تبليغاتX
`·.*_نارنجی_*.·´

`·.*_نارنجی_*.·´

برای دیدن روز عذابت لحظه شماری میکنم!!!

 

 

 

 

 

 

l
بیا دستاتو بده من تا بشیم آبی واسه خاک،تو بشی گل من بشم خاک،تا بسازیم یه عشق پاک

 

 

سه شنبه هفته قبلی هم یه اتفاق خفن دیگه توی مدرسه افتاد.......هفته قبلش اولین اتفاق،این هفته دومین اتفاق،هفته دیگه........خدا به داد سومیش برسه.......یعنی چی میخواد بشه؟؟؟ این مدرسه ما هم پایه شده ها هرروزی یه اتفاق.......اونم مدرسه ما که توی کل اصفهان معروفه همه یه جور خاصی باهاش برخورد میکنن.....مثلا تا به یکی میگی فلان مدرسه میرم میگه جدی؟؟؟؟اونجا که........خلاصه همه حرفی در مورد این مدرسه ما میزنن ولی خدا وکیلی هزارتا مدرسه بدتر از مدرسه ما توی اصفهان هست..........اخه اصلا واسه چی یه دختر 17،18 ساله باید یه همچین کاری بکنه؟؟؟یعنی اینقدر مشکل داشت؟؟؟؟اما اخه این کار خودش یه گناهه---.......واقعا چرا؟!!!

 

 

جالبه در عرض دو روز تمام اصفهان فهمیدن.....هممون توی کف بودیم اخه از کجا؟؟؟دوستم از یه مدرسه دیگه زنگ زده بهم میگه لیلا این کی بوده توی مدرسه که اینجوری شده؟؟؟میگم کی بهت گفت؟؟؟میگه توی مدرسمون،کلاس زبان،تااااااااااااااااااااااازه یه پسری توی اینترنت بهش گفته بود اره کی بوده که این اتفاق واسش افتاده بوده........فکر کنم تنها کسی که نمیدونه خواجه حافظ شیرازی اونم بیچاره چون مرده.....حالا اگه اونم فردا بیاد به خواب یکی از ماها و بگه که میدونه را خدا میدونه.........

 

 

چهارشنبه طبق معمول من و مریم داشتیم وسط حیاط دیوونه بازی درمیووردیم.....البته مریم چرت و پرت میگفت و مسخره بازی در میوورد و من میخندیدم..........بعد همون چند نفری که میگفتم چند ماهه خیلی به من گیر میدن هم بودن......خلاصه منم تا تونستم با زبون بی زبونی و بلند هرچی تیکه بود بارشون کردم.....مثلا گفتم:(والا مردم که دو سه ماهی هست به ما گیر دادن مریم بی خیال حالا میگن اینا دیوونن....یا......حالا که خوب آمار آدم را معلوم نیست واسه کی میبرن و از این حرفا)خلاصه تا بیچاره ها فهمیدن.......بعد یکیشون گفت بابا تو خودتو بیخودی تو شک انداختی و ما کاری نداریم........منو میگی کلی کیف کردم که خودشون حالیشون شد.... همون موقع یکی دیگشون آروم گفت ولش کن چیکارش داری؟؟؟رو که نیست.....سنگ پا قزوینو گذاشتن تو جیبشون و دارن میدون.........این از اینا......ولی حالا یه سری دیگه پیداشون شده که بهم گیر دادن......حالا دیگه اونا از کجا پیداشون شد خدا میدونه.......ای این مدرسه خراب بشه.......خدا را شکر 3 ماه بیشتر از این مدرسه نمونده.......پیش دانشگاهی هم خدا را شکر نداره......واسه عربی صدام کرد.......بعد از اونجایی که من تحلیل صرفی بلد نیستم از هرگوشه کلاس یه چیزی رسید و من نوشتم.......بعد خانمم گفت خودت نوشتی تا گفت همه کلاس ترکیدن از خنده.........اخه محض رضای خدا یه موردشم خودم ننوشته بودم.......بعدشم 19 شدم......توی این 3سال یه بار هم از عربی 19 نگرفته بودم.....از بس از این درس بدم میاد......

 

 

 

جمعه هم از 7:30 تا 11:30 آزمون داشتم بعد هم ساعت 2 تا 3:30 مسابقه علمی.......بااجازتون ساعت 2:30 بود سرجلسه دیگه چرت میزدم.....خواب خواب بودم......یه سوالایی هم بود که فکر نکنم خود طراح سوال میتونست جواب بده.......بغل دستیم که یه ادم خرخون بود تقریبا میشه گفت پاسخنامش سفید بود.......منم چون شب قبلش تا صبح بیدار بودم دیگه گیج بودم.......بعد هم که اومدم خونه فقط خوابیدم فقط یه دوساعتی بین خوابم رفتم مهمونی.......

 

 

شنبه هم تا 3 مدرسه بودم و بعد از مدرسه هم کلاس........خدا را شکر دیگه بابام نمیاد.....بعد وقتی هم که خودمون میریم باید از روی سی و سه پل رد بشیم.....اینقدر کیف میده......اخه من عاشق چیزای قدیمی و سنتی و آثار باستانیم........مثلا خونه های قدیمی کاه گلی.....مینا کاری هایی که روی ظرفا میکنن......وسایل قدیمی.......کلا همه چی دیگه....عاشق اینجور چیزام..........بعد هم با استاد باحالمون کلاس داشتیم......خیلی خوشم میاد ازش.....پایس....تازه یه پیراهن نارنجی هم پوشیده بود........واااااااااای......ولی دلم براش میسوزه حدودا 30 سالشه و زنش را طلاق داده......اخیییییییییییییییییییییی......(دیدم)

 

 

پ.ن1:به داییم نمیگم......حذف شد!!!

 

 

پ.ن2:شعار 22 بهمن امسال اين بود دخترها با فرياد داد مي زدند: ((نه روسري نه تو سري حكومت دوست پسري!)) پسرها هم در جوابشون مي گفتند نه سربازي نه جان بازي بزن بريم دختر بازي!

 

 

پ.ن3:سریال افسران پلیس بود شبکه 2،دیگه نشون نمیده؟؟؟توی عمرم از یه فیلم خارجی،از یه بازیگر خارجی خوشم اومده بود اونم تموم شد..........من لئو را میخوام.......همون پلیس بود که توی بیمارستان بودا.......همون...عزیییییییییییییییییییییزم خیلی ناااااااااااز بود.....چرا تموم شد؟؟؟

 

 


لينك | نوشته شده در دوشنبه 30 بهمن1385ساعت 23:43 توسط |
l
تیکه تیکه شد!

اول از همه تولد گیلدا جونمو تبریک میگم.....عزیز امیدوارم هزار سال زنده باشی و زندگی کنی.....

 

4شنبه مریم واسم کادو ولنتاین خریده بود......عزیزم.....یه عروسک خوشمل......کاش از خدا یه چیز دیگه میخواستم........مثلا......دیگه دیگه.........

 

 

سر صف ناظممون گفت لیلا حجابت را درست کن و برو تو صف و حرف نزن......منم از جلو چشمش رفتم اونطرف ولی محل به بقیه حرفاش ندادم.......همه بچه ها میگفتن،لیلا گفت حجابت را درست کن.......گفتم بزارین هرچی میخواد بگه....اصلا به اون چه ربطی داره(خدایی زیادم مقنعم عقب نبودا،ولی این خوشش میاد به من گیر بده)....حالا به هرکی میرسم همینو میگه...ای بابا....بعد که داشتم میرفتم کلاس گفت بیا اینجا.....گفتم بله؟؟؟گفت انگار خیلی دور برداشتی و میخوای شلوغ کنی،میگم حجابت را درست کن انگار نه انگار و هرچی بچه ها بهت میگن شونه بالا میندازی.....گفتم من شونه بالا انداختم؟؟؟؟گفت میدونی اون روی سگم بالا بیاد چیکار میکنم حتی شده اخراجت میکنم و حواست را جمع کن.........گفتم باشه و اومدم.......ای بابا....آدم مزخرف......اخراج؟؟؟؟؟اخه کدوم خری واسه حجاب اخراج میکنه دلم میخواد چنین کاری بکنی اون موقع منم که زندگیتو آتیش میزنم......مخصوصا اگه کسی از اداره اتفاق 3 شنبه را بفهمه پدر همتونو در میارن........فقط کافیه پیله تو پیله من بندازن......ولی ناظممون یه چیزیش بود.......همش پاچه اینو اونو میگرفت........

 

 

5شنبه عصر رفتم آموزشگاه بعد یکی از دوستامو برده بودم ولی مسئول اونجا نزاشت ببرمش تو.....آخه این مسئول هیچ روزی نبودا همون روز من نمیدونم از کدوم گوری پیداش شده بود.....چقدر حالم گرفته شد........

 

 

جمعه عصر رفتم نمایشگاه کامپیوتر.......واااااااااااااااااااااای یه چیزایی بودا........اخر سیستم...... کیف کردم.....آدماش دیدنی تر بودن........یه سری آدم باکلاس اخر تیپ.......یکی از غرفه هاش همه آدماش،مردهاشون بلوز نارنجی با شلوار مشکی و خانم یه مقنعه نارنجی با چادر مشکی.........کلی ذوقیدم........غرفشون مال کسایی بود که ویندوز xp را به طور کامل فارسی کرده بودن........یه کلمه اگلیسی هم توی این ویندوز نبود.......خیلی جالب بود........

 

 

یکشنبه زنگ تاریخ یکی از بچه ها به طور عجیبی از روی صندلی پرت شد پایین.......تا دوساعت شده بود پایه خنده........بعدشم من یه دفترهام را درآوردم......در واقع میشه گفت یه دفتر خاطرات کاملا شخصی که همیشه پیشمه....یکمش را فارسی نوشتم بقیشم انگلیسی.....یه سری چیز هم لای برگه هاش....مثلا:عکس و کارت و .......اینجور چیزا.....بعد دبیرمون اومد گفت بده ببینم......گفتم چی؟؟؟نه اصلا نمیتونم.....گفت بده....گفتم خانم کاملا شخصیه شرمنده.....فقط کافی بود بازش میکرد و اون صفحه ای که نباید میوورد را میوورد اون موقع چی میشد؟؟؟؟؟خلاصه نهایت سعیم را کردم تا نگیرتش....زیادی روش زیاد شده..........

 

 

5شنبه شب با بابام حرفم شد.......اصلا نمیتونم صدای هیچ کدومشون را بشنوم.......اصلا دیگه تحمل صدای هیچ کدومشون را ندارم......نه مامانم نه بابام نه داداشم......یه لحظه هم دلم نمیخواد ببینمشون......وقتی حرف میزنن انگار دارن با کفش میخی روی اعصاب من راه میرن.......اعصابم خیلی ضعیف شده......من از آدمایی که فقط خودشونو قبول دارن بدم میاد........از اونایی که فکر میکنن فقط خودشون خوبن و بقیه مردم بدن.........از اونایی که فکر میکنن فقط خودشون پول دارن و بقیه ندارن(خیلی جون خودشون پول دارن،نمیگم ندارن ولی.....)....از اونایی که فکر میکنن فقط خودشونن که زندگیشون توی رفاهه وبقیه را میگن همش تظاهر........من از این اخلاقا بدم میاد.......پس چرا باید با یه همچین آدمایی زندگی کنم؟؟؟؟چرا نمیخوان قبول کنن؟؟؟؟؟چرا وقتی یه چیزی میگم که فلانی اینجور فلانی اونجور حتی رو خواهر خودش مثال میزنم میگه نه همش ظاهره؟؟؟؟کدوم ظاهر؟؟؟پس چرا تو اینجوری نیستی؟؟؟؟؟چرا تو ظاهرت را خوب نمیکنی؟؟؟؟منم مثل بقیه......یه زمانی من همه چی داشتم و اطرافیانم هیچی ولی حالا اونان که همه چی دارن و من هیچی.......بعد ادعاشونم میشه..... میگن همه دروغ میگن.....میگن میخوان کلاس بزارن.......اخه وقتی یه چیزی را دارم میبینم دیگه کجاش دروغه؟؟؟؟کجاش کلاس؟؟؟آخه مگه مرض دارن واسه من دروغ بگن؟؟؟؟اونم کسایی که همشون میدونن من چه وضع روحی افتضاحی دارم و هرچیزی خیلی زود اعصابم را بهم میریزه.......اگه اینا نمیدونن من مشکل اعصاب و روحی دارم لااقل اونا میدونن..........همیشه هوامو دارن..........ولی اینا روز به روز دارن منو بدتر میکنن.....خودم دارم یه کاری میکنم که مهم نباشه ولی نمیزارن......من اصلا مثل اونا نیستم.....نمیخوام تعریف کنم ولی یه آدم خاکی و ساده بی ریام.........با همه خوب رفتار میکنم هر چقدر هم که آدم بدی باشه.....واسه همه احترام قائلم هرچی هم که باهاش بد باشم......زود صمیمی میشم و با همه راحتم......از رودرواسی و اینجور چیزا متنفرم.......همه را با خودم یکی میبینم........از تحقیر کردن و تو سر زدن و مسخره کردن خیلی بدم میاد.....چند وقتی هم که اینو اونو مسخره میکردم دیدم خیلی بده و اصلا خوشم نمیاد و سریع گذاشتم کنار.......اون کسی هم که مسخره میکردم شاید مینوشی بود......اگه کسی دیگه هم بود بهش میگفتم که مسخرت کردم.......از قضاوت کردن در مورد آدما اونجوری که خودم میخوام و دوست دارم بدم میاد.......هرکسی را هرجوری که هست در موردش قضاوت میکنم اگه خوب باشه خوب اگه بد باشه بد......هروقت هرکسی باهام مشورت میکنه تا جایی که بشه و بدونم راهنماییش میکنم حتی اگه با اون شخص رابطم خوب نباشه.......مثلا واسه کادوی ولنتاین که مینوشی باهام مشورت کرد تا جایی که میدونستم بهش کمک کردم......بعدم که کادوش را انتخاب کرد خیلی راحت ایرادش را بهش گفتم....چون با همه راحتم و رودرواسی ندارم.......دلم میخواد آدمایی که باهاشون زندگی میکنمم همینجور باشن......ولی نیستن.......

 

 

تنهام خیلی،خیلی تنهام........یه پشتیبان میخوام.......یکی که درکم کنه........خدا یه مدتی بهم دادش ولی خیلی زود گرفتش......همش باید رو پای خودم بایستم........اگه بزارن......همش محدودیت بدون هیچ راهنمایی و پشتیبانی...........اون هفته مامانم اومده مدرسه واسه کارنامم هرچی دبیر و ناظم و مشاور حرف از خودشون در آوردن تحویل مامانم دادند ولی مامانم حاضر نشد ببینه راست یا دروغ......میگه اونا راست میگن و تو دروغ...........همیشه کسی که دروغ میگه منم......و اونی که راست میگن بقیه هستن.....آخه کدوم مادری میاد و علیه دخترش با ناظم مدرسه روی هم میریزه؟؟؟؟؟همیشه باید به عنوان خراب ترین دختر روی زمین خطاب بشم،چرا؟؟؟چون یه بار توی زندگیم یه نفر را با تمام وجود دوسش داشتم........آره جرم من دوست داشتن.....جرم من زندگی.......جرم من.......اما اونم زد زیرش و گفت همش بازی بوده......اونم دوسم نداشت ولی پشتیبانه خوبی بود که خیلی چیزا یادم داد......آره اونم دوست داشتنم را باور نکرد........کاش واسه یه بارم که شده اینجا را میخوند.....

 

 

پ.ن1:یه بغضی تو گلوم ولی نمیدونم چرا گریم نمیاد.......دلم میخواد سرم را بزارم روی شونه های یه نفر....دستشو بگیرم و واسش گریه کنم........حرف بزنم......اونقدر اون دستاش را فشار بدم تا تمام حسم همراه با حرفام بهش منتقل بشه.....هیچکسیم غیر از مریم فعلا ندارم....مریم گلی کجایی؟؟؟ولی اونم نمیشه ها.....کسی هیچی نگه،دیروز 1:15 باهاش داشتم با تلفن حرف میزدم ولی بازم آروم نشدم....چیکار کنم؟؟؟؟فقط یه نفر اینجور موقع ها میتونه آرومم کنه اونم در دسترس نیست......

 

 

پ.ن2:خیلی طولانی شد نه؟؟؟؟خیلی خلاصش کردم ولی نمیدونم چرا زیاد میشه؟؟؟ببخشید.

 

 

پ.ن_مهم:یه عروسک داشتم شکل یه هزار پا بود.......نارنجی بود.......خیلی دوسش داشتم به اندازه تمام زندگیم.......پارسال ولنتاین جفتش کردم........جفتش پیش یکی دیگس......ولی اون که پیش من بود تیکه تیکه شد........دیروز طی یه عملیات خفن تیکه تیکش کردم..........

 


لينك | نوشته شده در شنبه 28 بهمن1385ساعت 23:41 توسط |
l

 

Happy valentine's day

 

تو دفترم نوشتم تو عمرمی تو جونم....اسم تو رو گذاشتم عزیز مهربونم

 

 

 

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام....خوبین؟؟؟؟

امروز ولنتاین ها......این روز را به همه عشقولیا و عشولانه ها و همه و همه تبریک میگم.....ایشالله همیشه پیش هم باشن و همدیگه را تهنا نزارن،باشه؟؟؟؟

راستش منم کادو میخوام.......منم کادو ولنتاین میخوام.......دیروز با گوگولی حرف میزدم فقط میگفتم من کادو میخوام.........اااااااااااااااااااخه چرا؟؟؟؟؟خوب چرا من تهنام؟؟؟چرا هیچکی واسه من کادو نمیخره؟؟؟؟؟اگه خودکشی کردم نگین چرا؟؟؟؟؟من کادو میخوااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام.....

اگه بدونین تو مدرسه چه خبر.......همش بچه ها دارن حرفشو میزنن.........مریم که دوماه منو خفه کرده........اون مینوشی هم اومده بود میگفت چیکار کنم؟؟؟؟؟منم کادووووووووووو میخوام........این هزار بار،حرفو به بچه آدم یه بار میزنن خوب واسم کادو بخر دیگه باشه؟؟؟؟گناه دارم...ببین من چه بچه گلی هستم؟؟؟هیچکی منو دوست نداللللللللللللللللللللللللللللللللله......

 

 

جمعه آزمونم را خوب دادم......پیشرفت داشتم.....باریکلا بچه خنگ(اعتماد به نفسا).........

 

 

شنبه به مناسبت 22بهمن جشن داشتیم........این سربازا هستن که از این آهنگای انقلاب را میزننا،از اینا بودن.......حالمونو بهم زدن.........اخه یه سری از شعرها واقعا قشنگه ولی اینا افتضاح اجرا میکردن فقط یه شعر را تقریبا قشنگ اجرا کردن....اونم این بود.......

 

ای ایران ای مرز پرگهر                                            ای خاکت سرچشمه هنر

 

دور از تو اندیشه بدان                                             پاینده مانی و جاودان

 

ای دشمن ار تو سنگ خاره ای،من آهنم                    جان من فدای خاک پاک میهنم

 

مهر تو چون شد پیشه ام                                       دور از تو نیست اندیشه ام

 

در راه تو کی ارزشی دارد این جان ما                        پاینده باد خاک ایران ما

 

 

 

خلاصه رفتن و ما هم تا 3 کلاس داشتیم.........ازم میخواست دینی بپرسه،این درس را هم 3بار خونده بودم ولی هیچی ازش نمیفهمیدم.......هیچیا..........میشه درس هشتم دین و زندگی3........هرکی سومه میدونه.......خدایی خودمم موندم اخه چرا؟؟؟؟ولی توی آزمون 85%زده بودم.........اخرشم وسط کار چون بلد نبودم گفت برو بشین....ساعت 3 از این سر شهر باید میرفتیم اون سر شهر کلاس حسابان.......بابام اومد دنبالمون......من و سه تا دوستام........توی راه پشت یه چراغ خطر که ایستاده بودیم من برگشته بودم به سمت صندلی عقب دوستامو ببینم یییهو دیدم یه ماشین اومد بقلمون ایستاد........یوهووووووو چشمام 4تا شد گفتم آرششششششش....وای کوب کردم.......آرش با دوست دخترش بود....البته یکی از دوست دختراش......بابامم دیدش.......وااااااااای....هرچی بال بال زدم که منو ببینه با بابام،یکم حالش گرفته بشه ندید......اااااااااااه......کشتم خودمو از بس بال بال زدم........بعد که بابام رفت میخواستم زنگ بزنم بهش ولی هیچ کدوم کارت تلفن نداشتیم((بچه مثبتا را))...اینقدر دلم میخواست همون موقع که با دختر بود بهش زنگ میزدم..........بعد هم با استاد باحالمون کلاس داشتیم......تا اومدم خونه رفتم بالا گفتم:خاله،آرش را با دوست دخترش دیدیم اونم چی با بابام بودم..........خالمم خندش گرفته بود.......اخه آرش برادر شوهرشه......بعد حالا بهش میگه.........اخ جوووووووون یه حالی من از این بگیرم........وااااای خیلی پایه بود......بابام که بیچاره اصلا به روی خودش نیوورد.....قبلا هم گفته بود که میبینتش دور خیابونا ول میتابه.......

 

 

شنبه قرار شد بریم چادگون چون یکشنبه تعطیله....خلاصه همه کارها را شب کردیم و آماده بودیم که ساعت 5:30 صبح داییم زنگ زد نیاین....اینجا نه آب هست نه برق،برف هم داره میاد و جاده ها خیلی بد.........آب چون لوله ها ترکیده بود...برق را هم اداره قطع کرده بود......خلاصه چنان ضایع شدیم که نگو.........اینم صدقه سری 22بهمن که ما بشینیم تو خونه.....چون جشن بودا واسه همون......منم خیالم راحت شد جایی نمیریم تا 1 ظهر خوابیدم.......

 

 

دوشنبه ظهر رفتم آموزشگاه......بعد زنگ زدم به آرش.....ساعت 3 بود....از خواب بیدارش کردم.... اولش منو نشناخت........اینقدر گرم گرفت و به احوال پرسی منم این طرف به خنده.......هرچی بهش میگم تو هنوز نفهمیدی من کی هستم میگفت نه شناختم حالتون خوبه چه عجب.........ای بابا اشتباه گرفتی من دوستت نیستم..........بعد بهش گفتم شنبه ظهر ساعت 3 با اون دختر دم پل آذر دیدمت....میگه نه من شنبه شاهین شهر بودم.........ای بشر(خودتی)گفتم نه خودت بودی....گفت نه اشتباه دیدی........گفتم مگه پلاک ماشینت 51ب...؟نیست....تازه اینقدر محو دختر بودی ما را ندیدی....ماشینمون بغل ماشینت بود......هیچی نگفت......اخی......گفتم بابامم دیدت ولی بیچاره به روی خودش نیورد...گفت ااااااا؟گفتم اره دخترم خوشگل بود.......گفت نه بابا دختر ده.....بود.......گفتم اهان......بعد میگه حالا بابات دیدم؟چی گفت؟؟؟گفتم چیزی نگفت اخه فکر کنم بازم دیده بودت واسش عادی بود......ولی خیلی جا خوردا......(منم الان خلاصه گفتم).....بعد گفت بابام کارم داره 10دقیقه دیگه زنگ بزن(رو که نیست،بچه جو گیر شده بود بهش زنگ زدم)......گفتم باشه.......باش تا صبح دولتت بدمد..........مگه خولم دوباره زنگ بزنم؟؟؟؟بیچاره فکر کنم هنوز تو خماریه........وای که چقدر خندیدم........حقش بود.....خوب کنف شد.........بیچاره هی میخواست ماست مالی کنه نتونست.........اخی..........

 

 

سه شنبه تو مدرسه یه اتفاقی افتاد.....اتفاق بودا اتفاق.......هنوز تو کفم........به خاطر مسائل امنیتی نمیشه بگم.........ولی میدونم همتون میتونین حدس بزنین........وحشتناک بود......یعنی اگه به دادش نمیرسیدن همه چی تموم بود......همه چی.......فقط یکی، دوساعت میخواست تا یه دختر ساده نابود بشه.......شایدم کمتر......واقعا واسه اینجور دخترای ساده متاسفم.....خودمم سادم جوری که دبیر کامپیوترمونم فهمیده و بهم گفت ولی نه در این حد.....سادگی را قبول دارم ولی حماقتو نه......این یه حماقت بود حماقت بزرگ..........که با اینکه توجیحش کرده بودیم بازم نفهمید........خدا باهاش بود........خدا!!!(شکوفه)

 

 

آره منم سادم....اگه ساده نبودم اونجوری حرف در نمیوردن که عقل جن هم بهش نرسه.......ولی خدا را همیشه دارم......خدا!!!!ولی یه چیزی را هم میدونم هرچی هم که حرف در بیارن،حتی جوری که بخوان وانمود کنن خراب ترین آدم رو زمینی هیچ وقت نمیتونن به مقاصد پلید خودشون برسن چون فقط کافیه بین آدما فقط 2،3 تاشون دقیق بشناسنت،همین واست بسه همین!!!!خیلی خوشحالم خیلی.........

 

 

راستی کی میدونه چرا؟؟؟؟چرا یه آدمی که قلب پاک و صاف و ساده ای داره،قلبی که مثل یه بچه پاکه پاکه همیشه میخواد با کارهاش بدترین آدم باشه همیشه میخواد وانمود کنه همه کاری کرده و میکنه....چرا نمیخواد به حرف دل و قلبش گوش بده؟؟؟؟چرا به یه زندگی آروم و بی دغدغه راضی نیست؟؟؟؟چرا یه آدم باید اینقدر توقع از این زندگی داشته باشه؟؟؟؟؟همش همینه که همه چی را خراب کرد.........اااه کاش آدما میفهمیدن از این قلب پاک و صاف و سادشون چه جوری استفاده کنن اونو دست هرکسی ندن و عقلشونم دست هر کس و ناکسی ندن که اینجوری بشه.......جوری که در عرض یه مدت اون آدم پاک تبدیل بشه به یه آدمی ل.... بی همه چیز.......واقعا متاسفم...... خدایا فقط تو همین!!!!!!

 

 

 


لينك | نوشته شده در چهارشنبه 25 بهمن1385ساعت 23:38 توسط |
l
یییییییییییییییییییییییییی هو درست شد!

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام.......اااااااااااا چه سلام با شخصیتی ندنده...

 

توجه نکنین من خول شدم.......خوب خوبین؟؟؟خوشین؟؟؟؟سلامتین؟؟؟؟دماغتون چاقه؟؟؟؟؟
گفتم بیخیال زده به سرم...........من دوباره پیدام شد.....اگه گفتین چیشده؟؟؟

سیستمم ییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییهو درست شد.......کارا خداست دیگه........ولی میدونین چیشد؟؟؟؟؟یکی از درایوای هارد من مخصوص خودم بود....هرچی عکس و فایل چت و فایلای وبلاگم بود توی اون بود،حتی یاهومم توی اون درایو نصب بود و ارشیوم اونجا save میشد.....بعد تا ویندوزم خود به خود درست شد پیغام داد که باید اون درایوم  format  بشه.........اشکم داشت درمیومد......خلاصه با کلی ناراحتی formatesh کردم........شانس اوردم اون هفته قبلی همشونو زده بودم روی سیدی اگه نه که تا الان دق کرده بود.......آدم بدشانس تر من دیده بودین؟؟؟؟؟به خدا اگه دیده باشین........اخه یه سریشو نریخته بودم رو سیدی............

 

 

توی پست قبلم گفتم چیشده.........راستش ما یکشنبه قبل از عاشورا بهمون گفتن هرکی میخواد بیاد و اسم بنویسه واسه مکه دانش آموزی..........منم اگه یه کاری بهم بگن اینقدر دل گندم و کشش میدم که خدا بدونه ولی اون روز توی حیاط بودم تا اومدم تو رفتم توی اتاق پرورشی و مثل این ادم طلبکارا گفتم خانووووووووووووووم اسم منم بنویسین.......یوهو یه نیگاه کرد و گفت بگو اسم و فامیلتو....خودمم از این رفتارم تعجب کردم.....بعدش به خودم گفتم بی ادب مگه طلبکاری که اینجوری حرف میزنی؟؟؟؟خلاصه نوشتم دیگه از فکرش اومدم بیرون یعنی منتظر جوابش بودم ولی نه به این زودی......اما اون دو روز فکرم خیلی درگیر اون سه تا خواسته ای که داشتم ، بود...........چهارشنبه ساعت دوم حسابان داشتیم که از بس اومدن دم کلاس و یکی یکی را صدا زدن دبیرمون کفری شد.....دفعه اخر یکی اومد و برگه را داد به دبیرمون گفت که این شخص بره اتاق پرورشی......دبیرمون گفت که اینا نمیدونن شما حسابان دارین؟؟؟؟ما هم گفتیم خانوم حالا کی هست؟؟؟؟اخه معمولا یکی از بچه ها توی این کارا خیلی میره و میاد گفتیم شاید همونه.........بعد یوهو گفت لیلا....منو میگی گفتم من؟؟؟؟واسه چی من؟؟؟؟بغل دستیم گفت لیلا قرعه کشی مکه را کردن......گفتم برو بابا به این زودی؟؟؟بیخودی امید نده.....تازه یییییییییییییییییی هو من این وسط چیکاره بیدم؟؟؟؟؟دوستم گفت نه همونه........دیگه دل تو دلم نبود......شانسم گفت همون موقع زنگ خورد اگه نه هیچی..........نفهمیدم با چه سرعتی 3طبقه را اومدم پایین و رفتم توی دفتر........تا رفتم دیدم مربی پرورشیمون داره با یکی حرف میزنه.......دوستم که از ذوق دنباله من اومده بود به معاونمون گفت قرعه کشی کردن گفت فکر میکنم...........من که یه لحظه وارفتم....گفتم تورو خدا؟؟؟؟و یه جیغی کشیدم همه برگشتن منو نگاه کردن که معاونمون گفت چه خبرته؟؟؟گفتم هان؟؟؟؟؟بعد دبیر پرورشیه حرفش تموم شد....گفتم خانم چیشده؟؟؟؟گفت اسمت در اومده........از خوشحالی نمیدونستم کجام.......این خبر اونم روز بعد از عاشورا؟؟؟؟یعنی واقعا لیاقتشو دارم؟؟؟؟؟؟ولی یه مرحله دیگه توی اداره قرعه کشی داره ها......خلاصه 4تا فرمشو گرفتم و منی که 1 هفته بود توی اون کلاس(پیش بچه ها)نرفته بودم چون مهرنوش بود،بی اختیار دویدم توی اون کلاس و داد زدم آرزووووووووووووووووووو اسمم واسه مکه در اومد....همشون یوهو موندن.......همون موقع بود که دیگه بغزم ترکید......چنان ارزو را بغل کردم که عینکم که دستم بود شکست.........بعد یکی یکی همه بچه ها اومدن جلو و گریه میکردن.......شیرین که روز عاشورا واسه هممون شمع روشن کرده بود و حاجتای ما را خواسته بود میگفت خدا حاجتمو داد..........خودمم باورم نمیشد به این زودی...........تنها مهرنوش بود که نیومد جلو..........یه لحظه که نگاش کردم دیدم اشک تو چشماش جمع شده و مثل این ماتم زده ها نشسته و ما را نگاه میکنه و دلش میخواد اونم مثل بقیه بیاد جلو ولی انگار یه چیزی مانعش میشه.....تا اینکه شیرین اوردش جلو و اینقدر تو بغلم گریه کرد.........دلم میخواست مثل پارسال باهام بود.......ولی سرنوشت چیزه دیگه ای.......از همونجا زنگ زدم مامانم......اونم از پشت تلفن به گریه کردن..........خلاصه دیگه یه روزی را طی کردم..........هنوزم باورم نمیشه.............اگه مرحله دوم اسمم درنیاد میمیرم......

 

 

روز بعدش که رفتم توی دفتر معاونمون میگه بیا اینجا میگم بله خانم؟؟؟؟میگه راستش ما میخواستیم کسایی که حجابشون زیاد خوب نیست را اسمشونو از توی لیست قرعه کشی حذف کنیم ولی این کارا نکردیم........توام دیگه خوب بشو و حجابت خوب بشه اخلاقت خوب بشه شیطونیاتم کم بشه.........((میخواستم بگم اسممو حذف کرده بودین با همین کفشام میرفتم توی دهنتون به شماها چه ربطی داره؟؟؟؟؟؟))گفتم باشه خانم.......((این گوشم در اون گوشم دروازه.......این یکی میشنوه اون یکی میفرسته بیرون شما هرچی میخوای بگی بگو.........))نگفتما........

 

 

تا اومدم خونه دیدم داداشم اینقدر گریه کرده که نگو......عصر که از خواب بیدارش کردم هنوز معلوم بود................اخه راستشو بخواین اون از نظر مذهبی بهتر از منه......اگه به مامان و بابا و خاله و دایی و ایناس که میگن من دین ندارم........خلاصه بعد که رفتیم پیش خالم........خالم میگه عرفان ناراحت نباش خدا جدیدا مکه را قسمت ادمای بی معنی میکنه...........گفتم خاله چی میگی؟؟؟؟؟بعد هرهر میخنده..... بی مزه مسخره.........خودمم که دیگه مردم از خنده............اما دلم واسه داداشم سوخت...... ایشالله اونم میره..........

 

 

هروقت خوشمه و یه اتفاق خوب واسم میوفته پشت سرش یه ضدحال میخورم..........هرچی خوشیم بزرگتر باشه ناراحتیم به همون اندازه بزرگه.......مهم نیست.........ولی با تحقیق و تفحص(تفحس؟)دارم ادمای دور و برم را میشناسم........فکر نمیکردم چنین ادمایی دور و برم را گرفته باشن.........

 

 

الانم که خوشحالم سیستمم درست شده اینجوری باید درایوم پاک بشه...........اهههههههه

 

 

از اون روز مهرنوش مهربون شده و منم سعی میکنم تحویلش بگیرم.....همون سلام خرس(گرگ؟)بی طمع نیست همونه..............طوری نیست بزار خوش باشه...........

 

 

راستی بچه ها کی میدونه هرکی که میره مکه حتما باید همه را حلال بکنه یا نه؟؟؟؟؟اخه یه سری ادمان واقعا نمیتونم از سرشون بگذرم.......هرکی میدونه کمکم کنه.........

 

 

به یه سری گفتم که یکی از دبیرامونه یعنی در اصل مشاور مدرسمونو بزنن ولی دیگه کلی خواهش کردن و مخمو زدن که این کارا نکن.....اگه نه زده بودنشا.......اخه حرف دری وری زیاد میزنه.....اونم چی به مامانم.........(بعدا میگم)....بچه شر و بدی شدم نه؟؟؟؟

 

 

بازم وراجیام شروع شد...............منتظر بقیش باشین..........

 

 

موفق باشین

 

 

لیلا

 


لينك | نوشته شده در شنبه 21 بهمن1385ساعت 15:36 توسط |