تبليغاتX
`·.*_نارنجی_*.·´

`·.*_نارنجی_*.·´

برای دیدن روز عذابت لحظه شماری میکنم!!!

 

 

 

 

 

 

l
85 لعنتی هم تموم شد!

.:*یا مقلب القلوب والابصار!*:.

.:*یا مدبر الیل و النهار! *:.

.:*یا محول الحال و الاحوال! *:.

.:*حول حالنا الی احسن الحال! *:.

 

 

 

خستم خیلی خستم!!!

بیشتر از اینکه خسته باشم تنهام....تنهای تنها!!!

فقط یه همدم...یکی که شبانه روز پیشم باشه!!!

اگه نبود هم لااقل هرقدر هست دردم و حرفم را بفهمه!!!

فقط همین.....به نظرت خیلی زیاده ؟؟!!

 

هیچ صدایی نمیاد!!!راحت از همه جا!!!هیچی نمیشنوم!!!فقط یه صدا اونم از توی voice ،همراه با اون یکم از صدای خودم که دارم میخونم!!!بعد از یکم وقت میبینم صدا قطع شد و یکی بالا سرم.......لیلا چقدر میخونی؟بسه دیگه...آروم تر.....چرا هرچی صدات میزنیم نمیشنوی؟؟؟

 

 

توی مدرسه دیگه همه میشناسنم......از کنارم که رد میشن میبینن دارن میخونم.....بیشتر موقع ها هم فقط این یه تیکه::

 

انگار آسمون نمیخواست ببینه مارا با هم...یادته لحظه آخر زیر اون بارون نم نم....گل سرختو گرفتی دادی دستم گل مریم.....عشقتو خواستم بزارم لای خاطرات دفتر.....اما یاد تو نمیزاشت....میومد دوباره از سر....پی هیچ کس نمیگردم چون تویی اول و آخر....

 

جرم ما چی بود عزیزم؟که ما را قربونی کردن....خودشون رها نه آزاد،ماها را زندونی کردن؟؟؟

 

بردی از یادم....دادی بر بادم....با یادت شادم....دل به تو دادم....در دام افتادم...از غم آزادم...... دل به تو دادم فتادم به بند....ای گل بر اشک خونینم نخند....سوزم از سوز نگاهت هنوز.....چشم من باشد به راهت هنوز......چه شد آن همه پیمان!!!که از آن لب خندان....بشنیدم و هرگز خبری نشد از آن!!!!کی آیی ببرم.....ای شمع سحرم......در بزمم نفسی.....بنشین تاج سرم....تا از جان گذرم......

 

دروغکی عاشق نشو که عاشقی راستی میخواد.....قول و قرارای قدیم نگو که یادت نمیاد..... نگو که اون حرفای خوب تمومشون یه قصه بود....طفلی دل ساده من به پای کی نشسته بود..... تویی که قصر قصه را ساختی با نیرنگ و فریب....منی که آشنا شدم با این زمونه غریب......منی که دل به عشق تو رو سادگیم باخته بودم.....چه سخته باورش ولی عشقمو نشناخته بودم......بازم میگم تا بدونی که عاشقی راستی میخواد.....دروغ نگو که عاشقی به رنگ چشمات نمیاد.....رو طاق آسمون دل سکه خورشید منی....به شرطی که دیگه دم از عشق دروغی نزنی......

 

نمیزارن با تو باشم با تو که با من مهربونی.....نمیزارن از تو باشم از تو که حرفامو از تو چشام میخونی......این دروغه که شنیدی من از تو دل بریدم.....به خدا من بدون تو یه لحظه نفس راحت نکشیدم.......

 

 

****************************************************************

 

سال 86 هم داره میاد.......عید......عید نوروز......عیدی که هر سال اینقدر ذوق و شوق واسه اومدنش داشتم......چون یه سری از آدمایی را میدیدم که خیلی خوشم میاد ازشون........امسالم میبینمشون ولی کو اون ذوق و شوق؟؟؟؟ لیلا داری با خودت چیکار میکنی؟؟؟؟

 

خدا به داد 16 فروردین برسه.....تولد داییمه.....اما قبلا یه اتفاق خیلی بد واسه من توی اون روز افتاده ....... بس که نحص.......نمیدونم نمیدونم امسال قرار چی بشه........از 85 متنفرم همونطوری که از 83 متنفرم.....این دوسال بدترین سالای زندگیمن.........متنفرم........حاضر نیستم حتی یه کلمه در موردشون بشنوم.......کاش 86 واسم خوب باشه.......میگن سر تحویل هر دعایی بکنی خدا قبول میکنه.........دعایی که پارسال کردم به دو هفته نکشید بدتر شد.....خیلی بدتر........کاش خدا امسال همونی را بهم بده که میخوام........هرچی خودش صلاحم میدونه.....پس اگه صلاحی توش نیست یه کاری کنه که بفهمم..........نمیتونم قبول کنم........نمیتونم......

 

چطور یه آدمی اینطور میتونه پست و عوضی باشه؟؟؟؟نمیخوام قبول کنم........نمیخوام قبول کنم آدما زود بدبخت میشن یا خودشونو دستی دستی بدبخت میکنن.........چرا آدمای اینجوری دور و بره من زیاد شدن؟؟؟؟؟همه آدمای دور و برم از بدم بدتر شدن........خدایااااااااااا!!!

 

 

کاش این دوسال درس و کنکورم تموم بشه که دیگه حوصله هیچی را ندارم.....هیچی!!!یه برنامه واسه عیدم ریختن روزی 6 ساعت درس......با این اعصاب؟؟؟خودمم نمیدونم چه مرگمه.....دو سه هفته ای هست بهم ریختم.......ولی دلیلشو نمیدونم(نه نه اشتباه نکن همش ماله اون چیزی که تو فکر میکنی نیست!!!اخه ربطی به من نداره!!!چون دروغه!!!مطمئنم که دروغه!!!)واسم دعا کنین.....

 

 

 امیدوارم 86 یکی از بهترین سالهای زندگیتون باشه......سر تحویل یادتون نره منو دعا کنین...... خواهش میکنم...فکر کن،خواهرت،واسم دعا کن.......

 

 

خیلی خیلی به دعای شما محتاجم..........

 

 

این آخرین آپ 85 هست......مواظب خودتون باشین.........

 

 

پ.ن1:جناب(.)که اومدی و کامنت گذاشتی اگه جرات داشتی اسمت را مینوشتی......بعدشم اگه اون شخصی باشی که حدس میزنم خودت خوب میدونی که اگه یه دختر بخواد یه پسر را گیر بیاره کاری نداره و احتیاج به نوشتن اینجوری نداره.....چون خودت توی این کار ماهری......تو به فکر خودت باش....واقعا متاسفم برات....این من نیستم که دنبال شوهر میگردم....من را با خودت اشتباه گرفتی.....این تویی که دیگه بزرگتر و کوچیکتر بودن هم یادت رفته!!!!ولی نه عزیز اشتباه گرفتی من مثل تو و امثال تو نیستم!!!این نقطه ای هم که به جای اسمت گذاشتی را میشه تو وبلاگ خودت پیدا کرد...معمولا با همین اسم حتی تو وبلاگ خودت نظر میدی!!!

 

 

پ.ن2:کی میدونه این دایی احمد بی معرفت کجاست؟؟؟

 

 

پ.ن3:راستش قرار بود یه اتفاقی بیوفته که میخواستم وبلاگم را ببندم......ولی 1- اون اتفاق هنوز نیافتاده و شایدم نیوفته(بعضی بچه ها خبر دارن!!!)2- نمیتونم از شما دوست جونای خودم دل بکنم.خیلی بهتون عادت کردم 3- اگه اتفاقی افتاد که مجبور شدم وبلاگمو ببندم اینجا را میبندم ولی شاید یه جای دیگه بنویسم چون پرونده عشقولانم بسته میشه نه وبلاگ نویسی چون بدجوری بهتون عادت کردم...دوستون دارم....سر تحویل منو یادتون نره!!!

 

 

پ.ن4:مریم جونم فعلا امسال را با این پست بگذرون و واسم دعا کن که از 86 به بعد شاد شاد بنویسم!

 

 

موفق باشین

 

 

لیلا

 

 

****************************************************************

لیلی زیر درخت انار نشست.

درخت انار عاشق شد؛گل داد.سرخ سرخ.

گلها انار شد.داغ داغ.

هر اناری هزار تا دانه داشت.دانه ها عاشق بودند.دانه ها توی انار جا نمی شدند.

انار کوچک بود.دانه ها ترکیدند.انار ترک برداشت.

خون انار روی دست لیلی چکید.

لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید.مجنون به لیلی اش رسید.

خدا گفت:راز رسیدن فقط همین بود.کافی است انار دلت ترک بخورد...

                                                              از کتاب«لیلی نام تمام دختران زمین است»

 


لينك | نوشته شده در دوشنبه 28 اسفند1385ساعت 0:54 توسط |
l
روانیم!

نمیدونم از کجا بگم.....نمیدونم از چی بگم......فقط خواستم اپ کنم......اونم فقط واسه فیروزه جونم......

 

عصبیم........داغ کردم.......نمیدونم قرار چی بشه؟؟؟نمیدونم سرنوشتی که خدا واسم رقم زده چیه؟؟؟؟؟ نمیدونم کجای این زمینم؟؟؟میون این همه آدم جای من کجاست؟؟؟؟نمیدونم خوشحال باشم یا ناراحت؟؟؟ زندگی یعنی این؟؟؟؟پس جهنم چی؟؟؟

 

 

یه سوال.....میتونی جواب بدی؟؟؟


اگه یه نفر را دوست داشته باشی،حاضر همه کاری واسش بکنی؟؟؟حتی اگه واسش مهم نباشی؟؟؟؟ حتی اگه خیلی خوردت کنه؟؟؟حتی اگه......

 

 

نمیدونم........دلم میخواد یکی را دوست داشته باشم........دلم میخواد عاشق باشم........عاشق واقعی........ اما نه حالا.......نه توی این سن..........

 

 

دلم میخواد درس بخونم........ولی حوصلش نیست.........حوصله هیچ کاری ندارم......تازه اگه یه نفری هم بخواد یه کاری بکنه من اعصابم خورد میشه.......

 

 

چرا نمیتونم کسی را دوست داشته باشم؟؟؟؟چرا فکر میکنم عشق فقط یکی؟؟؟؟درست فکر میکنم نه؟؟؟؟
اما من که تا حالا عاشق نشدم؟؟؟ تو میدونی عاشق شدم یا نه؟؟؟؟

 

توی مدرسه دوربین و اسپیکرای کامپیوترم را برده بودم.......به دوربینم گیر دادن........یعنی ازم گرفت و نزاشت عکس بگیرم......واسم مهم نبود............تا یه جایی بهم گیر میدن یاد بقیه کارام میوفتم و سریع حالم گرفته میشه.........از وقتی جشن بچه ها شروع شد و دوستم(سرور) سلطان قلبها را با ویولون زد من اشکام سرازیر شد و پا شدم از کلاس رفتم بیرون.....میخواستم توی اون مدرسه بزرگ برم یه جا که پیدام نکنن ولی حوصله نداشتم.....بعد از 45 دقیقه سپیده و پریسا اومدن........اومدن و به زور بردنم.......نه دوربین واسم مهم بود نه فیلم و نه عکس........اعصاب خودم داغون بود........بعد هم که رفتم توی کلاس نمیدونم چرا اینقدر ....شدم که هرچی بود به ناظممون گفتم.........اونم به دبیر کامپیوترمون............همه بچه ها دنبالم گشته بودن.....واسم کیکم گذاشته بودن........خیلی دلم میخواد لاغر بشم.....مثل تابستون.......ولی نمیشه......موقع درسها رژیم نمیشه........چاقی منم از خوردن نیست.......من از حرص چاق میشم......فعلا که شب و روزم شده حرص......

 

 

ظهر با بچه ها رفتیم تو پارک و عکس گرفتیم.........اون دوستمم که به خاطرش منو مورد هدف قرار داده بودن را هم بعد یه هفته دیدم.......انگار نه انگار..............

 

 

مشکلم حل شد........یعنی اصلا ربطی به من نداشت........دوست پسر یکی دیگه میخواد یکی دیگه را دودر کنه به من گیر میدن...ای بابا!!!!

 

 

خودم میدونم اینقدر خوبم که کسی کار به کارم نداره!!!!

 

 

یه هفته ای هست پیاده میرم مدرسه و میام..........ولی فکر کنم از این به بعد تنها برم....اخه مهرنوش با الهه قهر بود با من میومد حالا آشتی کردن.......حالم ازشون بهم میخوره!!!!

 

 

حالم خوب نیست.......یه هفته ای هست که شبا هی خواب میبینم بعد از خواب میپرم بعد دوباره میخوابم بعد دوباره یه خواب دیگه میبینم.........روانی شدم روانی!!!!!

 

 

.......................

 


لينك | نوشته شده در شنبه 12 اسفند1385ساعت 13:51 توسط |
l
نیدونم!

سلام........اتفاق خاصی نیافتاده که اپ کنم........پیش خودم گفته بودم تا دادن یه خبر خوب اپ نکنم.........

 

 

 

 

مشکلم تقریبا حل شد......ولی نمیدونم چه جوری........طبق حدسایی که زدیم به خاطر دوستم بود و چون من الان باهاش رابطه ندارم همه چی تموم شد..........اخه یکی نیست به نامزدش بگه میخوای دختر مردم را دودر کنی چیکار به کار من داری؟؟؟؟رو که نیست......البته هنوزم در حد حدس و هیچ اعتباری نداره..........منم که خدا را شکر از همه جا بی خبرم..........

 

 

خیلی عصبی بودم ولی وقتی به یه نفر گفتم که چنین اتفاقی واسم افتاده.......همونیکه تقریبا بیشتر از بقیه حرفامو میفهمه و بهتر از بقیه راهنماییم میکنه........وقتی بهش گفتم آروم شدم.........داشتم دق میکردم ولی کمکم کرد.........همونم بود که ازم خواست تا با این دوستم قطع رابطه کنم ولی قبل از اون مریم هم بهم گفته بود........خلاصه واسه من که نه مهم بود و نه هست........حالا هم که خبری نیست............

 

 

رابطم با مهرنوش تقریبا خوب شده.....آخه با الهه قهر کرده........اینجوری به طرف من کشیده شده.........شاید باهاش حرف بزنم ولی هیچ وقت مثل قبل نمیشم.........مهرنوش خیلی سادس ولی خوب هیچ وقت نمیتونم به خاطر اون کارش ببخشمش..........راستش عذاب وجدان دارم...... نمیتونم ببخشمش ولی از خودمم بدم میاد که نمیتونم ببخشمش.......هرچی فکر میکنم میبینم نمیشه........اخه ارزش نبخشیدن را هم نداره..........

 

 

از حالا هم دارم میگم که نگین داری ناز میکنی و این حرفا........قرار یه اتفاقی بیوفته.......هنوز که نیوفتاده،داره ذره ذره نابودم میکنه چه برسه به اینکه بیوفته این اتفاق...........تا جایی که بتونم سعی میکنم نزارم این اتفاق بیوفته ولی اگه اون اتفاق واسم افتاد این وبلاگ واسه همیشه تعطیل میشه..........واسه همیشه.........چون با اون اتفاق دیگه نمیتونم ادامه بدم........چون یه جورایی نابود میشم........

 

 

اگه دوست دارین باشم دعا کنین اون اتفاق نیوفته.........همینجوریش تا یادم میوفته بی اختیار گریه میکنم....حالا هرجا میخواد باشه.......توی مدرسه.....سر کلاس.....کوچه......خونه.....خلاصه هرجا..........اگه مریم پیشم باشه سعی میکنه آرومم کنه........از طرف خودش قول میده که این اتفاق نمیوفته.......ولی یه حسی میگه حتما میوفته.......آخه چرا؟؟؟این همه آدم چرا من؟؟؟این یکی،سخت ترین امتحان الهی........معلوم نیست چه جوری ازش بیرون بیام.........

 

 

لیلا نارنجی داره نابود میشه...............

 

 

پ.ن:اون کسایی که از این اتفاق خبر دارن لطفا قسمت نظرات حرفی نزنین........ممنون

 

 

 

 

 


لينك | نوشته شده در یکشنبه 6 اسفند1385ساعت 2:50 توسط |
l
عمو پورنگ

سلام..........به روز کردن این وبلاگ هر 4  5  روز یه بار دیگه تموم شد........تا اتفاق خاصی نیوفته نمینویسم........چون یه حسی میگه اینا همه مشکل شاید به خاطر این وبلاگ باشه.......چون یه سری ادما ظرفیت ندارن..........کاش این بازی هم تموم بشه........

 

 

خلاصه هروقت شد اپ میکنم........اما نه همه چی.......شاید بعضی چیزا را بگم.....فعلا اینقدر گیجم که خودمم نمیفهمم دارم چیکار میکنم......آدمای دور و برم بدتر.......هیچ کسی نمیتونی حدسی بزنه..........مهم نیست....من خدای خودمو دارم از هیچیم نمیترسم.......فعلا تا بعد بای

 

 

پ.ن:جمعه عمو پورنگ با امیر محمد شبکه اصفهان برنامه داشت.........هر هفته یه بازیگر یا خواننده توی اصفهان برنامه دارن.......توی برنامه زنده رود.......منم تا امیر محمد را دیدم دیگه تا خود سقف پریدم بالا و همون موقع رفتم دم صدا و سیما........اخه از خونه ما زیاد فاصله نداره..... تا رفتم دیدم حدود 100 نفری اونجا بودن........کوچیک و بزرگ.....زن و مرد و بچه.......همه پشت در صدا و سیما بودن........ولی خوب همیشه اینجور موقع ها به خاطر مسائل امنیتی نمیزارن کسی را ببینیم........بیچاره بچه ها یه سریشون گریه میکردن........همشون میخواستن عمویی که چهار پنج ساله از طریق تلویزیون میبینن را از نزدیک ببینن.........اما کی میزاشت؟؟؟اینقدر این شبکه اصفهان افتضاح و بی برنامس که خدا بدونه.......پشت همه درها مردم ایستاده بودن...... اما معلوم نشد از کدوم در فراریش دادن.......اخه چرا؟؟؟؟عمو پورنگی که دم از مردم میزنی چرا این همه بچه باید الاف تو بشن؟؟؟؟تویی که میگی مردم و بچه ها را دوست داری چرا حاضر نشدی حتی از پشت میله ها بچه ها را ببینی؟؟؟؟حتی حاضر نشدنی از چند متری یه دست واسشون تکون بدی؟؟؟؟؟اخلاق و مرام عمو پورنگ بچه های ایران اینجوریه؟؟؟؟؟عمو پورنگی که ادعای مردمی بودن داره اگه اینجوری بکنه از بقیه چه انتظاری داریم؟؟؟؟؟عمو پورنگی که دل به دل بچه ها میده......بعد هم که ما رفتیم دم هتلش یه پاجرو اونجا بود که ما توی صدا و سیما دیدیم ولی گفتن رفته........گفتن ساکش را برداشته و رفته فرودگاه..........ای ول به مرامت عمو پورنگ.....دو سال پیش هم که واسه جشنواره میومد اصفهان همین افتضاح بازی بود........حدود 100 تا بادیگار داشت تا از این طرف عالی قاپو بره اون طرف توی ماشین.......تازه اونجا هیچ آدمی نبود و 100 تا بادی گارد داشت.........واقعا ای ول به مرامت..........

 


لينك | نوشته شده در چهارشنبه 2 اسفند1385ساعت 4:46 توسط |