`·.*_نارنجی_*.·´
برای دیدن روز عذابت لحظه شماری میکنم!!!
جمعه ظهر همه اینجا بودن.....بازم کل کل با آرش......یه چیزی بهش گفتم حالا که فکرشو میکنم فقط میمیرم از خنده و میدونم تا عمر داره یادش نمیره....مریم که یک ساعت پشت تلفن داشت میخندید......عصر رفتم خونه مامانه بابام.....صدرا هم بود..... قربونش برم توپولیه منه...اینقدر گوگولیه....منم هی ماچ ماچیش کردم....بعد دیدم میخواد شیطونی بکنه حوصلشو نداشتم اومدم خونه.......مهمون داشتیم،یه نی نی داشتن عین صدرا توپولی،سفید،موهای فرفری خرمایی.......وااااااااااااااای میمیرم واسه این بچه ها......عین پت و مت میمونن این دوتا اینقدر بامزن.......بعد هم هی مهمون اومد هی مهمون اومد و همشونم نی نی داشتن.......شب که همه رفتن دور از چشم خالم تا تونستم ستاره را بوس بوسیش کردم......الهی قربونش برم اینقدر نازه عزیزم فداش بشم.......
شنبه اومدم برم مدرسه دیدم همه میگن تعطیله......بعد دیدیم بله جناب رئیس جمهور ((واقعا به عقلش شک کردم))تعطیل کردن........اخه کی ساعت 7 صبح اعلام میکنه مدارس اون روز تعطیله؟؟؟؟؟ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااا این مملکت دسته کیه؟؟؟؟؟ ((انگار ساعت 12 نصف شب تعطیل کرده؟؟؟))منم حوصله نداشتم برگردم خونه.... سوار اتوبوس شدم و رفتم مدرسه دیدم همه دم در ایستادن....ناظمامونم میگن برین خونه......همون موقع مریم اومد نشسته بودیم میزدیم تو سرمون.........4 ساعت فیزیک داشتیم،2ساعت هندسه.....حالا هی میگن باید تا ساعت 3 بایستین.......... ااااااااااااااااااه این چه وضعشه....خلاصه تا تونستیم............ بعد هم یه بچه ها گفت مصاحبه منو توی شبکه خبر ایران توی ماهواره نشون داده........به قول مریم لیلا جهانی می اندیشد...... کلی ذوقیدم......بعد هم خونه و خواب........حوصلم خیلی سر رفته بود......یه هفته بود هیچ جا نرفته بودیم......داشتم دق میکردم......عصر هم آموزشگاه بودم.......
یکشنبه توی مدرسه بدی نبود..... وحشتناک برف میومد.......خیلی بدجور بود....ظهر توی راه هی این موجودات بی جنبه به دخترها برف پرت میکردن....خدا را شکر جرات ندارن با من این کارا بکنن.........بعد رفتم یه گوله برف درست کنم بزنم به دوستم اما نزدم.... اخه وحشتناک دستم کرخ شد.....گفتم الان خون توی رگهای دستم یخ میزنه میمیرم... خیلی بدجور بود......کاش تعطیل میکردن...اما نه،اخه فایده نداره.......
خدا جونم چرا؟؟؟؟چرا نمیزاری بفهمم؟؟؟؟؟خدا بزار تموم بشه.........نمیخوام احساس داشته باشم...نمیخوام روح داشته باشم...مگه زور؟؟؟؟؟اصلا به کسی چه؟؟؟؟اقا میخوام روحم مرده باشه......چیکار به کار کسی دارم؟؟؟؟؟اینجوری نه ازارم به کسی میرسه و نه کاری به کسی دارم نه خودم را وابسته این و اون میکنم......چرا نمیتونن ببینن دارم زندگیمو میکنم؟؟؟؟؟نمیخوام نمیخوام نمیخوام.......مگه زورررررررررررررررررررر ررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر رررررررررررررررررررررررررررررررره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اااااااااااه اینم شد زندگی........ اخه من که کاری باهات ندارم.....پس ول کن......میخوام خوش باشم...دلم میخواد هرکاری میخوام بکنم.......چرا نمیتونین ببینین؟؟؟؟؟؟دلم میخواد خیلی راحت و ازاد با همه باشم......دلم میخواد همه غلطی بکنم....مگه مرض دارم خودمو پابند کسی بکنم؟؟؟؟؟؟؟؟چرا باید خودمو به یکی متعهد کنم؟؟؟؟اصلا مگه من بازیچه دسته این و اونم؟؟؟؟؟؟خدایا خودت بفهمون بهم یا یه جوری بشه که بتونم بفهمم.................
دوشنبه خیلی حالم بد بود......رگ اعصاب گردنم و معدم وحشتناک درد میکرد...... همش به خاطر اعصابم ریخته بود بهم......سابقه نداشت ولی انگار پیدا کرد....... زبان،حسابان ،جبر......1تا3 را لغو کردیم.....عصر کلاس.....تا رفتم استادم گفت تمرین هات را نوشتی.....اخه معمولا من و یکی دیگه مینویسیم......گفتم نه...گفت چرا؟؟؟ گفتم هاااان نرسیدم....یه نیگاه چپ چپی بهم کرد که نگو.....میخواستم بگم ببخشید با خودم بودم......بعد که تمرین داد حلشون کردم اونم کمکم کرد و باهام خوب شد.... البته خوب بود......ماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااهه اینقدر خوبه.......خیلی خوشم میاد ازش......شب که اومدم دیدم مامان ارش اینجا بود ولی داشت میرفت.....منم خودم لوس کردم یکم و گفتم خاله باهات قهرم من اومدم میخوای بری...بعد بغلم کرد بوسم کرد گفتم تو بیا خونمون و دیرمه و کار دارم باید برم....گفتم باشه((عجب جولی شدم من))
سه شنبه دبیر هندسمون اومد گفت 4شنبه باید 1 تا 3 بایستین.......ااااااااااااااااااه حالا که عربی را تعطیل کردیم واسه هندسه باید وایسم..............ای خدا بگم باعث و بانی این تعطیلیا را چیکار کنه.....ما چه گناهی کردیم......
عصر خیلی حالم گرفته بود....4شنبه امتحان حسابان داشتیم.....امسال هم که این حسابانه شده آینه دق من.......نه من بلکه همه بچه ها......عزا گرفته بودم.......عصر که یه ضدحال خوردم......بعد هم از بس استرس داشتم نمیتونستم درس بخونم...... حوصلمم خفن سر رفته بود.........دو هفتس از این خونه بیرون نرفتم.....یعنی رفتم ولی یا مدرسه بوده یا کلاس......شب یلدا هم فکر کنم تو خونه ایم.........دیگه داشتم میمردم.........اعصابم خورد....حوصلم سر رفته بود......فکر حسابان داشت دیوونم میکرد.......آخرش به گریه افتادم.......ااااااااااااااااااااه کی من راحت میشم؟؟؟؟؟ خدایا کمکم کن..........چی میشد یکی جواب همه سوالای منو میداد؟؟؟؟؟؟کی میشد من راحت میشدم.....حالا که فکرشو میکنم دو،سه ساله یه شب با فکر راحت نخوابیدم..... اینم شانس منه که از همه طرف باید اعصاب خوردی داشته باشم........
واااااااااااااای یه چیز باحال.....یکی از پسرایی که توی راه مدرسه ماست((البته بچس، فکر کنم هم سن خودمونه))بعد من هفته پیش با یه دختر چادری دیدمش بعد به دوستم گفتم.....یه روز که از جلومون رد شد با دوستم به همدیگه گفتیم چقدر زشته ادم با دختر چادریا بتابه....وای وای......بیچاره موند........حالا از اون روز به بعد دیگه خجالت میکشه بیادش......ظهرها که اصلا نیست....صبحا هم که تا ما نرفتیم زود میره که ما را نبینه............خیلی پایسسسسسسسسسسسسسسسسس..... آی حال میکنم..........شده پایه خنده ما........یکی نیست بگه خوب حالا با هرکی میخوای باش به ما چه؟؟؟؟؟به جای اینکه پررو باشه بدتر فرار میکنه.....ببخشیدا ولی خیلی احمقه.....اصلا مگه چیه؟؟؟؟؟مگه چشه خوب آدم با کی باشه؟؟؟؟؟سیرت مهمه نه صورت........حالا آدما هرچی میخوان بگن.......
16/9/1385
جشنه تو جشنه تولد تمومه خوبياست جشنه تو شروع زیبای تمومه شادیاست
تولدت مبارک تولدت مبارک تولدت مبارک تولدت مبارک
امشب شب ما غرق گل و شادی و شور،از جشن ستاره آسمون یه پارچه نور امشب، خونمون پر از طنین دلنواز،تو کوچه پر از نوای دلنشین ساز،عزیزم هدیه من برات یه دنیا عشقه زندگیم با بودنت درسته مثل بهشته،تو خونه سبد سبد گل های سرخ و میخک عزیزم دوست دارم
تولدت مبارک تولدت مبارک تولدت مبارک
جشنه تو جشنه تولد تمومه خوبياست،جشنه تو شروع زیبای تمومه شادیاست، جشن تو شروع یه روز مقدس برام،وقته شکر گذاریه به سوی درگاه خداست،عزیزم هدیه من برات یه دنیا عشقه زندگیم با بودنت درسته مثل بهشته تو خونه سبد سبد گل های سرخ و میخک عزیزم دوست دارم
تولدت مبارک تولدت مبارک تولدت مبارک
ستاره عزیزم زندگیه جدیدت را بهت تبریک میگم...امیدوارم به دور از هر بدی زندگی کنی.....امیدوارم هیچ وقت مثل دخترخالت سردرگم نباشی....ستاره عزیزم الان که دارم مینویسم ناخودآگاه اشکام سرازیر شد....نمیدونم شاید چون از زندگی سیرم... شاید چون هر بچه ای که به دنیا میاد تا فکر میکنم یه روزی بزرگ میشه...یه روزی هزارجور مشکل پیدا میکنه...هزارجور در به دری.....ناراحت میشم.....اما امیدوارم حالا که از زندگی ارومی که پیش خدا داشتی اومدی بیرون توی این دنیای ادما هم زندگی آرومی داشته باشی....ستاره عزیزم بعد از یه مدت که نسبت به همه بی احساس شده بودم و از همه بدم میومد با اومدنت احساسمو زنده کردی.....اره عزیزم خیلی دوست دارم خیلی.....مواظب آدمای این دنیا و کارهاشون باش...اگه نه یه روز مثل من میشی یه آدمی که روحش مرده.....یه ادمی که نمیدونه کجاست و کیه.....یکی که بقیه واسش تصمیم میگیرن.......یکی که همه میخوان توی سردرگمی بزارنش.... یکی که همه میخوان با احساساتش بازی کنن....یکی که یه روزی با احساس ترین ادم بود اما حالا.....نمیدونم تا بزرگ میشی اثری از اینجا مونده یا نه یا اثری از دخترخالت لیلا.....ولی اگه بود حتما اینا را نشونت میدم تا بفهمی زندگی یعنی چی......همیشه سالم و سلامت باشی دختر خاله گلم و دنیا همونجور که دوست داری واست باشه.......قزبونت برم گوگولیه من....الهی فدات بشم بای.....
سلام......اول از همه از دوست جونای خودم به خاطر تبریکای قشنگ قشنگشون تشکر میکنم....واقعا شرمندم کردین.....خیلی لطف کردین...هیچ وقت این تولدم را یادم نمیره.......دوم از نی نی جونم به خاطر تولدی که واسم تو وبلاگش گرفت ممنونم...نی نی جونم خیلی لطف کردی.....و از شیطان هم به خاطر متنه قشنگی که واسم گذاشته بود ممنونم......همه تبریکا قشنگ بود ولی شرمنده یکی یکی نمیتونم اسم بیارم......
این پست یکم طولانیه به خاطر اینکه توضیحات مصاحبه را نوشتم و کلی خاطره که منتظرشون بودم........
جمعه شب شبکه اصفهان عوامل سریال کاراگاه رشید را توی جنگ اصفهان اورده بود کلی ذوقیدم اخه پسر عمم هم بودش((رسول اکبریان))....
شنبه واسه ساعت دینی کل نیمکت ها را درست کردیم بعد یه مشت بچه ریختن تو کلاس گفتن واسه امادگی دفاعی اومدن شما برین یه جا دیگه..... اینقدر اعصابمونو خورد کردن یه مشت بسیجی اومدن تو مدرسه،مدرسه را به گند کشیدن......
یکشنبه زنگ اخر دیدم ناظممون صدام میکنه گفت بیا اینجا گفتم بله دیدم یه پاکت داد دستم گفت تولدت مبارک منو میگی یه لحظه سنکوب کردم گفتم ممنون و کلی تشکر و کلی هم ذوقیدم و رفتم پیش بچه گفتم ماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا بچه ها، بهم هدیه تولد دادن....همه بچه ها مونده بودن...مریم میگفت بیا بریم دفتر ببینم واسه چیه....اصلا چنین چیزی سابقه نداشت...خودمم قرار شده با یکی از این داربست فلزی ها هستا قرار داد ببندم این چند وقته خیلی فکم کش اومده فکر کنم بازم از این سورپرایزها در پیشه.....توی راه همش داشتیم بهم برف پرت میکردیم...خلاصه با اینکه زیاد برفی نبود ولی تو خیابون هی برف پرت میکردیم و میرفتیم....ولی بعدش به خاطر یه سری از مسائل حیصیتی سروسنگین شدیم.....فقط در عرض چند دقیقه......بعد هم یکی از دوستام اومد چندتا کتاب گرفت و رفت!
تا حالا شده نخوای یه نفر را تو زندگیت ببینی بعد همینطور مثل اجل بیاد از جلوت بره بعد هم فکر کنه با این کارش حرص تو رو در میاره.....ای خدا من خوش ندارم ریخت این ادم را ببینم واسه چی هی مثل خر((با عرض معذرت))میاد از جلو من رد میشه تازه با کلی ناز و عشوه منم نمیبینه یعنی......اه اه حالمو بهم میزنن....فکر کرده خیلی ادمه...
سه شنبه کارنامه ماهیانه ها را دادن.....همه نمره ها را غلط زده بودن..یه نمره های پایه ای بود...ما که فقط میخندیدیم....تازه معدل هم گرفته بودن....مثلا معدل شاگرد اول کلاس شده بود 5/16 ...فکر کنین ما دیگه چند بودیم....واسه عربی من زده بود غایب من نمیدونم من کجا غایب بودم؟؟؟؟؟تازه عربی مریم که 5/18 بود را داده بود 5/8 ....حسابان یکی از بچه ها را داده بود-1- .....فقط پایه خنده ما شده بود نمره ها...... دبیر جبر هم که از روی قیافه نمره داده بود...هرکی خوشش اومده بود 16 و 17 هرکی هم که نه که افتضاح.....اکثر بچه ها را 15 داده بود...... ظهر توی راه من و مریم فقط دلامونو گرفته بودیم و میخندیدیم.....خدایی خنده هم داشت اخه اینا نمره بود؟؟؟؟از بس خندیدم دل درد گرفتم......بازم خواب دیدم....وای چرا من اینقدر خواب میبینم و اونم اینجوری......
5شنبه ظهر خیلی ترافیک بود مجبور شدیم پیاده بشیم وسط راه و پیاده بیایم خونه... توی راه به دوستم گفتم بزار یه زنگ بزنیم خونه و بگیم اخه دیر شده بود...تا تلفن زدم دیدم کسی نیست.....بعد زنگ زدم بالا دیدم خالمم نیست دیگه مطمئن شدم که رفتن بیمارستان....تا خونه دویدیم دیگه رو به موت بودم... تا رسیدم مامانم یادداشت گذاشته بود که رفتن بیمارستان....بعد هم زنگ زدن گفتن گوگولیمون به دنیا اومد.......دخترم هست...الهی فداش بشم من.....
جمعه صبح ازمون..... و کارنامم را گرفتم ای ول به خودم 500 تا کشیده بودم بالا .... شب مهمونا اومدن.....رفتم بالا.....اه اه آرش هم اومده بود.....منم محلش نزاشتم و رفتم...وای چه حالی داد......ولی من اون وسط داشتم امتحان میخوندم...فکرشو بکنین اون وسط آدم هندسه بخونه.....آخراش بود که دوتا تیکه بار هم کردیم....ولی پشیمون شدم...دلم میخواست دهنمو باز میکردم و هرچی بود میگفتم ولی حیف نمیشد.... حالشو میگیرم....تا دیگه اون باشه بفهمه چی از دهنش بیرون میاد......
شنبه بردنمون سخنرانی....تا اومد دیدیم به به.....رئیس مبارزه با مفاسد اخلاقی و اجتماعی اصفهان بود....یه خانم بود... از اوناش بود.....واااااااااااااااااااااای یه چیزایی تعریف میکرد هممون مونده بودیم.... واقعا چه پسرایی پیدا میشن...من که این چند وقته به هیچ کسی اعتماد نداشتم دیگه بدترم شدم......نمیدونین یه حرفایی میزدا.... بعد هم شمارشو داد...منم به بچه ها گفتم هرکاری میخواین بکنین اگه بگیرنمون آشنا پیدا شد.....وااای بچه بد.....
شب مهمون اومد منم بالا بودم بعد تلفن زنگ زد دیدم آرش،گوشی را برداشتم...پررو به من میگه تو خیابونا نتاب....یکی نیست بگه پررو تو میای ول میتابی دم مدرسه ما حالا به من میگی؟؟؟منم مظلوم جواب نمیدم....فقط گفتم یکی باید به خودت بگه.....فکر کنم مامانشم فهمید.....اااااااه یه حالی من از این بشر بگیرم نفهمه از کجا حالشو گرفتم.....
یکشنبه رفتم آموزشگاه.....دلم خونه بود اخه همه اونجا بودن.....منم زنگ زدم بیان دنبالم....مامانم گفت کسی نیست حالا....بعد خودمو در عرض 5 دقیقه گذاشتم خونه زنگ هم نزدم سرمو انداختم زیر و در خونه را باز کردم و رفتم تو....همه تعجب کردن.... همه بودن...خالم....ارش....داییم...همه دیگه.....منم محل نزاشتم اومدم پایین....چه باحال......شب کلی مهمون اومد...خدایی صفا کردم.....اولش که با آرش کل انداختم.... بعد هم کلی مهمونه گوگولی اومد که همشون عشق من بودن.......کل انداختنم که تموم شدنی نبود......تیکه ای نبود که بهم نپرونیم....ولی آخرش هشتبلکو شد.......
سه شنبه زنگ آخر از صدا و سیما اومدن واسه مصاحبه......اولش کارگردانش اومد و گفت که لطف کنین و زیاد منفی نرین....چون بد میشه......بچه ها هم به من میگفتن لیلا خواهشا تو حرف نزن......تو اگه حرف بزنی میان میبرنت و از این حرفا....ولی من که نمیتونستم...بلند شدم بهش گفتم همش مثبت که نیست هم مثبت داره هم منفی... مردم هم عقل دارن همه چیز را خوب میفهمن.....گفت خوب باشه ولی زیاد تند نرین.... بعد که مصاحبه گرشون اومد....اولش یه دوستام حرف زد و بعد من......گفتم::حرفم را توی یه جمله خلاصه میکنم من خودم هنوز معلوم نیست که رای بدم یا نه ولی اگه رای دادم((که عمرن همچین کاری بکنم))دوست دارم به خاطر احترامی که بهشون میزارم، اون افراد هم احترام بزارن و مشکلات شهر من را برطرف کنن...بعد یه سری سوال پرسید که اگه بخوای رای بدی رو چه حسابی رای میدی........گفتم تا نشناسم رای نمیدم....بعدش بهم گفت::و حرف آخر....گفتم::اگه شناختین رای بدین و اگه نشناختین رای ندین......وای تا من این حرفو زدم بیچاره کارگردانه موند....خیلی تند رفتم خیلی.... بعد گفت فیلم را قطع کنن و رو به ما گفت::آفرین فکر نمیکردم اینقدر سطح سوادتون بالا باشه.... شماها خیلی می فهمین.....خوشم اومد...اصلا باورم نمیشد...میگفت توی یه مدرسه که رفتم همونجا جلو همه به بچه هاش گفتم خاک بر سراتون که هیچی نمیفهمین ولی شماها واقعا خوب درک میکنین و قدرت تفکرتون بالاست..... خدایی همه کیف کردیم.....بعد که یکی دیگه از دوستام بلند شد به حرف زدن باعث شد با کارگردانه بحثمون بشه و اون ناراحت بشه هم ما هم اون...اینقدر دلمون به حال خودمون و مملکتمونو و مشکلاتمون سوخت که هممون زدیم زیر گریه...حتی همون موقع با دوستم مصاحبه کرد ولی گفتیم پخش نکنه....بعد هم قانعش کردیم که اشتباه میکنه....خلاصه یک ربع فیلم برداری به 1 ساعت و ربع تبدیل شد.....همش داشتیم بحث سیاسی و علمی میکردیم.....این یارو هم خیلی از من و حرف زدنم خوشش اومده بود.....خودمم خیلی از خودم خوشم اومد.....ظهر با کلی ذوق اومدم خونه و رفتم بالا و به همه گفتم و بعد به بابام گفتم....بابام گفت لیلا نیان ببرنت چی رفتی گفتی.... گفتم نه بابا...بی خیال....ولی بابامم خیلی کیف کرده بود....اخه من و بابام توی خونه تا حدودی به سیاست واردیم ولی نه در اون حد.....شب باز آرش اومد......واااااااااااااااااااای دوباره روز از نو روزی از نو......سر بحث یه برنامه کامپیوتری بود یه سوتی دادم بعد گفت حالا دیدی اشتباه کردی و تو با این ای کیوت ریاضی میخونی....منم گفتم نه بابا انگار یه چیزی حالیته((جالبه بگم اون لیسانس کامپیوتر داره)) دیگه تقریبا کار به کتک کاری کشید ولی نه در اون حد.......بعد که رفت گوشیش خونه خالم بود ...رفتم برداشتم.... خدایی اسم دختری نبود که توی گوشی این بشر سیو نشده باشه وای وای........ درسم که تعطیل......
چهارشنبه توی مدرسه خیلی پایه بود...یکی از دوستام ادای حیف نون((باغ مظفر))را درمیورد و ما فقط میخندیم......شب منتظر ارش و خواهرش بودم نیومدن......الهی فدا مامانش بشم اینقدر نازه....یه هفتس اینجاست من دارم صفا میکنم......حیف نیومد اگه نه به خاطر گوشیش یه کلفت بارش میکردم........
نمیدونم چرا اینقدر با این بشر کل دارم...آخه موضوع یه روز و دو روز و یه سال و دوسال نیست.....الان هفت ساله کل داریم و بهم تیکه میپرونیم....که از وقتی بزرگ شدیم روز به روز رو به شدته......
اااااااااااااااااااااااااااااااااه ضدحال بدتر از این......عصر داشتم فیلمو اماده میکردم که مصاحبه را ضبط کنم....همینطور که داشتم اماده میکردم زدم شبکه 5 دیدم داره دوستمو نشون میده......پشت سرشم منو نشون داد......واااای اعصابمو داغون کردن... قرار بود ساعت 9 نشون بدن نه 6 عصر.......من به همه گفته بود ساعت 9.....چه افتضاحی شد.......خاک بر سراشون اصلا نمیفهمن......اگه ندیده بودم چی میشد؟؟؟؟ میکشتمشون.....بعد ساعت 9 یه سری دیگه از بچه های مدرسه را نشون داد..... مصاحبه چندتا از دوستامم نشون نداد.....از خودمم کلی سانسور کرده بودن......بی وژدانا اگه میدونستم حرف نمیزدم...............چرااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟ من گفته بودم رای ندین نزاشتن........ااااااااااااااااااه یه مشت ادم بی جنبه و بی ظرفیت ریختن توی این کشور.......بابا یکم جنبه بد نیست که.......حالا خوبه از منو یکمشو نشون دادن اگه نه میرفتم تیکه تیکشون میکردم.......الان هم پاش بیوفته میرم دم صداوسیما یه اشنا پیدا میکنم حالشونو میگیرم.......
بعد که رفتم بالا خالم((مادر شوهر خالم،مامان آرش))الهی من قربونش برم....عزیزمه... بهم گفت که خیلی قشنگ حرف زده بودیا و خیلی خوب بود......منم خودمو لوس کردم و گفتم خاله اخه نصفشو حذف کردن.....گفت طوری نیست و نمیان که منفی را پخش کنن...گفتم اگه میدونستم عمرن حرف میزدم......... بعد آرش اومد.....گفت فیلما را درست کردی؟؟؟گفتم خالم نزاشت.....آی کنف شد آی کنف شد......بعد گفتم تو یکم دیگه اسم دختر توی این گوشیت سیو کن....بیچاره جا خورد.......خیلی پایه بود..........
امروز باید رای بدیم......کی رای میده؟؟؟؟؟؟من که .............
12/9/1368
تولد تولد تولد تولدم مباااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااارک
باید بگم که الهی 100 ساله شی نه 120 ساله شی نه 120 سال کمه همیشه زنده باشی.........
خوب حالا میخوام واسه خودم یه تولد بگیرم.....شرمنده خودم میگیرم...تو هر وبلاگی میرم یکی واسه یکی دیگه میگیره ولی حالا من میخوام واسه خودم تولد بگیرم....اخه کی واسه من تولد بگیره؟؟؟؟؟
خوب مهمونا هم که یکی یکی دارن میان........امیدوارم به همتون خوش بگذره
بفرمايید تو دم در بده.......اول همه یه سری مهمونه ویژه دارم ......بی خیال اسم.....
خوب بعد هم بقیه دوستام.........گوگولی کوش؟؟؟؟غزال جونم کجایی؟؟؟ابجی نگار بفرما عزیز....نی نی جونم بدوووووووووووو جا نمونی که همیشه دیر میرسی.......مریم خانم اومدی؟؟؟؟ خوب بقیه هم دارن میان....همه خوش اومدین((شرمنده تک تک نمیتونم اسم ببرم))...................
اول باید بگم من 12 اذر ساعت 4 صبح به دنیا اومدم....امیدوارم کسی را از خواب بیدار نکرده باشم.......امروز هم وارد 18 سالگی میشم.....به به دیگه واسه خودم خانمی شدم......خانم بودما خانم تر شدم........
اولین برنامه...............خوب همه دستا به بالا برقصین همه یالا.......زود باشین..... اگه نرقصین روز تولدم میشینم گریه میکنما....ددددد زود باشین دیگه....خوب حالا یه چیزی میگم همه بلند بشین...........خوب حالا میگم خوشگلا باید برقصن.......هرکی زشته میتونه بشینه.....چندتا زشت داریم؟؟؟؟به به میبینم که همه خوشگلن....ای ول به همه دوست جونای خودم........
به به اینم گروه نوازنده و خواننده و راننده و..................خلاصه همه بروبچ آشنان..... باهاشون همکاری داشته باشین که امشب میخوایم بترکونیم....یه تولد بگیریم که تا ابد یادمون نره.......ماشالله همه بروبچ..................
خوب حالا دیگه موقع چیه؟؟؟؟میدونم از بس رقصیدین گشنتونه اره؟؟؟؟اشکال نداره بفرمایید اینم کیک تولد من............از هرکدوم خواستین بخورین....فقط یکم از اون نارنجیه واسه من بزارین.....قربونه همتون برم.....نوش جان
خوب حالا نوبت هدیه هاست.....ببینم کی چی واسم هدیه اورده؟؟؟؟؟شوخی کردم همتون واسه من هدیه این که خدا بهم داده........بهترین هدیه واسم محبت شما عزبزانه که همیشه بهم سر میزنین........
خوب امیدوارم به همتون خوش گذشته باشه...مواظبه خودتون باشین...قربونه همتون...
موفق باشین
لیلا
اینا حتی نمیتونن واسه من یه تولد بگیرن......حالا تولد به جهنم چرا اینجوری میکنن؟؟؟انگار نه انگار منم جز این خونم.....چرا فقط پسرشون هاااان؟؟؟ مگه من ادم نیستم؟؟؟مگه بنده تو نیستم خدا؟؟؟؟اخه چرا خداااااااااااااااااااااااا منو یادت رفته؟؟؟خدایا منم لیلا....خدایا کمکم کن...حالم از مامان بابام بهم میخوره... کی از دستشون راحت میشم؟؟؟خدا تقاص کدوم گناهه؟؟؟خدایا نمیخوام زنده باشم... خدایا نمیخوام توی این خونه باشم...حالم از همشون بهم میخوره...خدایا منم بندتم... چرا باید اینجور باشه؟؟؟؟خدایا یادت رفته....منم تو افریدی... اره من همون بنده توام... همونی که همیشه از خودت کمک خواسته........اره من همون لیلام...خدا سرنوشته من جز بدبختی چیه؟؟؟؟یک ساله خفه خون گرفتم و هیچی نمیگم ولی دیگه حوصله این خونه و ادماشا ندارم...دیگه طاقتم تمومه....خدایا راحتم کن...خدا زندگی یعنی جهنم؟؟؟پس جهنمی که تو واسه بنده های نااهلت درست کردی همین زندگی اره؟؟؟ من تو جهنم دارم می سوزم؟؟؟؟خدایا راحتم کن...فقط همین.....خدایا میدونم تو توی جهنمتم اینقدر با نااهلت بد نمیکنی که اینا دارن با من اینجور میکنن....مگه من حق زندگی ندارم؟؟؟ مگه من حق خوش بودن ندارم؟؟؟ مگه من حق تفریح ندارم؟؟؟ دارم منفجر میشم از بس تو خودم ریختم....هیچکسیم نمیفهمه من چی میگم...چون هیچ کدوم تو موقعیت من نبودن.... اخه وقتی بابای ادم.....اره پریروز بهم میگن کارنامت کو؟؟؟میگم هرکسی گفته بهم کارنامه میدن برین از خودش بگیرین به من که چیزی ندادن...میگن دروغ میگی....میگن چرا نمیخوای درست بشی؟؟؟؟اخه مگه یه کارنامه بی ارزشم دروغ گفتن داره؟؟؟اونم منی که از دروغ بدم میاد اگه بفهمم یکی بهم دروغ گفته تا عمر دارم باهاش حرف نمیزنم...چه برسه خودم بخوام دروغ بگم....اااااااااااه.... نمیدونم میشه اسمشون ادم گذاشت یا نه....نمیدونم میشه بهشون گفت پدر مادر یا نه...ولی اینایی که من باهاشون زندگی میکنم...اینایی که یک ساله دارن عذابم میدن همینان.....هیچ وقت حاضر نیستم به کسی بگم اینا پدر مادر منن...هیچ وقت...وقتی یکی از دوستام زنگ میزنه خونمون اول بابام بر میداره بعد گوشی را میده به مامانم بعد که کلی بیچاره را سین جین کردن گوشی را میدن بهم....اون موقعست که دوسته ادم بهت میگه چقدر امنیتی اول بابات بعد مامانت با کلی سوال...خوب من چی بگم بهشون؟؟؟ مجبورم بگم توجه نکن اینا همینطورن ادم نیستن...خدا وکیلی ادمن؟؟؟؟ میدونین حرفم درسته نسل من باید تباه بشه تا نسل بعدی زندگی راحتی داشته باشه...اره من باید تباه بشم تا نسل بعد راحت زندگی کنه.....بدبختی من اینه…..بدیشون اینه هرکسی ببینتشون میگه خوش به حالت با این مامان بابا ولی نمیدونن به خدا اینا از 100 تا شمر و یزید هم واسه من بدترن...نمیدونن چقدر با من بد تا می کنن....نمیدونن اینا همش تظاهره....فقط واسه مردم خوبن... خدایا تو گفتی بنده هات اینجور باشن؟؟؟گناه من چیه که توی این جامعه با این فرهنگ با این عقیده با این تفکر به دنیا اومدم؟؟؟خوب من که نمیتونم مثل 40 سال پیش اینا زندگی کنم.....من باید عین اینا باشم؟؟؟طرز فکرم،عقیدم،همه کارام عین اینا باشه؟؟؟ ولی نمیشه...من فکرم،عقیدم،رفتارم و .... با اینا فرق میکنه خوب چیکار کنم وقتی نمیتونم عقاید غلط اینا را قبول داشته باشم... خودشونم که نمیفهمن......
سه شنبه امتحان ادبیات داشتیم..... شب قبل هم چون کلاس بودم هیچی درس نخوندم....صبح 5 بیدار شدم که درس بخونم...همونطور که درس میخوندم انلاین شدم تا وبلاگمو اپ کنم.....واسه همین نصفشو بازم نرسیدم بخونم.....اخه همزمان هم درس میخوندم....هم چت میکردم....هم کامنت میزاشتم....هم وبلاگ اپ میکردم.... واسه همین دیگه درسم نصفه موند....توی راه بقیشو خوندم....امتحانمون اسون بود تقریبا...دبیرمونم که ماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااه الهی فداش بشم.... بعدشم هندسه و مبانی
ظهر منتظر دوستم ایستاده بودم با مریم بودم......یوهو یکی از فامیلامونو دیدم همینجور دهنم باز شد و گفتم مااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا آرش که مریم با زور زیاد دهنمو بست و میگفت لیلا ساکت میگفتم این اینجااااااااااااااااااااااااااااا.....بعد رفت با ماشین دوباره اومد دور بزنه من روبروش ایستاده بودم و داشتم با تعجب نگاش میکردم که یوهو دید منو....یه لحظه موند نگاه کرد خندید و رفت......بی مزه مسخره......هی میرفت دور میزد و میومد فکر کنم با یکی قرار داشت.....اگه وایساده بود حالیش میکردم....اخه من معمولا با این کل دارم....اگه یه موقعیت پیش بیاد که بتونیم حرف بزنیم معمولا تیکه میپرونیم بهم دیگه......خلاصه همینجور با فک باز و داربست زده اومدم خونه......اون از سه شنبه قبل این از این سه شنبه معلوم نیست سومیش چی میشه...سنسناش در بره((تیکه اصفهانی بود))
4شنبه صبح حسابان اول تمرین ها را دید هیچ کسی ننوشته بود به غیر از چند نفر...منم نوشته بودم فقط یکی از تمرین ها را 4تاش را نوشته بودم ولی بقیش که صفحه بعد بود را ندیده بودم که بنویسم....بازم ازم نمره کم کرد...خیلی نامرده..... بدم اومد ازش...بعد هم امتحانا را داد پیشرفت کرده بودم ولی بازم بد داده بودم......ساعت دومم حسابان داشتیم.....از اول تا اخر زنگ پای تابلو بودم......با گچ یکی شدم...همه جونم سفید شده بود.....بعدشم فیزیک که بازم رفتم پای تخته......زنگ اخر هم عربی امتحان داشتیم....وای کی ریشه کن میشه خدا میدونه...اخه من نرسیدم بخونم... نصفشو توی مدرسه خوندم.....ولی خوب دادم...اگه خدا بخواد....
عصر خسته و کوفته اومدم خونه....اومدم بخوابم بابام اومد....بعد دوباره اومدم بخوابم... بابام دوباره رفت و اومد....بعد رفت اومدم بخوابم مامان بزرگم اینا اومدن....یکم پیششون بودم...ولی گیج خواب بودم خوابمم نمیبرد...بعد هم رفتم توی نت اصلا پیش مامان بزرگم نبودم جالب اینکه خودم گفته بودم بیان...معمولا همینطوره بهشون میگم بیاین بعد تا میان میرم تو اتاق......تا شب گیج بودم بعد هم خواب
5شنبه صبح میخواستم زنگ اول نرم حوصله نداشتم تا به بابام گفتم گفت الان تعمیرکار میاد ماشینو ببره ماشین ندارم................واااااااااااااااااای اخه اینم شانسه من دارم.... یه روز میخواستم دیر برما.....خلاصه رفتم....زنگ اول الاف بودیم.....ورزش داشتیم..... یکمی بازی کردیم.......بعد هم صحبت.......
ساعت دوم دبیرمون داشت میومد سر کلاس،شیمی داشتیم.....بعد من شلوار ورزشیم را عوض نکرده بودم((نارنجیه شلوارم))بعد دیدم بهم میگه اینجا اروپاست تو اینجوری راحت راه میری....پشت سرش ناظممون بود یه نیگاهی بهم کرد.....همون موقع زدم تو سرم گفتم خانم همین الان جلو خانم ....... شما باید میگفتین؟؟؟؟ خیلی بد نگاه کرد....بعد توی کلاس نمره های درخشان شیمی را داد....همونطور که داشت برگه ها را میداد ناظممون اومد سرکلاس.....گفت این چه طرز درس خوندنه....چرا امسال هیچ کسی درس نمیخونه تو کلاس....همه دبیرا از دستتون ناراضین.....گفت که اگه یه باره دیگه تکرار بشه با((.......))میندازیمتون بیرون..........واای حالا منم پکیده بودم از خنده اگه میخندیدم تیکه تیکم میکرد...هی سرم را مینداختم زیر و زیر لبی میخندیدم...ولی هی نگام میکرد رو من میخکوب شده بود.......مگه میشد جلو این خنده را گرفت.....خلاصه رفت بیرون تا رفت زدم زیر خنده انگار یه دوسالی بود نخندیدما اونجوری.......بالاخره شیمی هم تموم شد.....بعد زبان فارسی داشتیم.....اول ساعت ما توی دفتر بودیم...اخه مریم حالش بد بود...دیگه کلی توی دفتر خندیدیم.....بعد هم سر کلاس که فقط حرف میزدیم...خدا وکیلی کلاس ما خیلی شلوغه نه من بلکه همه حرف میزنن تا بالاخره تموم شد......بعد که رفتم دفتر دیدم یکی از این بچه های بی جنبه رفته توی دفتر داره اسم میبره که کیا شلوغ میکنن مطمئنا اسم منم جزئشون بود...حالا دوباره گیر میدن....ای بابا......ظهر که داشتیم میومدیم خونه همون صمیمی ترین دوستم که نمیدونم چی شده بود باهام حرف نمیزد یوهو شروع کرد به حرف زدن....ای کیف کردم ای کیف کردم...بالاخره خودش اومد جلو...اخه من که با کسی مشکل ندارم...خودشه که رفت عقب منم گفتم به جهنم حالاخودش اومد جلو.....واسم مهم نیست.........زنگ تفریح هم یه کار بد کردم.....نمیگم یکم تو خماری باشین....
عصر كه از خواب بیدار شدم کسی نبود منم دوباره خوابیدم بعد مامان و داداشم اومدن..... بعدش داداشم رفت توی اتاق و در را قفل کرد.....رفتم در زدم تا رفتم تو اومدم برم سر کمدش نزاشت...اون موقع بود که همه چیز را فهمیدم....داشت یه چیزی کادو میکرد......بعد شب رفتن بیرون ولی به من نگفتن بیا.....عجیب بود...بعد داشتم با مریم حرف میزدم و میگفتم.....میگفتم اگه واسم کادو گرفته باشن اصلا نمیگیرمش...چون من اون چیزی که خودم میخواستم را میخواستم....نه اون چیزی که اونا میگرفتن......خلاصه تا اومدن دیدم رفتن کیک گرفتن.....منم اصلا انگار نه انگار..... جعبه کیک را گرفتم رفتم گذاشتم رو میز و فقط یه چندتا عکس معمولی ازش گرفتم.... نمیدونم یوهو چیشد اخمام رفت توهم.....بعدشم خالمو صدا کردن و داداشم یه چندتا کادو اورد......منم خیلی عادی نشسته بودم ...اونا هم چندتا عکس گرفتن.....بعد هم کیک خوردیم......واسه کادوهام هم اصلا ذوق نکردم......چون اون چیزی نبود که من میخواستم...تنها کاری که کردم اون واسه اینکه بدشون نیاد یه تشکر خشک و خالی بود بدونه هیچ ذوقی........بدش یوهو مامانم گفت که داداشم گفته من دوساله موقع تولده لیلا میرم کیک و کادو میخورم ولی لیلا موقع تولد من انگار نه انگار......راستش خیلی ناراحت شدم از خودم بدم اومد......ولی نمیتونم بهشون بگم هیچ احساسی ندارم نه به اونا نه به هیچ کسه دیگه...نمیتونم بگم احساس و عشق و دوست داشتن توی وجوده من مرده........ولی حتما ساله دیگه واسه داداشم تولد میگیرم...اخه اون هم مامانم را داره هم بابام را.....اونا واسش همه کاری میکنن...همیشه دل به دلش میدن...با اینکه همیشه دعواشونه ولی مامانم همیشه هواشو داره.....اما من هیچ کسو غیر خدا ندارم.........اینم از تولد من....ولی کیفش به این بود که روز تولد خودم بگیرن نه حالا.....
من که فقط اخمام را کرده بودم توهم و نشسته بودم......راستش اعصابم داغونه داغونه نمیدونم چیکار کنم.....توی چند روز دیگه قراره یه بلایی سرم بیاد.....فکر میکنم خوب باشه....ولی خیلی میترسم...هرچی هم فکرشو میکنیم نمیتونیم بفهمیم((من و دوستام)) دلمم نمیخواد راجع به این موضوع هیچ فکری بکنم......میترسم یه فکری بکنم.....به خودم امید بدم....بعد اون چیزی نشه که من فکر میکردم......فقط دیروز تا حالا یه وحشت عجیبی همه وجودمو گرفته.....خیلی میترسم....خدایا همه امیدم به خودته...مواظبم باش.........کمکم کن............
5شنبه شب نمیدونم یوهو چیشد....دیدم تا نفس میکشم تمام مهره هام از پشت گردنم تا کمرم تیر میکشه...اصلا نمیتونستم نفس بکشم...هیچی درس هم واسه ازمونم نخونده بودم...یعنی خونده بودم ولی نه درست....این عربی را هم که خدا میدونه کی ریشه کن میشه اصلا نخونده بودم،بلدم نبودم....خلاصه گرفتم خوابیدم... بعد مامانم کیف برقی اورد واسم گذاشت روی مهره هام و کلی لحاف و لباس و از این چیزا انداخت روم و منم خوابیدم.....
جمعه صبح ازمون داشتم .....عصر کارنامه گرفتم...............وااااااااااااااااااااااااااااااای خدا بازم کشیده بودم پایین....چرا من اینجوری شدم؟؟؟این دوهفته کلی درس خوندم ولی بازم......همش تقصیر بابامه هی میاد و میره،چپ میره راست میره میگه درس نمیخونی....... خوب منم لجباز بدتر میکنم...ای خدا کی میشه این کنکور لعنتی تموم بشه من راحت شم به خدا دق کردم.........روانی شدم از بس گفتن قبول نمیشی..... درس نمیخونی..... و هزار یه حرف چرت و پرت دیگه
شب حدود 30نفر مهمون داشتیم......عمو،عمه،دخترعمو،دخترعمه....همشون با زن و بچه و شوهراشون....اصلا حوصلشونو نداشتم.....شنبه امتحان دینی داشتم هیچیم نرسیده بودم بخونم...فقط دعا دعا میکردم یکی از پسرعموهام نیاد ولی پسر عمم بیادش..... خلاصه شب شد اولش پسر عموم نیومد دیگه کلی ذوقیده بودم که نیومده بعد عمه اینام اومدن که دیدم وحید((پسر عمم))اومده وااااااااااااااااااای کلی ذوقیدم... خلاصه اومدن نشستن و منم از اینور به اونور دنباله کارام....خدا را شکر جدیدا که اصلا حوصله کار کردن ندارم،حسشم ندارم...بعدشم کارها را مامانم و داداشم از صبح کرده بودن....چه داداشه خوبی...اخه میدونین من و اون جابه جا به دنیا اومدین اون باید دختر میشد و من پسر اون اصلا به پسرا نرفته منم به دخترا.....بعد دیگه همه اومدن و موقع شام کشیدن از اونجایی که عمه های من مثل من حس کار کردن ندارن تکون نخوردن و بقیه هم مشغول گوگولی هاشون بودن......من و داداشم و وحید موندیم...داییمم قربونش برم نمیدونه کار کردن چی هست با اینکه هم سن وحید ولی با اون از زمین تا اسمون فرق میکنه....خلاصه سفره را انداختیم اونا هم که اصلا حالیشون نبود.... هرچی باشه پسرررررررررررررررن نوفهمن.....بیشتریش را خودم چیدم...جاتون خالی داشتیم شام میخوردیم که یوهو تلفن زنگ زد....تا شماره را دیدم کوب کردم....همینجور مونده بودم...یه سه چهار باری شماره را خوندم و پیش خوندم میگفتم اشتباه دارم میخونم بزار دوباره بخونم......بعد دیدم فایده نداره همونه گوشی را برداشتم دیدم به به.... میدونین کی بود؟؟؟؟حالا میگم اگه تونستین بفهمین نسبتشو.....میشد پسر دایی شوهر خالم.....فهمیدین؟؟؟؟اره همون بود....حدودا 22 سالشه...یه چند سال پیش که بچه بودیم با دوستام خیلی سر ایشون قر میومدیم ولی خوب نمیدونست منم و دوستام...خلاصه گفتم سلام گفت سلام خوبین؟؟؟من....هستم اقا محمود هستن... گفتم بله بفرمایید....اون بیچاره فقط فامیلشو گفت ولی من تا خواستم گوشی را بدم شوهر خالم اسم کوچیکشو گفتم....حالا بچه مردم می مونه میگه این منو از کجا شناخت؟؟؟؟حالا یه چند وقتی تو خماریه...وای چقدر تو دلم بهش خندیدم....بعد دیگه سفره را جمع کردیم و هر کسی به یه طرف منم یکم با دختر عمم یکم با زن عموم و خلاصه همه حرفیدم....یکمم با نی نی گوگولیا بازی کردم.....قربونشون برم اینقدر اینا نازن...یکیشون دختر عموم بود یکیشون نوه عمم....وای اینقدر جالب بود مثل این دیدنیها هستا....درسا((دختر عموم)) میرفت صدرا((نوه عمم)) را بوسش میکرد نازیش میکرد صدرا هم ذوق میکرد...اینقدر از دستشون خندیدیم....تا اخر شب همه اینجا بودن.... .بعد هم داشتم با شوهر عمم کل مینداختم که یوهو به مامانجونم میگه این لیلا خارسو((همون مادر زن یا مادر شوهر))منه،منو میگی میخواستم بگم نه اشتباه گفتی من عروستم.....دیگه هیچی نگفتم گفتم خوب نبید... زشت بید...موقع رفتن هم وحید میخواست با ماشین بزنه بهم.....ادم یه چندتا پسر عمه مثل وحید داشته باشه نیاز به دشمن و این چیزا نداره....ولی خداوکیلی اخره پسره......خیلی گله....خلاصه خیلی کیف داد کلی حال کردم ولی اخراش بود که همون پسر عموم اومد کلی تو ذوقم خورد......ولی در کل خوب بود....شنبه هم امتحان دینی داشتم هیچی نخونده بودم.....
شنبه توی مدرسه اتفاق خاصی نیافتاد......میخواستیم امتحانو لغو کنیم ولی بعدش این بچه های بی جنبه گفتن نه امتحان میدیم...هیچکیم نخونده بود غیر 7،8 نفر .... تقریبا اسون بود ولی یه 1 نمره غلط دارم...ماهم دیدیم امتحانو بد دادیم گفتیم باید یه امتحان دیگه بگیری....
عصر تا اومدم خونه دیدیم دختر عمم اینجاس...اصلا حوصلشو نداشتم.....بعد میخواست بره مامانم گفت نه وایسا پیش لیلا....نزدیک بود جلو خودش چهارتا بزنم تو سرم و بشینم گریه کنم....اخه این چه تعارفیه مامانم میکنه؟؟خوبه شب قبل اینجا بودنااااااااا... ااااااااااااااااااااااه.....خدا را شکر همون موقع دختر عمم رفت بیرون وبیاد دیگه نیومد رفت خونشون....واای هاای راحت شدم..مهمون حبیب خداست قبول دارم ولی نه همون موقع که من میخواستم بخوابم و بلند بشم درسمو بخونم......اما.....
يكشنبه هم كه فوق العاده روز بدی بود...ننویسم بهتره...دیگه هر کی بود....دبیر،دفتر مدرسه،اموزشگاه،بچه ها،همه و همه دردم را فهمیدن.......تولد بابام بود ولی انگار نه انگار.......
دوشنبه زنگ اول زبان...مثل همیشه.....بازم ورزش کردیم...خوب بود......ساعت دوم حسابان.....ساعت سوم جبر.....بازم همون دبیر.....خیلی گیره...به خاطر یکی از بچه ها که درس نمیخونه باید گروهش نمره منفی بگیره...اخه یکی نیست بگه اون درس نمیخونه به بقیه چه ربطی داره؟؟؟؟؟ظهر داشتم میرفتم خرید تا وارد پاساژ شدیم یوهو دیدم ناظممون اومد رد شد.....ااااااااااااااه تو راه مدرسه هم بچه ها را زیر نظر دارن..... اخه این چه وضعشه...چه نیگایی کرد...هرکاری میخواد بکنه واسم اصلا مهم نیست....
عصر رفتم کلاس....اموزشگاه روی سرم بود.....وااااااااای که چقدر شیطونی کردم..... بعد نشسته بودم استاده اومد یوهو گفتم ههههههه و سلام کردم بیچاره یه نیگایی بهم کرد بعد رفت بیرون و بیاد.....منم توی یه کلاسا بودم ندیدم اومده....اومدم بیرون وسط سالن بودم یوهو داد زدم گفتم این .......((استاده)) چرا اینقدر زود اومده و بگین بره و کلی حرف....بعد هم به مسئول پذیرش گفتم که حاضری منو بزنین،حاضری هفته دیگه را هم بزنین نمیام.....بعد یوهو دیدم مااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا استادمون بالا سرش ایستاده....استادمونو تا نیگاش کردم دیدم داره بهم نیگاه میکنه و میخنده..... وااااااااااااای مردم.....همه حرفام را شنیده بود...از خجالت آب شدم ....حیصیتم رفت.... اخه با یه ادا اصولی داشتم حرف میزدم.....نمیدونستم چیکار بکنم......بعد هم که رفتیم سر کلاس گفت برو پای تابلو....رفتم تا میخواستم تخته را پاک کنم.....تخته پاک کن را زدم توی ظرف اب که تمیز بشه...منو میگی کل ابر را خیس کردم...تا کشیدم یه افتضاحی شده بود...همینطور وسط کلاس فشارش میدادم تا یکم خشک بشه...بعد استادمون اومد گرفت گفت بده اینجوری نمیشه... خرابش کردی....تا دوساعت داشتیم میخندیدیم......بعد که اومدیم از کلاس بیرون همه رفته بودن....منم رفتم سر فایل ها و شماره استادها را کشیدم بیرون....هم شماره خونه هم شماره موبایلشو برداشتم...... امروز اوج تخس بازی بود......حال کردم......
عصر رفتیم با دوستم بیرون از اموزشگاه که برگه زیراکس کنیم...دوستم یکی از اشناهاشونو دید......پسر بود....منم اونطرفتر ایستاده بودم...بعد رفتم جلو یه نیگاه به پسره کردم و محل نزاشتم.....به پانیذ ((دوستم))گفتم بیا بریم که یوهو پسره سلام کرد....منم که اصلا خوشم نمیومد اصلا بدون اینکه نگاش کنم سلام کردم....نمیدونم چرا نمیتونم به یه پسر غریبه که نشناسمش چه بزرگتر چه کوچیکتر وقتی رو در رو باشم سلام کنم اصلا خوشم نمیاد..........
پ . ن :کی گفته تولد من 4 آذر؟؟؟؟؟؟الان با تمام پرروگی میگم من روز تولدم واسه خودم تولد میگیرم مطمئن باشید.....
موفق باشین
لیلا