`·.*_نارنجی_*.·´
برای دیدن روز عذابت لحظه شماری میکنم!!!
سيلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام.من اومدم
!هركي ندونه فكر ميكنه سفر قندهار رفته بودم نه بابا 2 روز بيشتر نشد
!
خوب بريم سر اصل مطلب
!
از اونجايي كه برادر بنده يكم بيشتر از يكم بچه ماماني تشريف دارن و لوس
و قرار شده بود از طرف مدرسه برن شيراز فرمودن كه تا شماها نياين منم نميرم شما بايد بياين تا من برم(البته مشكل چيزه ديگه اي هم بودا)حالا ديگه مامان خانوم هم گير كه ميريم.هرچي ميگم من شنبه امتحان ترم دارم ميگن تو ماشين بخون ، بيا تا روحيت عوض بشه.هرچي ميگم خاله كه اينجاست من ميرم پيش اون ميگن نه.د بياااااااااااااا.بالاخره مجبور شدم برم اونم با هزار تا غرغر
!اينقدر هم نه توي كار آوردم نزديك بود كنسل بشه!
سه شنبه عصر رفتم يه نمايشگاه كه مال يه بچه ها بود خيلي خوشگل بود واقعا كيف كردم اگه بازم اصفهان بودم هر روز ميرفتم خيلي خوش گذشت
!نمايشگاه عكس بود.
چهارشنبه صبح ساعت 11 اومدن دنبالم كه بريم.داداشم صبح با مدرسشون رفته بود و قرار بود من و مامان و بابا و مامان بزرگم بعد بريم(به دليل اينكه بنده 4 ساعت حسابان داشتم)خلاصه ساعت 11 راه افتاديم به سمت شيراز.يه دو ساعتي رفتيم تا به آباده رسيديم گفتيم ديگه ميبينيم داداشم اينا را ولي نشد!ناهار را كه خورديم راه افتاديم خيلي جاده قشنگي داشت خيلي سرسبز بود به پاي چالوس كه نميرسيد ولي مثل همونجا بود
ساعت 4 رسيديم پاسارگاد،قبر كوروش كبير.محشر بود واقعا خوشگل بود.خدايي معلوم نيست اون زمان ها چه جوري اينجاها را ساخته بودن!يه زندان بود و يه تالار و قصر و اينجور جاها!
بعد از پاسارگاد ديگه رفتيم تا خود شيراز اول كه از دروازه قران رد شديم و حالا برو دنبال مهمانسرا بگرد(به دليل اينكه عجله اي شد شانس آورديم شركت بابام يه سوئيت خالي داشت اگه نه هوچي آواره شيراز ميشديم.كي حال داشت بعد اون همه خستگي دنبال هتل بگرده تازه آياعالم كه سوئيت داشته باشن يا نه!)وارد كه شديم ديديم محض رضاي خدا يه تابلو توي اين خيابونا نيست!حالا ما چه جوري پيدا كنيم؟؟؟از اين بپرس از اون بپرس!از هركي هم كه ميپرسيديم خيابون زند ميگفت مستقيم!حالا اين مستقيم به كجا ميرسه خدا عالمه
!!!خلاصه بعد هزار تا پيچ و هزار بار پرسيدن از اين و اون پيدا كرديم.ديگه وسايلا را برديم بالا و من ميخواستم برم يه تلفن بزنم.حالا اين وسط كارت تلفن خالي شده!فرض كن كل خيابونو گشتم هوچكي كارت نداشت يه خيابون كامل رفتم و از يه خيابون به بزرگي اتوبان رد شدم تا بالاخره يه مغازه كارت تلفن داشت!بعد اومدم يه دوساعتي با مريم 

حرفيدم و چرت و پرت گفتيم
(آخه يه اتفاقي افتاد كه واقعا حالمو گرفت اعصابم واقعا داغون شد!) بعد كه رفتم بالا مامانم ميگه تو اتاق تلفن بود تو يك ساعت اون پاييني
؟؟خوب چيكار ميشه كرد عجله داشتم
.بعدش اومدم از اين طرف اتاق برم اون طرف بايد از روي سه تا تخت كه بهم چسبيده بود رد ميشدم پريدم روي تخت اولي يه صدايي كرد(شكست ديگه
)محل نزاشتم رفتم دومي و سومي چيزيش نشد.دوباره اومدم برگردم به تخت اولي كه رسيدم چنان پريدم روش كه تخت رفت پايين و منم يييهو افتادم!ديگه كاملا داغون شد!(البته از قبل شكسته بودا
)حالا هرچي بابام عصباني من روي دنده ليم گيري فقط بلند بلند ميخنديدم

!!حالا بعد اين همه خستگي ميخواستيم بريم دنبال داداشم.بابام كه بايد يكي باهاش ميرفت تا بتونه ادرس را پيدا كنه!حالا اين وسط كي بايد بره؟ليلا!(اصولا اينجور موقع ها بنده همه كاره خونم
)هوچي ديگه بلند شدم و با بابام رفتيم حالا از اين طرف به اون طرف!فكر كنم يه دو سه دوري توي شيراز زديم
!تابلو كه نداشت خيابوناش.از هركي هم كه ميپرسيديم يا بلد نبود يا ميگفت مستقيم
(بعدم ميگن اصفهاني ها بد ادرس ميدن)يك ساعتي تابيديم تا بالاخره يافتيم(آخه خوابگاهشون بيرون از شهر بود تقريبا!)ديگه برگشتيم و قرار شد 5 صبح دوباره برن اونجا.بابام كه چون شب بود ياد نگرفت حالا اين وسط من بدبخت بايد ميرفتم فكر كن مسافرت و 5 صبح بيداري بشي؟!

صبح خدا رحم كرد گفتن ميريم موزه اگه نه هوچي!فكر نكن زياد فرقي كرد ساعت 6:30 بيدارم كردن ميگن پاشو بريم.اخه حالا كي تو خيابونا هست كه ما بايد بريم؟!خلاصه رفتيم نارنجستان قوام تا 1 ساعت اونجا معطل بوديم آخرشم موزه را نديديم بعد گفتن ميرن باغ دلگشا!هوچي رفتيم اونجا اونا را ديديم و رفتيم حافظ.
خيلي قشنگ بود واقعا كيف كرد.گلهايي كه اونجا بود،باغچه هاش.واقعا قشنگ بود!يه فال گرفتم و يكم اونجا بوديم و بعد رفتيم آرامگاه سعدي!
سعدي هم خيلي قشنگ بود.مخصوصا حوض ماهيش كه محشر بود.اونجا با بچه هاي مدرسه داداشم بوديم!ماشالله عجب بچه هاي تخصي
!
يكي از سومي هاي مدرسشون از اينا بود كه بقيشون مثل نوچه هاش ميمونن!خيلي باحال بود.بيچاره مديرشون همش دنبال اينا بود!خيلي خوشم اومد ازشون از اون تخصاي روزگار بودن!با اينكه كوچيكن(13،14 سالشونه)ولي هر دختري ميدين تيكه مينداختن و همش جدا از بقيه بودن و شيطوني ميكردن.جا دوستاي خودم خيلي خالي بود.اگه با مدرسه ميرفتيم ميتركونديم!
بعد از سعدي رفتيم باغ ارم.اونجا كه حرررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررف نداشت.تقريبا مثل باغ گلهاي اصفهان بود!چه گلهايي.گل رز همه رنگي و انواع و اقسام گلها.باغ هم نه سر داشت و نه ته!سه تا حوض توي باغ بود كه دنبال همديگه بود.اونجا بود كه بچه هاي مدرسه داداشم با مديرشون افتادن به جون همديگه و همديگه را موش آبكشيده كردن!تا تونستن همديگه را خيس كردن.مديرشونم كه پايه
!جالبه يكي از بچه ها خيس نشده بود نشوندنش دم يكي از اون جوهاي آب و انداختنش توي جوي تا خيس بشه
!يكي ديگشون كه پلاستيك آب ميكرد و ميپاشيد به اين و اون

!
ظهر تونستم يكم بخوابم.عصر رفتيم بازار وكيل.زياد چيزي نداشت ولي خوب!شب هم رفتيم شاهچراغ.من كه چادر نبرده بودم بعد گفتن اونجا چادر ميدن و بايد كارتي چيزي امانت بزاري!منم كارت دانش آموزي پارسالم را دادم و چادر گرفتم(گفتم حالا بالاخره درسته باطل شده ولي به يه دردي بخوره
)وااااااااااااااااااااي كه چقدر شلوغ بود.باورم نميشد اينقدر شلوغ باشه ولي خوب دستمون به ضريح رسيد!
اينجا ميرسه به جاي خوبش!شب كه اومدم خونه.مامانم اينا رفتن دروازه قرآن پيش داداشم.منم ديدم تنهام و الاف و بيكار(البته با مامان بزرگم بودم)يه زنگ به ندا جوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووونم




زدم و يه يك ساعتي باهاش حرفيدم!خيلي حال داد.ندا خيلي ذوقيدم كاش اصفهان بودي!ندا جونم خيلي دوست دارم.راستي ندا لهجم چطور بود؟؟؟
جمعه صبح ساعت 8 بود زديم بيرون.ساعت 9 بود كه تخت جمشيد بوديم.واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااي عجب عظمتي.خيلي قشنگ بود.در واقع محشر بود!هوا هم كه فوق العاده گرم بود.اونجا هم كه خيلي بزرگ ، ولي از بس هوا گرم بود ما نصفش را بيشتر نديديم.ساعت 11 بود كه راه افتاديم و بعد يه جا ناهار خورديم بعد اومديم آباده نماز خونديم و ديگه تقريبا ساعت 7 بود اصفهان بوديم!خيلي خسته شدم.توي راه برگشتن واقعا جونم داشت بالا ميومد.به زور خودمو رسوندم تا اصفهان.توي راه هم كه امتحان كامپيوتر ميخوندم.شانس كه ندارم هرجا ميرم اين كتابا(آينه هاي دق)بايد جلوم باشن.
شنبه صبح امتحان را دادم فكر كنم پاس بشم ديگه
!!!نه در اين حد ولي خوب خيلي بد دادم.آخه همش تو راه بودم بعدشم كه ديگه خفن خسته بودم.ظهر ساعت 1 تعطيل شديم و اومدم خونه و كارهام را انجام دادم و رفتم كلاس بعد از كلاس هم جلسه داشتيم!يه دو ساعتي رئيس كانون فك زد و مخمون را خورد و بعدش گفت برين!ساعت 9 رسيدم خونه و مامانم داده بود عكساي شيراز را چاپ كنن.حدودا 52 تايي ميشد!فكر كن يه روز شيراز و 52 تا عكس!خيلي خوشگل شده بودن.
يكشنبه ظهر رفتم يه جايي كه همش نارنجي بود!خيليييييييييييييييييييييييييييييييييييييييي ناز بود كيف كردم!بعد هم كانون و بعد خونه!عصري ستاره جونم

اومد پايين.الهي من فداش بشم،الهي من قربونش برم كه اينقدر ناااااااااااااااااااااااز شده!كلي باهاش بازي كردم.تازه جديدا ياد گرفته جيغ بكشه اينقدر گوگولي شده!
دوشنبه تا وارد مدرسه شديم يه خبري شنيديم كه هممون دپرس شديم.همون اول كه من و مريم وارد كلاس شديم همه پريدن جلو و گفتن نزنين و برقصينا(فكر كن ما از همون اول صبح چيكار ميكنيم كه اينا اينجوري اومدن جلو)گفتيم چيشده و چرا اينقدر همه ساكتن؟؟؟بعد فهميديم كه پسر خاله دوستم كه ظاهرا چهارشنبه هم عقدش بوده،باستان شناس بوده و رفته بوده آثار تاريخي را ببينه مثل اينكه اون آثار تاريخي ريزش پيدا ميكنه و ميريزه رو سرش و جوون مردم درجا ميميره
(خوب شد تخت جمشيد رو سر ما خراب نشدا اگه نه هوچي بي ليلون ميشدين!)!!حالا فكر كن چهارشنبه عقدش بوده
!!!الهيييييييييييييييييييييييي بميرم واسه اون دختر(بچه ها ميگفتن يه رواني كامل شده!هوچي تشخيص نميداده و به جاي گريه ميخنديده!!وااي خدا واسه هيچ بنده ايت نخواه.
)بيچاره مامانش و دوروبرياش.دوستم كه حالش خيلي بد بود.هممون خشكمون زده بود آخه چرا بايد اينجوري بشه؟؟چرا خدا بعضي بنده هاش را اينجوري امتحان ميكنه
؟؟؟نميدونم!ساعت آخر جشن داشتيم ولي دبير جبرمون كه الهي هرچي زودتر خبر........... را واسم بيارن نزاشت بريم.اول سال تا حالا كه جشن نداشتيم،سال اخر هم كه هستيم و آخرين جشنمون بود تازه اين عقده اي هم نزاشت بريم
!ولي من و دوتا از دوستام رفتيم و بقيه بچه هاي كلاس كه نخاله تشريف دارن نيومدن
.بعد مريم اومد دنبالمون كه گفته فلان ميكنم و بهمان ميكنم و شر و ور و ما هم مجبور شديم بريم تو كلاس.تا آخر عمرم نمي بخشمش!!! اول سال تا حالا خيلي اذيتمون كرد!دلم ميخواست يكي ميرفت و بهش ميگفت چقدر ازش متنفرم.


ظهر كه سوار اتوبوس شديم ميشه گفت همه بچه هاي مدرسه خودمون بودن،پسرها هم تقريبا بچه هاي مدرسه بغلي بودن.ميشناختيمشون.دخترا خيلي زياد بودن و چون جا نبود توي قسمت پسرا ايستاده بودن.يكي از بچه ها يه دونه از اين عروسك مارمولك ها هست پارچه اي و خيلي چندش آور؟؟تا حالا ديدي؟؟
خيلي بدريخته از اينا اورده بود
.بهش گفتيم پرت كن وسط پسرا ولي نامرد صاف پرت كرد وسط دخترا و اونجا هم شلوووووووووووووووووغ فكر كن يه لحظه همه شروع كردن به جيغ كشيدن
و يوهو همه پسرا برگشتن
.خدا را شكر من روي پله ها ايستاده بودم كاري به هيچ كدوم نداشتم.بعد يكي از دخترا پرتش كرد جلو و همه به جيغ كشيدن،بعدش دوباره يه دخترا پرتش كرد توي قسمت پسرا و افتاد روي پاي يه پسرا
(اين پسر هم كلاس سوم ولي از اين كوچولوهاست،ريزه ميزس
)بيچاره سكته كرد. صاحب مارمولك برداشتش و به دوست خودش تو روي پسر گفت اخييييييي اين پسر ترسيد(واييييي هممون تركيده بوديم از خنده
)پسر گفت نه من نترسيدم(دختر تقريبا دوستم بود)به دوستم گفتم ولش كن اينا بچن ميترسن.بيچاره پسر همينجور مونده بود چي بگه فقط يه دو باري گفت من نترسيدم
!تا يك ساعت فقط داشتيم ميخنديديم
!!! توي اين سه سال همچين اتوبوس پايه اي سوار نشده بودم!


سه شنبه مدرسه نرفتيم.چون چهارشنبه امتحان تاريخ داشتيم و زياد بود و ميخواستيم بخونيم.صبح ساعت 9 بيدار شدم و تا ظهر يكمش را خوندم.بعدازظهر دوباره خوابيدم عصر هم با يكي از بچه ها حرف زدم كه يه چيزايي گفت كه باعث شد يكم آشفته بشم ولي سعي كردم فكرم مشغول نشه.واقعا نميدونم چرا با اينكه هوچي واسم مهم نيست ولي هنوز روي يه سري مسائل حساسم.عصر هم داشتم ستاره را ميخوابوندمش كه يوهو خودش را پرت كرد از روي پاي من پايين و افتاد روي زمين واااااااااااااااااااااااااااااااي خيلي بد بود من سرش را گرفتم ولي داداشم ميگفت نه خورد روي زمين تا 5 دقيقه داشت وحشتناك گريه ميكرد به دنبال اون خالمم گريه ميكرد خيلي ترسيدم و بعدشم خوابيد
.خلاصه كه حسابي حالم گرفته شد.تا شب هم نصف تاريخم را بيشتر نخوندم.حتي بابابزرگم كه از مشهد اومده بود و همه اونجا بودن من نرفتم!!!
چهارشنبه تاريخ را هم مثل كامپيوتر پاس كردم!!نه يه 2 3 نمره اي غلط دارم.همه دوستام كه جوري نوشته بودن كه تا 10 بشه و بعد برگه را داده بودن!!بعدش حسابان داشتيم بيچاره شديم.زنگ تفريح رفتم پيش دوستام كه تجربين((

آرزو عزيزم،شيرين،صفورا،مژده

))كلي واسه آرزو حرف زدم و گريه كردم.خيلي وقت بود گريه نكرده بودم اونم مني كه روزها همش خوراكم گريه بود.راستش شايد به خاطر اين بود كه روز آخر بود كه با دوستام بودم.چون حوزه امتحاني اونا با ما فرق ميكنه.به خاطر يه سري اتفاقاي ديگه اي هم بود كه روز قبل واسم افتاده بود و يكم حالمو گرفته بود!!!نميدونم ولي خيلي آروم شدم.بعد كه رفتم تو كلاس بچه ها گفتن يكي از دوستام اومده بوده منو ببينه ولي هرچي صبر كرده من نيومدم.حسابي حالم گرفته شد(اخه توي مدرسه خودمون نبود)مدرسه را زير و رو كردم ولي رفته بود.بعد از كلي وقت كه از كلاس رفته بود رفتم سر كلاس.اونم با كي؟؟؟دبير جبر قشنگمون.خلاصه بيچاره شديم.تا زنگ خورد و رابطه من و مريم كه يه كوچولو به خاطر دبير جبر قشنگمون و كارهاي يه سري بچه ها بهم ريخته بود درست شد.بعد دبير هندسمون اومد و رفت سر كلاس.(فكر كن.صبح امتحان تاريخ،بعد حسابان،جبر،هندسه!!!!!!!!!!!!!)مخمون سوت كشيد.منم ديگه عقده هامو سر زنگ هندسه خالي كردم كه دبيرمون گفت يكم ديگه شيطوني كني ميفرستمت بيرون.تازه اينقدر شيطوني كردم و مسخره بازي درآوردم
(يكي از بچه هاي اون كلاس يه گلدون خيلي خيليييييييييييييييييييييييييي كوچولوي گل چيني واسه دبيرمون اورده بود ديگه مسخره بازي نبود كه با اين در نيارم.آويزونش كردم به مانتوم به جاي دكمم و ......

)كه دبيرمون بهم گفت اگه ساكت باشي آخر ساعت كه وقت آورديم ميشينيم جك ميگيم هرچند تو خودت جكي
!!!!وااااي كه چقدر خنديدم
.خيلي باحال بود
!!يعني من اينقدر بچه باحالم؟؟؟ايول به خودم
!بعد هم با مريم و عشقوليش رفتيم يه جايي كار داشتيم.فكر نميكردم عشقوليش اينجوري باشه.قبلا هم باهاش برخورد داشتم ولي ايندفعه خيلي باحال بود.خداييش پسر به اين ماهي من به عمرم نديدم.خوشبخت بشي آجي مريم خودم

.ميخواستم روز آخري يه چيزي به مهرنوش بگم كه تا آخر عمرش عذاب وجدان ولش نكنه
ولي اينقدر كار داشتم كه يادم رفت حالا زنگ ميزنم يكي از بچه ها بهش بگه اينجوري بهتره.لااقل ميدونم حرفم را بهش زدم و اگه آدم باشه از وجدان درد ميميره
!هرچند اين چند وقته من و مريم ضدحالايي بهش زديم كه خيلي حالش گرفته شد ولي به هرحال.تازه همين امروز صبح هم كلي حالش را گرفتم تا ديگه حرف نزنه و بشينه سرجاش!(دقيقا داره به روزايي نزديك ميشه كه من پارسال حالم خوب نبود و به خاطر مهرنوش همه كاري كردم،توي روي همه دوستام ايستادم تا مبادا چيزي به مهرنوش بگن،با اينكه زياد حالم درست نبود ولي به روي خودم نميوردم و سعي ميكردم هركاري ميخواد واسش بكنم،با اينكه اون به جز دردسر هيچي واسه من نداشت!)
پنجشنبه صبح ستاره گوگولي اومده بود پايين و با بابامم كه معمولا نميتونه ببينه من خوابم اومدن و بيدارم كردن.يكم با ستاره بازي كردم يكم درس خوندم بعد زنگ زدم به يه بچه ها تااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااازه بعدشم زنگ زدم به يه نفر كه فقط عكسش را ديده بودم و شمارش را بهم دادن و صداشم شنيدم. عزيزززززززززززززززززززززززم اينقدر صداش ناز بود

.توي عكسم خودش خيلي ناز بود.حالا اگه خدا بخواد خودشم ميبينم خيلي دختر نازيه خيلي دوسش دارم اخلاقش عين خودمه.(تا حالا دختري را نديده بودم اخلاقش مثل خودم باشه.البته تا حالاش اينجوري بوده تا بعد ببينيم چي ميشه

)تازه اگه بعضيا بفهمن كيه از تعجب يه 4 5 تايي شاخ درميارن.فكر كن!دارم فكرش را ميكنم اگه بفهمن چه عكس العملي نشون ميدن؟!

جمعه صبح رفتيم باغ.اصلا حوصلش را نداشتم چون ميدونستم به جز اعصاب خوردي هوچي نداره.خلاصه رفتيم همون اول كه رسيدم يه چيزي ديدم كه هنوز نديده نفهميدم اشكام چه جوري سرازير شد.چرا من اينقدر رو اين موضوع حساس شدم؟!ديگه جلوي خودم را گرفتم و با همه قهر.بعد از ظهر هم گرفتم خوابيدم و بعدش يكم با ستاره بازي كردم و بعدش داييم رفته بود شام گرفته بود اصلا حسش نبود(دقيقا اونجا عين برج زهرمار بودم!
)ديدم خالم داره مياد خونه به خاطر ستاره منم حسش نبود بمونم از خدا خواسته گفتم منم ميام.تا زنداييم اومد بگه بمون من خداحافظي كردم و رفتم(از اين دايي و زنداييه مامانم اصلا خوشم نمياد.فكر ميكنم اونا هم متقابلا به من يه همچين حسي دارن.چون هركي ديگه بود اسرار ميكردن بمونه ولي من تا گفتم داييم گفت باشه برو!)اومدم خونه يكم تابيدم و بعد مامان اينامم اومدن و رفتيم خونه مامانه بابام.مني كه هر هفته جمعه ها ميرفتم از بعد از عيد يه بار رفته بود كه ديگه چند هفته پيش زن عموم گفته بود ليلا كجاست!ديدم اگه اين هفته نرم تا يك ماه ديگه هم نميتونم برم ديگه مجبور شدم برم
.بعدشم مثل هرشب اينترنت،لالا!
شنبه هم رفتم يه سر به اون پيش دانشگاهي كه مورد نظرم بود زدم.اخه دبيرستان ما پيش دانشگاهي نداره!خيلي خوشم اومد ازش.عصر هم كه كلاس!
خوب شد تموم شد.چون این چند جلسه آخر یه دختری میومد که تا میدیدمش دلم میخواست تا حد مرگ بزنمش!لوس نرنر!دختر پررو خجالتم نمیکشه.واقعا دیگه واسم زجر آور شده بود.نه بلکه همه بچه ها!


پ.ن1:مهرنوش نفهميده بود من قرار برم شيراز.ظهر كه ديده بود نيستم به مريم گفته بود ليلا كجاست؟مريم هم گفته بود شيراز
!!!اونم سنگ كوب كرده بود
!بعد گفته بود با كي و چه موقع و كجا
؟مريم هم يه چيزايي گفته بود كه بيچاره فكر كنم يه سكته ناقصي چيزي زده بود
.وااااااااااي كه چقدر خنديدم

.
پ.ن2:چرا اينقدر آدم فضول دور و بر من زياد شده؟؟؟
پ.ن3:كي ميدونه من واسه انجام دادن هركاري به چند نفر بايد جواب پس بدم؟؟؟
پ.ن4:يعني واقعا اينجوريه؟؟؟ولي آخه من كه اصلا مال اين حرفا نيستم؟؟؟تازه من فكر ميكردم سر و ته نداره؟؟؟نميدونم خدايا خودت خوب ميدوني!همه چي را ميسپارم به خودت!خدايا نميدونم آخرش را،مطمئن هم نيستم.خدايا خودت مراقب همه بنده هات باش.شايد حرف شيرين درسته،شايد حرف مهتاب،شايد حرف مريم!نميدونم تويي كه همه چيزا دستته
!ولي هيچ وقت نميخوام اون اتفاقي را كه با افتادن يه اتفاق ديگه ميوفته را ببينم.از ديروز تا حالا شدم ديوونه
.خدايا ميدوني به دنبال اون جريان منم نابود ميشم!پس هيچ موقع نزار اون اتفاق بيوفته و تحمل همه چيز را بهم بده
!شايدم خودم امتحان كردم!


پ.ن5:باورم نميشه.دبيرستان هم تموم شد.با همه خوبيا و بدياش.درسته هم خوب بود و هم بد و بدياش بيشتر.ولي دلم ميخواست دوباره از اول تكرار ميشد. نميگم قدرش را نداشتم،تا جايي كه تونستم قدرش را داشتم ولي............!!!باورم نميشه 1 سال ديگه پيش دانشگاهي و كنكور و دانشگاه!!كي فكرش را ميكرد؟ انگار همين ديروز بود رفتم اول دبستان.همين ديروز بود رفتم راهنمايي و با مهسا و غزال عزيزم 


چه روزايي كه نداشتيم!همين ديروز بود رفتم اول دبيرستان و بچه هاي شر كلاس ماها بوديم.سال دوم بود كه كلاسمون با بچه ها از هم جدا شد و چه اتفاقايي كه توي اون سال واسم نيوفتاد.سال سومي كه با چه روحيه ي خوبي شروع كردم و چه اتفاقايي افتاد و چه روزايي را گذروندم!!!(اگه با مهتاب

آشنا نشده بودم معلوم نبود چي به سرم ميومد،مهتاب خيلي ميخوامت)همش با همه خوبيا و بدياش تموم شد.نميتونم به هيچ عنوان نميتونم باور كنم تموم شد!روزاي خوش بچگي كه خيلي وقت بود به نوعي تموم شده بود حالا ديگه به طور رسمي و قطعي تموم شد!!!اول سال همه ميگفتن قدر سال آخرت را داشته باش.داشتم ولي بازم كم بود.دلم واسه همه اين روزا تنگ ميشه!!!دلم واسه بچه هاش با اون اخلاقاي رنگاوارنگشون!!!واسه در و ديوارهاش!!!واسه نيمكتاش!!!واسه اشكها و خنده هاش!!!واسه رقصيدناش!!!واسه شيطونياش!!!واسه حال گرفتناش!!!واسه تيكه پرونداناي سركلاس!!!واسه همه چيش همه!!!ديگه اشكام فرصت نوشتن نميدن!

پ.ن6:يه جا شنيدم خوشم اومد:::عشق نه مال امروزه نه مال فردا.عشق مال هميشس!!!
:::ميگن اگه كلمه نه از فرهنگ لغت حذف ميشد عشق وجود نداشت!!!
پ.ن7:اون وبلاگ بسشون نبود توي اين وبلاگم ميان هرچي لايق خودشونه مينويسن.بنويس تا جايي كه ميتوني ولي كاش اينقدر درك داشتي كه بدوني چه كارايي كه واست نكردم!

پ.ن8:دارم جوش ميارم از دست اين كامپيوتر و ياهو و همش!!!ديگه اتمام حجت كردم.اگه يكم ديگه گير بده يه زنگ ميزنم به داييم،يه زنگم ميزنم به آرش و يه جييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييغ بنفش
(به همين بزرگي)ميكشم!!!كفري شدم.

پ.ن9:در اسرع وقت عكسها را ميزارم.
موفق باشین
لیلا![]()
اضافه شده در ساعت 7:20:::عصر كه رفتم كلاس 30 دقيقه صبر كردم بابام نيومد.منم يه فكر شيطاني اومد توي ذهنم و خودم راه افتادم بيام خونه بدون اينكه به كسي خبر بدم.بعد كه رسيدم هم دست پيش را گرفتم كه عقب نيوفتم.همشون داشتن سكته ميكردن.خيلي بهم فاز داد!![]()
سيلااااااااااااااااااااااااااام من برگشتم![]()
ميخوام اپ كنم ولي عكسام را نميتونم بزارم![]()
دعا كنين يه جوري درست بشه![]()
اگه نشه كارم دوباره به آرش گير ميكنه و اصلا حوصلش را ندارم![]()
مواظب خودتون باشين![]()
باي![]()
فعلا این آپ را داشته باش
یه چند روزی دارم میرم شیراز
بعدش میام یه اپ توپ میکنم
مواظب خودتون باشین![]()
![]()
==========================================================
سيلام سيلام......
نميدونين چرا جديدا بلاگفا گير ميده و من نميتونم تند تند اپ كنم![]()
؟؟؟بیچارم کرده![]()
خوب برم بنويسم تا يادم نرفته چون دوست دارم خاطره هر روزم را داشته باشم....دوست نداري نخون!!!!
9/2/86
امتحان تاريخ داشتيم.....واي خدا نصيب گرگ بيابون نكنه(البته توهين نشه به بچه هاي ادبيات(مخصوصا ندايي خودم![]()
))زنگ شيمي داشتيم تاريخ ميخونديم ديگه اون روي دبيرمون بالا اومد
حالا پرتمون نكرد بيرون خيلي بود.بعدشم يه امتحان كه اي بدي نبود حالا ديگه صحيح كردن اين دبيرا هم كه واسه خودش عالمي داره(يه واو 0.5 نمره
)!!!امروز يكي از بچه ها غايب بود تقريبا ميشه گفت دوست صميمي.ظهر ديديم كه اومده بود سر ايستگاه تا جزوه هاي يكي از بچه ها را بگيره و ببره.تيپش هم زياد بد نبود(يه شلوار برمودا ولي پاش پيدا نبود.يه مانتو كوتاه و يه روسري معمولي)خيلي بهتر از يه سري بود كه خيلي جلف ميان بيرون.بيچاره تا اومد همون موقع يه ماشين گشت اومد و بردش هممون مونده بوديم آخه چرا![]()
؟؟؟واااي خيلي بد بود.برده بودنش مركز و شناسنامش را گرفته بودن و مامانش رفته بود دنبالش.زياد بهش گير نداده بودن آخه ميگم زياد تيپش بد نبود ولي يه چيزايي تعريف ميكردا.ميگفت يه ادمايي اونجا بودن و.....خدا نخواد![]()
!!!
10/2/86
ساعت حسابان دودر شد.رفتم از مدرسه بيرون.رفتم دكتر.نميخواستم برم چون اسم اون دكتر را كه ميشنيدم چندشم ميشد و بالا ميوردم![]()
ولي مجبور بودم.بعد رفتم مدرسه جبر داشتيم اولش صدام كرده و درس پرسيده و بعد هم يك ربع مونده به زنگ امتحان گرفته اونم سوالهايي كه اصلا تو كتاب نيست
!!!تا نيم ساعت بعد از زنگ خونه هم نگهمون داشت
چه حالي بهت دست ميده وقتي كه همون روز كلي كار داري بايد بري يه چيزي بخري و بري يه جايي و برسوني به يه نفر؟؟؟بعدش هم بري كانون؟؟؟نيم ساعت هم دير تعطيل شده باشي؟؟؟مسيرات هم بد ماشين باشه؟؟؟خلاصه خودمو رسوندم ولي با بيچارگي وقتي رسيدم كانون ميشه گفت جنازم رسيد از صبح تا 2 بعد از ظهر از اين طرف به اون طرف
!!!تا مياي خونه بايد بشيني هندسه بخوني و ساعت هم 5.تا ميرسي 5 تا تلفن پشت سر هم بهت بشه چه حسي پيدا ميكني
؟؟؟هر كدوم هم نيم ساعت.خلاصه تا ساعت 7 پاي تلفن و بعد هم خواب.گفته بودم خوابالو شدم.بعد هم پاي كامپيوتر....حس قشنگيه وقتي نصفي از امتحانت را نخوندي مگه نه؟!اونم چي هندسه
!
11/2/86
خدا را شكر امتحان لغو شد ماهم فقط به الافي![]()
عصر هم عربي بخون بازم امتحان عربي
!!!
12/2/86
صبح ميگفتن اعتصابه.توي راه كه از جلوي مدرسه پسرونه بغلي رد شديم ديديم هيچكسي نرفته و همه دارن برميگردن
از زور حرص داشتم ميتركيدم چون ميدونستم ما اعتصاب نداريم همون دو روز خيلي شاهكار كردن.خلاصه رد شديم و داشتيم ميرفتيم مدرسه كه يكي از پسراي اون مدرسه كه داشت رد ميشد بره گفت شما نميدونين اعتصابه يا نه؟؟؟ما هم گفتيم چرا برگرد.پسر هم خيلي راحت برگشت![]()
!!!!چرا اينقدر اينا راحتن؟؟؟؟عوضش ما تا 3 مدرسه بوديم
الهي خدا بگم چيكارشون بكنه.تازه ميدوني بدتر چيه؟؟اينكه امتحانت را نصفه و نيمه بخوني بعد تو مدرسه به زور تمومش كني بعد كه ميشيني سرجلسه ببيني همون امتحان اول سال را دوباره گذاشتن جلوت
چه حسي بهت دست ميده؟؟؟واقعا ميخواستم خودمو بكشم!!!تازه نمرت هم پایین تر از اول سال بشه![]()
!(دیگه مشکل از جای دیگس
)كارت صوتي سيستمم را پاك كردم![]()
!!!
13/2/86
كي ميدونه چرا من اصلا استعداد شيمي ندارم
؟؟!!!آخه چرا؟؟؟متنفرم اصلا نميتونم تحملش كنم....اين يكي امتحانمم خراب شد.خوب چيكار كنم
!زنگ آخر زبان فارسي داشت درس ميداد بعد يوهو گفت ليلا كجا را دارم درس ميدم؟منم بهش گفتم.اينقدر حال داد ضايع شد
فكر كرد حواسم نيست.بعدش از كل كلاس يه سوال پرسيد مني كه هيچ وقت حواسم نيست شروع كردم به جواب دادن!!!اينقدر دبيرمون ذوق كرده بود من دارم درس گوش ميدم
.خيلي باحال بود بعدشم صندليمو برداشتم رفتم پيشش گذاشتم و نشستم پيشش!!!فاز ميده حسابي
!
14/2/86
جمعه آرش خان با والدين گرامي اينجا ناهار تشريف داشتن
.تا اومده همچين خودشو گرفته كه نگو.منم محل نزاشتم و رفتم يه طرف ديگه![]()
!خلاصه همگي تا عصر بودن.خيلي خوش گذشت.بعد مامانم بهش گفت دستتون درد نكنه كامپيوتر را درست كردين(در حقيقت وظيفش را انجام داد![]()
)ولي هنوز مشكل داره.بعد اومده پا كامپيوترم يه سري شر و ور گفت و رفت من كه نفهميدم
.بعد كه رفته خونه زنگ زده ليلا بايد اين كارا بكني تا درست بشه.ميگم خوب داييم بلده؟ميگه آره گفتم پس گوشي به خودش بگو
.آخرشم كه كسي درست نكرد.اين يك سال هم بگذره تا من يه لب تاپ گوگولي بخرم
.شنبه امتحان هندسه داشتم ولي هوچي نتونستم بخونم.تازه تا همه رفتن و ما هم رفتيم بيرون و طي يه عملياتي يه نفر را تعقيب كرديم كه ببينيم كجا ميره
(آي فاز داد آي فاز داد
)تا اومديم خونه ميگن ميخوايم بريم پارك..آخه چرا
؟؟؟ديگه فكر كن.منم خوابم بياد با كسي رو درواسي ندارم مخصوصا حالا كه همش خوابم.همونجا توي پارك گرفتم خوابيدم
.اون بيچاره ها هم مجبور شدن بيان خونه.تازه جواهري در قصر را هم نديدم
!
15/2/86
تا حالا شده دم يه بستني فروشي وايسي و يه چندتا پسر هم وايساده باشن(البته اصلا مهم نيست) بعد تا بستني قيفي را ميده دستت هنوز هيچ حركتي نكردي بستني برگرده روي اون يكي دستت
؟؟؟چه حسي پيدا ميكني؟؟؟من كه خجالت و اين حرفا توي كارم نيست
فقط ميخنديدم.خود بستني فروش بيچاره هم گفت بيا تا يه بستني ديگه بهت بدم
!!ولي ضايع بودا.امتحانم كه فقط تقلب كرديم.جالب بود يه تست كنكور را به راحتي تونستم حل كنم(اخه هيچ كي نميتونست)ولي سوالاي كتاب يادم ميره(من مشكل دارم
)زنگ آخر هم توي مدرسه هركاري خواستيم كرديم.معمولا همه بچه ها با دبير دينيمون لج دارن و مريم هم يه چيزي بهش گفت كه حسابي حالش گرفته شد
.تا تونستيم مسخره بازي درآورديم.خيلي جالب بود دوستم گوشي را گرفت جلوي صورتش تا ازش عكس بگيره اصلا دبيرمون نديد![]()
!!!اينقدر عكس گرفتيم ولي بعد مثل يه بچه خوب پاكش كرديم
.اين چند روز هم كه وسط كلاس ها يا صداي جوجه مياد يا آبشار آب![]()
![]()
![]()
!!!!درسمون هم در مورد ازدواج و اين حرفا بود.منم رو پايه مسخرگي تا سوال را ميخوند جواب ميدادم و اون موقع كلاس از شدت خنده ميرفت روي هوا::
1-همسر مناسب و دلخواه چه كسي است؟؟؟ جواب من:::بور و سفيد باشه![]()
!!!(خوب راست میگم
)
2-با چه موانعي در ازدواج رو به رو هستيم و چه گونه مي توانيم از آنها عبور كنيم؟؟؟ جواب من:::مهريه.تا جايي كه ميتوني مهريه را ببر بالا
((البته من يكي كه مخالف صد در صد اين موضوعم.از اين يه مورد شديدا تنفر دارم![]()
))
16/2/86
امروز جواب مسابقه علمي را دادن.اصلا فكرشم نميكردم.توي مدرسه از بين 70 نفر دانش آموز من نفر 11 شده بودم
و توي شهر از بين 808 نفر، نفر
146.محشر بود.آخه شاگرد اول كلاسمون كه معدلش 19/94 شده بود شد نفر 13 توي مدرسه
.خيلي جالب بود خيلي!!!!اي ول ليلا گل كاشتي![]()
!!!
17/2/86
امروز دومين سالگرد مريم
و عشقوليش بود
.وااااااااااااي كي فكرش را ميكرد؟؟من كه فكرش را ميكردم چون عشقوليش را خوب ميشناسم
.امروز زنگ حسابان اصلا نميشد تشخيص داد كلاس يا نه.آخه از پشت سر من يه چيزايي پرتاپ ميشد روي سر صندلي جلويي من
!!!از اين سر كلاس به اون سر كلاس!زنگ كامپيوتر هم يه پروانه اومد توي كلاس و رفت نزديك يه بچه ها اونم ترسو چنان جيغي زد و اومد طرف ما،كه من و مريم يه سكته ناقص زديم![]()
!زنگ زبان هم دبيرمون اومد يه نفر را صدا بزنه بعد اشتباهي ليست يه كلاس ديگه جلو روش بود بعد يه اسمي را صدا كرد كه من واقعا داشت حالم بد ميشد
(آخه من به چند تا اسم دختر واقعا آلرژي دارم
) بعد كه ليست ما را آورد درست بعد از اون گفت ليلا
!خيلي بد بود خيلي
!
پ.ن1:اينقدر ستارمون ناااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااز شده كه نگو.الهي قربونش برم![]()
.
پ.ن2:مريم خودم![]()
![]()
![]()
ايشالله 1000000000000 سالگردت را خودم واستون ميگيرم
.
موفق باشین
لیلا![]()
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااام....خوبين؟؟؟![]()
![]()
![]()
![]()
ابر اپ را كيف كردين؟؟؟؟؟اينقدر از اينجور اپ ها خوشم مياد كه نگوووووووووووو
!ولي از اپ كوچولو بدم مياد!!!فكر كنم اين يكي هم مثل همونه
!چند روزي هست ميخوام اپ كنم ولي بلاگفا كلي گير ميداد و نميشد اپ كنم واسه همين زياد شد.نمیدونم چرا ولی خفن گیر داده بود.اما بالاخره روش را کم کردم![]()
!
خوش ميگذره؟؟؟؟من كه درگير امتحانامم.....نيست من خيلي درس ميخونم
!!آخه اصلا حسش نيست.....يعني به خاطر قرص هام همش بي حالم و عين آدماي مست تلوتلو ميخورم
همش خوابم
خيلي بددددددددددددددددددده....افتضاحه
!!!
چند روزي تو مدرسمون شايعه شده بود كه فيلم هاي اردومون پخش شده
!!!فكر كن؟؟آخه ميگفتن يكي از دخترايي كه با تمام پسرهاي تو راه مدرسه رابطه داره فيلم گرفته و داده بهشون![]()
حالا هرچي ما ميگيم نه،ميگن چرا....يكي نيست بگه منبع ما موثق تره....آخه آشنايه يه دوستام بودن.نميدونين چه شايعاتي بودا من و مريم كه فقط ميخنديديم
.مينوشي كه داشت سكته ميكرد
.خوب آخه محمدش طلاقش ميداد ديگه![]()
.نه به اين شدت ولي وقتي فهميده بود خيلي عصبي شده بود(برو بابا بچه،واسه ما حالا ديگه غيرتي ميشه
)من و مريم هم رو دنده كل انداختن.هي ميگفتيم آره پخش شده ولي بعد ديديم گناه داره گفتيم نه پخش نشده.ولي حالا خدايي اگه پخش ميشد چي ميشد؟؟؟؟نميدونم والا.خوب مهمه ولي وقتي پخش شده چيكار ميشه كرد؟؟؟قبول دارم فيلماي مدرسمون كه توي كلاس بچه ها ميزدن و ميرقصيدن پخش شده(معلوم هم نيست كدوم كلاسه
)ولي حالا كه پخش شده چيكار ميتونن بكنن؟؟كل اصفهانم فيلمش را دارن!!!اون آدمي كه اين كارا را ميكنه خودش به موقعش جواب پس ميده.ولي آخه تو پارتي نبودن كه اينجوري سر فيلماشون ميترسن تازه اون موقع كه ما ها ميرقصيديم فقط خودمون بوديم.موبايلم پيشمون نبود!!!!امان از دست آدماي بي ظرفيت كه نميدونن از چي بايد چه جوري استفاده كنن
!!!ولي اخه پخش شدن فيلماي مدرسه ما توي اصفهان عالمي داره(از بس معروفه
)اما خوب و بد همه جا پيدا ميشه
!!!!
يكي از بچه هاي مدرسس كه قيافش شبيه يه نفر كه من زياد خوشم نمياد ببينمش
از شانس منم همش جلوم ظاهر ميشد...خلاصه تا چند روز پيش كه از پيشش رد ميشدم اسمش را فهميدم همون موقع زدم تو سرم و نشستم و عزا گرفتم آخه چرا
؟؟؟داشتم از تعجب شاخ در ميووردم!!!اين جور شباهت و اين اسم
؟؟؟واسه خودم متاسفم....ميدوني اسمش چي بود؟؟؟ليلا....آره اسمش ليلا بود...همينجور مونده بودم و نگاش ميكردم چرا تو بايد اسمت ليلا باشه؟؟؟بعدشم پا روي اعصاب و دلم گذاشتم و رفتم جلو(من عادت دارم با همه زود صميمي ميشم
)بهش گفتم اسمت ليلاست؟گفت اره چطور؟؟؟گفتم خوشبختم چند وقته تو كفتم اسم منم ليلاست....باهاش رفيق شدم
خيلي دختر نازي و وقتي حرف ميزنه اصلا شبيه اون شخصي نيست كه من بدم مياد.خيلي واسم جالب بود خيلي!!!در واقع واسه هممون جالب بود...دوستم وقتي فهميد گفت تو چه جوري تونستي؟؟ تو كه تحمل ديدن قيافه اون را نداشتي؟!
تا حالا شده لج كسي را در بياري؟؟؟خيلي كيف داره مگه نه
؟؟فكر نكن اينقدر بدم كه از اينجور چيزا خوشم بياد نه!!!ولي كل انداختن با مينوشي خيلي فاز ميده...مخصوصا با حرفي كه جديدا زده و همه فهميدن اصلا يه حساب ديگه روش باز كردن
به عمرم با كسي اينجوري كل ننداختم...ولي ميبينم تا يه حرفي در مورد افرادي ميزنم كه مهرنوش دوست نداره يه حالي ميشه يه نيگايي ميكنه كيف ميكنم....جالبه!!!من خودم اختيار خودم را ندارم كه با كي رابطه داشته باشم و با كي نه!!!ولي از عمد هم كه شده جلوش يه چيزايي ميگم كه حرسش در بياد
مخصوصا اگه با مريم باشم فقط بايد دلت را بگيري و بخندي
خواستي بخندي يه سر بيا پيش ما
!!!
شنبه ۱/۲/۸۶
زورم ميگيره....صبح مدرسه تا 3..بعد بكوب برو كلاس.....توي كلاس جونت در بياد تا تموم بشه!!!چون يه سري افرادي هستن كه قيافشون منو ياد يه سري ميندازه كه حالمو بهم ميزنن
(چرا جديدا قيافه ها اينجوري شده؟يا من حساس شدم؟)ساعت 6 تا كلاس تموم شد بياي خونه و دلت بخواد بخوابي اما نميشه!!! يه زنگ به گوگولي
و شنيدن چيزايي كه واقعا سورپرايز جالبي بود
جفتمون كيف كرديم.يعني واقعا؟؟؟خيلي خنده دار!!!گوگولي اي ول![]()
!!!حالا ديگه ساعت 9 و فردا امتحان شيمي داري و هيچي نخوندي و سر كلاس هم كه يه بار گوش ندادي......ساعت 9:30 هم برات مهمون بياد
و معلوم نباشه تا كي ميخواد بشينه....چه حسي بهت دست ميده با سر دردي كه داري؟؟؟؟مهمونات هم تا ساعت 11:30 بشينن و بعد كه رفتن تو بياي پاي سيستمت و اصلا حس خوندن نداشته باشي.چيكار ميكني فردا با امتحانت
؟؟؟
يكشنبه ۲/۲/۸۶
در كمال آرامش صبح تو راه مدرسه يه نيگايي به شيمي انداختم
.زنگ اول هم ديني با دبير عقده ايمون(متنفريم ازش![]()
.دبير ديني فقط دبير پارسالمون) زنگ دوم امتحان...خيلي راحت و در كمال ريلكسي نشستم سر جلسه....سوالايي كه معلوم نبود سر و تهش كجاست...همه با هم حرف ميزدن
يوهو وسط امتحان تو فاز امتحان دبيرمون اومده پشت سرم و به گل سرم ور ميره(نكته:نارنجيه
!)اين كارا چه معني ميده وسط امتحان؟؟؟بعد ميگه ليلا ندزدنت اينقدر به خودت چيز آويزون كردي(منظورش يه دستبند و ساعت و رينگ و گردنبند بود)به تو چه؟؟گفتم نه!!پررو!!!آخراي امتحان همه مغزشون داشت سوت ميكشيد.. يكي از بچه ها داشت از اون يكي ميپرسيد بعد دبيرمون نيگاش كرد گفت اِاِاِاِاِاِ خانم چرا نيگاه ميكنين بزارين بپرسم ازش ديگه![]()
!!!مثل هميشه زنگ سوم همه رو دنده ليم گيري....يه بچه ها از سوال عقب افتاده بود گفت نماز جمعه چي؟(منظورش بقيش بود)گفتم هيچي همون كه رفتيم دير شده بود گفتن شنبه بياين!!!بعدشم مريم ميگه خانم چه جوري موقع انقلاب اينقدر خبرها سريع و به سرعت پخش ميشده؟؟؟گفتم SMS ميزدن تو گوش بده
!!خيلي بيمزه بود ولي نياز داشتيم به همچين مسخره بازيايي!!!مخصوصا وقتي دبيرت اعصابش خورده و ميخواد سر به تنت نباشه
!
ظهر هم اتفاقات جالبي افتاد....خيلي جالب
!!!
دوشنبه ۳/۲/۸۶
ميدوني چي خیلی كيف ميده؟؟؟اينكه هفته پيش به خاطر اعتصاب دو جلسه جبر دودر بشه و اين هفته هم خود دبير نياد...آخ چه فازي داد
....به عمرمون اينقدر خوشحال نشده بوديم...بعدشم ديدن ما زيادي بيكاريم يك حجه الاسلام اوردن واسمون صحبت كنه.....ماهام كه فقط به مسخرگي.....يكي از بچه ها با موبايلش يواشكي فيلم گرفت كه پخشش كنيم ولي بعد ديديم گناه داره بيچاره
!!!(البته پيشنهاد من بود![]()
)بچه بد!
سه شنبه ۴/۲/۸۶
چرا من جديدا اينقدر تخص شدم؟؟؟اينقدر شيطوني كردم و حرف زدم كه دبير هندسمون گفت بسه يه بار ديگه بيمزه بازي در بياري ميفرستمت بيرون
!!!!به عمرم اينقدر شيطوني نكرده بودم كه امسال شيطوني كردم....زنگ آخر يه امتحان كامپيوتري گرفت!!!نامرد يه سري چيزايي كه نگفته بود هم امتحان گرفت...فكر كنم درست نوشتم!!!يه چند روزي يه سري اتفاقايي داره دور و برم ميوفته كه خيلي باحال و خنده دار!!!صبح ها كه ميريم با دوستم كل راه را ميخنديم(تازه جديدا هم پياده ميرم.فكر كن صبح زود توي ميدون شاه(نقش جهان
)آروم و بي سرو صدا.جون ميده واسه پياده روي)ظهرها هم همينطور فقط خنده
!!!خيلي فاز ميده
!!!
چهارشنبه۵/۲/۸۶
فكر ميكني بعد از 4 ساعت حسابان چه حالي به بچه هاي كلاس دست بده
؟؟!!زياد فكر نكن هممون به صورت يك ديوانه واقعي
!!!من و چندتا ديگه هم روي اون دندمون بوده و چرت و پرت ميگفتيم و مسخره بازي در ميوورديم.ديگه بقيه فقط دلاشون را گرفته بودن و ميخنديدن
.بعد هم 2 ساعت فيزيك و تاااااااااااااااااااااااازه ساعت 1:30 تا 2:30 هم امتحان عربي!!!متنفرم.آسون بود ولي فكر كنم بي دقتي زياد كردم.بعد از ظهر چهارشنبه ها ساعت 3 من و مريم معمولا روي پايه جلف گيري هستيم!!تا تونستيم مسخره بازي در آورديم.يه اتفاق پايه هم افتاد
!!
جمعه ۷/۲/۸۶
جمعه ظهر رفتیم تله کابین اصفهان که تازه افتتاح شده.خیلی توپ بود.واقعا قشنگ بود
.اما یه بدی داشت اگه گفتی چی بود؟؟از اون بالا هوای اصفهان واقعا کثیف و آلوده و طوری که انگار هوا مه بود و نمیشد هیچ جا را دید.فقط یکم دور و بر خود کوه صفه پیدا بود.آخه خدایی حیف اصفهان نیست که هواش باید اینقدر آلوده باشه![]()
؟؟چند تا عکس گرفتم براتون میزارم.جا همه خالی خیلی کیف داد!
شنبه ۸/۲/۸۶
مثل همه شنبه ها در به دری ولی یه فرق داشت!اگه گفتی چی؟میدونم نمیدونی
.امروز با ندا جوووووووووووووووووووووووووووووووونم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
(فریاد سکوت)حرف زدم.عزیزم تنها حرفی که تکرار میکرد میگفت لیلا تو چقدر لهجه داری!عزیزم خیلی ذوقیدم دلم نمیومد قطع کنم ولی مجبور شدم.ایشالله یه بار دیگه.ندایی توام لهجه داشتی و صدات خیلی خوشمل بود قربونت برم
.
پ.ن1:اول جواب اون شخصي كه اومده كامنت گذاشته و به جاي اسمش $$$$$$ گذاشته را بگم(هنوز مطمئن نيستم ولي احتمال 80% ميدم. شايد بهانه اي شد تا حرفايي كه خيلي وقته بايد بگم را بگم)اول بگم من تو عمرم نه كامنت كسي را پاك كردم و نه اين كارا ميكنم كه البته اونم حدي داره......پاك نميكنم چون اگه كسي اومد چيزي نوشت شخصيت خودش را نشون داده پس من دليلي واسه پاك كردنش نميبينم.خود شما هم همينطور هزار بار كامنت گذاشتي و من يه بارم پاك نكردم.در ضمن اون كسي هم كه مياد نظر ميده و اسمش را نميزاره آدم ترسويي و دوست نداره كسي بشناستش.پس پاك كردن نيازي نيست.....نظري هم كه دنبالش ميگردي توي پست بالايي نوشته بودي و خودت گم كردي و اون موقع رفتي توي پست پايين نوشتي من نظر پاك ميكنم؟!بعدشم خودت خوب ميدوني من اون موقع مدرسم.دوما هركي ندونه من كه ميدونم تو كي هستي. آوردن اسمت هم واسم كاري نداره.ولي واسه اونم دليل نميبينم بعدشم اگه جرات داشتي خودت اسمت را مينوشتي.ولي بزار راحت بهت بگم. حرفي كه شايد خيلي وقت پيش بايد بهت ميزدم....اون شخصي كه اسمش را بردي(به جاش () ميزارم) نه واسه من مهمه نه ارزش داره.اره شايد فكر كني همش دروغه ولي دست رو قرآن ميزارم تا باور كني كه من كاري به كار تو و اون ندارم.() يه زماني واسه من مهم بود و ارزش داشت هيچ وقتم انكار نميكنم.ولي ادما بعد از يه مدت ارزش خودشونو نشون ميدن. الان هم اونقدر ادم دور و بر من هست كه من بخوام دوسشون داشته باشم و در مقابل هم همينطور باشه(فكر نكن سر خودم معطلم نه...اگه مجبورم نميكردي اصلا حرفشم را نميزدم...چند نفريشونم خود () ميشناسه) كه اونم من ادمي نيستم كه بخوام دوست پسر داشته باشم.اگه يه زماني با () بودم چون ارزش داشت چون ميشناختمش چون ازش مطمئن بودم چون..... البته نه ش--- الان تو رو. () كه با من بود.دو سال پيش(زمستان 84)الان 1 سال و نيم از اون روزا ميگذره و خيلي خوشحالم كه خيلي زود همه چي تموم شد. اون مدت من خيلي چيزا ياد گرفتم و در مقابلش هم همينطور بود ولي يه فرق داشت اونم اين بود من هرچيزي كه از هركسي ياد ميگيرم تا آخر عمرم ازش ممنونم ولي طرف مقابل من اينجور نبود.يعني به راحتي از آدماي دور و برش تاثير ميگيره و هر روزي يه شخصيتي داره و تازه سر لجبازي با من گذاشته.تو اگه ناراحتي كه اون به من زنگ ميزد يا پي ام ميداد زودتر ميگفتي.با اينكه از همه چي خبر داشتي ولي هميشه خودت را به اون راه ميزدي.من خيلي وقت بود دلم ميخواست بهم پي ام نده يا مجبور بشه زنگ بزنه ولي هرچي ميگفتم هر دفعه يه بهانه واسه اينكارا جور ميشد.تو اگه خيلي ميترسي سرش عزيزم برو جلو بقيه را بگير.شايد با اين حرفام بازم وبلاگ هك كنين يا شايد كاراي بدتر از اين.اونم واسم مهم نيست.هركسي با كارهاش خودش را نشون ميده.....تو هم واسه من يه دوست بودي و دوستت داشتم اگه اينطور نبود هيچ وقت دلم واسه ديدنت پر نميزد عزيزم. اگه دوست نداشتم اون روزي كه گفتي مياي ميبينيم ميگفتم نه نميخوام.تا ميديدمت از دو كيلومتري واست دست تكون نميدادم.اره عزيز اره.تو واسه من اينجور بودي و شايدم باشي.متاسفانه هيچ وقت نتونستم از كسي كينه به دل داشته باشم.ولي متاسفانه خودت يه سري چيزايي گفتي كه گفتم دوستي زوري نميشه و ديگه بي خيالش شدم.هر چقدر هم ميخواي توي وبلاگم نظر بده.خوشحال ميشم.هرجا هستي موفق باشي و خوش بخت.(اگه پرانتز گذاشتم چون اصلا دلم نميخواست اسم بيارم و باعث دردسر خودم و كسي بشم!)
پ.ن2:فيروزه جونم من از فك زدن خوشم مياد
خوب چيكار كنم...بعدشم گلم بي خيال اون پست پايين چون اصلا دلم نميخواد حرفي بزنم راجع بهش
در مورد سيستمم و آرش بگم كه اون تنها كسي بود كه بهش اعتماد و اطمينان داشتيم و خيلي وارد بود....من كسي ديگه را نداشتم.... تنها كسي هم بود كه من باهاش راحتم....همين پارسال دادم بيرون واسم درست كنن و كلي خرجش كردم ولي معلوم نيست چيكار كرده بود سيستمم را كه هنوز به يك سال نكشيده تركيد...واسه همين دادم به آرش.....مهم تر اين بود كه اگه مشكلي پيش ميومد تنها كسي هست كه راحت بهش زنگ ميزنم و مشكلم بر طرف ميشه![]()
پ.ن3:اگه ميبيني هرجا با يه زبوني و هر موقع با يه فعلي نوشتم فكر نكن ادبيات بلد نيستم نه!!!!اينجوري حالش بيشتر.....بهم فاز ميده كه قاطي بنويسم
!!!
پ.ن4:از انگار نه انگار منصور خيلي خوشم مياد
!!!پايه رقصه!!!دلم يه عقد يا عروسي توپ ميخواد...بزن و برقص و بكوب
!!!
پ.ن5:سيستمم حسابي قاط داره به خدا اگه من اين آرش را ببينم ميكشمش...تيكه تيكش ميكنم.....صد رحمت به سيستم پكيده خودم!!!البته تقصير خودمه از بس حول زدم و هي غر زدم
اشكال نداره اومد خونمون ميگم درست كنه!
پ.ن6:اينترنت اين همه جا داره!!!حالا چرا يه سري آدم عقده اي به من پيله كردن خدا ميدونه
!!!آخه من حرفاي خودم را مينويسم به اينا چه ربطي داره؟؟؟جالبه ميان تهديد ميكنن ولي اينقدر ترسو هستن كه جرات ندارن اسم خودشون را بنويسن![]()
!!!من گفتم هرچي دوست دارين هك كنين...چيزي كه زياده وبلاگ!!!ميدونم چون كار به كارشون ندارم حرسشون گرفته....واقعا جالبه
!!!!پس هك كن
بعدشم خوبه گفتم اينجا واسه من حكم يه يادداشت روزانه را داره اگه واقعا اذيت ميشين مجبور نيستين بخونين.من واسه خودم و دل خودم مينويسم!هركي دوست نداره نخونه من كسي را مجبور نكردم.
پ.ن7:جناب حضرت عشق شرمنده وبلاگتون واسه من باز نميكنه واسه همين سر نميزنم اگه نه اينقدرا هم بي معرفت نيستم...شرمنده!آقا هادي ،سحر جونم و .....بقيه بچه ها اگه كامنت نميزارم ببخشيد نظرخواهياتون اصلا واسم باز نميكنه...نميدونمم چرا؟!!!!![]()
![]()
پ.ن8:چرا وقتي يكي داره به من نگاه ميكنه يا من نگاه ميكنم خندم ميگيره و نميتونم نخندم و تو روي طرف ميخندم
؟!دختر و پسرشم فرقي نداره!اينقدر تا حالا سر اين جريان سوتي دادم![]()
!!!
پ.ن9:چه جالب ديگه به اقا هادي و دايي احمد هم گير ميدن
!!!وااااي تو خيال خودشون چه فكرايي كه نكردن...خيلي خنديدم.اشكال نداره هرجور ميخواين فكر كنين.![]()
![]()
موفق باشین
لیلا![]()