تبليغاتX
`·.*_نارنجی_*.·´

`·.*_نارنجی_*.·´

برای دیدن روز عذابت لحظه شماری میکنم!!!

 

 

 

 

 

 

l
اشکامو پاک کنم یا نه؟

اشکامو پاک کنم یا نه؟دوسم داری یا نداری؟تکلیف عشقمون چیه عاشقی یا مسافری؟؟ اشکامو پاک کنم یا نه؟بگو تو میمونی باهام.....یا اشکو هدیه میکنی وقته جدایی به چشام.... اشکامو پاک کنم یا نه؟ اشکامو پاک کنم یا نه؟ اشکامو پاک کنم یا نه؟ اشکامو پاک کنم یا نه؟جوابه اشکامو بده یه جایی دارم تو دلت یا عشقه ناقابل من کهنه شده تو خاطرت؟؟؟بگو بگو بهم بگو پیشم میمونی تو هنوز تو رو خدا تنهام نزار تو که دوسم داشتی یه روز.....اشکامو پاک کنم یا نه؟ اشکامو پاک کنم یا نه؟اشکامو پاک کنم یا نه؟اشکامو پاک کنم یا نه؟با غم عشقت چه کنم؟بمونم یا بمیرم؟؟؟اشکامو پاک کنم یا نه؟گریه را از سر بگیرم....با غم عشقت چه کنم؟بمونم یا بمیرم؟؟؟اشکامو پاک کنم یا نه؟گریه را از سر بگیرم....اشکامو پاک کنم یا نه؟ اشکامو پاک کنم یا نه؟اشکامو پاک کنم یا نه؟اشکامو پاک کنم یا نه؟اشکامو پاک کنم یا نه؟دوسم داری یا نداری؟تکلیف عشقمون چیه عاشقی یا مسافری؟اشکامو پاک کنم یا نه؟بگو تو میمونی باهام یا اشکو هدیه میکنی وقته جدایی به چشام؟؟؟؟اشکامو پاک کنم یا نه؟اشکامو پاک کنم یا نه؟ اشکامو پاک کنم یا نه؟ اشکامو پاک کنم یا نه؟ اشکامو پاک کنم یا نه؟ اشکامو پاک کنم یا نه؟

 

 

 

یکی بهم بگه=====>>>>اشکامو پاک کنم یا نه ؟؟؟؟؟؟ 

 

 

 

یکشنبه توی مدرسه اتفاق خاصی نیوفتاد....ولی ظهر یه اتفاقی افتاد که خیلی ضدحال زد.......نمیدونم چرا بی گناه به یه ادم گیر میدن؟؟؟؟توی راه یکی از پسرها را گرفتن که واقعا نمیدونیم چیکار کرده.....بیچاره...خیلی دلم سوخت....یارو موهاش را گرفته بود و میکشید و بهش از پشت دستبند زده بود......راستش فکر کردیم کار محمد......خیلی عصبی شدم دیگه گفتم باید یه گوش مالیش بدیم.....ولی بعد گفتن محمد قسم خورده که کار اون نبوده.........ولی خیلی حال گیری بود......اگه بفهمیم کار کی بوده؟؟؟

 

 

دوشنبه مریم خیلی حالش بد بود قیافشم شده بود عین قل مراد......اینقدر بهش خندیدیم.......تا زنگ خونه را زدن دبیر کامپیوترمون گفت گروه دو برین خونه.......ما هم گروه دو بودیم........خلاصه کلی ذوقیدیم......حالا تا اومدیم بیایم یه ربع طول کشیده بعد که سوار اتوبوس شدیم وسط راه تصادف کرد.........خیلی پایه بود اخه تا حالا این اتفاق واسم نیوفتاده بود.......دلم میخواست تجربه کنم.......بعد دیگه خودمونو رسوندیم خونه..........هرچی میگم تا 3 الافیم بیاین بریم بگردیم میگن نه((حالم از خودم بهم خورد.....بچه اینقدر بد))شوخی کردم......

 

 

سه شنبه بازم با دبیر عشقولیمون داشتیم(ادبیات)الهی......جزء محدود معلماییمونه که در حین درس دادنش درس زندگیم میده....مخصوصا که تریپ عشقولانه میاد..........عشق منه.......یه چیز جالب...........توی این چند ماهی که مدرسه میریم فهمیده بودم که چندتا از بچه های مدرسمون بدجوری توی کوک من میرن.....هرجا میرم همش هی منو نگاه میکنن و حرف میزنن......راستش کسی را ندارم که بخواد آمار منو از توی مدرسه بگیره.......تازه اینا افرادین که یه بار هم باهاشون برخورد نداشتم.........این بار هم همینطور داشتن نگاه میکردن......بعد یکیشون اومد جلوم رد شد و گفت این که لیلاست.......منم به روی خودم نیووردم و رفتم......ظهر چادر سرم کردم......وقتی داشتم میرفتم توی ایستگاه بعد همون دختره یوهو منو دید و با تعجب نگام کرد بازم هیچی نگفتم و رفتم.....خدایی یعنی با من چیکار دارن؟؟؟؟برم ازشون بپرسم؟؟؟؟ بعد هم که همه منو با چادر میدیدن تعجب میکردن....مگه چادر چشه؟؟؟؟چرا تا یکی تغییر کنه اینجوری بهش نیگاه میکنن؟؟؟؟؟؟؟همه داشتن با تعجب نگاه میکردن........ای بابا.......حالا از اونا بپرسم این نگاها واسه چیه؟؟؟؟؟

 

 

شب هم رفتم حسینیه.......یکی از دوستام را دیدم.....با یکی اشنا در اومد....خوشم میاد فعلا همه چیز دسته منه.........از هرطرف یکم اطلاعات.........مریم که کیف کرده که فعلا همه چیز به نفع منه..........

 

 

صبح بازم دعوام شد........از خونه زدم بیرون.....بعد یه اتفاقی افتاد که فکر کنم زیر سر مامانم بود..........اااااااااااااااااااااه حالمو بهم میزنن...........زنگ حسابانو گریه میکردم.....ولی بعد اروم شدم...........تا ساعت 3 مردیم.........کوچولوهای توی راه خیلی پررو شدن.......هرچی محل نمیزارم و اخم هام را میکشم توهم روشون بیشتر میشه............

 

 

اشکامو پاک کنم یا نه؟دوسم داری یا نداری؟تکلیف عشقمون چیه عاشقی یا مسافری؟؟ اشکامو پاک کنم یا نه؟بگو تو میمونی باهام.....یا اشکو هدیه میکنی وقته جدایی به چشام.... اشکامو پاک کنم یا نه؟ اشکامو پاک کنم یا نه؟ اشکامو پاک کنم یا نه؟ اشکامو پاک کنم یا نه؟جوابه اشکامو بده یه جایی دارم تو دلت یا عشقه ناقابل من کهنه شده تو خاطرت؟؟؟بگو بگو بهم بگو پیشم میمونی تو هنوز تو رو خدا تنهام نزار تو که دوسم داشتی یه روز.....اشکامو پاک کنم یا نه؟ اشکامو پاک کنم یا نه؟اشکامو پاک کنم یا نه؟اشکامو پاک کنم یا نه؟با غم عشقت چه کنم؟بمونم یا بمیرم؟؟؟اشکامو پاک کنم یا نه؟گریه را از سر بگیرم....با غم عشقت چه کنم؟بمونم یا بمیرم؟؟؟اشکامو پاک کنم یا نه؟گریه را از سر بگیرم....اشکامو پاک کنم یا نه؟ اشکامو پاک کنم یا نه؟اشکامو پاک کنم یا نه؟اشکامو پاک کنم یا نه؟اشکامو پاک کنم یا نه؟دوسم داری یا نداری؟تکلیف عشقمون چیه عاشقی یا مسافری؟اشکامو پاک کنم یا نه؟بگو تو میمونی باهام یا اشکو هدیه میکنی وقته جدایی به چشام؟؟؟؟اشکامو پاک کنم یا نه؟اشکامو پاک کنم یا نه؟ اشکامو پاک کنم یا نه؟ اشکامو پاک کنم یا نه؟ اشکامو پاک کنم یا نه؟ اشکامو پاک کنم یا نه؟

 

 

 

پ.ن1: .....    ....   .....        .....     .....      گل بزار...((کی فهمید یعنی چی؟؟؟؟))

 

 

پ.ن2:هیچیم نیست......فعلا خوبم.........سعی میکنم که خوب باشم........

 

 

پ.ن3:اگه کسی با اسم من اومد و واستون کامنت گذاشت و بدوبیرا گفت به خدا من نیستم.......نمیدونمم کیه........اینم بر میگرده به اون قضیه که من دشمن زیاد دارم...........تو این دنیام دست از سرم برنمیدارن........

 


لينك | نوشته شده در جمعه 15 دی1385ساعت 11:31 توسط |
l
اااااااه!

یکشنبه زنگ تفریح مهرنوش بهم گفت لیلا اینا چیه تو وبلاگت مینویسی؟؟؟؟؟گفتم من چیزی ننوشتم...... گفت بله معلومه......گفتم وبلاگه خودمه اختیارشو دارم .......گفت ماله خودته در مورد خودت بنویس..........منم محلش نزاشتم و اومدم بیرون........اخه یکی نیست بگه تحفه حالا چشمت میزنن؟؟؟؟؟خودتو چشم میزنن یا محمدتو؟؟؟ فکر نمیکردم اینقدر اخلاقش افتضاح باشه........مریم نبود اگه نه یه تیکه انداخته بود سر دلش........ زنگ شیمی همش تیکه های باغ مظفر را میپروندیم دبیرمونم که پایه،فقط میخنده حالا هرکی دیگه بود دری وری میگفتا ولی اینقدر این دبیرمون خوشش میاد که نگو.........زنگ اخر برگه های تاریخو داد همونی که حدس میزدم اما یه نمره بهم زیاد داده بود منم به روی خودم نیووردم یه نمره خوب گرفتم حالا بزنم دستی دستی خرابش کنم مگه مغز خر خوردم.......میدونم کار درستی نکردم تا عمر هم دارم یادم نمیره ولی خوب چیکار کنم.....اخه نمره دینیمم بد شد بد که نه ولی خوب..........مستمر هم این دینی افتضاح رد کرده.......این دبیر آدم نیست..........

 

 

ظهر یه اتفاقی افتاد منم وقتی از جلو محمد رد میشدم یه چیزی گفتم که فکر نکنه فقط خودشو و مهرنوشش آدمن....ولی یکم جلفیدم.......فکر نکنه فقط خودشونن که همدیگه را دارن.......

 

 

این دو سه روزه مامانم داره واسم یه کت و تاپ و دامن نارنجی میدوزه.......نارنجیش نارنجیه ها....... واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای اینقدر خوشگله......کلی واسش ذوقیدم.........واسه عروسی عمومه......اخه هرچی رفتم لباس از بیرون بخرم به خاطر خوش هیکلی نه گیرم اومد هم اینکه ترسیدم به خاطر خوش هیکلی یوهو چشمم بزنن....

 

 

دوشنبه زنگ اول دو نمره درخشان زبان و زبان فارسی را دادن.......بعد هم دبیر زبانمون که میخواست نمره ها را رد کنه اینقدر نمره اضافه کرده بود.....یه جورایی کیلویی بود.......ولی خدا عمرش بده خیلی توپ رد کرد........زنگ تفریح مریم را بردم پیش بچه ها بعد به خاطر اتفاق روز قبل من هی هیجانی میشدم.......بعد مهرنوش گفت به بعضیا بگین دم ایستگاه که می ایستن یوهو نپرن جلو ادم مریم هم برگشت گفت اونجا را که نخریدی دلش میخواد(اخه مریم را بردم که جوابشونو بده من که درست از پس زبون اینا بر نمیان،میام ولی نمیخوام جواب بدم)بعد گفت جلو محمد،حالا به من حرفاشا میزنه گفتم به من چه من دلم میخواد جلف باشم........مردم چقدر پررو شدن.........ولی خدایی دیگه پا افتادم بدم بزننش........زیادی داره پاشا از گیلیمش درازتر میکنه.......زنگ جبر امتحانای درخشانه در طول سال که با 10 دقیقه وقت ازمون میگرفت را بهمون داد....یکیش را نمره کامل گرفته بودم یکیشم بهتره بگم اصلا نمره نگرفته بودم اخه همون روزش تب داشتم و سر کلاس خواب بودم......برگه های ترم را هم گفت احتمال افتادنتون هست........ما هم گفتیم دستتون درد نکنه......لطف دارین........

 

 

عصر رفتم خونه خانم جونم(مامانه بابام)....داشتن جهاز زن عموم را میاوردن و میچیدن........اخه طبق رسم هایی که اصفهانیا دارن چند روز قبل از روز عروسی جهازیه عروس را میارن و خانواده عروس میان میچینن بعد میرن خونه مامان،بابا داماد شام میخورن و دوباره میرن و بقیش را میچینن و بعد که کارشون تموم شد میان و خانواده داماد را به اصطلاح دعوت میکنن که برن جهازیه عروس را ببینن...... تریپ اصفهانیه دیگه.......رسم و رسوماتشون توی ایران لنگه نداره.......خلاصه تا من نرفته بودم که خبری نبود.....به محض اینکه من رفتم دیگه افتادیم رو اون دنده و با دختر عمم بزن و برقص و بکوب...... حالا اونا طبقه بالا جهاز میچیدن ما این پایین میزدیم و میرقصیدیم.......بعد هم که اومدن شام بخورن هممون((عمه،عمو،زن عمو،بچه ها))رفتیم توی اتاق و نشستیم به شعر خوندن و دیگه هرچی شعر واسه این داماد بود خوندیم ولی بیچاره عروس را تحویل نگرفتیم........بعد هم رفتیم دیدیم......خیلی خوشگل بود....ایشالله خیرشو ببینن........ولی خدایی یه اصفهانی بخواد به دختر جهاز رو مد روز بده باید همه زندگیشو بده تا بتونه تهیه کنه.........امان از دست این رسم و رسوما......

 

 

سه شنبه برگه های ادبیات را داد خوب شده بودم......کامپیوترمم هم همینطور......زنگ آخر هم چون حس درس خوندن نداشتیم رفتیم فیلم ببینیم.......نمیرفتیم بهتر بود.....ولی خوش گذشت.......دبیر کامپیوترمون هم پایه..........مجبور شدم به خاطر یه مسائلی یه سری چیزها را بهش توضیح بدم.....نمیدونم کار درستی کردم یا نه.......ولی این دبیرمون جنبه زیادی داره مطمئنم پیش خودش میمونه........البته منم به طور واضح توضیح ندادم..........اینقدر از این و اون ضربه دیدم که نمیتونم به کسی درست و حسابی اعتماد کنم......البته به خیلیا اعتماد میکنما ولی نه اونجور که قبلا به همه اعتماد داشتم مخصوصا با کار...........نگم بهتره.......

 

 

در طول این دو سه روز به مقدار کمی اتاقمو مرتب کردم که نمیکردم بهتر بود........قشنگتر بود...... ولی سه شنبه عصر مجبور شدم درست کنم.....اونم چه درست کردنی همه وسایلمو از اتاق کشیدم بیرون تا چند روز دیگه.......همه وسایلم وسط پذیرایی فقط کاری که کردم سیستمم را آوردم توی اتاق داداشم که پریز تلفن داشته باشه..............اخه سیستم بدون خط تلفن به درد عمم میخوره.......

 

 

چهارشنبه همش درس دادند.....ااااااااااااه.....روز از نو روزی از نو.........ساعت 3 که رسیدم خونه بعد کلی خستگی میخواستم بشینم پای کامپیوترم اما دیدم برق ساختمان قطعه.......این برق کشمون اومده برقای طبقه بالا را درست کنه عوض درست کردن اومده بود و دوتا کنتور را به یه کنتور وصل کرده بود و برق را قطع کرده بودن مامان اینام.........بعد که اومد هممون خط خطی بودیم.......نزدیک بود هرچی هست بهش بگما ولی بابام باهاش دعوا کرد بسش بود.....اخه بابای من اگه از کوره در بره دیگه رفته.........بعد که وصل کرده میگم دیگه قطع نمیکنی میگه نه تا کامپیوترم را روشن کردم هنوز روشن نکرده بودم فیوز را زد و خاموش شد.........منم جوش اورده بودم ولی هیچی نگفتم......سه بار همینطور شد..........تا اخر ساعت 8 شب فهمید چه مرگشه........اصلا حالا بعد از یک سال فهمیدیم که وسایل برقی و لامپ و اینا توی این یک ساله خدایی روشن میشده.....کلا سیستم برق کشیش اشکال داشته........ای خدا بشر اینقدر احمق........

 

 

پنجشنبه عصر آماده شدم رفتم تولد دوستم..........با هزار مکافات مامان اینام راضی شدن.......البته چندتا حرکت انقلابی هم رفتم که خیلی کارساز بود......اگه نه عمرن میتونستم برم........ولی کاش این حرکتا واسه همه کارها جواب میداد........خلاصه رفتم........10 نفری از بچه ها میشدیم....... خیلی خوش گذشت جاتون خالی....تا تونستیم زدیم و رقصیدیم..............

 

 

 

آرزومه        آرزومه   که درو وا بکنی بیای تو خونه

 

آرزومه        آرزومه که تو را تو بغل بگیرم عاشقونه

 

 

 

 

                                                 یه ماچ داد دمش گرم دمش گرم بابا دمش گرم این دل دیوونشه

                                             

                                                                   الهی که یه تار از موی سیاش کم نشه

 

 

 

خیلی خوب بود.........ولی نمیدونم من چه مرگمه.......هرجا میرم باید تو فکر باشم.....هرجا میرم باید حس کنم یه چیزی کم دارم........یه چیزی که ......هیچی..........

 

 

جمعه صبح آزمون داشتم.......میگفتن نرو ولی خودم میخواستم برم......با اینکه وقت نداشتم...... نرفته بودم سنگینتر بودم......پایین ترین رکورد را تو طول این دوسال زدم........آخه ساعت 7:30 که شروع کردم ساعت 9:30 مامانم اومد دنبالم.......نوبت آرایشگاه داشتم........بعد هم آماده شدم و رفتیم عروسی.......تا حالا دیده بودین عروسی ظهر باشه؟؟؟؟؟حالا ببینین........آخه عروسی نبود که........عموم میخواست یه مهمونی بگیره واسه همین انداخت ظهر......بعد از ناهار اومدیم خونه و دیگه خودمو خفه کردم........تا تونستم رقصیدم که دیگه عمو آخری بود.........تموم شد دیگه......بعد هم پاتختی و بعدش همه رفتن خونه هاشون...........

 

 

دیده بودین کسی از خوشی زیاد گریه کنه.........شب که اومدیم خونه باز اعصابم ریخته بود بهم که نشستم به گریه کردن.........کدوم آدم عاقلی از عروسی که برمیگرده میشینه گریه میکنه؟؟؟؟زیاد نبود ولی انگار با چندتا قطره اشک هم خیلی سبک میشم..........من یه چیزی تو زندگیم کم دارم که به هیچ کسی نمیتونم بگم.......چیکار کنم؟؟؟؟کم کم دارم دق میارم........

 

 

اتفاق باحال زیاد افتاد.........مخصوصا تحویلای شوهر عمم(بابای وحید) که ماجراها داره........خدا به داد برسه.......معلوم نیست چی میخواد بشه.......لیلون از دست رفت.........

 

 

 

 

 

 


لينك | نوشته شده در دوشنبه 11 دی1385ساعت 11:30 توسط |
l
هکر کوچولو

شاید این بار سرنوشت به زندگی اجازه صحنه یکتای هنرمندی بودن نداد تا اینکه من نغمه ام را با صدای خود بخوانم و بروم.با این حال که چیزی و جایی برای خواندن و ماندن ندارم باز چه دیر از صحنه روزگار می روم شاید به تلافی بی نغمگی و بی پناهی هم که باشد هرگاه رفتم دیگر برایم مهم نیست پیوسته به جای بودن صحنه — چون من نه خرم نغمه ای دارم نه خرم یادی در این صحنه پیوسته به جای که مردم بسپارند به یاد...............

 

مریم ((دوسته هوده هوده هودم))((ه=خ))

 

 

سلام.....اول از همه میخوام یه تولد کوچولو بگیرم ولی یکم با تاخیر....اخه یک هفته ای وبلاگم هک بود دیگه.......13 دی تولد یکی از بهترین دوستام بود......از همین جا تولدشو تبریک میگم و امیدوارم صد سال نه صد و بیست سال زنده باشن......امیدوارم همیشه و همه جا موفق باشن...........دوسته خوبم تولدتون مبارررررررررررررررررررررک همیشه زنده باشین........

 

 

شنبه هفته پیش،صبح شوهر خالم گفت لیلا سیستمت را میدی من ببرم و بیارم؟؟؟گفتم چییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی؟؟؟گفت که شب میارم...میخواستم بگم بعد هم زندگیم به باد فنا میره.......همینم مونده سیستم من دسته یکی بیوفته.....البته خدایی شوهرخالم کاری به این کارا نداره.....خیلی ماهه فقط به خاطر کارهاش میخواست....یادم رفت بپرسم واسه چی از منو میخواد؟؟؟نیست خیلی سیستم من پیشرفتس همه طرفدارشن((جونه عمم))اما هرچی باشه پیشرفته تر از سیستم خودش بود که میخواست ببره اگه نه مرض که نداشت...بعد خودش گفت خوب کارهام را میارم توی خونه.....گفتم باشه.... دربست در خدمتم توی خونه خودمون جلو خودم مشکلی نداره.....بعد گفت حالا میام پایین ببینم اصلا به کارم میخوره یا نه.......گفتم ننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننه اخه اتاقم روی هواست....انواع و اقسام وسایل وسط اتاق ریخته.....همه چی.....اینقدر شلوغ پلوغ و کثیفه..... من نمیدونم چرا هرکی هرچی دم دستش میرسه میاد میریزه تو اتاق من.....حکم انباری را پیدا کرده...حتی اشغال خوراکیاشونم میارن میریزن...اخه یکی نیست بگه اینجا مگه سطل اشغاله... ابرو ادم را جلو اینو اون میبرن.........((همه این حرفا به خودم برمیگرده به خدا وقت درست کردن ندارم)) خلاصه بهش گفتم چشماتو میبندی و میای تو اتاقم...بعد اومده میگه اینجا چه خبره.... گفتم چشاتو ببند....اااااااا دهه هرچی هوچی نمیگم.......خدا رحم کردا....بعد از ظهر دعای عرفه را خوندم بعد هم یه اتفاقی افتاد

 

 

چهارشنبه توی راه که میومدیم دبیر ورزش پارسالمون را دیدیم.......اخر دبیر بودا از نظر تیپ اگه بگم چه تیپی بود...........بنده خدا........یه شلوار ورزشی بادی مشکی میپوشید با یه جفت کفش ورزشی نارنجی و یه مانتو قهوه ای روشن و یه مقنعه سرخابی و یه عینک که ماله دوره جد من بوده..........اخر تیپ بود حرف زدن و کاراش فقط پایه خنده بود........

 

 

جمعه ظهر خالم اومده بود اصفهان ولی امیرعلی را نیورده بود.........دپرس شدم.........نشسته به خرخونی........ یه 7 ماه از من کوچیکتره مثل منم ریاضی میخونه معدلش 70/19 حدودا..... اخه پسر اینقدر خرخون.........ااااااه.......یه اصفهان نتونست بیاد.....دلم واسش تنگیده بود........

 

عصر رفتم خونه مامانه بابام((من که امتحان ندارم الان))و فهمیدم جمعه هفته دیگه عروسی داریم.....عروسی عمومه........اخ جووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووون.........بزن و برقص و بکوب.......

 

شنبه ظهر هم مارمولک اومده بود.....حالا اگه گفتین مارمولک کیه؟؟؟؟جریان داره........ بگم؟؟؟؟ میگم خواستی بخون نخواستی نخون...........

 

جریان از این قراره که ما که کلاس اول بودم یه روز ظهر دوستم یکم پول خرد داد به من و من گذاشتم توی کیفم و از اونجایی که حواسم نبود یوهو در کیفم باز کردم و اون پولا ریخت روی زمین... ما هم که رومون نمیشد برداریم همینجوری رفتیم یه طرف دیگه ایستادیم...تا یکی از این پسرایه با مرام اومد سکه ها را جمع کرد و داد دوستم........اخیییییییییییییییییی.......اما از قدیم گفتن سلام خرس(گرگ؟)بی طمع نیست...........این شد که ایشون از فرداش بیوفتن دنباله دوسته من........ بعد از یک ماه،یه روز که ما که منتظر اتوبوس بودیم دیدم بابام اومده و میگه با یکی از همکاراش وعده داره.............بعد دیدیم با اون پسر وایساده به حرف زدن.........اون پسر هم چون خیلی ریزه میزه بود ما بهش میگفتیم مارمولک............خلاصه اون روز فهمیدیم که مارمولکه ما،پسر دوسته بابای منه..............واااااااای که چقدر توی شک بودیم...........دیگه همین........الان دوساله دنباله دوسته منه و دوسته من به قول خودش بچه مثبته و این کارا را نمیکنه ولی همه پسرای توی راه مدرسه اسمشو بلدن و به اسم صداش میکنن و میخوان باهاش دوست بشن......از بس جلفن......

 

سه شنبه صبح رفتیم مدرسه خداییش بعد از دو هفته و نیم تعطیلی خیلی زور میگفت.....تا اومدم دیدم مارمولک اومده با محمد دوسته مهرنوش بود.....الهه و مهرنوش هم یه طرف دیگه بودن......منم محل نزاشتم و رفتم.......تا داشتم بر میگشتم الهه اومد و مارمولک هم دنبالش بعد یوهو مارمولک سلام کرد......منو میگی کوب کردم......جوابشو دادم......اخی چه پسر خوبی

 

 

چهارشنبه زنگ اول برگه های حسابان را داد..........خراب کردم......اگه بقیشم همینطور باشه امسال از معدل میوفتم.......اااااااااه......بعد هم شروع کرد به درس دادن که از بس خندیدیم مردیم.........اخه این بچه هایی که روی صندلی های اول میشینن خیلی قدشون بلنده..... هرچی میگیم کوتاه بشینین انگار نه انگار........منم امروز عصبی شدم و گفتم با ملوس که نبودم با شماها بودم........دیگه هممون از بس خندیدیم مردیم..........بعد هم یه بچه ها میخواست صندلی مریم را جابه جا کنه نزدیک بود مریم با مخ بیاد روی زمین.....تا تونستیم خندیدیم بیچاره دبیرمونم هیچی نگفت......زنگ اخر برگه های فیزیک را داد فکر نمی کردم اینقدر بد بشم..... تقصیر خودم هی گفتم فیزیک اسونه فیزیک اسونه.........واسه همین خراب کردم......کاش میشد دوباره امتحان میدادم.......

 

پنجشنبه دبیر شیمیمون اومد سر کلاس........داشت برگه ها را میداد اسم هرکی را میگفت میگفتم ها؟؟ها؟؟؟ وای اینقدر پایه بود....دبیرمون از خنده منفجر شد.....بعد هم داشت حرف میزد یک کلمه که حرف میزد یا من یا مریم هی میگفتیم ها؟؟ها؟؟؟که گفت یوهو میبینی یه چیزی جوابتو میدما......مریم گفت خانم میگین کوفت؟؟؟؟؟؟؟؟اونجا دیگه کلاس رفت تو هوا...... تا تونستیم خندیدیم......زنگ تفریح روی تخته نوشتیم کلاس ملوس ها بعد دبیر زبان فارسیمون اومد گفت خوبه خودتونم میدونین.....بعد هی میومد حرف بزنه هی میگفتم ها؟؟؟ها؟؟؟که گفت راه نفست گرفته؟؟؟پا شو برو اب بخور........خنک بی مزه.......زنگ تفریح رفتم پیش بچه ها...... مهرنوش و الهه و اینا.......بعد الهه میگه لیلا چند روز پیش با یکی دیدنت.....میگم منو؟؟؟؟میگه اره.....گفتم کی؟؟ کجا؟؟؟؟با کی؟؟؟؟چه شکلی بوده؟؟؟؟میگه نمیدونم.......منم هرچی اسم بلد بود گفتم و گفتم با یکی از اینا بودم حالا کدوم نمیدونم چون زیادن یادم نمیاد......بعد هم قرار بود واسه یه بچه ها کادو بخرم...به آرزو گفتم میای بریم بعد مینوشی و دوستش گفتن وای وای پاشیم بریم حوصله این حرفا را نداریم......منم از حرسم گفتم اره نمیتونن ببینن ادم با کسی نیست از حرسشون حرف در میارن اره چیکار دارین من با کی بودم........حالا خدا وکیلی شما نمیدونین من با کی بودم خودم که نمیدونم؟؟؟؟پست قبل هم که درباره مینوشی نوشته بودم یه بچه ها واسش خونده دختره بی معنی....راستش نمیدونستم اینقدر این طرف و اونطرف پشت سرم حرف زده... حالا که فهمیدم یا ادم جور میکنم محمدشو بزنن یا یه بلایی سر خودش میارم......حالیش میکنم دختره...............

 

خیلیا پشت سر من خیلی حرفا میزنن.....حتی کسایی که سعی میکردم ازشون دور باشم....... نمیدونم چرا وقتی میبینن یه نفر روی خط خودش میره و میاد و کاری به کسی نداره سعی میکنن هرچی که هست بهش بچسبونن.....حالم از اینجور ادما بهم میخوره.....به هرکی میرسم میگه اره میدونی فلانی اینو گفته.......فلانی اینو گفته.......به جهنم من خودم حد خودمو میدونم هرچی میخوان بگن بگن.........

 

 

جمعه وحید را دیدم....عزیزم دلم حسابی واسش تنگیده بود.........کلی تحویل گرفتا.....ای ول پسر عمه خودم..............

 

امتحانام  تموم شدن.....ولی یکی یکی خرابشون کردم.........خیلی خوندم ولی اون چیزی که میخواستم نشد..........شما دعا کنین یکم ادم بشم بشینم سر درس و زندگی.........همتون موفق باشین..................

 

پ.ن:زود اپ کردم فقط به خاطر هکر مهربونم.....ولی خدایی نشون دادی که چقدر بزرگی..... نمیدونم میخونی یا نه........ولی خودت میدونی دفعه قبلی کی هکم کرده بود؟؟؟؟اول که همه ارشیوم را پاک کرد و هنوزم که هنوزه جرات نداره بگه خودش بوده......الانم که دروغاش واسم رو شده دوهفتس از دسته من قایم شده و میترسه خودشو با من روبه رو کنه.........اگه فهمیدی کیو میگم برو بهش بگو اگه نفهمیدی هم واسم اف بزار تا بهت بگم........

 


لينك | نوشته شده در جمعه 8 دی1385ساعت 4:27 توسط |
l
فیزیک؟!

جمعه رفتم آزمون دادم......اصلا حوصلشو نداشتم.....بچه ها هم چون امتحان داشتن بیشتریاشون زود دادن و رفتن.....منم دیدم حسش نیست همینطور تندتند زدم و اومدم بیرون.....یکم با مسئولای اونجا حرفیدم و بعد هم زنگ زدم بابام بیادش......عصر که کارنامه گرفتم بازم بد شده بودم......اخه خدایی من توی این دوهفته اینقدر اعصابم داغون بود که یه کلمه هم درس نخونده بودم.....بازم امیدوار شدم اگه نخونم یه چیزی میزنم......بعد هم رفتم خونه مامان بزرگم....اخه ستاره جونم رفت اونجا مهمونی تا کی؟خدا میدونه.........

 

 

شنبه هم فقط به حسابان خوندن.....عصر رفتم کلاس.......گوگولیمم بود.....عزیزم الهی فداش بشم یه کادوی گوگولی عین خودش واسم اورده بود......اینقدر ذوقیدم......اخه یک ماه و خورده ای میشد که ندیده بودمش......دلم حسابی واسش تنگیده بود......بعد هم دوباره رفتم پیش ستاره جونم......ولی هی گریه میکنه.......

 

 

شب که اومدم دوستم زنگ زد بهم و گفت دوتا آدم که پایه خنده ما هستن را دیده......وااااااااااای یه جوری توصیف میکردا.......فقط دلمو گرفته بودم و میخندیدم......بعد هم یه کاری کرده بود جلوشون که دیگه من یه باره پکیدم از خنده............

 

 

یکشنبه امتحانمون 2:30 طول کشید(حسابان)......نامردا اینقدر سخت گرفته بودن......زیادم سخت نبودا ولی نوشتنی زیاد داشت.......مردم از بس نوشتم تا از امتحان اومدم مغزم داشت سوت می کشید..... حالا کاش خوب داده باشم.....بد نشد......

 

 

امروز سر یه موضوعی فهمیدم که دنیا چقدر کوچیکه.......میدونستم،ولی نه دیگه اینجور.....از هر طرف که میرم با یکی اشنا در میام......از همه طرف میخورم به بچه های خودمون.......یعنی دنیا تا این حد کوچیکه؟؟؟اینکه میگن کوه به کوه نمیرسه اما آدم به آدم میرسه یعنی اینقدر زود و نزدیک؟؟ ؟؟؟؟باورم نمیشه.........

 

 

عصر آموزشگاه بودم...............کلی خندیدم.........بعد به دوستم زنگ زدم که گفت همون پسر را که گفتم(پست پایین)امروز دوباره توی راه دیدتش.....بیچاره از خجالت سرش را بلند نمیکرده....... اخی پسر اینقدر مظلوم و خجالتی؟؟؟؟؟من که به عمرم ندیدم.......اخی بچه مردم چه گناهی کرده مگه؟؟؟؟اصلا مگه ما چیزی گفتیم؟؟؟؟

 

 

دلم میخواست یکی از دوستام اینجا را میخوند و به مینوشی میگفت......دلم واسه حرف زدن..... واسه گریه کردنامون.....خندیدنامون....خوشیامون با مینوشی یه ذره شده.....وقتی هرروز میبینمش و با یه سلام خشک و خالی از بغلش رد میشم عذاب میکشم.....مینوشی همه زندگی من بود..... بهش گفته بودم حاضر نیستم هیچ وقت از دستت بدم......اما حالا؟؟؟پارسال وقتی با محمد دوست شد همش دنبالش بودم...هواشو داشتم...نمیزاشتم کسی بفهمه تا براش بد بشه....نمیخواستیم دوستامون بفهمن....همیشه حرس میخوردم مبادا کسی بفهمه......همیشه خودمو میکردم سپر بلاش تا اون راحت باشه....وقتی بچه ها فهمیدن و اون داشت کشیده میشد به طرف الهه دوستم، کار شب و روزم شده بود گریه........گریه واسه از دست دادن مینوشی...... اینقدر دوسش داشتم که وقتی مامانش اینا محدودش کردن بعد از یه هفته طاقت نیوردم و اینقدر گریه کردم تا مامانم فهمید و به مامانش زنگ زد که بزارن با من حرف بزنه.......وقتی مامانش من را دید و گفت که چرا بهشون نگفتم بازم خفه خون گرفتم و صدام در نیومد......گذاشتم هرچی دلشون میخواد بگن...... اول سال که اومد و گفت مامانش اینا گفتن با من حرف نزنه خیلی راحت قبول کردم تا بازم اون عذاب نکشه و براش بد نشه........اما غافل از اینکه مینوشی همه چی را((رابطه من و ..........))از سیر تا پیاز به مامانم گفته بود.....واقعا هنوزم نمیتونم باور کنم که مینوشی یه همچین کاری باهام کرده.....شاید مامانم اونقدر توی منگنه گذاشتش که مجبور شده بگه اما....بازم من اینکار را نکردم و نمیکنم.......حتی به قیمت اینکه واسم بد میشد....هیچ وقت حاضر نیستم به کسی که دوسش دارم خیانت کنم.......آره مینوشی همه چی را گفته بود......همه چی را........نمیدونم چیشد یوهو یاد مینوشی افتادم داشتم فیزیک میخوندم مینوشی این وسط کجا بود؟؟؟؟؟

 

 


لينك | نوشته شده در یکشنبه 3 دی1385ساعت 23:23 توسط |
l
یلدا!

4شنبه صبح تا رسیدم رفتم سر جلسه امتحان...ای بدی نبود......ولی دوتاش را اصلا ننوشتم......بعد که اومدیم جواب ها را بهمون داد......فکر کنم اگه خیلی خوب بشم و بهم ارفاق کنه با هزار زور پاس بشم........اخه چرا؟؟؟؟؟همه به گریه....شاگرد خرخونه میگفت سخت بود...دیگه من برم بمیرم....بعد هم گفت 5شنبه 1 تا 3 وایمیسین....... نههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه ای خدااااا چرا اینا نمیفهمن...... خوب قبل امتحانا ادمو هی خسته میکنن ای خدا بگم چیکارشون بکنه...هرچی میگم نه......هی بچه ها میگن چرا.....برن بمیرن...من حوصله ندارم 1 تا 3 بمونم....اونم چی 5شنبه.......

 

عصر فقط گریه میکردم......دارم دق میکنم.......خدا وکیلی تنهایی خیلی بده.....پارسال مینوشی را داشتم...همه خوشیم،غمهام،دلتنگیام،حرفام،همه چیم پیشش بود از اونم پیش من.....با همدیگه خوش بودیم........غیر از مینوشیم کسایی بودن که از تنهایی بیارنم بیرون.......ولی امسال نه مینوشی هست نه هیچ کس دیگه........تنهایی بد دردیه بد......مخصوصا وقتی از روی اجبار،به خاطر اینکه از بس تو خودت ریختی داری خفه میشی،حرفتو به یکی بزنی و اونم نفهمه خیلی بده........جونم به لبم رسیده...... آره یه زمانی به همه میگفتم تنهایی خوبه.....همش تظاهر بود....تنهایی آدمو روانی میکنه.........کارم شده خوش بودن.......به قول خودم دارم خوشی میکنم.......اما خوشی چیه؟؟؟؟خوش بودنم شده مسخره کردنه اینو اون و خندیدن.......خوشیم شده به بی مزه ترین چیزا خندیدن.....خوشیم شده ضدحال زدن به آدما و خوشحال شدن.... خوشیم شده ضدحال زدن به مینوشی و مسخره کردنش..........آخه به اینا هم میگن خوشی؟؟؟؟؟؟؟نمیخوام،اگه خوشی به ایناس عمرن نمیخوام.....دلم میخواد واقعا خوش باشم.....خوش بگذرونم..... سه روز دیگه امتحانام شروع میشه.........با این حال با این روحیه من میخوام امتحان بدم؟؟؟؟؟نه مطمئنم افتضاح میشه......مطمئنم خراب میشه......نمیخوام...نمیخوام..... دیگه نمیکشم......به قول بچه های خودمون

 

دیگه طاقتم تمومه                           کاسه صبرم سر اومد

 

تو بیا خاکهای گلدون                        خشک و بی گل بی قرارن

 

 

کاش میشد یکی میومد منو میبرد یه هفته فقط دور خیابونا میتابیدم......تو خونه پوسیدم.......شب یلدا هم مثل همه شبا تو خونه.....آخه خدا مگه من آدم نیستم؟؟؟؟ منم میخوام مثل همه برم مهمونی.....برم بیرون.......خوش باشم.........چرا جایی نمیریم؟؟؟؟؟من حوصلم سر رفتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتته............ به کی بگم؟؟؟؟؟؟یکی به دادم برسه........اعصابم داغون....روحیم داغون......زندگیم داغون.....درسم خراب........من به چه امیدی زندم؟؟؟؟؟

 

 

5شنبه صبح امتحان ورزش.....انعطاف و درازنشست....داشتم دق میکردم....اینقدر کش اومدم تا به حد نسابش رفتم.....بعد هم دراز نشست......وای نه.....اونم من که تپلم.... معدم و دلمم درد میکرد...خلاصه با هزار ناز و ادا رفتم...از40 تا31 را توی 1دقیقه رفتم... دیگه بچه ها میخواستن جنازمو بلند کنن....تا هم که بلند شدم که دیگه هیچی..... کمرم و معدم و دلم وحشتناک درد میکرد.....ای خدا اخه اینا هم شد ورزش؟؟؟؟زنگه زبان فارسی هم طبق معمول الافی...البته بچه ها تمرین مینوشتن اما من مشغول SMS خوندن بودم......بعد هم که زنگ خونه خورد فقط ما توی مدرسه بودیم.....سرور دوستم رفت توی دفتر و نماینده کلاسمون را شروع کرد به پیج کردن......واااای هممون دلامون را گرفته بودیم و میخندیدیم......عین خوده ناظممون.......واااای با داد و هوار صداش میکرد.......همه کلاس وسط کریدور میخندیدیم......بعد مستخدم مدرسمون اومد بره توی دفتر......سریع به سرور خبر دادیم......اونم اومد بیرون و به مستخدممون که داشت میرفت تو گفت توی دفتره.......واااااااااای اونجا بود که من دیگه یه لحظه تموم کردم از بس خندیدم.......بعدش چنان دل دردی گرفتم که نگو........بعد که دبیرمون اومد بازم مثل همیشه نمره ها افتضاح شده بود........اخه ما چیکار کنیم؟؟؟؟؟حالا خوبه بازم من پیشرفت داشتم......ولی بازم افتضاح بود.......نمره کامل که نداشتیم.......

 

 

شب رفتیم بیرون یه تابی خوردیم بعد هم رفتم پیش ستاره که خواب بود........من دلم مهمونی میخواد.......من حوصلم سر رفته........1شنبه اولین امتحان ترمم با حسابان شروع میشه ولی حس امتحان را ندارم............خودمم نمیفهمم چمه؟؟؟سردرگمم.....

دیوونه شدم رفت............

 

 

پ . ن1:شب یلدای همتون مبارک....ایشالله خوش گذشته......

 

 

پ . ن2:ناصر عبداللهی هم دار فانی را وداع گفت...........روحش شاد.........

 

 

پ . ن3:روز کودک را به همه دوست جونای خودم تبریک میگم........

 

 

پ . ن4:خیلی خیلی واسم دعا کنین...........

 


لينك | نوشته شده در جمعه 1 دی1385ساعت 18:21 توسط |