`·.*_نارنجی_*.·´
برای دیدن روز عذابت لحظه شماری میکنم!!!
بازم سلااااااااااااااااااااااام من اومدم
بزن به افتخارش
اينقدر حرف دارم كه نگو.....سعي ميكنم خلاصه بشه....البته بايد ديد ميشه جلو فك منو گرفت يا نه
اخه همه از دستم شاكين.......همين چند روز پيش يكي از دوستام گفت ليلا من زمان ميگيرم تو 2 دقيقه حرف نزن
من افتادم رو پايه حال گيري.......بهش گفتم هر موقع تو تونستي 2 دقيقه بين 10 تا پسر وايسي و حداقل با يكيشون دوست نشي من 2 دقيقه حرف نميزنم
حالا داشته باشين چه افتضاحي بودا.....همه دوستام كيف كردن و پكيدن از خنده
اخه ماشالله رحم به هيچكي نداره.....اينم يه جورشه ديگه
ديدين گفتم نميشه جلو فكم را بگيرين
سال 86 تا حالا كه واسه من خوب بوده
(گوش شيطون كر،حسودا هم بتركن...مگه نه؟
)
بزارين اول جريان سيستمم را بگم كه ييييييييييهو غيبم زد
ندا هم بيچاره فكر ميكرد فقط مودمم سوخته......راستش روز 10 عيد بود كه من ظهر تو اينترنت بودم و اعصابم خورد بود
(آقا هادي شاهد)بعد همون موقع بابام از خواب بيدار شد و گفت تو دوباره
(اخه من 24 ساعت انلاينم ديگه)بعد بابام سيم تلفن را كشيد بيرون منم كه حواس پررررررررررررررررت به جاي تلفن زدم توي پريز برق بغلش
همون موقع يه جرقه وحشتناكي زد و ديدم كل سيستم خاموش شد.......كشتم خودمو در اون لحظه گفتم كل سيستم سوخت اخه هرچي روشن ميكردم روشن نميشد بعد كه كلي گريه كردم ديدم فيوز پريده اينقدر خنديدم
تا روشن شد ديدم فقط مودمم سوخته
عصر رفتم خونه مامان بزرگم و پاي سيستم داييم و به داييم گفتم كه يه مودم واسم جور كنه.......اونم زنگ زد به آرش و گفت مودم ميخواد........حالا داشته باشين من همون روز ساعت 3 صبح داشتم با آرش چت ميكردم(فكر بد نكن 1 سال بود با هم چت نكرده بوديم
،ولي خدايي اون شب خيلي چيزا ازش ياد گرفتم
)بعد داييم عصرش زنگ زد مودم ليلا سوخته مودم ميخواد
گفتم حالا ميگه اين كه ديشب تو اينترنت بود........خلاصه گفت تا بعد از عيد نيست.......منم افسردگي گرفتم
بعد داييم سيستم خودش را اورد خونه ما
اصلا فكرش را نميكردم.......حالا ميگم چرا مهربون شده.........خلاصه صبح 14 فروردين رفته بود واسم مودم خريده بود و ظهر داييم آوردش......كيف كرده بودم به اين سرعت
ولي كار نداد تازه ديدم فن cpu هم جام كرده و تكون نميخوره
اي بابا.......داييمم سيستم خودش را برد
از منم برد خونه آرش اينا و اونم گفت 140 هزار تومن خرج داره(هاردم را ندادم ببره چون واقعا نميشد)منم گفتم جهنم بگو درستش كنه......دو سه روز بعدش خودم بهش زنگ زدم گفت عصر ميرم واست قطعه ميخرم گفتم يعني تا شب ميدي بهم؟؟گفت نه ديگه ميره واسه فردا.......گفتم باشه......خدايي دو روز بيشتر طولش نداد
فرداش داييم آورد ولي ويندوز قبليام كار نميداد.......ديگه جوش آوردم
ظهرش به آرش زنگ زده بودم خودت بيا درستش كنا ولي نيومد بعد كه داييم نتونست با كلي ادا اومد
گفت بايد ويندوز نصب بشه
فرداش بهش زنگ زدم گفتم ببين من نميتونم هاردم را بدم بهت.......هم كلي عكس دارم.اونم عكس عقد عموم و هرچي مهموني بوده و اينا،هم اينكه يه سري فايل و عكس ديگس كه نميتونم بزارم هيچكسي ببينه
گفت من نميبينم گفتم بيخودي نگو دوسال پيش كه سيستمم را دادم بهت ويندوز نصب كني همه ارشيو چت هام را ريختي رو سيستمت بعد ميخنده بچه پررو
خلاصه داييم سي دي بوت اورد تا من بزنم رو سي دي فايل هام را و بعد ببره پيش آرش.......اما نشد كه نشد.......بابام هم زياد رابطه خوبي با داييم نداره،خودش زنگ زد به آرش و گفت راستش ليلا ميگه من يه سري چيزي دارم رو سيستمم كه هيچكسي نبايد بفهمه
ميشه لطف كنين و بياين خونمون درست كنين اونم گير داده بود كه طول ميكشه و نميشه و اين حرفا.......مامانم هم ميگفت بهش نگو يوهو بهش برميخوره........بعد به بابام گفت كه تا هفته ديگه خبرتون ميكنم........فرداش كه بهش زنگ زدم ديدم به به بهش برخورده اونم چه جوررررررررررررررررررررررررررررررر ميگه من خيلي احترام بابات را نگه داشتم و اگه اعتماد ندارين دليل نداره بخواين سيستم به من بدين و از اين حرفا
حالا هرچي ميگم من به بابام گفتم من به خودتم گفتم نميتونم سيستم بدم بهت حرف خودش را ميزنه
ميگه اعتماد نداري گفتم نه خودت اون دفعه ارشيوم را سيو كردي ميگه اشتباه كردم بيخودي وقت تلف كردم و از اين حرفا......گفتم توام بفهمي نميخوام داييم بفهمه من همه فايلاي وبلاگم هست وبلاگمم شخصيه......ميگه نميزارم بفهمه خلاصه قطع كردم و با اعصاب خورد اومدم خونه
همون پنجشنبه داييم گفت هاردت را به هارد خودم وصل ميكنم،فايل هات را پاك كن و بده تا هاردت را ببرم.......اما اون كارم نشد........بعدش هاردم را همونطور برداشت برد.....منم گفتم به جهنم ميخواين ببينين ميخواين نبينين
شبش هم آورد......يه ويندوز افتضاحيه كه خدا بدونه حالا بايد ببينم كسي را پيدا ميكنم يه ويندوز خوب نصب كنه يا اينكه يه سي دي ويندوز خوب جور كنم و بدم دوباره دست خودش........حالا جالب اينه مانيتورم داره ميسوزه من اگه غيبم زد بدونين مانيتورم سوخته...
همه قطعه هاي سيستمم عوض شد غير از هاردم
مامانم كه ديد انگار خيلي خرابه و مانيتورم هم داره ميسوزه ميگفت ليلا ميخواي ولش كني و يه سيستم نو بخري
؟؟؟منم همينطور مونده بودم مامانم اين حرف را بزنه
؟؟ولي بعدش گفتم نه.....اين كنكور لعنتي تموم بشه اون موقع يه سيستم توپ ميخرم
داييمم از وقتي با دوست دختر جديدش دوست شده خيلي مهربون شده.....نميدونم چرا زياد خوشم نيومد ازش.....عكسش را ديدم و 1 سال از داييم بزرگتره.......شايد به خاطر همينه.......ببخشيدا ولي از اين جور دخترا بدم مياد
اخه چرا يه دختر بايد يه همچين كاري بكنه.......عيب نيست ولي اون دخترا فقط واسه اينكه خوب ميتونن روي پسر كوچيكتر خودشون تاثير بزارن اين كار را ميكنن
بدم مياد واقعا بدم مياد......اگه ميگن پسر بايد بزرگتر دختر باشه خوب دليل داره اونم اگه نميدونين بگين ميگم!!!
عيد كه خيلي توپ بود.......همه را ديدم.......عيد خوبي بود.......ولي سيزده بدر مثل هرسال بود اصلا دوست نداشتم.
دو روز بعد از عيد هم كه قرار بود جمعش آرش اينا ناهار بيان خونمون مامانم مريض شد اساسي
سرگيجه و فشارشم متغير واسه همين مهموني كنسل شد
هنوزم كه هنوز خوب نشده........ضدحال اساسي بود.........ولي خدايي من واسم مهم نيست......حالا چرا من اينقدر بي احساس شدم؟؟؟خدا ميدونه.......اين دو هفته هم من فقط به دكتر رفتن.......3 تا دكتر رفتم ولي مامانم راضي نميشد كه تا اخر راضيش كردم........گفته بودم خفن سيستم بدنيم بهم ريخته دكتر اولي آمپول داد و قرص كه مامانم واسه قرص هاش شك كرد.....اخه اون قرص ها هيچ ربطي به من نداشت!!!دكتر دومي امپول نداد ولي همون قرص ها را داد........بازم مامانم راضي نشد.......دكتر سوم بازم اون امپولا را با قرص ها داد......منم كه ميترسم گفتم همون كه دكتر دومي گفت
گفت اصلا مهم نيست.......مريضي كه نيست.......فقط استرس داره.......بايدم لاغر بشه.....ولي حالا چه جوري من لاغر بشم
؟؟؟من كه غذا بخور نيستم چاقيمم فقط ماله حرص!!!منم حرص خوراكمه!
اين چند وقت هم يه روز رفتم كافي نت و از اونجايي كه من گيجم عينكم را جا گذاشتم....ادم به گيجي من ديده بودين
؟؟؟شانس اوردم چون دوستم رفت و واسم گرفت.......يه روز ديگه هم يه كافي نت ديگه رفتم كه يه ادمي كه اصلا دلخوشي ازش نداشتم را ديدم
......مجبور بودم برم اونجا چون نزديك به مدرسمون........
86/1/21 سه شنبه
رفتيم اردو.......صبحش من دير رفتم مدرسه.......بعد بابام اومد رسوندم......توي دفتر همه اراضل اوباش(عراضل اوباش؟)بودن......ناظممون ميگه دوربينت را بده(اخه گفتن دوربين و موبايل و ...... به هيچ وجه!!!چون با لباس راحتي بوديم اونجا)گفتم خانوم دوربين فيلم برداري سنگين بود نيوردم(اخه واسه جشن قبل از عيد ازم گرفت ديگه....نامرد)بعد ميگه موبايلت را بده.......بابام ميگه موبايلش كجا بود؟!منم به زور موبايل دارم اونم چون اداره ميداد به كارمنداش بي نوبت،اگه نه من خودم از موبايل خوشم نمياد چه برسه ليلا موبايل داشته باشه......منو ميگي پكيده بودم از خنده
!!آخه قبل از عيد يه اتفاقي افتاد كه فكر كرد من موبايل دارم واسه همونم 2 ساعت زنگ ديني را نزاشت برم سر كلاس.نامرد!!!بعد ميگه دوربين عكاسيت را بده......گفتم خانوم دوربين عكاسيم كجا بود؟؟؟گفت تو ميگي فيلم برداري نيوردي.....گفتم خوب گفتم فيلم برداري نيوردم گفتم عكاسي اوردم؟؟؟؟گفت خوب باشه و يه خنده اي كرد و گفت ادامست را در بيار و برو سر كلاس.......بعد ميگه ادامست را در اوردي ميگم بله....ميگه خوب برو.گير ديگه نبود به من بده؟؟؟؟حالا من دوربين عكاسيم تو كيفم بودا....اما كيف كردم جوابش را دادم
!!!تا رفتيم همه بچه ها دوربين عكاسي و موبايل و همه چي اورده بودن.......منم دوربينم را انداختم گردنم تا ببينه بهش دروغ گفتم......آي كيف ميكنم لجبازي كنم!!!تا از مدرسه رفتيم توي اتوبوس ها هركي اتوبوس ما را ميديد،ميگفت اينا را از تيمارستان اوردن تا توي شهر يه دوري بزنن
جاتون خالي هر ديوونه بازي بود در اورديم!!! هركي را ميديديم جيغ ميزديم و دست تكون ميداديم و شعر ميخونديم
اخه بعد از سه سال بردنمون اردو عقده اي شده بوديم.......تا رسيديم اونجا كه همون اول ضبط را گذاشتن و تا آخر يه بند ميرقصيدن!!!!ديگه كسي حاليش نبود ناظم هست يا نيست ولي خدايي اونام حال گيري نكردن گذاشتن هركاري ميخوايم بكنيم.......خيلي خوش گذشت.....موقع برگشتن تا سوار اتوبوس شديم(تقريبا همه بچه شر هاي مدرسه تو يه اتوبوس بوديم)به راننده گفتيم جفت درها را ببند تا ناظممون نيومده اونم بست،دمش گرم.....بعد ناظممون رفت طرف يه اتوبوس ديگه همه بچه ها جيغ و دست و سوت
اونم نامردي نكرد و برگشت و اومد توي اتوبوس ما
بچه ها هم كه كم نميارن اول گفتن به خاطر خانوم-------يه دست باحال و بعدش ديگه رفتن تا اخرش و هركاري خواستن كردن......ما هم كه فقط ميرقصيديم وسط اتوبوس
يكي از بچه ها هم شعر›››"بشكن بشكنه بشكن....." را ميخوند و بچه ها جواب ميدادن اونجا بود كه ناظممون هم تركيده بود از خنده........بازم همون ديوونه بازيا!!!!اما اين دفعه پيشرفت كرده بوديم.......بدتر ميكرديم........يه دو سه جا هم دختر و پسرها را كه با هم ميديديم بچه ها هوووووووو! ميكشيدن و دست نشون ميدادن و بيچاره ها را جلو همه تابلو ميكردن و بعدش دست تكون ميداديم و ميگفتيم به پا هم پير بشين
خيلي حال داد.....يكي از بچه ها به هركي ميرسيد ميگفت عاشقتم.....نزديك اصفهان كه رسيديم(اخه يه 20 كيلومتر بيرون از اصفهان بود اردوگاهمون)ناظممون گفت بچه ها ساكت ديگه مثل اينا كه تازه اومدن توي شهر نكنين زشته
اما كي به گوشش ميرفت؟؟؟؟هر كاري خواستيم كرديم.........واسه همه جيغ ميزديم و دست تكون ميداديم........يعني واقعا اتوبوس ديوونه ها بودا
خودمونم پكيده بوديم از خنده
جاتون خالي خيلي خوش گذشت
86/1/26 يكشنبه
ظهر بعد از مدرسه داشتم به آرش زنگ ميزدم كه واسه سيستمم تشكر كنم....تا تلفن زدم و يه بوق خورد ديدم پشت چراغ خطر چهارراه يه ماشين وايساد با پلاك اون!يوهو كوب كردم
!گوشي را قطع كردم و رفتم جلو......ديدم داره به موبايلش نگاه ميكنه كه كي بوده؟منم گفتم نميخواد كنجكاوي كني من بودم!بيچاره يوهو موند
!!!گفت تو؟؟؟گفتم سلام،زنگ زدم به خاطر سيستمم تشكر كنم گفت همين؟؟؟گفتم اره......گفت بيا برسونمت گفتم نه برو......ولي بيچاره اينقدر جا خورده بود كه نميدونست چي بگه!خيلي كيف داد خيلي....تا دوساعت خودم تو كف بودم.... واقعا عجيب بود
!!!
يكشنبه و دوشنبه 26 و 27 فروردين
اين دو روز معلما اعتصاب كرده بودن و سر كلاس نميومدن......راستش يكشنبه من چون روز قبلش تا 7 كلاس بودم و بعدش مهموني و بعدشم به علت يه دعواي كوچولو با مامان اينام خوابيدم تا 11 شب و بعدش هم تا 2:30 توي اينترنت بودم نتونستم امتحانم را بخونم،زنگ اول نرفتم و تا رفتم ديدم اصلا معلم نداشتن كلي ضايع شدم رفت
!!فقط دو ساعت شيمي داشتيم......دوشنبه هم دو ساعت حسابان،بقيه دبيرا هم نيومدن.....اما حيف فقط دو روز بود.....كلي كيف داد اين دو روز......دوشنبه كه ديگه كارمون به جايي رسيده بود وسط حياط فوتبال ميكرديم!!!پسراي دبيرستان بغلي هم بي عرضه(ارزه؟ارضه؟عرزه؟)!خودشون در رفتن ولي نكردن از ديوار مدرسه ما بيان بالا و بريزن تو مدرسه!!!آخه چند سال پيش كه اعتصاب بوده ميگفتن همين كار را كردن!!!اما جديدا چلمن شدن!!
پ.ن1:احساس ميكنم الان داري ضعف ميكني و چشماتم ديگه جايي را نميبينه اره؟؟؟
پ.ن2:ندا جونم الهي فدات بشم نبينم ديگه گريه كنيا.......من اون اهنگ را واسه گريه ندادم به تو......پس گريه تعطيل.....فكرشم نكن......
پ.ن3:راستش از وقتي كامپيوترم اومده انگار دوباره يه بغضي گلوم را گرفته و يه جوريم.......اگه واقعا همه ناراحتي و اعصاب خورديا مال اين كامپيوتر و اينترنت باشه كم كم ازش فاصله ميگيرم.......
پ.ن4:دوستون دارم و خيلي دلم واستون تنگيده
.........
پ.ن5:من اگه اين چند وقت مريم را نداشتم معلوم نشده بود چيشده بود........اخه دوست دارم هروقت خوشم با يكي باشم......مريمم شده همدم همه خوشيا و غم هام......در واقع شديم مكمل همديگه چون خوشي و غم و مشكلهامون با همه
.....
پ.ن6:حس ميكنم مينوشي خيلي ميخواد بشه مثل قبل ولي نميشه........اخه من توي اردو با بچه هاي كلاسمون بودم و كلي خوش گذشت و كيف ميكرديم و تا نگاش ميكردم انگار دلش ميخواست اونم باهام باشه........تازه همش ميخواد يه جوري سر حرف را باز كنه ولي من ديگه زير بار نميرم
!!!
پ.ن7:اينقدر ستارمون گوگولي شده كه نگو.....اگه يه روز نبينمش دق ميكنم.روزي هزار بار خدا را شكر ميكنم كه لااقل پيش ما زندگي ميكنه!عاشق شدم!بعضي وقتا كه ميبينم اينقدر راحت و آروم خوابيده بدون هيچ دغدغه فكري بهش حسوديم ميشه اما وقتي فكرش را ميكنم كه يه روزي بايد بزرگ بشه و با اين آدما توي اين جامعه توي اين دنيا زندگي كنه واقعا ناراحت ميشم و همون موقعس كه اشكام اجازه ديدن صورت ماهش را نميده!كاش هميشه اون آرامش دوران بچگي باهامون بود نه مثل حالا هزار تا دغدغه فكري!ستاره من،همه زندگيم،اميدوارم هميشه اينجور آروم باشي!
پ.ن8:دقت كردين من از پ.ن خوشم مياد؟؟!!
از این اسمایل ها هم خیلی خوشم اومده!
پ.ن9:زود زود لينكاتون را ميزارم فقط يه يادآوري بكنين كه خدايي نكرده كسي جا نيوفته!!!
موفق باشين
ليلا
بی لیاقتی اینقدر؟؟؟؟؟؟!!!
آره خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟
پ.ن فوری:حالا که اینطور شد اصلا دلم نمیخواد بنویسم.....اگه هم نوشتم اصلا حرفش را نمیزنم.....خدا اصلا فکرش را نمیکردم.....خدا آبروم را جلو همه بردی
........باشه من فقط از خودت خواستم.....از حسین تو خواستم.....حالا جوابم اینه؟؟؟باشه خدا باشه!!!![]()
![]()
فقط بدون موضوع عشق و عاشقی و دوست داشتن نیست.....از این فکرا نکن......اما شایدم یه جور عشق الهی باشه!!!![]()
سلااااااااااااااااااااام به همه دوست جونای خودم![]()
![]()
.......
قربون همتون برم که دلم واستون یه ذره شده
........
این وبلاگ را زدم تا به اون آدمای عقده ای که وبلاگم را هک کردم ثابت کنم من با این کارا کم نمیارم..... هرچقدر دیگه که دلتون میخواد وبلاگم را هک کنین به جهنم![]()
.......
از آقا هادی هم به خاطر همه زحمت هاش ممنونم بیچاره خیلی تلاش کرد وبلاگم را برگردونه ولی مشکل اینجا بود که من این چند وقته اصلا تو اینترنت نبودم و نمیشد ولی با این حال خیلی واسم زحمت کشیدن![]()
![]()
.......
دلم واسه خودتون و وبلاگاتون یه ذره شده
.........
این سیستمم هم هنوز معلوم نیست چه مرگشه.......راستش همه قطعه هاش را عوض کردم
ولی انگار مثل قبل نیست
......شایدم هنوز عادت ندارم
.......نمیدونم به خدا
.......
فقط میدونم کلی حرص خوردم تا درست شد........این آرش خدا خوب کرده یه طرف،داییم یه طرف،بقیه یه طرف........دیوونم کردن.......از اون طرف به داییم غر میزدم و اونم به آرش......از این طرف هم خودم تلفن کش کرده بودمش........از اون طرف هم به مامان اینام غر میزدم........چه مصیبتی کشیدم...... خیلی مفصل بعدا میگم براتون
......
وبلاگم تا میاد مثل قبل بشه طول میکشه ولی سعی میکنم دو سه روز درستش کنم البته این هفته که هر روز امتحان دارم حالا ببینم خدا چی میخواد![]()
.........
هکرم را هم خوب میشناسم.......عقده که شاخ و دم نداره.......اخه این ادمی که هک کرده و کلی ادعا داره هم خودش هم دور و بریاش،من حاضر نیستم ببینمشون چه برسه کار به کارشون داشته باشم اینا هم از همین حرصشون گرفته........دارن میترکن.........کاش یه جوری میشد من دیگه نمیدیدمشون که خدا را شکر انگار نمیبینم........کاری هم ندارم........ولی فکر کنم یه دلیل دیگه هک کردنش پست قبلی وبلاگم بود.......همون تولد آقا هادی و مهتاب جونم
........
حالا بعدا بازم میحرفم........یه اردوی خیلی باحال هم رفتیم که جا همتون خالی بود........دیگه تریپ غم هم به کوری چشم بعضیا تعطیل![]()
..........فقط خوشی
........بزن قدش
........
فدای همتون......
پ.ن:انگار نميشه ارشيو قبل را بريزم اينجا.....فارسيش با سيستمم نميخونه چيكار كنم؟؟![]()
موفق باشین
لیلا![]()
سلاااااااااااااااااام....خوبین؟خوش میگذره؟عید را چیکار کردین؟خوب بود؟
روز اول خونه مامان بزرگم بودیم......لنز گذاشته بودم این آرش هم اینقدر تو چشام نگاه کرد که نگو......منم اصلا نگاش نمیکردم....مُردم از بس نگاه کرد.....ااااااااه....بعد اومد ستاره را از من بگیره همون موقع ستاره زد زیر گریه گفتم برو کنار بچه ترسید......اینقدر حال داد....بعد هم سر یه موضوعی بدجوری اداش را دراوردم......بعد هم گفت لیلا کی من را توی کانون میشناخت؟؟؟ گفتم یکی.......تاااااااااااااازه یکی از بچه های دانشکده ادبیاته که تورو میشناسه.........در صورتی که آرش دانشکده فنیه.......ربطش؟؟؟ربطش معروفیت آرش خانِ........بعد میگه هیچکسی از من چیزی نمیدونه خدارا شکر.....گفتم بللللللللللللللللللللله!!!فقط خودم با بابام با دخترِ دیدیمت حالشون خوبه؟؟؟!!!دیگه چیزی نگفت.......بچه پررو!!!زیاد حوصلش را نداشتم تیکه بارش کنم!!!
داییم مهربون شده.....یعنی راستش را بخوای از وقتی با دوست دختر جدیدش دوست شده مهربون شده......نمیدونم چرا از دختر خوشم نیومد.......زیاد نمیشناسمش فقط عکسش را دیدم ولی خوب!!!تازه یک سال هم از داییم بزرگتره......نمیدونم والا......به من چه!!!ولی تو کار اینجور دخترا موندم....هرکاری میکنم نمیتونم قبول کنم یه دختری با پسر کوچیکتر از خودش دوست باشه یا ازدواج کنه.......حرف من نیست خیلی دلیلای دیگه ای هم دارم که این حرف را میزنم.....اخه از قدیم هم تا بوده اینجور بوده که پسر بزرگتر از دختر باشه که اونم دلایل زیادی داره......کیه که بفهمه!!!
این چند روز فقط مهمونی بودم......خونه آرش اینا هم رفتیم ولی زیاد حرف نزدم....یعنی اصلا نشد تیکه بپرونیم......خونه عموم که رفتیم پسر عموم هی میخنده و نگاه میکنه........من به کی باید بگم حالم از این بشر بهم میخوره؟؟؟حالا خدا رو شکر اون یکیشون را نمیبینم اگه نه هیچی.......چند ماه پیش یه آشی واسش پختم تو فامیل که نگو....خوب حق با من بود......همش مونده بودم اگه باهاش رو به رو بشم چی میشه ولی خداراشکر اصلا ندیدمش.....چند روز پیشا هم خواب دیدم باهاش رو به رو شدم......وااااااای!!!
جمعه هم خالم اومد اینجا.......عزییییییییییییییییزم پسر خالم هم بود(کوچیک که بودیم چون اسمش سخت بود بهش میگفتم عشقی)خلاصه عشقی هم بودش.......حیف نیم ساعت بیشتر نبودن......شنبه هم برگشتن!!!دلم واسشون حسابی تنگیده.......یاد تابستون که میوفتم خیلی دلم میخواد اون روزا تکرار بشه.......اون دو سه روزی که اینجا بودن،شب تا صبح پای کامپیوتر بودیم و تو سر و کله هم میزدیم.......چقدر خوش گذشت!!!
یکشنبه مهمونا اومدن و رفتن.....این سری کم بودن ولی خوب هرچی باشه مهمون بودن.....منم که انگار نه انگار.....ولی داداشم ظرف میشست........ گردگیری میکرد......پذیرایی میکرد.......تازه نمیزاشت مامانم هیچ کاری بکنه........چرا واقعا اینجوریه؟؟؟؟منم که فقط بهش میگم دختر خونه افرین چه دختر خوبی کارا را میکنه........خدا وکیلی خوب من نمیتونم.......حالا فکر نکنین کار نمیکنما نه......کار میکنم ولی نه به اندازه اون.......خدایی چرا من پسر و اون دختر نشد؟؟؟
سه شنبه هم مهمونا اومدن.....ولی خیلیاشون نیومدن.....اونایی که من دوسشون داشتم نیومدن و اونایی که برام فرقی نمیکردن اومدن.......آرش هم نیومد.......بهتر.......فکر کرده واسه من خیلی مهمه که بیاد یا نیاد.......ببینمش بهش میفهمونمش.........
پ.ن1:یکی از دوستای من دستی دستی خودشو بدبخت کرده من چه جوری میتونم بهش بفهمونم؟؟؟واااااااای خدای من نه......اگه واقعا داره تقاص کارهاش را پس میده نه اینجوری نه......اگه داره به خاطر رفتارش با من اینجوری میشه نه خدا نه من اینجوری نمیخوام!!!یا اینکه خودش میخواد؟؟؟خدا نه تو هیچ وقت بد بنده هات را نمیخوای نه خدا نه.......خدایا بفهمونش یا قدرت اینکه بتونم بفهمونم بهش را بهم بده.....خدایا تویی که میتونی کمکم کنی!!!خدایا بی تو هیچم!!!
پ.ن2:توی عید تا دلتون بخواد خوابای جور واجور دیدم بعضیاش خوب...بعضیاش تعجب اور....بعضیاشم بد...جوری که تا از خواب بیدار میشدم میگفتم خداراشکر که خواب بود اگه نه دیگه هیچی.........خوابای منم هرکدوم واسه خودش تعبیر داره و اگه خواب ببینم حتما در اون رابطه میخواد یه اتفاقی بیوفته که من خواب دیدم......مریم که کلافه شده هی میگه لیلا مگه من نمیگم تو نخواب حالا هی بخواب......بیچاره خوب راست میگم......جفتمون در عجبیم با این خوابای من!!!!
سلاااااااااااااااااااااام به همه دوست جونای خودم.......خوبین؟؟!!
امروز واسه دو دلیل اپ کردم........آخه تولد دوتا از دوستامه دیگه.......از بس هی گفتن کادو میخوایم،کادو میخوایم منم گفتم بهتر اول یه تولد کوچولو توی وبلاگم واسشون بگیرم.........
4 فروردین که تولد گوگولی جونه خودمه........الهییییییییییی قربونت برم تولد مبارک!!!
6 فروردین هم تولد آقا هادی........ایشالله 1000 ساله بشیییییییییییی!!!
خوب حالا:
دستا همه بالا برقصین همه یالا یار اگه قشنگه ولی شیطون والا
خوب مهمونا یکی یکی دارن میان..........بفرمایین تو دم در بده..........زود بیاین و دوست جونامو خوشحال کنین.........
مهتاب عزیزم 17 سالگیت مبارک.......ایشالله خودم تولد 1000000 سالگیت را تو وبلاگم میگیرم.........گوگولیه من خیلی دوست دارم......امیدوارم تا آخر عمر همینجوری باشیم و هیچ چیز نتونه بین ما جدایی بندازه........مطمئنم نمیتونه.......هیچ چیز.....همیشه گفتم حالا هم میگم درست ما به وسیله یه سری افرادی دوست شدیم که شاید خیلی اتفاقی بود ولی رابطه من و تو هیچ وقت به کارها و رابطه اونا ربطی نداشته و نداره........همیشه سالم و سلامت زیر سایه پدر و مادرت زندگی کنی........به مرجانم تبریک بگو.....
آقا هادی 18 سالگی شما هم مبارک.....همیشه شاد و سلامت و سرحال باشین و شمع 100000000 را فوت کنین.........امیدوارم به هرچی توی زندگیتون میخواین برسین........موفق باشین!!!!
خوب اینم تولد......جفتتون همیشه سرحال و شاد و موفق باشین!!!
پ.ن1:توی اپ بعد جریان آرش را میگم ولی اتفاق خاصی نیوفتاد.....
پ.ن2:مدیونین اگه فکر بد بکنین!!!
پ.ن3:خدا به داد من با کمرم برسه.......این چند روز به دلیل علاقه زیادی که به ستاره جوووووونم دارم و همش بغل منه کمرم درد گرفته........یکشنبه،سه شنبه و پنجشنبه هم همه فامیل میان خونه ما........حالا داشته باشین تقریبا روزی 50،40 نفر میشن......به نظرتون من تا آخر عید از کمرم چیزی میمونه؟؟؟!!!
پ.ن4:فیروزه پرسیده بود لهجه اصفهانی دارم یا نه؟؟؟راستش آره لهجه را که یکمی دارم ولی خودم بیشتر سعی میکنم اصفهانی حرف بزنم.......چون اصفهان را دوست دارم.......لهجه اصفهانی را دوست دارم......اصالتم واسم مهمه.....به اصفهانی بودن افتخار میکنم........از کسایی هم که سعی میکنن لهجه خودشون را قایم کنن(حالا چه اصفهانی چه بقیه جاهای ایران)بدم میاد.....چون همه جای ایران سرای من است....دلیل نداره آدم بخواد اصلیت و لهجه خودش را قایم کنه.......شاید بعضی ها که باهام چت میکنن فهمیده باشن حتی بعضی از کلمه ها را با لهجه تایپ میکنم.....ولی بعضیاش توی تلفظ معلومه!!!
بی ربطیه:پریروز یه فامیلامون اومده بودن خونه مامان بزرگم یه سنجاب آورده بودن......اینقدر نااااااااااااااااااااااااااااااااااااااز بود سنجاب کوچولو که نگووووووووووووو.....عزیییییزم!!
.:*یا مقلب القلوب والابصار!*:.
.:*یا مدبر الیل و النهار! *:.
.:*یا محول الحال و الاحوال! *:.
.:*حول حالنا الی احسن الحال! *:.
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام..........الان چند دقیقه ای هست که رفتیم توی سال 86
این پست را زدم که جبران پست قبلم بشه........آخه چقدر غم......بسه دیگه بابا....
اما به خدا دست خودم نیست......تنها جایی که میتونم خودم را خالی کنم همینجاست پیش شما دوست جونای عزیز و مهربونم.......دارم میگم سعیییییییییییییی میکنم دیگه شاد بنویسم.....بیشتر از خوشیام تا غم هام.......البته اگه خوشی باشه......هست،فقط کافیه یکم چشمم را باز کنم!!!مگه نه؟؟؟
دیروز دیگه بعد از هزارتا داد و بیداد و غرغر اتاقم را درست کردم.....البته نصف را درستش کرده بودما ولی خوب تمیز نبود......من نمیدونم چرا من اینقدر شلختم؟؟؟اما خوب خوشم میاد اینجوری که هستم......کیف میده.......اما برعکس داداشم با اینکه پسر،هفته ای یه بار اتاقش را تمیز میکنه،گردگیری میکنه.....تازه دیروز همه پذیرایی و اینا را جارو کرد و میزها را درست کرد.....نمیزاشت که مامانم این کارا را بکنه.....سفره هفت سین را هم اون چید.....من در عجبم چرا اون دختر نشد و من پسر؟؟!!آیا چرا؟؟
شب هم روضه بودیم خونه عمه مامانم.......خیلی کیف داد....برخلاف پارسال که یکی دو شب بیشتر نمیرفتم امسال فقط دو شب نرفتم........تازه دیشب از تهران یه سری مهمون واسشون اومده بود خیلی باحال بودن....کیف کردم.....اخه من زیاد نمیتونم با فامیلای مامانم کنار بیام..... عمه و عمو ایناش خیلی مومنن........از اینا که گیر میدن باید چادر سرت کنی و این حرفا.....منم که عمرن زیر بار برم....البته جلو اونا با چادر میرم و دیگه یعنی مومنم ولی خودشون میدونن من مثل اونا نیستم.......ولی اینا که از تهران اومده بودن خیلی پایه بودن.....کلی خوشم اومد ازشون......حرفیدیم خندیدیم.....یه نیم ساعت باهاشون حرف زدما بعد یکیشون گفت تو برعکس مامانت خیلی بلا و شیطونی....منم اینجوری........میخواستم بگم بابا باهوووووووووووووش.....
ظهر ناهار مهمونیم.......خونه مامان بزرگم........آخ جووووووووووووون....همه هستن......یه سریشون را دوست دارم یه سریشونم نه!!!اول از همه بگم آرش میاد.......بعد از جریان دوست دخترش که بهش زنگ زدم ندیدمش اصلا(اینجا)........واااااااااااای خدا به داد برسه......امروز روز جهانی تیکه پرونی میشه....مطمئنم!!!بدشم پسر خاله عشقولیم از تهران میاد...دلم واسش یه ذره شدددددددددده....یوهووووووووووووووووو!!!!
امیدوارم یه سال توپ توپ را شروع کرده باشین......
پ.ن1:یعنی آدم بیکار اینقدر هست که بیاد کامنت بزاره و هیچ اثری از خودش نزاره و تازه تو خیال خودش فکر کنه که من میشناسمش؟؟؟
پ.ن2:آقا هادی دستت درد نکنه واقعاااااااااااااااااااااا ترکوندی......بابت کامنتا ممنون!!!
پ.ن3:میبینم که دایی احمد بی معرفت هم پیداش شد.....بعدش اگه بدم میومد کامنت میزارین هیچ وقت بهتون نمیگفتم که وبلاگم را اپ کردم....پس لطفا دیگه از این حرفا نزنین!!!راستی تولدتون را هم شرمنده من اگه کسی بهم بگه تولدشه یادم میمونه اگه تو وبلاگم مینویسم مطمئنن همون موقع یادم اورده......به هرحال شرمنده و تولدتون هم مبارک!!!
پ.ن4:ندا یه بار دیگه ببینم اینجوری حرص میخوری و گریه میکنی و خودت را اذیت میکنی من میدونم و تو...
پ.ن5:همتون را دوست دارم دوست جونای خودمممممممممممممممممم!!!
پ.ن6:مریم جونم خوب بود یا نه؟؟!!
نون و پنیرو سبزی،میبوسمت بلرزی!!!نون و پنیر و گندم،یادت تو قلب مردم!!!نون و پنیر و فندق،لبت همیشه خندون!!!نون و پنیر رامک،جیگر عیدت مبارک!!!