشه قطع کردم(خوب اینو زودتر حالا واجبه اینقدر فک بزنی؟؟؟
) خالم که کامل به گریه افتاد و من...(نمیدونم چرا اینجور موقع ها خندم میگیره!)زنگ زده شوهر خالم و گریییییییییییییییییییییه که حالش دوباره بهم خورد اونم گفت من دارم میام.منم زنگ زدم به مامانم نرو دندونپزشکی پاشو بیاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!حالا اون به گریه منم به دلداری تا مامانم اومد!مامانم میگه مال دندوناشه و طوری نیست!همون موقع شوهرخالم اومده و تازه اونم بدتر هول کرده و یکم داد زده
.مامانمم میگه ااااا ماله دندوناشه!خلاصه رفتن دکتر!منم یکم کارها را کردم تا ظهر شد و تشریف آوردن!در عرض یک ساعت معلوم نشد چیشد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
جریان زنگوله..نخندیا خواستی به خودت بخند!
از وقتی که خالم اومد اینجا بعد از چند وقت دیدیم نمیشه که 2 دقیقه یه بار که باهم کار داریم هی تلفن بزنیم.یه ادم بیکار پای تلفن میخواد.بعدشم مامانم هی باید واسه مثلا یه کاسه کوچیک هی بره بالا و بیاد.(خالمم که به خاطر کمرش و ستاره نمیتونست!) خلاصه مامانجون منم از اوناس یوهو یه فکر بکری میکنه
!هرچی باشه خواهر داداش هست.باید نبوغ داشته باشه مثل داداش هاش! یه روز دیدیم مامان بزرگم که اومد اینجا یه زنگوله خریده
!!!!!!!!!!!!!!!!بعد دیدیم که زنگوله را گذاشت روی جاکفشی ما و یه نخ نامرئی بهش بسته و اون سرنخ را بست به راه پله خالم اون بالا
!!!که هر موقع ما کار داشتیم خود زنگوله را تکون میدادیم و هر موقع خالم کار داشت تا نخش را تکون میداد از اون بالا زنگوله تکون میخورد و به صدا درمیومد
!!!!بعد واسه بالا و پایین رفتن هزار باره مامان من که خوب ادم پا درد میگیره یه سطل هم گذاشت پایین و بهش نخ بست و اون یه سرشم بست طبقه بالا
!!!اینم آسانسور ما.حالا هرموقع چیزی بخوایم که نخوایم از پله بریم بالا و بیایم با آسانسورمون میفرستیم!!!!!
اینم عکسش.فقط یکم کیفیتش بده.آخه حوصله درست کردنش نبود!>>>>>>>>>>>1 و 2
عصر هم که دخترعمه شوهرخاله خانوم اومد و منم که عاشق فک و فامیلا اینا یکم بالا بودم و بعد هم پایین!یه ضدحالی هم خوردم ولی اصلا مهم نبود!لئو را هم دیدم.عزیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییزم
.این جویا خیلی بی رحمه
!بیچاره لئوی من!نازززززززززززززززززززززززززززززززی!

یکشنبه
صبح زود بیدار شدم و قرار بود بریم همایش!از طرف اداره واسمون همایش گذاشته بودن.واسه مسخره بازی!رفتیم اونجا و خلاصه کلی بروبچ راهنمایی را دیدم.آخییییییییییییییییییییی دلم واسشون تنگیده بود.بعدشم رفتیم دبستان داداشم.آخیییییییییییییییییی چه روزایی بودا.منم بچه بودم(منظورم 4-5 سال پیش)هی میرفتم اونجا و میومدم و همشونم منو میشناختن!بعدش که پشت چراغ خطر بودیم دیدم اون طرف خیابون یه ماشین مثل ماشین آرش
(ماشینش زیاد نیست تازه رنگشم کم هست)اومد رد شد برگشتم دیدم پلاک خودش بود.ااااااااه ندیدمش.میخواستم ببینم با کیه
!عصر هم فقط تلفن!من نمیزدما هی بهم تلفن میزدن.
یکیشون دوست جون نازنازیم بود که باید یه سری خبر بهم میداد یکیشم مریم بود که من باید منتقل میکردم
!اما اگه راست باشه ضدحال بود.تازه همون موقع هم یه چیزی شد که خیلی ضدحال زد.بیچاره لیلا!


پ.ن1:خداجونم،یا حضرت زهرا تو رو به این شب عزیز قسم میدم نگار من خوب بشه.من نگارم را از شما میخوام!نگار جونی من زودی خوب شو!




پ.ن2:خیلی دلم میخواد بدونم این بابا برقی چیکار داره میکنه.چند شب هی برقا ضعیف میشه و کامی جون من یییییییییی هو خاموش میشه!خیلی بده خیلی!پریشب که برقمون 190 ولت بود به جای 220!!!!!!!!
پ.ن3:آدم تا چه حد میتونه پررو باشه؟؟؟!خیلی رو میخواد به خدا!

پ.ن4:همچنان در کف به سر میبرم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!یعنی واقعا؟!نمیدونم والا
پ.ن5:چرا مرجع ت ق ل ی د ا دارن م ی م ی ر ن؟؟؟اون هفته که مرجع ت ق ل ی د گرامیم تشریف فرما شدن اون دنیا این هفته هم که جناب فاضل ل ن ک ر ا ن ی؟؟؟منم که دنبال س و م ی ش همیشه میگردم!!!یعنی ک ی ه؟؟؟؟!
پ.ن6:سالگرد شهادت حضرت زهرا را تسلیت میگم.
پ.ن7:شاید بیای بخونی.وااااااااااااااااااااااسه همه چی ممنون.واسه همه حرفات ممنون.منظورم خودتی اره همون نقطه!



پ.ن8:کی میشه این خط های ADSL ما راه بیوفته تا من راحت بشم؟؟؟؟!جونم به لبم رسید.اه! 
موفق باشین
لیلا
گفتم با خالم قهر بودم بعدش خالمم از دست من ناراحت شده بود.ای بابا!!!من قهر بودم اون ناراحت شده.بالاخره اومد پایین و من هم رفتم جلو به روی خودم نیووردم.عزیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییزم توی این 3 روزی که ستاره را ندیده بودم کلی بزرگ شده بود 
.الهی من قربونش برم 
.تا تونستم خوردمش و بوس بوسیش کردم 
.من فداش بشم.داشتم دق میکردما! 

پنجشنبه
صبح تا ظهر بیرون.عصر هم مامان بزرگ و اینا اینجا بودن.شب هم از بس داداشم خودش را خفه کرد فردا تولدمه رفتم واسش کیک خریدم و یه تولد کوچولو واسش گرفتیم! 
شب هم قرار بود همه بچه ها بیان توی نت ولی انگار نشد!منم نمیدونم چه مرگیم شد.تا پام را گذاشتم توی نت اون روی سگیم بالا اومد و نمیدونم چیشد.دلم میخواست تا حد مرگ گریه کنم.حالم گرفته نافرم!

جمعه
صبح آزمون داشتم.بعد از یک ماه ازمون دادن و صبح جمعه ساعت 6:30 بیدار شدن خیلی زور میگفت
.تا رفتم همه میگفتن این همین الان از توی رختخواب بیدار شده.اینقدر قیافم تابلو و خوابالو بود!بعد هم رفتم پیش بچه های پیش دانشگاهی رشته انسانی.همینطور پیله کرده بودم میگفتم چرا شما استرس ندارین
؟؟؟؟شما مگه کنکور ندارین؟؟؟؟پس چرا استرس ندارین
؟؟؟؟تا تونستم سر به سرشون گذاشتم و خندیدیم
!کیف داد.سرجلسه اولش خوب بود.واااااااااااااااااااای رسید به فیزیک خیلی سخت بود.بازم وقت کم اوردم.شیمی را یکی در میون زدم!با سپیده داشتیم با هم میزدیم بعد یه مراقب جدید بود از اون عقده ای ها بود اومده میگه آزمایشیه چرا با هم مینویسین چه فایده داره؟من و سپیده هم محل نزاشتیم کار خودمون را کردیم.یکی نیست بگه به تو چه؟؟؟؟اونجا همه منو میشناسن هوچی هم نمیگن.تازه همه با هم حرف میزدن.بچه 1 روز اومده بود جو گیر شده بود!ظهر هم که اومدم خونه حالم گرفته بود.من چرا اینجوری شدم؟؟؟حالم حسابی گرفتس!ظهر همه اینجا بودن تا عصر!یکم هم با داییم و داداشم فوتبال کردیم!بعدشم خونه دوتا مامان بزرگام!شب هم خونه مامان بزرگم پای تلویزیون که یانگوم میدیدم خوابم برد البته صداش را میشنیدم و میفهمیدما.(من توی خواب اگه کسی حرف بزنه بیشتر اوقات تا حدودی میفهمم.مخصوصا اگه در مورد خودم باشه)بعد مامانم اومد گفت میخوای همینجا بخوابی و ما بریم؟؟؟منو میگی انگاز جن زد بهم جنگی پریدم بالا گفتم ننننننننننه میام
!خوب میخواستم شب بیام تو نت با دوست جونام دیگه واسه همین!هوچی بعدشم که معلومه...........................!
پ.ن1:خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا من نگار را از تو میخوام. 



پ.ن2:من در کفم هنوزاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!!!!!!بدجوری تو خماریییییییییییییییییییییییییییییم!


پ.ن3:من و آرش و عشقولی؟؟؟؟بیخیال بابا.فاطمه جون باید بگم آرش خان اینقدر دوست دختر دارن که من توش گمم. بعدشم من و آرش الان 7 سال که با هم کل داریم.دقیقا از وقتی که همدیگه را شناختیم.البته حدود 4 سال پیش خیلی با هم بد شدیم که اونم بعد از 1 سال درست شد.اما اینم بگم با اینکه آدم فوق العاده ...... بازیه اما من توی بعضی موارد قبولش دارم.حتی خیلی چیزا هم ازش یاد گرفتم که حالا که بزرگ شدم به دردم میخوره.واقعا همیشه با زبون بی زبونی کمکم میکرد!
پ.ن4:آقا هادی نرو دیگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگه!!میدونم باید بری فقط زودیییییییییییی برگردیا!لطفا!!!!!خیلی ضدحال زدی!





پ.ن5:میترسم با کسی حرف بزنم یا چت کنم چون میدونم فقط منتظر یه حرف خیلی ساده ام تا بزنم به تیپ و تاپ همه! شرمنده ولی حوصله هیچ کسی را ندارم!آخرشم کار دست خودم میدم اگه ندیدی؟!!فقط تو رو خدا اگه من این 2 3 روز چیزی گفتم به دل نگیرین.اعصابم خفن خورده!فکر کنم بازم نیاز به یکم گریه دارم!حتی یه قطره اشک!
پ.ن6:خالم از تهران زنگ زده میگه امتحانات را چیکار کردی؟؟؟گفتم هوچی خوب شد ولی شهریور یه دور دیگه دوره میکنم! خالمم خیلی محترمانه گفت تو غلللللللللللللللللط میکنی!!سر عمر یه زمانی(البته حالاشم همینطور)همه میگفتن و میگن لیلا باهوش فامیله!حالا خود پسرخالم معدلش ۸۰/۱۹اون موقع من بدبخت چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟!
پ.ن۷:ببین اهنگ ستارم چه خوشگله.اینم لینکش>>>>ستاره 

موفق باشین
لیلا![]()
اضافه شده در ساعت ۱:۳۷ شب:::بالاخره بضم ترکید.نمیدونم چرا دارم گریه میکنم!فقط میدونم......
همین الان با دوست جونام کنفرانس بودیم.نمیدونم چرا یوهو وسط حرف زدناشون من نشستم به گریه
کردن!!!!
سیلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام من اومدم.
اول از همه از دایی احمد و آقا هادی که مثل شیر(البته به گفته خود دایی
)مواظب وبلاگم بودن ممنونم چون این وبلاگ من هر لحظه در خطر!البته خودمم دو روز یه بار سر میزدم.


جمعه
شب سیستمم را بردم.رفتیم اونجا و از همون اول من کتاب دستم بود
.تا رسیدم داشت یانگوم را نشون میداد.یکم یانگوم میدیدم یکم درس میخوندم.آرش هم کم مونده بود بره توی تلویزیون
. بعد آرش اومده چایی تعارف کنه میگه اگه میخوای درس بخونی میتونی بری توی اتاق که سر و صدا نباشه گفتم بله میدونم
گفت اٍاٍاٍ میدونی؟(فکر کرده من رو در واسی دارم.اینقدر که اونجا راحتم خونه عمه خودم راحت نیستم
)خلاصه شام را خوردن و بعد آرش گفت لیلا سیستمت را درست کردی اونجوری که گفتم؟گفتم آوردم خودت درست کنی!بعدشم یکم بحث سر سیستم من!بعد از شام همه رفتن تو حیاط و من بیچاره نشستم به درس خوندن
.مهسا موند پیشم.بعد آرش هی میومد توی آشپزخونه و میرفت. بعد یه بارش اومده میگه واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای تو این همه نخونده داری(هی هم برگه های دفترم را میزد جلو میدید تمومی نداره)حالا خودم عصبی بودم هیچی تمرین نخوندم اینم هی بدتر میکرد
.منم گفتم من واسه 10 درس میخونم چی فکر کردی
؟؟گفت مهسا تو یاد نگیریا.منم گفتم آره میبینم کی درس خونه
؟بعدش گفتم کی سیستمم را میدی بهم؟گفت پس فردا.گفتم یعنی 3 روز دیگه؟؟؟؟گفت تو فردا امتحان هندسه داری؟؟پس فردا میشه 3 روز دیگه؟؟؟تو چه جوری میخوای امتحان بدی
؟؟؟گفتم تو چیکار داری خدایی 3 روز دیگه
؟؟؟گفت آره.بعد یه چیزی بهش گفتم که حالا که یادم میوفته میترکم از خنده(هر.....)
خدایی باحال گفتم
.بعد تا میخواستیم بیایم بابام آروم بهش گفت بزار امتحاناش تموم بشه بعدااااااااااا.منم هی جیغ ویغ میکردم ننننننننننننننه بچه مردمو تحریک نکنین چرا اینجوری میکنین و از این حرفا!!!!!!!!!!!


شنبه
امتحانم خوب شد.فقط یه نمره ای که شب قبلش حوصله خوندن نداشتم اومده بود که بلد نبودم!

یکشنبه
از صبح زبان فارسی خوندم عصر هم مامان بزرگ و دایی و خاله و همه اومدن.نزاشتن که من درس بخونم!اگه میدونستم میرفتم مهمونی.به خاطر درسم نرفتم!
دوشنبه
یه امتحان سختیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی بود(زبان فارسی)من نمیدونم چی نصیب اینا میشه اینقدر سخت میگیرن
؟؟؟بعد از امتحان با یه زوووووووری مریم را بردم کافی نت(دو روز بود بی خبر بودم)مریم هم عشقولیش اومده بود.پایه خنده.کاش نرفتتتتتتتتتتتتتتتتتتتته بودم.تا نظراتم را باز کردم دیدم آقا هادی کامنت گذاشته که نگار رفته تو کما
.واقعا نفهمیدم چیشدم؟دنیا روی سرم خراب شد
؟همش میگفتم چرا نگار
؟؟؟آخه خدایی چرا نگار
؟؟؟؟نگار تنها کسی بود که هرچی هم مشکل داشت بازم میخندید
.نگار
تنها کسی بود که زندگی را آسون میگرفت.اصلا فکرشم را نمیکردم که نگار،آبجی نگار من بره تو کما!نمیتونستم باور کنم.همون موقع زدم بیرون. دلم میخواست گریه کنم ولی نمیتونستم.رفتیم پیش عشقولی مریم.منم اعصابم داغووووووووووووووووووووووون داد زدم گفتم مریم کیفمو بده میخوام برم 
که یوهو (م) گفت این چش شد؟؟؟منم ول کردم و اومدم
. تو خونه که فقط منتظر بودم یکی یه چیزی بگه من داد و بیدادم را بزارم زمین. بدبختی بغضم هم نمیترکید
.تا عصر که مامان بزرگم اومد گفتم کامپیوتر من چیشد؟؟؟؟گفت:گفته جمعه.بعدشم آروم به مامانم یه چیزی گفت(گفت بعد امتحاناش)منم دیگه داغ کردم و زدم به سیم آخر و جیغمو گذاشتم زمین
!یعنی چی؟؟؟اینا چیکار به امتحانا من دارن؟؟؟ ........................! 
گوشی را برداشتم به آرش زنگ بزنم که مامانم گفت صبر کن بابات بیاد بعد.دیگه هرچی بود به هرکی دم دستم رسید گفتم و زدم زیر گریه
.تا تونستم گریه کردم.
بابام که اومد گفت بزار هرکاری میخواد بکنه منم گوشی را برداشتم و زنگ زدم به آرش:::
من—الو؟سلام خوبی؟
آرش-سلام مرسی تو خوبی؟
---مرسی ممنون.میگم آقا آرش سیستمم من درست شد؟؟
-بلللللللللللللللللللللللللله؟؟؟
---آقا آرش سیستم من درست شد؟
-بللللللللللللللله؟
(بیچاره داشت شاخ در میوورد من بهش میگم آقا آرش)
---.................
-تو تا کی امتحان داری؟؟؟؟
---شما چیکار به امتحانا من داری؟؟
-تا امتحانات تموم شد بهت میدم. یکمش مونده تو امتحانات را بده من درستش میکنم.
---من امتحان ندارم شما سیستمم را تا امشب درست میکنی من بیام ببرم؟؟؟(مامانم از اون طرف نه بزار امتحانات تموم بشه)
-ببین مامانت دارن میگن امتحانات را بده
---سیستم مال منه شما بگو کی درست میشه؟
-بابات گفتن بعد امتحانا
---تو چیکار به اونا داری؟من میگم درست کن!
-خیلی خوب باشه هنوز اون برنامه ای که خالت میخواسته را برات نریختم باید برم سی دیش را جور کنم.
---شما سی دیش را جور کن من خودم نصب میکنم
-نه نمیشه من درست میکنم فردا شب بیا ببر.
---من فردا نمیرسم کار دارم.
-هااااان پس فردا امتحان داری مگه نه؟؟؟؟
---ای بابا چیکار داری تو سیستمم را درست کن.
-خیلی خوب فردا شب بیا
(البته بینشم یه گفتمانی با مادر خانم داشتن)
---میگما فردا میام ببرم ناقص نباشه دوباره ها..
-حالا مگه خودت کاملیی؟؟؟(بچه پرروووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو
)اینا چیه روی کامپیوترت ریختی؟؟
---.....................(خوب نمیتونستم جواب بدم،بیخودی میگفت چون من چیزی به درد بخور روی سیستمم نداشتم)خیلی خوب این کارا را انجام بده ........................... من فردا شب میام!
-من خودم کارمو بلدم
---باشه.کاری نداری؟؟؟
-نه خدافظ
---خدافظ
(تمام این مکالمات در حضور مامان خانوم انجام شد.فککککککککککککککککر کن!!!!!!)
خلاصه بعد دو ساعت کل کل هوچی به هوچی.نیم ساعت بعدش دوباره زنگ زده میگه چرا سی دی ... ندادی و چرت و پرت،جوابش را دادم و زود قطع کردم.
شب هم اینقدر گریه کردم تا خوابم برد.نگار یه لحظه هم از فکرم بیرون نمیرفت.هی یادش میوفتادم و گریه میکردم تا بالاخره خوابم برد.



سه شنبه
عصری کلاس تشکیل نشد و الافی
.اومدم خونه و درس خوندم و مامانم زنگ زد به آرش کی بیایم سیستم را ببریم؟؟؟گفت من خودم دارم میام اونجا دنبال مهسا خودم میارمش.ای ول ای ول داش آرش ای ولللللللللللللللللللللللللللللللل!




ساعت 10 شب اومد و منم چون حوصله نداشتم سی دی دوربینم را نصب کنم گفتم بیا نصبش کن.اومد وصل کرد و رفت.نمیشد حرف بزنه فقط آروم گفت اینا چیه رو سیستمت؟؟؟گفتم کدوما را میگی؟؟؟گفت نگشتم ولی چیزای بیخودی زیاد بود.گفتم آرررررررره ابدا تو نگشتی!بعدشم یادم داد برنامه ای که میخواستم و رفت(منم تا تونستم خنگول بازی در آوردم اینقدر حال داد
)
چهارشنبه
یه چیزی فهمیدم که اگه به بچه ها میگفتم شاخ درمیووردن.فقط جییییییییییییغ میکشیدم.بعد به مریم که گفتم فقط مات شده بود. بقیه بچه ها هم میگفتن جداااااااا؟؟؟؟











ظهر رفتیم بتابیم و مریم هم میخواست خرید کنه.یه زنگ به آرش زدم گفتم مرسی ممنون و این حرفا.بعد گفت خواهش میکنم و زودی قطع کردم!بعدشم توی راه غزال
را دیدم.بعدشم فهیمه
را دیدم.بعدشم فرستادمشون یه جایی که همه هستن که منم بعد برم.یه دوری زدیم و برگشتیم.تا برگشتیم دیدم الهییییییییییییییییییییییییییییییییییی شیرینم
و صفورا
منتظر من بودن.قربونشون برم.گفتن مهرنوشم هست من و مریم هم به راه افتادیم بریم موتورش را بزاریم پایین که دیدیم محمد هم هست.من تا دیدمشون صورتم را برگردوندم و مریم سلام کرد منم با الهه و اون یکی مریم سلام کردم.مهرنوش هم برنگشت.مریم هم رفت گفت انگار نمیشناسی واقعا،میخوای نشونی بدم
؟؟؟؟ مهرنوش گفت نه یه لحظه..............
.بعد دیدم فهیمه اونجاس.رفتم پیشش به حرف زدن و مریم هم وایساد و هرچی بود به مهرنوش گفت.اونم یه مشت چرت و پرت گفت.منم گفتم مریم من اگه بخوام جواب اینو بدم که هیچی......ولش کن ارزش نداره
!ول کردم و رفتم.تا داشتیم برمیگشتیم مهرنوش و الهه و مریم جلو بودن و محمد و نوید هم(میخواست با الهه دوست بشه من دیگه بقیش را خبر ندارم) پشت سرشون.تا محمد رد شد گفتم امیدوارم چنان عذاب وجدانی بگیره این خانوم تا من به موقعش حالیش کنم و رفتم
.هوچی دیگه اومدم خونه.
از امروز 15 روز تعطیلات تابستونی من شروع شد!!فکر نمیکنی خیلی زیاده؟؟؟؟؟

پ.ن1:نگار عزیزم تو قوی تر از این حرفایی 

.مطمئنم که زود زود خوب میشی و از کما بیرون میای.خدایا چرا همیشه میخوای خوب ها را زودتر ببری پیش خودت؟؟؟؟خدایا من نگار را از تو میخوام!



![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
واسش دعا کنین![]()
![]()
پ.ن2:تو کففففففففففففففففففففففففففففففم حساااااااااااااااااااااااااااااااابی!
پ.ن3:آزااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااادی.بالاخره این امتحانی لعنتی تموم شد.فکر کن دیپلم گرفتم!!!!(نخند)









پ.ن4:دلم خیلیییییییییییییییییییی واسه همتون تنگیده بود.









موفق باشین
لیلا
سلام
برمیگردم
فقط واسه ابجی نگارم که رفته تو کما دعا کنین
همین حالا که فهمیدم دارم میمیرم![]()
![]()
![]()
![]()
تورو خدا دعاش کنین
برم که سرم خیلی درد میکنه
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
خوفييييييييييييييييييييييييييييييييييي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ميدوني امروز چه خبره؟؟؟اصلا نميتوني حدس بزني!اصلا.
به جون خودم راست ميگم!
راستش خيلي برنامه ها داشتم ولي اين امتحاناي لعنتي نزاشتن.
يه نقشه هاييييييييييييييييييييييي داشتما!
خيلي دوست داري بدوني چه خبره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خيلي وقته منتظر چنين روزيم.
روزي كه خيلييييييييييييييييييييييييي واسم ارزش داره.
روزي كه ميشه گفت بعدها سرآغاز تغيير و تحولاي زيادي شد!!
آره درست شنيدي تغيير و تحول.
هنوزم نميتوني حدس بزني؟؟؟
البته خوب حقم داري چون اين سوميه!
حالا فهميدي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
باشه بابا ميگم اون دمپايي را بزار زمين!
امرووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووز......................
بدجوري موندي تو خماري نه؟؟؟؟![]()
بزار بگم ديگه هولم نكن!
امروز تولد وبلاگ جوووووووووووووووووووووووووووووووووووووني خودمه.
گفتم كه اين سوميه!
نه اشتباه نكن سه سالش نيست!
بچم تازه يك سالش شده.
منظورم از سوم اينه كه چون دو تا وبلاگ قبليم را يه چند تا آدم.............هك كردن نتونستم توي اونا تولد بگيرم كه اونم مهم نيست(حالا يوهو ديدي فردا همينم هك شد!)![]()
ولي وقتي كامي جونم بره و بياد و درست بشه همه آرشيو قبلم را ميريزم اينجا......ولي فقط بعضياشو......چون اصلا دلم نميخواد يه سري روزاي مزخرفش يادم بياد!!!!همين كه روي هاردم دارم بسه!(حالا يوهو ديدي هاردمم سوخت!)![]()
آره ديگه واسه همين ميگم يك سالش شد.حالا تا آرشيوم را بريزم خودت ميفهمي!!!!
من كه دارم بال در ميارم.
من يك سال كه دارم مينويسم.
واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااي فكر كن.يك سال همه فكر و ذكرم وبلاگمه.خيلييييييييييييييي دوسش دارم!
نميدونم اگه اين وبلاگ نبود و من دوست جونام را پيدا نميكردم چه اتفاقي ميوفتاد.ولي حالا خيلي خوشحالم كه اين همه دوست جوووووووووووووووون پيدا كردم!
ميخوام اسم همه دوستام را بگم ولي ميترسم كسي را جا بندازم!
فقط ميتونم بگم ندا جونم(بعدا) و آقا هادي(فقط براي تو!) و آبجييي نگارم(ميگن بزرگ شدم) و ني ني جونم(پاتوخ) و مريم جونم (آبرنگ) از قديمي ترين دوستايي هستن كه از طريق وبلاگم پيدا كردم.بقيه دوستامم همينطور ولي ميگم شايد اولين نفراتي كه من با وبلاگاشون آشنا شدم اينا بودن
!كسي كه از قلم نيوفتاد؟؟؟؟؟!!!!!!!
وبلاگ عزيزم 18 خرداد روز تولدت مبااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااارك!
خوب ديگه برم!
مواظب خودتون باشين
ليلا نارنجي!
پ.ن:با اجازتون دارم رفع زحمت میکنم.جمعه عصر به طور رسمی دعوت شدیم بریم خونه آرش اینا.منم دیگه مجبورم سیستمم را ببرم چون دیگه کسی حوصله که دوباره اونجا بره نداره!عصر موقع رفتنم کامنتدونیم تاییدی میشه کاری داشتی واسم بنویس.مطمئن باش از هرجا که شده چک میکنم.مراقب خودتون باشین دوستای عزیزم.فعلا.....!!!

اضافه شده در جمعه ساعت ۸:۲۷ عصر::::دارم میرم.خیلی ناراحتم که چتد روزی نیستم.دلم واسه همتون تنگ میشه.مواظب خودتون باشین.مواظب وبلاگمم باشین.دوستون دارم هوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووارتا
.فعلا.........!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
تاییدی شد!
يكشنبه
صبح تا رسيدم دم مدرسه ديدم يه برگه بزرگ زدن روي در مدرسه كه توش نوشته بود:::::
برخيز اي جوانمرد

اعتراض همگاني دانش آموزان براي امتحان فيزيك رشته رياضي كلاس سوم روز يكشنبه ساعت 10:30 صبح مقابل اداره كل
وعده ما خيابون استانداري!

البته طولاني تر از اين بودا من فقط مفهومش را نوشتم
.خلاصه كلي خنديدم.امتحان را بد ندادم.بعد از امتحان رفتيم با مريم يه دوري زديم چيزايي كه ميخواستيم خريديم و گفتيم بريم ببينيم چه خبره!
من كه ديروز مامان و بابام اتمام حجت كردن كه ابدا و اصلا نبايد بري و خلاصه از اينا.منم گفتم باشه من فقط ميرم ببينم چه خبر زود ميام
!حالا اداره هم صاف پشت مدرسه ماست.خلاصه با مريم رفتيم كه ديديم به به دخترا را فرستادن توي سالن اداره و پسرا هم وسط خيابون
.داد ميزدن شعار ميدادن و......رفتيم يه دور زديم و اون طرف خيابون ايستاديم كه ديديم ميگن::::توپ ، تانك ، فشفشه اداره تعطيل ميشه
!!!!!!جالب بود
!اما ميدوني چيه اين پسراي چلمن و ترسو دخترا را فرستاده بودن جلو و خودشون عقب وايساده بودن.ببخشيدا ولي كاش يكم غيرت تو وجود بعضياشون بود!بعد هم ديديم پسرا دارن سنگ پرتاب ميكنن.
بعد يكي اومد به ما گفت اينجا نايستين يا برين توي اداره يا برين.گفتم منو بكشي نميام توي اداره بيا بريم.اومديم برگرديم.رفتيم تا سر ايستگاه خبر رسيد كه خيابون را بستن
.ما را ميگي گفتيم چه خبر شده.دوباره برگشتيم
(آدم به فضولي ما ديده بودي؟!
)برگشتيم و عقب وايساديم جوري كه نه فيلم ميگرفتن نه جايي پيدا بوديم.يوهو ديديم همه فرار كردن و دارن در ميرن.منو ميگي در رفتم حالا هرچي به مريم ميگم بيا ميگه نه
.منم ول كردم و از يه كوچه پشتي زدم(آخه سر خيابونم پليس بود)و از مدرسه سر در آوردم!رفتم قاطي اول و دوما.بعد ديدم به به رو به رو مدرسمون پر از ماشين پليس و بسيج و ميني بوس و .........ديگه كامل

!!بعد 5 دقيقه مريم اومد ميگم چه خبر شد؟؟؟ميگه هيچي گاز اشك آور زدن تو صورت بچه ها و يه سريشونم گرفتن



!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!منم كف كردم.آخه يعني چي
؟؟؟حق اعتراض هم ندارن
؟؟؟؟چه معني ميده؟؟؟؟خلاصه ديديم همه دارن برميگردن ما هم برگشتيم.ولي هيچكسي را هم نديديم ازش بپرسيم.ساعت 12 با دو ساعت تاخیر رسيدم خونه
ديدم بابام اومده بوده اونجا دنبالم مامانمم عصبي مگه نگفتم نرو.اااااااااااااااااااا مگه ميشه ليلا نره
؟؟ هوچي بعد گفتم كه من جلو نرفتم و اينا!!!!من به خاطر يه مسئله اي اصلا نميتونستم وارد اينجور مسائل بشم.اصلا!!!!!!!!!شخصيه چيكار داري؟

مارمولك را هم ديدم
.آخييييييييييييييييييييييييييييييي.فكر كنم اگه بابام با باباش آشنا نبود اين بچه سلام هاش تو گلوش گير ميكرد و خفه ميشد
!تا رسيده به من وسط خيابون و اونم خيابون پر از مامور مثل هميشه سلام ميكنه بچه باادب.
عصري توي اخبار تظاهرات بچه ها را نشون داد و بعدش با معاون آموزش و پرورش حرف زد.ايشون خيلي محترمانه فرمودن كه سوالا هيچ مشكلي نداشته
،وقتش هم خوب بوده
.ولي حالا شايد يه سري از سوالا خيلي مشكل بوده كه اونم همون روز پنجشنبه ابلاغ شده و روز شنبه قرار شده ضريب اون سوالها را بيارن پايين تر و توي بقيه سوالات پخش كنن.ولي ما حالا بازم به تهران ابلاغ ميكنيم.......يعني هوچي ديگه.كشك.ولي حرفي از اينكه با بچه ها مردم چيكار كردن نزدا.ابداااااااااااااا اينقدر خوب رفتار كردن.ظهر بابام ميگفت كه من رفتم با آموزش و پرورشيا حرف زدم كه خوب معلمامونم جديدا اصلا خوب نيستن خود اون طرف هم گفته بله قبول دارم
!!!!!ديگه وقتي خودشون بگم بقيه را چه انتظاري داري؟؟؟بابام گفته چرا زنگ زدين پليس بياد مگه چيكار كردن به جز اينكه حقشون را ميخوان؟؟گفته بود به خدا ما زنگ نزديم پليس خودش اومده
.ميبيني تو رو خدا مملكتا؟؟؟!!!!البته تا حدودي هم حق دارن!
شب رفتم باغ.مار از پونه بدش مياد در خونش سبز ميشه مگه نه؟؟چاره اي نيست اين داييم تنها كسي كه باهاش راحتن.حالا قرار بود تا فردا عصر وايسن ديگه من گفتم منو بكشي نميام اگه ميخواين شب برگردين من امتحان حسابان دارم.اين امتجانام خوب بهونه اي ها
!تا رفتيم فقط خودمون بوديم.منم رفتم تو ماشين داييم و داشتم آهنگ گوش ميدادم و تو حس و حال سياوش قميشي بودم
.بعدش يه آهنگي اومد كه خيلي دوسش دارم و ميبرتم تو حس(اینم لینکش)داييم هم ديد من توي حسم يه SMS زد برام كه نوشته بود>>>يه روز توي جهنم ميبينمت تو به جرم اينكه قلب منو دزديدي و من به جرم اينكه به جاي خدا تو رو پرستيدم.....
منم فقط همين را كم داشتم.تا خوندم ديگه با اون آهنگ كه ميخوند>>>نميزارن با تو باشم با تو كه با من مهربوني نميزارن از تو باشم از تو كه حرفاما از تو چشام ميخوني اين دروغه كه شنيدي من از تو دل بريدم به خدا من بدون تو يه لحظه نفس راحت نكشيدم!!!!
عاشق اين شعرم.خيلي قشنگه.حتما دانلود كن.خلاصه زدم زير گريه و يه كومچولو خيلي كم گريه كردم ولي خدايي آروم شدم.به خدا قسم هركي ميگه گريه بده بيخودي ميگه گريه حتي يه قطره اشكش هم آدم را آروم ميكنه
.يكم گريه كردم و از شانس من همون موقع شارژ ضبط تموم شد و منم حوصله كليد آوردن نداشتم.رفتم بيرون و كم كم همه اومدن.بعد دوتا ني ني اومدن.3-4 سالشون بود.يكيش اسمش عسل كه موهاي بلوند داره و سفيده(منم كه عاشق آدم بور و سفيد و بلوند
)يكيشونم ساغر
كه صورت معمولي داره.جفتشونم از اون شيرين زبونان.عزيزم خيلي ناز بودن.يكم هم با اونا حرف زدم و ديگه اومدن خونه.رانندگي توي شب اونم دير وقت توي جاده را خيلي دوست دارم!البته اگه از رانندش مطمئن باشم كه خواب نميره.خدا را شكر توي اين يه مورد از بابام مطمئنم.ولي چون آدم توي شب راحت و دور و برش كسي نيست خيلي دوست دارم. مخصوصا من كه ديگه اينجور موقع ها روسري حاليم نيست!
دوشنبه
تا عصر مثل يه بچه خوب فقط درس خوندم.يكم خوابيدم و دوباره به درس خوندن
.بعد هم دوباره مجبور شدم برم باغ!همون آدماي ديشب.ولي خوب خيلي خنديديم.يه دايي هاي ديگمم اومد!اون موقع بود كه مردها افتاده روي كل انداختن سر آشپزي
!تا اينكه قرار شد داييم كه ادعا ميكرد ميشه تخم مرغ را با آب سرخ كرد واسشون تخم مرغ با آب درست كنه
!!!فكر كن تخم مرغ با آب
!خلاصه همه ريختن بالا سر گاز تا ببينن چه جوري ميشه؟موبايلا به دست تا بعدا فيلمش بلوتوس بشه! اما فكر نكنم!اولش يكم آب ريخت بعد اون داييم يكم شكر ريخت و بعد هم يه تخم مرغ را شكوندند و انداختن توي ماهي تابه.حالا تصور كن قيافه تخم مرغ را!!!بعد هم يكم نمك.تا اينكه بالاخره درست شد
.ولي خيلي خنديديم از بس دري وري گفتن.بعد هم خوردن.من كه عمرن لب به اين چيزا بزنم ولي يكي ميگفت خوبه يكي ميگفت آره واسه دل درد
خوبه و هركي يه چيزي
!!!!حالا اون وسط كه من دارم ميتركم از خنده يكي داد ميزنه ليلااااااااااااااااااااااااااااااااااا بدو كه تيكه تيكه شد!!!! پريدم بيرون ديدم به به.ساغر با مداد فشاري برداشته چنان كشيده روي دفتر حسابانم كه برگش تيكه تيكه شد.يه برگه هاش كه كاملا 6 تيكه شد و جدا.بقيش هم به دفترم بود ولي از وسط پاره شده بود
.اصلا انگار اين بشر آدم نيستا.به خدا از بس كوفته!من ديگه غلط بكنم جايي درس بخونم.


يكي از بچه ها زنگ زد بهم و خبراي ديروز را داد
.ميگفت گاز اشك آور نزدن ولي يه پسري را گرفتن و تا سر حد مرگ زدنش جوري كه لباسش پاره شده

!بچه ها هم نامردي نكردنا.اول با سنگ شيشه هاي اداره را شكوندن و بعد هم با سنگ زدن تو سر رئيس آموزش و پرورش
!!بيچاره اونا چه گناهي كردن؟!بعد هم پسرا رفتن اب معدني خريدن و اومدن بين همه تقسيم كردن و نشستن اونجا و گفتن ما ناهار ميخوايم
!!!!!بقيه اخبار در قسمت بعد.............فعلا تا همينجا ميدونم!
يه خبرايي هم از مهرنوش دارم كه حالا واسه گفتنش زود
.ولي گفتم آدم نيست و با اون حرف هيچيش نميشه.من اگه جاي اون بودم تا آخر عمر از عذاب وجدان ميمردم.تازه فكر نميكردم محمدش هم اينقدر احمق و مزخرف باشه كه چنين حرفي بزنه
من رو اون يه حساب ديگه ميكردم اما معلوم شد اونم احمقه.فقط دلم ميخواد يه جايي محمد را ببينم اون موقع حاليش ميكنم چي به چيه!!!!!!!!!
پ.ن1:در مورد پست قبل كه واسه تقلب ها نوشته بودم بگم كه من لو نميدادم و با مريم بودم.در اصل اون خيلي شاكي بود.بعدشم هيچ وقت اسم نبرديم و كلي گفتيم كه كلاسمون تقلب ميكنن.بعدشم نميگم من تقلب نميكنم خوبم تقلب ميكنم.ولي تقلب كردن بچه هاي ما عالمي داره.بهتر بگيم برگه هاشون را از روي هم كپي ميگيرن تا اينكه تقلب كنن.به طرز وحشتناكي تقلب ميكنن.يكيشون نميخونه بعد از روي اون دوستش مينويسه و خيلي راحت يه نمره بالا ميگيره تازه ذوقم ميكنه.بعدشم فكر نكنين گفتن من و مريم اثري داشت.اصلا و ابدا.به ناظممون كه گفتيم گفت به من چه بچه هاي شما زرنگن!!!!!!فكر نكنين جلوشون را بگيرن عمررررررررررررررررررررررررررررررن!!!!!!!!

پ.ن2:تا يكي دو روز ديگه سيستمم ميره.دقيقا دق مرگ ميشم.


پ.ن3:آدم تا چه حد خر پول؟؟؟؟!
پ.ن4:بازم اين خوابا شروع شد.خدايا چه اتفاقي ميخواد بيوفته؟؟

پ.ن5:راستي روزي كه خواستم سيستمم را بدم بره كامنت دونيم را تاييدي ميكنم هركسي كاري داشت و خواست اف بزاره توي كامنتدونيم هم بزاره كه اگه اف هام پريد شرمنده نشم.مطمئن باش تاييد نميشه!

موفق باشين
ليلا
پنجشنبه
فيزيكم را كامل خونده بودم و رفتم سر جلسه.تا وقتي همه رفتن سرجلسه و درها را بستن مريم نيومده بود و كلي اعصابم خورد بود.تا برگه ها را دادن شروع كردم به نوشتن كه يوهو ديدم ناظممون اومده بالا سرم و ميگه ليلا تقلب كه نيووردي
؟؟گفتم چيييييييييييييييييييييييييييييييييييييييي



؟نه خانوم.گفت مطمئني؟؟؟يكم نيگاش كردم گفتم اره به خدا تقلبم كجا بود
.همينجوري مونده بودم
.اخه اين حرفو تو به من ميزني
؟؟؟مثل اينا كه همش ازشون تقلب ميگيرنا.تازه جالبه توي سال هم كه بچه ها تقلب ميكردن من و مريم ميرفتيم بهش ميگفتيم بچه ها تقلب ميكنن.بعد بهش گفتم خانوم مريم نيومده بود اومد؟؟؟گفت اره.خيالم راحت شد.شروع كردم به نوشتم اولش تقريبا اسون بود و كم كم كه رفتم جلو ديدم به به من كجاي كارم
!2 ساعتي كه وقت داشتيم را فقط مينوشتم.خيلي سخت بود
.من كه تقريبا 2-3 نمره ننوشتم
!همه اعصابا خورد،همه به گريه
.هيچ كسي هم زودتر از اينكه وقت تموم بشه امتحان را نداد.اومدم بيرون ديدم بچه ها ميگن كه مراقب سرجلسه گفته نصف بچه هاي رشته رياضي امتحان فيزيك را ميوفتن

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!حالا داشته باش امتحان چي بود؟اومدم از مدرسه بيرون ديدم پشتيبانا اومدن دم مدرسمون واسه تبليغات.يكيشونو ديدم سلام و احوال پرسي ميون جمعيت مدرسه.خلاصه گفتم امتحان سخت بود و اين حرفا بعد ديدم يكي ديگه از پشتيبانا كه پشت سرش بود يوهو بلند داد زد و گفت ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا سلام تو اينجايي؟؟منو ميگي موندم يوهو
!!!گفتم سلام اره.اخه من باهاش زياد برخورد نداشته بودم توي آموزشگاه واسه همين تعجب كردم اينطوري باهام سلام و احوالپرسي بكنه
.خلاصه رفتم يه جايي با مريم كار داشتم اينقدر اعصابم خورد بود كه حال خودم را نميفهميدم.بعد كه رفتم و برگشتم و حالم اومد سرجاش تاااااااااااااااازه فهميدم چقدر گيج بازي در اوردم تاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااازه جلو يه نفر هم كلي شرمنده شدم
.كلي خجالتم داده بودن(ميخوني ديگه نه؟؟؟ممنون مرسي شرمنده كردي.ولي هوچي نگيا).بعد بچه هاي تجربي را ديدم ميگن امتحانمون آسون بود
.ديگه همون موقع بود كه ميخواستم خودم را بكشم
.اومدم خونه و سردرد هم داشتم ميمردم.تازه چند روز سرگيجه هم بهش اضافه شده.اگه نديدي من همين چند روز بميرم!اما نشستم پاي كامي جونم.آخه ندا جووووووووووووووووووووووووووووووووووووونم
بعد كلي وقت انلاين شده بود.الهي قربونش برم باهاش حرفيدم و بعدم كه لالا!
شب رفتیم خونه فامیلامون روضه.از اون مومنان
.من که عمرن نمیتونم باهاشون کنار بیام.اما خوب جلوی اونا با چادر و خلاصه کلی مومن جلوه میکنم.اگه دست خودم بود اصلا تظاهر نمیکردم.به نظر من آدم هرجوری که هست باید همه جا همونطور باشه
.خلاصه که اگه بفهمن من چادری نیستم دیگه هوچی!!!نمیدونم ولی هرکسی یه عقیده و فکر و نظری داره دیگه
!دیشب هم همون صاحب روضه که فامیلمونه کلی منو تحویل گرفت.هرچی من از دستش در میرم(آخه مومن ترین فرد فامیله)اون هی منو تحویل میگیره!(یه پسر طلبه هم داره

)!!!شانس که ندارم.

جمعه
ظهری بیرون بودیم و بعد مامانی اینا اومدن اینجا و یه بارووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووونی
اومد که نگو
.بابام میگفت غنش هفتادمه!!!همون بارون روز هفتادم سال دیگه.حتما همونه
.ولی خیلی حال داد.دلم میخواست با یکی راه میرفتم زیر بارون و حرف میزدم.فقط کسی که بفهمه چی میگم واسم دختر و پسر و فامیل و غیر فامیل و آشنا و دوستش فرقی نمیکرد.ولی نمیشد دیگه.موقع بارون پای کامی جونم تو نت بودم.بعد هی وسطش میپریدم تو حیاط زیر بارون و دوباره برمیگشتم
.خولم دیگه
!حالا شانس من تا رفتم از خونه بیرون واسه کلاس بارون بند اومد.رفتم کلاس با یه دو سه تایی بچه ها.واااااااای یه استادی بودا.اصلا انگار اینقدر عربی خونده بود عرب شده بود!قناص(قناس؟)هم بود.یه جوری راه میرفتا!بعدشم یه چیزایی گفت و رفت.بعدشم خونه مامان بزرگم و یه تابی خوردیم که به دلیل اینکه سپاهان برنده شده بود همه ریخته بودن تو خیابونا و دیگه هوچی خودتون میدونین چه اوضایی بود
.ولی بازم زیاد شلوغ نبود.
شنبه
از صبح مثل یه بچه خوب نشستم به عربی خوندن.یکم میخوندم یکم ول میکردم یکم ستاره بازی
میکردم.خلاصه تا شب فقط این عربییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی کوفتی را بخون
.جونم بالا اومد!

پ.ن فوری:::خوبه اون دفعه هم گفته بودما.بچه ها تو رو خدا اگه سایت عکس اسپرت توپ دارین واسم بفرستین.شدیدا نیاز دارم![]()



پ.ن۱:الهیییییییییییییییییییییییییی من بمیرم.آخه ستارم



۳ روز تب کرده.دارم دق میارم.الهی فداش بشم دیگه حوصله خندیدن هم نداره فقط نیگاه میکنه
.من نباشم گوگولم تب کنه.خیلی حالمو گرفته.
پ.ن۲:میبینم که سپاهان برد و پیروزی افتضاح خراب کرد! 
پ.ن۳:تا ۲-۳ روز دیگه که آرش میاد داییم گفت سیستمم را میبره دوباره پیشش
.حالا من بدونه کامی جونم چیکار کنم؟

پ.ن۴:الان حدادعادل داره شبکه دو حرف میزنه ها ولی حسش نیست برم ببینم چی میگه.تنها فردی که خوشم میاد ازش
.مخصوصا نوشته هاش که خیلی قشنگه
.یکیش پارسال تو کتابمون بود(فرهنگ برهنگی و برهنگی فرهنگی)!هنوز نصف این عربی کوفتی مونده

موفق باشین
لیلا
سه شنبه
نميدونم برنامه اي كه ظهرها شبكه 3 ميزاره و تاريخ پهلوي و كارهاي خميني را توضيح ميده و تعريف ميكنه را ديدي يا نه؟!واقعا جالبه چون يه جاييش هست كه خميني ميگه:((محمدرضا پهلوي اين خائن خبيث مملكت ما را خراب و قبرستان هاي ما را آباد كرد)) اين حرفش خيلي واسم جالبه.محمدرضا پهلوي قبرستان ها را آباد كرد يا تويي كه توي 8 سال جنگ همه جووناي مردم را زير خاك كردي و همه جوونا را كشتي و همه خونواده ها را عزادار كردي؟
محمدرضا اقتصادش خراب بود كه هميشه توي مدرسه هاش به بچه هاي تغذيه هايي ميداد كه الان همونا را با پولم نميتوني به دست بياري يا شما؟؟؟
خيلي دلم ميخواد بدونم آخرش به كجا ميرسه خيلي.خيلي دلم ميخواد بدونم 50-100 سال ديگه كه تاريخ پرده از كارها و چهره هاي آدما برميداره چي مينويسه؟!

ديشب هم يه برنامه اي شبكه اصفهان گذاشت كه احمدي نژاد كارهايي را كه اين چند روز انجام داده بود را ميگفت و ميخواست ديگه به سلامتي بره.خدارا شكر!بعد اول از همه شروع كرد به اينكه اسم علماي طراز اول را ببره.هر اصفهاني ميدونه كه آيت الله طاهري كه قبلا اما جمعه اصفهان بود و به دليل اينكه با يه سري از كارهاي اينا مخصوصا احمدي نژاد مخالف بود استعفا كرد و كناره گرفت در راس همه ي علما قرار داره.ولي احمدي نژاد هم به دليل مخالفتش و چون موقع استعفاش آبرو حيصيتش همشون رفت اصلا اسم آيت الله طاهري را نبرد!!جالبه واقعا جالبه.اون اصلا شماها را حساب نميكنه شما با اين كاراتون چي را ميخواين ثابت كنين؟!
به كجا ميرسه خدا ميدونه!تازه ديروز مامانم رفته بوده پارچه بخره بعد قيمت پارچه نسبت به چند هفته پيش بيشتر شده بوده بعد مامانم ميگه چيشده كه گرون شدن؟؟؟ فروشنده گفته آخه يكي اومده اصفهان كه نميشه اسمش را گفت(احمدي نژاد ديگه)و بالاخره بايد چيزا گرون بشه!واقعا جالبه!

چرا من اينجوري شدم؟يه هفتس منتظرم چراغش روشن بشه حالا كه روشن شد اينقدر خشك جواب دادم كه فهميد!ولي انكار كردم.خوب به من چه.تقصير اونه.به من هييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييچ ربطي نداره.بازم اعصابم بهم ريخت!به درك.ميخواد مشكل داشته باشه ميخواد نداشته باشه.مهم اينه كه من با دوست جون نازنازيم دوستم!اگه ميفهميدم چيشده و جريان چيه خوب بود.
اكتيو شده و يك فصل و نصفي فيزيك خوندم!
چهارشنبه
مثل هرروز درس و ستاره بازي.عصري رفتم كلاس.يه استاد پايه و خل و چلي بود كه خدا بدونه
!اومد تو كلاس و يكم ادا در آورد و شروع كرد به درس دادن و وسط درس دادن هم هر بيمزه بازي بود در آورد
.مثلا صداش را مثل زن ها ميكرد و درس ميداد و ادا بچه ها را درميورد و خلاصه هر جنگولك بازي بود انجام داد
.4 ساعت كلاس را تا تونستيم خنديديم 
و البته فوق العاده هم عالي درس ميداد.بعد از كلاس من معمولا با بچه ها نميتابم هميشه پيش پشتيبانا و مسئول هاي اونجام و توي دفتر ميتابم و همشون هم باهام رفيقن.اگه بري اونجا بگي ليلا تمامشون منو ميشناسن.از بس من تخصم
!خلاصه داشتم ميحرفيدم كه يكي از مسئولا اومد گفت ليلا ... هم كه اينجاست صبح من زنگ زدم خونتون ميگم شما بودي؟ميگه اره.گفتم نه به جون خودم يكي ديگه بود.حالا از اون اسرار از من انكار.آخرشم گفتم حالا هرچي از خواب بيدارم كردين.اومدم بگم جون من ديگه زنگ نزنين خونمون كه حرف تو حرف اومد.كله سحر،2 بعدازظهر،چميدونم هر موقع هست زنگ ميزنن.آدمو رواني ميكنن.امروزم كه از خواب بيدارم كردن.بعد رئيس آموزشگاه پايين پاي تلفن بود بعد يكي از مسئولا اون بالا تلفن را برداشته بود و قطع نكرده بود.من رفتم گفتم تلفن روشنه قطعش كنين كه ديدم به به.يه دسته گلي به آب داده بودن.هوچي ديگه همون كسي كه يادش رفته بود تلفن را قطع كنه كلي پشت سر رئيس آموزشگاه كه اون يكي گوشي دستش بود حرف زده بود
.وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااي تا دو ساعت داشتيم ميخنديديم
!!خيلي پايه بود
.بيچاره رئيس اموزشگاه به روش نيوورد.چقدر خنديديم!بعد هم خونه و درس.راه بي پايانم ديدم.خيلي خوشگله مخصوصا اون آهنگي كه ميزاره!محشره!

پ.ن.فوري:هم اكنون نيازمند ياري سبزتان هستيم!در اسرع وقت منتظر سايتهاي توپ عكس اسپرت هستم.ممنون.مرسي!
پ.ن1:آخه يكي نيست به من بگه تو كه خودت عمرن بتوني توي كنكور قبول بشي اونم واسه ليسانس مسخره كردن آرش واسه چيه؟؟؟

پ.ن2:خداياااااااااااااااااااااااااااااااااااااا هرچي زودتر مشكل اين دوتا دوست جون نازنازيم را حل كن.اين مشكل فقط به دست تو حل ميشه همين و بس!توكل جفتشون هم به تو.پس نااميدشون نكن!


![]()
پ.ن3:چي ميشد من 4 شبانه روز كامل ميخوابيدم؟؟؟؟
موفق باشین
لیلا
يكشنبه
ديشب تقريبا دليل قايم موشك بازيا را فهميدم ولي نه اونطوري كه بايد بفهمم.يه حدسهايي ميزنم كه اميدوارم اشتباه باشه!
صبح تا ظهر مشغول ستاره داري بودم
.الهي قربونش برم
.موهاش را شونه كردم و واسش چتري ريختم اينقدر ناااااااااااااااااااز شده بود!!من فداش بشم
.ظهر اومدم پايين و مشغول تماشاي لئوي عزيزم(افسران پليس)شدم
!!!خيلي دوسش دارم خيلي نازه.نميدونم شايد فكر كني بدسليقم ولي آخه شكل يه نفر ولي نميدونمم كي؟ولي من اصولا از آدم ريزه ميزه خوشم مياد!

عصري كلاس زبان داشتيم.(رفع اشكال) پا شدم رفتم گفتم حالا يه استاد نود و خورده اي سال با يه كلاه و كت و شلوار و كيف سامسونت و خلاصه خيلي باكلاس تشريف ميارن.نشستيم يوهو ديدم يكي داره مياد تو.يه صدايي از گلوم در اومد كه تا حالا خودم نشنيده بودم.شبيه جيغ ملايم بود ولي خدا را شكر اينقدر خر تو خر بود نشنيد
.ديديم به به،يه پسر جوون(بهش ميخورد 26-27 سالش باشه)خوش تيپ،پايه اومد تو كلاس.هممون مونده بوديم!استادي كه از تهران تشريف آوردن و همه ازش تعريف ميكنن اين شكليه؟؟؟يه لهجه تهراني پايه اي داشت!!خيليييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييي باحال بود.منم تا درس ميداد رو پايه جل بازي بود هي جواب ميدادم و خلاصه كيف كرد.

هرچي حرف ميزد من ياد عشقيم ميوفتادم
!!!فكر كنم در موردش قبلا نوشتم.يه پسرخاله دارم هم سن خودمه و تهران زندگي ميكنه كوچيك كه بود چون اسمش سخت بود من عشقي صداش ميزدم
.خيليييييييييييييييييي دوسش دارم
!!پارسال تابستون كه چند روز اينجا بودن خيلي خوش گذشت.عيد هم كه ديدمش ديگه هوچي(البته يه 7-8 ماهي از من كوچيكتره ها)خلاصه استاد حرف ميزد من ياد عشقيم ميوفتادم.دلم واسش تنگوليده كاش زودتر تعطيلات بشه و بياد اينجا.آخه از 15 تير ماه مثل خودم پيش دانشگاهيش شروع ميشه و اونم به خرخوني!
دوشنبه
صبح امتحانم را اييييييييييي بدي ندادم(زبان)فكر كنم بي دقتي كردم ولي كلاس ديروز خيلي خيليييييييييي موثر بود!بعدم اومدم خونه و خوابيدم.واااي چقدر من اين چند وقت خبر مرگ آدما را شنيدم.هر روز يكي.اونم چي همشون جوون.اعصابم خيلي خورده.آخه چرا اين همه مردن يه جا؟؟اونم جوون؟؟

![]()
امروز چه خبر بود؟؟؟واقعا چه خبر بود؟؟؟ساعت 2 كه نشستم پاي كامي جونم 5 بلند شدم!هرچي ميخواستم از نت بيام بيرون يه نفر بعد از عهد و بوقي انلاين ميشد!!!انگار همه با هم قرار گذاشته بودن كه امروز انلاين بشن!خيليييييييييييييييييييييييييييي فاز داد.
پ.ن1: تيشرت نارنجي!!!
پ.ن2:آرش خنگول قبول نشد!!! البته فوق ليسانس!!! اونم فقط با 200 تا اختلاف!!!البته تو فوق خيليه هاااااااا!

پ.ن3:دلم واسه يه نفر حسااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااابي تنگوليده.كاش زودتر مشكلش حل بشه!!!

(آقا هادي فهميدي كه؟!)
پ.ن4:واقعا بايد افتخار كرد بعد از قرن و اندي پيروزي سوم و استقلال چهارم شد و البته سايپا اول!![]()
پ.ن5:بچه ها كسي از دستگيري مدير پرشين بلاگ خبري داره كه چيشد؟؟
پ.ن6:احمدي نژاد كه اومده بود توي ميدون شاه كه سخنراني كنه به مردم گفت تكرار كنين اين جمله را>>>>>>
انرژي هسته اي كي گفته ما خسته ايم!
![]()
جالبه!خيليم جالبه!

![]()
پ.ن7:يه اتفاق جالب!من امروز نه به كسي زنگ زدم نه كسي بهم زنگ زد!!!!خيلي اتفاق نادريه ها!![]()
![]()
![]()
پ.ن8:چرا تاثير معدل واسه ما بايد بشه 30%؟؟؟كي ميدونه اون موقع كه شانس را قسمت ميكردن من كجا بودم احيانا؟؟؟!!!هرجا بودم خيلي پرت بودم كه اينقدر بدشانسم!


موفق باشين
ليلا
جمعه
دگرگونم.خيليم دگرگونم.داره بهم ثابت ميشه اين قايم موشك بازيا عمدي.آخه چرا؟؟مگه چيشده؟؟؟غير از اين بود كه يه چيزي ميخواستي و هرجوري بود واست آوردم؟؟تو كه اينجوري نبودي
؟؟؟كاش اينجا را ميخوندي.واقعا چرا؟؟مگه چي گفتم؟مگه چي گفتي؟از چي داري فرار ميكني؟نكنه كسي چيزي گفته؟
تا شب يه بند درس خوندم.به عبارتي بيچاره شدم و تموم شدني هم نبود
!همه خونه مامان بزرگم بودن اما من نرفتم.موقع شام اومدن دنبالم.هرچي ميگم نميام ميگن نه نميشه!!اي بابا اصلا از آدمايي كه بودن خوشم نميومد.اونجا هم فقط تو اتاق درس ميخوندم!!كسي به عمرش نديده بود من اينجوري درس بخونم!به پسر داييم ميگم خوندي اينجوري راحت داري ميتابي؟ميگه آره ديروز 12 تا درس امروز 13 تا و 2 دور تاريخ ادبيات و 1 دور هم از روي كتابهاي علوي(يه سري تبليغ كه به همه بچه هاي اصفهان دادن.بقيه جاها را نميدونم!!چيز توپي!!!)ميگم چه جوري رسيدي من صبح تا حالا فقط دارم معني ميخونم.ميگه من معني نخوندم فقط معني كلمه خوندم!!! گفتم خسته نباشي پس نشين بگو اينقدر خوندم و اينقدر نخوندم!!!تا 1 بيدار بودم و ميخوندم و بعدش هم 5 بود ديگه تقريبا بيدار شدم!!!
نصف امتحان را نخوندم و رفتم امتحان دادم(ادبیات)!توي مدرسه به هركي ميرسيدم ميگفت هوچي نخوندم!يه نفر هم تموم نكرده بود.فقط اين مريم خرخون شده و همش كامل ميخونه!!!افتضاح!!!به عمرم همچين امتحاني نداده بودم!همه بد داده بودن!!آخه اين چه طرز سوال طرح كردنه؟؟؟اين همه معني خوندم يكيش هم نيومد!!زورم ميگيره!حالا كه معدل توي كنكور تاثير داره خفن دارن مفهومي سوال در ميارن!شانس كه ندارم!

يك ماه پيش كه شنيدم ميخواد بره خواستگاري كوب كردم!يادش بخير بچه گيا.سه سالي ميشه كه نديدمش ولي خيلي بچه نازي بود!پايه.خوشم ميومد ازش ولي ميگم سه سالي هست ازش خبر ندارم.البته نميدونم منو ميشناسه يا نه ولي من خوب ميشناسمش
.سه سال پيش با بچه ها خيلي سر كارش ميزاشتيم!(البته بيشتر بچه ها)احتمال زياااااااااااد دوست دخترش بوده
!خيلي دوست دارم ببينم دختر چه جوريه!! امروزم شيريني عقدش را هم خوردم.كي فكرش را ميكرد؟الان ديگه 23 سالشه!اون موقع 19-20 سالش بود!حالا واسه خودش ديگه بزرگ شده!خيلي دلم ميخواد ببينمش خيلي!هم خودش و هم زنش را!الان ديگه سرباز مملكته!چقدر زود ميگذره.انگار همين ديروز بود كه تو عروسي خالم خودش را خفه كرد.تا 4 صبح يه بند زد و رقصيد!چه عالمي بودا.آخيييييييييييييي اون بچه حالا ديگه زن گرفته!چه جالب.ایشالله خوشبخت بشه
.ولي اين آرش بي عرضه هنوز نتونسته هيچ كاري بكنه.البته تقصير خودشه رفته سراغ يكي كه ابدا به دردش نميخوره!!!2 تا دليل داره. ميترسم اگه بگم به بعضيا بر بخوره!
اگه ديدي من تا چند وقت ديگه نوشتم روي سرم شاخ سبز شده اصلا تعجب نكن چون تعجب نداره!واااااااااااااااااااااااااااااااااي فكرش را كه ميكنيم ميتونيم همه تصوري داشته باشيم!اومديم تابلو كنيم ولي نه حالا نه.خدا جونم فقط يكم فرصت بده و مامان اينام راضي بشن خيلي توپ ميشه.اون موقع..........هوچي يه اتفاقي ميوفته كه 10 تا شاخ روي سر يه بنده خدايي سبز ميشه!چه چيزايي كه نفهميدم!


دختر همسايمون اومده پايين.چهارم دبستان.مثل اين بچه ها كلي نشستم و بازي كردم!دختر،پسر.چشمك.اميركبير.يادش بخير!!!
بالاخره به واسطه يه دوست جون نازنازي قايم موشك بازيا تموم شد و دليلش را فهميدم!
پ.ن1:اين ندا افتاده رو دور خرخوني و معلوم نيست كجاست؟؟فكر كنم بايد بزنگم!
پ.ن2:عصبيم.چرا مدير يه مدرسه بايد به بچه هاش تقلب بده
؟؟؟خوب آخه به ضرر بقيه ميشه!خوبه ميگن معدل توي كنكور تاثير داره ها!!چرا مدير يه مدرسه بايد اينجوري باشه؟؟؟برعكس مدير ما.من كه عمرن طرفش برم!

پ.ن3:خفم كرد.وااي شوهر خاله گرامي خفم كرد.يه بار خواستم برم بيرون باهاشونا.هي گفت ميگيرنت،ميگيرنت.من حوصله ندارم بيام دنبالت.من به دلم افتاده ميگيرنت!!!حالا به فرض بگيرنم تو كه نبايد بياي دنبال من!!اي بابا!خوب آره رنگ مانتوم جيغ شده ولي نه كوتاه و نه تنگ.واسه چي بگيرنم؟
موفق باشین
لیلا 
عصر چهارشنبه از خواب بيدار شدم ديدم داداشم داره عمو پورنگ ميبينه.همينجوري داشتم نگاه ميكردم ديدم يه عروسكي دستشه كه نارنجي!!!واااااااااااي عروسكه تا ميخنديد اينقدر باحال بود تازه بهشم ميگفت نارنگي!!!مردم از بس خنديدم خيلي پايه ميخنديد.
فكر كنم هر روز ميارتش!!!
الان ساعت 7 عصر چهارشنبس.تنهام.تنهاي تنها.هنوز هيچ چراغي را روشن نكردم.تاريكي را دوست دارم.عاشق تاريكيم.هنوز 70 صفحه از شيمي مونده!!!اما بلدم. بلد نبودم كلاس صبح خيلي تاثير داشت.كلي با مريم حرفيدم و همه چيز را گفتم!!چقدر بي مزه بازي درآورديم!!كاش تا يكي دوساعت ديگه كسي نياد.فكرم نميكنم كسي بياد.كاش هوا تاريك تاريك بشه!!!ميميرم واسه اينجور موقع ها!!!البته تا حدودي هم حوصلم سر رفته!بازم سياوش قميشي داره ميخونه:
نه بمب هسته اي داره نه بمب افكن نه خمپاره ديگه هيچ بچه اي پاشا روي مين جا نميزاره
همه ازاده ازادن همه بي درد بي دردن تو روزنامه نميخوني نهنگ ها خودكشي كردن!!!!
................................
عاشق سياوش قميشيم.

تلويزيون هم زيرنويس كرد فردا ساعت3:30 احمدي نژاد مياد ميدون شاه!!!
خداي من يعني فقط يه خيابون فاصله!!!من كه ميرم كلاس.اصلا به من چه!!!اين با چه اميدي داره مياد اينجا؟؟؟خدا عالمه!!!

دو شبه،سه تا سوسك تو خونمون ديدم.دوتاش هم تو اتاق خودم بود!!!ايييييييييييي خدا اخه من نميفهمم خونه اي كه يك ساله ساخته شده سوسكش كجا بوده ديگه؟؟؟پارسال تابستون هم همينطور بود!!!مخصوصا اتاق من!!!شانس كه ندارم!
نميدونم چي ميشه و آخرش به كجا ميرسه.ولي خدايا اگه خودت داري اين راه ها را جلوي پام ميزاري پس ميون اين همه راه،راه درست را هم نشونم بده.خدايا نزار بيراهه برم.ميدوني چقدر واسم بد ميشه.ميدوني چقدر ضربه روحي ميخورم.پس حالا كه نشونم دادي بايد تا آخرش را نشونم بدي!بايد موقعيتش را واسم جور كني!خدايا تا تو نخواي نميشه!خدايا خودت ميدوني توي سرم چي ميگذره.پس بهم بفهمون درست كدومه؟؟!!
پنجشنبه صبح امتحان شيمي!!!خوب بود بد نبود.ولي من از بين 3 تا فصل،فصل 2 را نخونده بودم!صبح يه نيگايي انداختم.مفهومياش سخت بود ولي مساله هاش آسون بود!!!اين قايم موشك بازيا واسه چيه؟؟؟اصلا مگه چيشده؟؟آخه من كه نميدونم ولي دليل اين كارها را اگه ميفهميدم خوب بود!!!شايدم دارم اشتباه ميكنم!!آخه اين فكرا چيه من ميكنم؟؟؟اما اگه راست باشه چي؟؟اما اينقدراهم كم رو نيست!نميدونم والا!!!

واااااااااااااااااااااااااااای مارمولک را هم دیدم!آخیییییییییییییییییی!![]()
![]()
گفتم شهر بهم ميريزه!چهارتا خيابون اصلي شهر كه به ميدون شاه ختم ميشه را بسته بودن.هيچي ديگه!!دور شهر زديم تا رسيديم خونه!!آخه اين چه وضعشه. توي اتوبوس كه فقط........ ميگفتيم!!!آخرش من از زن.... اوي.. سر در ميارم!!!واااااااااي كه چقدر خنديديم
!!!حيف كه همه چي را نميشه اينجا نوشت!!حالا خوبه 2 ساعت بيشتر اينجا نيست اگه نه معلوم نبود چي به سر شهر نازنينمون ميومد!!!


شدن دوتا!!خدا به داد سوميش برسه!!اما آخه بيچاره جوون بود.اين دومين دكتر فاميلمون بود كه تو اين دو هفته مرد.بيچاره جوون بود.خيلي ناراحت شدم!!سوميش كدوم دكتر؟؟؟به قول مامانجونم.................هوچي بي خيال!!!ميگفتن زنش هم خودش را كشته.پسر و عروسش از آمريكا اومدن و پسرش سرش را گذاشته روي شونه مامانش و تا تونسته گريه كرده.حال مامانش بهم خورده.بهش آمپول زدن!!!بيچاره جوون بود!!!حيف بود!!!چقدر بد!
عصري بيرون بودم.رفتم كلاس ولي استاد حالش بد شده بود نيومد.من و مريم هم كه ضايع برگشتيم!!خدا وكيلي خجالت نميكشن آدم را الاف ميكنن؟؟
خلاصه برگشتيم و من ميخواستم برم حال يه نفر را بگيرم تا رسيدم مكان مورد نظر ذوقم كور شد گفتم بي خيال!!!
بعد سر راه گفتم بزار برم ببينم اون خيابوني كه بستن كه ميخوره به ميدون شاه چه خبر...وااااااااااااااااااااااااااااااي خدا نصيب نكنه.من نميدونم اين مردم از كجا اومده بودن؟؟؟خدايي حاضرم قسم بخورم از 100 نفر 10 نفر اصفهاني بودن!!!معلوم نبود از كجا آورده بودن اين آدما را.من كه در رفتم.
گفتم حالا يكي ميبينه فكر ميكنه منم ميخوام برم!!!اصلا دوست ندارم اينجور جاها كسي ببينتم. پريدم تو خيابون خودمون و خونه!!!بعد هم يه سر رفتم بيرون(رفتم اون خيابوني كه توي اصفهان معروفه و هميشه شب جمعه ها پر دختر و پسر،يكي از خفن ترين خيابوناي اصفهان(نظر))وااااااااااااااي قو پرنميزد.هيچكي نبود.بودا ولي نه مثل قبل.همه مقنعه سرشون كرده بودن اما.......از وقتي ميگيرن خيلي خلوت شده. نميدونم والا.آخه خدايي اونايي كه بايد بگيرن را نميگرن و اونايي كه نبايد بگيرن را ميگيرن!!!
پ.ن1:با اينجور نوشتنم دارم حال ميكنم!!!
پ.ن۲:................مبارکه!

موفق باشین
لیلا
سه شنبه عصر رفتم بيرون.اعصابم داغون بود خيلي آروم شدم
بعد از كلي سعي و تلاش تونستم جزوه هاي عربي را ببرم واسه يه دوستام.تا رفتم ميگن نيست!!! اشكم داشت درميومد
اشكال نداره پيش مياد ديگه!!!بعد كه اومدم خونه ديدم كسي نبوده كه زنگ نزده باشه.از مريم
گرفته و سپيده
و مهتاب
و يه دوست جون نانازيم
كه تازه باهاش دوست شدم
!خيلي دوستش دارم و بعدش زنگيدم و كلي باهاش حرفيدم.فداش بشم كه اينقدر ناااااااااااااااااااااااااااااااااازه!تازه در خيلي موارد و كارها هم باهام هم عقيدس!!گوگولي هم ميگه خوبه اما نه حالا.يه موقعيت مناسب.اما ميترسم.خدايا چيكار كنم؟!فعلا كاري انجام نميدم ولي.....!!نميدونم تا آدماي دور و برم را نشناسم هيچ كاري نميكنم!اما به قول مهتاب من اگه ميفهميدم چرا هي واسه من اينجوري ميشه خيلي خوب بود.آخه خيلي باحاله!!خودم كه كيف ميكنم!!!فعلا بزار من امتحانام را بدم.
خوبم خيليم خوبم.صبح كلاس شيمي بودم با يه استادي كه از ماهم ماهتر بود.منظورم درس دادنشه!!!حالم خوبه.ديروز فقط به خاطر يه چيزي اعصابم چند ساعتي بهم ريخته بود ولي بعدش خوب شد.از همه دوستام به خاطر اينكه به فكرم بودن ممنونم.اما چيكار ميشه كرد منم اينوريم چند ساعتي داغونم و بعدش خوب ميشم!!! 
ظاهرا قرار جناب رئيس جمهور فردا تشريف بيارن اصفهان
.چيشده ترسش را از اصفهان و آدماي اصفهان كنار گذاشته خدا ميدونه!!!برعكس بقيه شهرها كه از يه هفته قبلش اعلام ميكرد ميخواد بره و شهر را آماده ميكردن اما مثل اينكه ديشب اعلام كرده ميخواد بياد و توي شهر هم هيچ خبري نيست!!!فكر نميكنم به غير از آدماي خودشون كسي بخواد به ديدنش بره
!!!البته من هنوز خبر ندارم در ملا عام مياد يا نه؟؟!!!فكر كنم فردا از اون روزاي كه نميشه از خونه بيرون رفت از بس شلوغ پلوغ و بهم ريختس شهر.مخصوصا ما كه وسط شهريم و هرجايي بخواد بره،هتل و استانداري و ميدون شاه و .......تا چندتا خيابون اون طرفترش ترافيك وحشتناكه كه بدبختانه شامل ما هم ميشه!!!
پ.ن1:جناب دايي احمد من اصلا اهل كتابخونه رفتن نيستن.بعدشم فكر كنم بدوني كه كتابخونه اي به چه بزرگي نزديك خونه ما هست پس نميشه گفت ميرم كتابخونه و بعد رفت جايي ديگه.فكر نكني بدم اومده ها اصلا.گفتم كه بدوني من اصلا از كتابخونه خوشم نمياد!!!
پ.ن2:در مورد اون چيزي كه نوشته بودم همه چيز تغيير ميكنه منظورم اين بود كه تقريبا هر روز اپ ميكنم.البته اگه بلاگفا دوباره واسم مشكل درست نكنه!!
همتون را دوست دارم
موفق باشين
ليلا
از اين به بعد همه چي تغيير ميكنه!!!!
بعد از كار شيطاني كه شنبه انجام دادم يكشنبه را روي فرم بودم!(البته فقط يكم چون يكم دوباره يه جوري شده بودم)يه سر به آخر پست پايين بزن!![]()
30/2/1386 يكشنبه
يه كوچولو درس خوندم و پاي تلفن بودم!منو ولم كني همش پاي تلفنم.اينقدر هم دوست و آشنا دارم زنگ بزنم و با هركدوم هم هرچقدر بشه حرف ميزنم!شب هم يه سر رفتيم خونه مامانجونم اينا و اومديم.واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااي امروز يه چيزايي فهميدم كه خودم دارم كف بر ميشم
!همين مونده ديگه.......
!بي خيال ولي خيلي باحاله.اهان يادم اومد يه زنگ هم به يه دوستام زدم و حرفي كه سر دلم بود را گفتم تا بره به مهرنوش تحويل بده
!!!آخ جان دلم خنك شد.![]()
31/2/1386 دوشنبه
درس و درس و درس!!!داداشي هم يه چيزي بهم گفت كه يكمي ذوقيدم البته بستگي داره اون عمل چه جوري انجام بشه!!بازم نقشه هاي شيطاني ليلا و مريم
!!!(نفس خبيث كيوون.هاهاهاهاهاهاهاها)با يكي از دوستاي جديدمم دعوام شد كه بعد صلح كرديم ولي خيلي ناراحت شدم و اونم ناراحت شد
!
۱/۳/۱۳۸۶ سه شنبه
امتحانم را بد ندادم.(دین و زندگی)صبح تا رسیدم توی مدرسه همون موقع یه دورم کامل شد.۶ صفحه پشت و رو فقط نوشتم!!!ااااااااااااااااااااااه چرا من اینقدر بدشانسم؟؟؟؟از بخت بدم ظهر ریخت دوتا آدم نحص رادیدم
!!خیلی حالم را گرفته.خونه که اومدم فقط میخواستم گریه کنم.مامانمم فهمیده بود و میگفت تو چته؟؟؟متنفرم
!!! مریم میگه نکن.میگه لتش را میخوری.اما پس من چی
؟!عصر هم بیرون گردی!!!موقع امتحاناس دیگه!!حالم خوب نیست حتما باید برم!وحشتناک دلشوره دارم!
پ.ن۱:ندا دلم واست یه ذره شده.دلم میخواد یک شبانه روز بشینم و باهات حرف بزنم!!!![]()
![]()
![]()
![]()
يه سوال ميكنم لطف كن جوابم را بده.باشه؟؟؟
ميگن فاصله بين عشق و نفرت يك قدمه.تو ميدوني اين يك قدم چقدره؟؟؟
موفق باشین
لیلا![]()
ساعت ۲:۵۶»سه شنبه:
سیاوش قمیشی داره میخونه>>>تصور کن اگه تصور کردنش سخته
تصور کن جهانی را که توش زندان یه افسانس تمام جنگ های دنیا شدن مشمول آتش بس
حالم خرابه.خیلیم خرابه.بغض کردم.میخوام تا سر حد مرگ گریه کنم و این کار را هم میکنم.خدااااااا من چیکار کنم.چرا یکی به داد من نمیرسه.دیوونه شدم.زده به سرم.در مواقع ضروری هم هیچکی نیست!!!!