تبليغاتX
`·.*_نارنجی_*.·´

`·.*_نارنجی_*.·´

برای دیدن روز عذابت لحظه شماری میکنم!!!

 

 

 

 

 

 

l

سلاااااااااااااااااااااااااااااااام به دوست جونای خودم....شرمنده به دلیل یه سری از مسائل دیر اپ کردم...از همتون به خاطر نظراتون ممنونم...واقعا حال دادین....پست این دفعه هم بیشتر از یکم طولانیه...شرمندتونم...فقط بد و بیرا نگین توروخدا.....نزنینما..به خدا گناه دارم...با ملایمت رفتار کنین اگه نه میرم معتاد میشم

 

 

شنبه کلی بارون اومد خیلی وحشتناک بود خیلی،یکمم برف اومد جوری که روی ماشین ها نشست من که آموزشگاه بودم با دوستم رفتیم یکم زیر برفا قدم زدیم بعد هم کلاس ((خیلی سرد بود یه کومچولو سرما خوردم))

 

 

3شنبه زنگ اول ادبیات داشتیم یه داستان خوندیم که آخرش یارو گاو میشد واای چه بد ولی کلی خندیدیم ساعت مبانی خوب نبود یعنی بودا ولی نخندیدیم

 

 

توی راه خونه توی ایستگاه امروز یه پسره یه نی نی کوچولو آورده بود واااااااااااااااااای اینقدر ناز بود حالا ناز بودنش هیییییییییییییییییچ نارنجی هم پوشیده بوووووووود وای اینقدر گوگولی بود اینقدر ذوقیدم تا دیدم نارنجی پوشیده.با دوستم سوار اتوبوس شدیم جا نبود همون جلو ایستادیم از شانس ما یه سری از این پسر الاف ها که معمولا اونجا ول میتابن و ما هیچ وقت با اونا سوار اتوبوس نمیشیم سوار شدن بعد دست دوستم یه شکلات بود میخواست باز کنه و بخوردش که یوهو پسره از دسته دوستم شکلات را گرفت و خوردش منم اینجوری ...هر چی میخوام هیچی نگم....دیگه با هزار زحمت رفتیم آخر اتوبوس حالم داشت ازشون بهم میخورد بعد هم که چه مصیبتی واسه پیاده شدن کشیدیم...چرا یکی نیست اونجا از ما طرفداری کنه؟؟....یکم غیرتی بشه؟؟؟؟؟ ااااااااااااااااه این چه وضعشههههههههههههه؟؟

 

 

4شنبه صبح مدیرمون جلو در مدرسه بود ما هم مقنعه ها را درست کردیم دستمم کردم تو جیبم که دستبند اینام پیدا نباشه سرمو انداختم پایین رفتم توی مدرسه رسیدم به کریدور گفتم خوب منطقه استحفاظی تموم شد مقنعم رفت عقب تا رفتم تو دیدم ناظممون وایساده یوهو سنکوب کردم منم سلام کردم و مثل یه بچه خوب رفتم.... کی جرات داره به من حرف بزنه؟؟؟؟

 

 

توی کلاس دبیر فیزیکمون گفت امتحانمو حدود 18 شدم...آخ جوووووووووووووون اخه هیچی نخونده بودم بعد هم یه تست فیزیک دادیم بد نبود بعد واسه مسخره بازی به دبیر حسابانمون گفتیم که حسابان -2- فیزیک 20 که یوهو به من گفت توام 20 شدی فیزیکتو؟گفتم بله......وااااااااااااااااااااااااااااااااای چرا فکر کرده من بچه خنگم؟چرا با تعجب حرف زد؟نمی خوام خیلی پرووه خوب همه حسابانشونو بعد شدن....اصلا چشاش دربیاد اااااااااااااااااااااااه....این چه طرز برخورده نمیگه میخوره تو ذوقم میرم معتاد میشم بعد هم میگن چرا بچه های مردم معتاد میشن نمیبینن که با ما چه جوری رفتار میکنن....

 

 

امروز فهمیدم یکی از صمیمی ترین دوستام درباره یه موضوعی بزرگترین خیانتو بهم کرده باورم نمیشه....ولی مهم نیست اونم رفت جزء ادمایی که من روز قیامت جلوشونو میگیرم ....فکر میکنم این ادما حدود 7  8 نفر میشن

 

 

عصری رفتم موهامو یکم خوشملش کردم...شدم عین آناناس..اینقدر ناز شدم.ناز بودما نازتر شدددددددددددددددددم((خودم نگم کی بگه؟؟))

 

 

5شنبه برگه های امتحان زبان فارسی را داد وااااااااااااااای هیچکی نمره کامل نگرفته بود چرا بچه های ما امسال اینقدر ایکیو هاشون رفته بالا؟؟؟؟بعد هم کلی جروبحث با دبیرمون..اخه بی وجدان واسه 4تا عدد توی امتحان 2نمره گذاشته...انگار امتحان ریاضیه....

 

 

شنبه صبح فیزیک داشتیم خدایی خیلی خوش میگذره...زنگ تفریح ناظممون صدام کرد گفت بیا...منو میگی گفتم واسه موهام میخواد گیر بده همونطور رفتم که یوهو گفت تو نمیخوای دست برداری؟گفتم از چی؟گفت شیطونی...بچه ها گفتن هی سوال بی جا میکنی وقت کلاس را از بین میبری....گفتم من؟؟؟من توی عمرم یه بارم از دبیرم سوال نکردم چه برسه بخوام وقت کشی کنم.....کلاس ما خودش شلوغه بیاین ببینین...گفت حالا میام سر کلاستون....بی ادب پروو..هرچی من هوچی نمیگم...روشون زیاد شده... ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااه  حالمو بهم میزنن....

 

 

شنبه مثل همه شنبه ها تا 3 کلاس داشتیم ولی من نموندم ساعت 1 اومدم خونه حوصلشو نداشتم....این دو سه روزه خفن سرما خوردم...حالم خیلی بده.....دکترم نرفتم .....دیگه بدتر...ولی خیلی کیف داد تا 3  نموندم کلی حال کردم...حالا فردا یقمو میگیرن میگن چرا رفتی؟؟

 

 

1شنبه يه امتحان شيمي دادیم اینقدر سخت و زیاد بود که نصفش را ننوشتیم بعد تاریخ ..وای ادم قاطی میکنه اینا را .....

 

 

2شنبه زنگ اول زبان داشتیم اخر کلاس دبیرمون گفت وایسین ورزش کنیم...اینقدر باحال بود ادم وسط کلاس ورزش کنه...جاتون خیلی خالی بود...گفت میخوام روحیتون واسه امتحان خوب بشه بعد اومده تحلیل روحیه بچه ها به من میگه تو که همش میخندی روحیت واسه امتحان عالیه که بهش گفتم: ((خنده تلخ من از گریه غم انگیزتر است))که گفت اخی نگو اینجوری شما حالا جوونین...میخواستم بگم چه جوونی وقتی اصلا درکت نمیکنن...بهتر ادم بمیره....بعد هم امتحان حسابان....ای بدی نشد فکر کنم بهتر از قبلی امتحان دادم ...بعد هم جبر با اون دبیر بداخلاق اخمو ...به قول بچه ها کسی نیومده اینو بگیره عقده هاش را سر بچه ها خالی میکنه ...ولی وسط کلاس نمیدونم چیشد یوهو خندید....همه بچه ها ذوق کرده بودن که این داره میخنده ...خیلی پایه بود....بعد هم کارگاه کامپیوتر که یوهو یکی از بچه ها کشف کرد یکی از سیستما کارت صوتی داره....منم که کلی ذوقیده بودم... سی دی را گذاشتیم دبیرمون گفت در بیار سی دی را گفتم نیخوام...گفت اگه دردسر شد...گفتم هرکسی چیزی گفت بیاین به من بگین..خلاصه کلی حال کردیم...عصر هم کلاس حسابان....خوب بود....خوش گذشت ...هوام این چند روز خیلی سرد بود عصر هم کلی بارون اومد

 

 

3شنبه توی مدرسه هیچ خبری نبود...فقط زنگ تفریح که داشتم میرفتم کلاس مقنعم داشت میوفتاد خیلی بد بود بعد یکی از ناظمامون داشت میومد گفتم حالا گیر میده ...سرم را انداختم زیر و از کنارش رد شدم بعد به آرزو گفتم که پیش خودم گفتم حالا گیر میده ها..آرزو گفت خیلی بد نگات کرد منم گفتم حالا یه چیزی بهت میگه ولی نگفت...کی جرات داره به من حرف بزنه؟؟؟؟؟ این چند روز فقط درگیر برنامه ریزی واسه تولدمم....ادبیات داشتیم با دبیر گلم و هندسه و مبانی...ولی حس خندیدن نبود....

 

 

ظهر دم مدرسه یه سری ادم دیدم همین طور کوب کردم تا چند دقیقه نمیدونستم کجام؟؟؟حالم بد شده بود دوستم فقط گرفته بودم و میگفت چته؟؟؟؟خودمم نمیفهمیدم...خیلی واسم تعجب اور بود این آدما دم مدرسه ما؟؟؟عجیبه........ولی بعد فهمیدم واسه چی...توی خونه کلانتر را دیدم چقدر بد دختر مردم مرد...خیلی دلم گرفت داشت گریم میافتاد ولی گریه نکردم.....آخه میدونین جدیدا خیلی بی احساس شدم...واقعا هیچ حسی ندارم...هیچی...حتی دوستای خودمم دوسشون ندارم...همه ادما را واسه این میخوام که تنها نباشم اگه نه دیگه کاری بهشون ندارم.... خیلی بی احساس شدم ...حالم از آدمای دور وبرم بهم میخوره ....فقط دلم میخواد به خودم خوش بگذره...کلی دارم واسه روز تولدم برنامه ریزی میکنم که فقط یه جوری باشه که به خودم خوش بگذره...چرا من اینجوری شدم؟؟؟قبلا همه چی را،خوبیا را واسه همه میخواستم اما حالا.....فقط واسه خودم میخوام...فقط خودم.....

 

 

شب دوستم بهم زنگ زده میگه لیلا با این کار امروز ظهر فردا توی دفتریم چیکار کنیم؟؟ راستم میگه حالا ما چیکار کنیم؟؟؟اصلا به من چه.....

 

 

4شنبه زنگ حسابان دیدیم برا یکی داره sms  میاد...همه بهم نگاه میکردیم....اخه از این چیزا توی کلاس ما سابقه نداشت...یه 4  5 بار این صدا اومد....تا دبیرمون گفت ماله کیه خاموشش کنین...ولی کسی نمیگفت ماله منه...خیلی جالب بود ...زنگ تفریح دیدم دبیرمون داره با ناظممون حرف میزنه...اومدم به بچه ها گفتم که همه گوشیا را قایم کنین که الان کیف ها را میگردن...ناظممون اومد سرکلاس گفت کی گوشی اورده؟؟؟هیچکسی صداش در نیومد.....گفت بگین اگه نه کیف ها را میگردیم.... وای خیلی باحال بود...میگفت از کل کلاس انضباط کم میکنم که گفتیم نه خانم بیاین کیف ها را بگردین...حالا همون وسط به دستبند و انگشتر من گیر میده..... ای بابا دیگه نزدیک بود بکشمش...ولی تا اومد گیر بده رفت.....بعد هم تا 3 عربی که همش خواب بودم....عصر که اومدم ساعت 4:30 تا 8:30 خوابیدم...آی کیف داد آی کیف داد که نگو...

 

 

5شنبه زنگ اول دبیر ورزشمون نیومده بود بعد گفتن برین سالن سخنرانی داریم...به به کاچی بهتر از هیچی....اخه یکی از این کارورز عقده ای ها اومده بود میخواست بهمون ورزش بده..خدا را شکر در رفتیم....تا رفتیم دیدیم به به همونی که میخواستیم.....اخه میدونین توی دوسال قبل هم از این سخنرانیا داشتیم...جریان اینه که پدر یکی از بچه های مدرسه ما روحانیه و عضو انجمن مدرسه و استاد دانشگاه اصفهان...خدایی خیلی باحاله...از اون تحصیل کرده ها....ماهم هر سوالی داشته باشیم دیگه جلو مدیر و ناظم و اینا میپرسیدیم...خودش گفت هرچی سوال دارین بپرسین ولی کسی چیزی نمیگفت تا خودش شروع کرد گفت من ازتون میپرسم رابطه دختر و پسر چه جوری باید باشه؟؟؟ تا اینو گفت همه دیگه راحت شدن و کلی ذوق کردن..این اولی های بی جنبه هم بودن....خلاصه کلی سوال کردن و کلی بحث کردیم....حالا نتیجه ای که از حرفای ایشون گرفتیم ما این بود:هر دختر و پسری میتونن با هم رابطه داشته باشن.البته در حد تعادل.رابطه دختر و پسر در حد تعادل و همفکری مشکلی نداره((درست عین عقیده من))ولی متاسفانه این خانواده های ماهان که قبول ندارن... یعنی نمیتونن چنین چیزی را بپذیرن..اونم واسه اینه که هنوز این روابط تعریف نشده...و اونا رابطه دختر و پسر را بنا به عقایدشون و طرز تفکرشون بد میدونن... میگفت خانواده های جامعه باید به همه ازادی بدن تا در حد خودشون همه چیز را بفهمن و در مقابل راه درست را بهشون نشون بدن...خانواده ها باید همونقدری که به پسر ازادی میدن به دخترام ازادی بدن تا بتونه با جامعه اشنا بشه...نباید محدودش کنن تا وقتی توی 20 سالگی یوهو بدون مقدمه وارد جامعه شد ضربه نبینه چون اینجوری دختر اماده هر ضربه ای هست... احتمال اینکه خطا هم بره زیاده......خدایی کلی باهاش حال کردم... وقتی با یه همچین ادمایی حرف میزنم اروم میشم...خلاصه شمارشو گرفتم تا بدم مامان بابام تا بلکه یکم درست بشه....هرچند میدونم فایده نداره....بعد که تموم شد دیدیم دبیر شیمیمون نیومده ما هم که ول نمیکردیم حاج اقا را..میگفتیم ما دبیر نداریم باید بیاین سر کلاس ما...همون موقع این کلاس اولی ها اومدن...بی جنبه ها اینقدر سروصدا کردن که ناظممون اومد و گفت این کارا یعنی چی....بعد هم به حاج اقا گفت که بفرمایید دفتر یه چایی بخورید تا بعد ببینیم باید چیکار کنیم...خاک تو سرش ناظم عقده ایمون دیگه نزاشت بیاد و ماهم مجبور شدیم بریم ازمایشگاه...دلم میخواست بکشمش.....سر زنگ زبان فارسی دوباره به من گیر داده که چرا تو هی جات عوض میشه...منم بهش گفتم من متغیرX ام بعد ازش اجازه گرفتم برم بیرون گفتم زود برمیگردم که گفت خواستی نیا...منم گفتم نمیاما...لوسه نونور((ننر،نونر،ننور)) همون....بعد گفتم چه موقع توی مدرسه ای مامانم بیاد پیشتون گفت دوشنبه ها...یکی از بچه ها گفت خانم میخواین بدشو به مامانش بگین...گفت نه فوق العاده دختر خوبیه.................آی حال کردم...کف کلاس برید...خیلی حال داد بهم

 

 


لينك | نوشته شده در دوشنبه 29 آبان1385ساعت 8:50 توسط |
l
داغونم

اي خدا،من كجام؟چيكار ميكنم؟فکر میکنم خواه ناخواه وارد بازیهای پیچیده شدم. یه بازی که نمیدونم کجاشم؟چه نقشی واسم در نظر گرفتن؟نمیدونم کجام؟کیم؟چیم؟ فقط میدونم همه چی به من بستگی داره.چه تصمیمی الان باید توی این شرایط بگیرم؟مغزم کار نمیکنه. اصلا دلم نمیخواد فکرشو بکنم.یعنی چی میشه؟ خدایا مثل همیشه به خودت نیاز دارم و خودت فقط میتونی کمکم کنی پس کمکم کن.خدایا خودتی که حقیقتو میدونی و از دلم خبر داری پس بهم بفهمون

 

 

4شنبه عصر هیچی درس نخوندم حواسم به کل پرت بود یا پای اینترنت بودم یا پای تلفن 5شنبه صبح که ورزش داشتیم یوهو دیدم هیچکسی از بچه ها نیست مونده بودم بعد به یکی از بچه های کلاس اول گفتم بچه های ما کجان؟گفت رفتن آزمایشگاه شیمی د بیا داشتم میرفتم ازمایشگاه یکی از بچه ها را توی کریدور دیدم گفت کجایی؟گفتم یه خبر بدین بعد برین یوهو دیدم دبیرمون دم راه پله وایساده میگه بدو کجایی تو گفتم یه بوقی چیزی بزنین بعد برین آزمایشگاه.بعد هم کلی کار اجق وجق

 

 

زنگ دوم هم شیمی داشتیم من که اول سال تا حالا هوچی نفهمیدم بعد دبیرمون مثل همیشه اومد پیشم نشست گفتم من بلد نیستم بعد یادم داد وااااااااای همشو یاد گرفتم کلی ذوقیدم بعد هم امتحان زبان فارسی که هوچی نخونده بودم که دبیرمون گفت اگه بد بشی رفاقتمون بهم میخوره حالا چیکار کنم گلابی کردم امتحانو

 

 

5شنبه عصر سیسمونیه نی نی گوگولی را آوردن.هنوز نمیدونم دختر خالس یا پسرخاله.هرچی هست سالم باشه.این دفعه اولیه که میخوام دخترخاله بشم وااااای دارم از ذوق میمیرم حالا خوبه این نانازی من،پیش ما زندگی میکنه. واااااااااااااااای کی میشه بیادش؟

 

 

آزمون جمعه هم گند زدش شد بهش رفت افتضاح دادم ظهر هم همینجور الاف.شب مهمون اومد واسه خالم همونایی که من دوسشون دارم الهی من فداشون بشم بعد هم که یکم حس پیدا کردم یه کومچولو امتحان فیزیکمو خوندم

 

 

شنبه عصر که کلاس داشتم و انتقالی گرفته بودم صبح گفتم من میرم همونجا بعد مامانم گفت نه.خودمم نمیخواستم برم به خاطر یه مسائلی،ولی واسه لجبازی گفتم میرم ظهر بابام دم مدرسه بود از دستش در رفتم یعنی منو ندید بعد دم ایستگاه تا اومد پریدم بالا اتوبوس انگار که ندیدمش((آره جونه عمم))ماشالله دوستامم خبرگزاریشون بالا کمال همکاری را باهام داشتن خلاصه اومدم خونه خودمم زدم به اون راه دوشنبه هم این شعبه نمیرم کلاس آی حال میده آی حال میده اینقدر که نگو

 

 

1شنبه ظهر رفتم آموزشگاه توی راه کلی آدم اشنا دیدم،خاله و ...... کلی ادم.بعد رفتم اموزشگاه از ساعت 1:30 تا 5 داشتیم میحرفیدیم خیلی خوش گذشت کلی سرشون قر اومدم بعد به مریم زنگ زدم خبر دادم کلی ناراحت شد آی ضدحال خورد آی ضدحال خورد که نگو.بالاخره راضی شدم همونجا برم کلاس یه شعبه دیگه یعنی همونجا که انتقالیمو گرفتن فقط به خاطر یه مسائلی که 1 ماه دیگه قرار اتفاق بیافته

 

 

عصر کلی بارون اومد دلم میخواست زیر بارون راه برم خیلی وقته زیر بارون راه نرفتم یادمه آخرین بار اردیبهشت بود که بدونه هیچ لباس گرمی توی مدرسه زیر بارون راه رفتم اینقدر حالم بد بود که از سر کلاس از دبیرمون اجازه گرفتم و رفتم زیر بارون راه رفتم دستامو باز کرده بودم و به آسمون نگاه میکردم و فقط اشک میریختم یه 1 ساعتی همونطور زیر بارون بودم.شده بودم موش آبکشیده ولی حاضر نبودم برم تو.فقط این شعر را میخوندم:

 

بارونو دوست دارم هنوز چون تو رو یادم میاره

 

حس میکنم پیش منی وقتی که بارون می باره

 

                                             

 

 

                                                  شونه به شونه میرفتیم من و تو،تو جشن بارون

 

                                                  حالا تو نیستی و خیس چشمای من و خیابون

 

وای که چه روزایی بودن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

غزال نمیدونم میخونی یا نه ولی یادته این شعرو با کلی خاطره که با اینکه تلخ بودن ولی شیرینی خودشونو داشتن؟؟غزال اون روزا کجااااااااااااااااااااااان؟غزال اون خاطره هاااااااا کجان؟؟؟ غزال سرنوشتمون چیشد؟؟؟؟؟غزال به کجااااااااااااااااا میرسیم؟؟؟غزال به کجا رسیدیم؟؟؟غزال میدونی چیشده؟؟؟آررررررررررررررررررررررررررررررررره؟؟غزال چرا احساس من و تو از بین نمیره؟؟؟؟؟؟هاااااااااااااااااااااااااااااااااان؟؟تقاص کدوم گناااااااااااااااااااااااهه؟؟؟میدونم تاحدودی میدونی حتما آلو(آرزو) واست گفته...داغونم دااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااغون

یه سر بیا پیشمون دلمون واست تنگیده

 

 

2شنبه از صبح بارون میومد بعى هم يكمش برف شد..چه بارونی..به به ..من که فقط زیر بارون بودم یاد پارسال آخرشم گریم دراومد

 

 

عصر رفتم کلاس......استاده فکر کردم من بچه خرخونم...وای چه پایه

 

 

موفق باشین

 

 لیلا


لينك | نوشته شده در شنبه 27 آبان1385ساعت 19:47 توسط |
l
یک سال!

5شنبه 25 آبان ماه 1385

 

یکسال پیش چنین روزی 4شنبه بود ...4شنبه ای که کاش هیچ وقت نمیومد نمیدونم خوشحال باشم یا ناراحت......نمیدونم تجربه خوبی بود یا نه...نمیدونم تجربه درستی بود یا نه...باورم نمیشه به همین زودی یکسال شد....1 سالی که هم خوب بود هم بد....هم شیرینی داشت هم تلخی..... نمیدونم... نمیدونم.....واقعا میگم باورم نمیشه یکسال شد...کی باورش میشه؟؟هااان؟؟درست یکسال از اون روز میگذره...از اون روزی که یه بازی سرکاری بود...ولی ناخواسته به یه بازی جدی تبدیل شد و خیلی الکی هم تموم شد.....انگار همین دیروز بود که از روی شیطونی خودمو گرفتار کردم......شاید جوره دیگه میشد....شاید منم از دو سه ماه قبل مثل مریم باید به فکر جشن یک سالگی میبودم .....اما......سرنوشت چیزه دیگه ای بود

 

آره یکسال شد 25 آبان 1384 ،4شنبه ظهر ساعت 1،نزدیکه مدرسه(( دبیرستانه......))

توی این یکسال خیلی چیزا فهمیدم.....به نوعی عوض شدم....شاید بزرگ شدم.... با اینکه بدم میومد بزرگ بشم،چون توی ادمای دور و برم هرکی که احساس بزرگی کرده بود هرکسی که بزرگ شده بود خیلی بد شده بود به خاطر همین حاضر نبودم بزرگ بشم...ولی شدم اما نه اونجوری که اطرافیام بزرگ شدن......بزرگ شدنم هم مثل همه کارام و رفتارم و عقایدم که با اونا فرق داره،فرق داره.....چه یکسالی بود....غزال یادته همون روز گفتی که چرا این کار را کردم؟؟؟ نمیدونم چی بگم نمیدونم....فقط میدونم این یکسال به سرعت باد تموم شد....یکسالی که شاید نیاز داشتم ...اما نه به قیمتی که صمیمی ترین دوستم (دختر)بهم خیانت کنه.....احساسمو از دست بدم.....نسبت به یه سری از ادما که نزدیک ترین نسبتو باهاشون دارم بی احساس بشم.....بود و نبودشون واسم فرقی نکنه..... آره،درست شدم یه آدم بی احساس که خیلی آدما از اینجور بودنم میرنجن....ولی خودم خوشحالم....لااقل به یه سری از آدما خیلی وابسته شدم...خیلی دوسشون دارم....با اینکه کسی نمیدونه....ولی یه سری واسم فرقی ندارن....حتی نزدیکترین ادمای بهم....

 

پارسال تا اومدم خونه با .......((حاضر نیستم اسمشو بیارم))کلی نقشه کشیدیم که چه جوری سر کارش بزاریم چه جوری بشه پایه خنده ما....اما.......اما همون بازی سرکاری بود که سرنوشتمو رقم زد....سرنوشتی که کسی باورش نمیشه...... سرنوشتی که توی خونه حتی دیگه به عنوانه یه ادمم قبولت ندارن...اره همینه....این بود سرنوشت.......به قول شیطان ----> دنیای ادمیان چه دنیای خنده داریست

 

 

 


لينك | نوشته شده در پنجشنبه 25 آبان1385ساعت 5:46 توسط |
l
سوسک؟!

شنبه صبح تا با دوستم سوار اتوبوس شدیم یوهو دیدم به کیف دوستم یه سوسکه واااااااااااااااااااای دوستم بالا پایین میپرید و منم میخندیدم تا اتوبوس سر ایستگاهه بعد نگه داشت.جفت از اتوبوس پریدیم پایین.من که میخندیدم و اون فقط خودشو میتکوند. بعد دیدیم هیچی نیست یه لحظه فکر کردم روی دسته منه تا دستمو بلند کردم ساعتم ول شد وسط اتوبوس ولی بازم چیزی نبود.همینطور که ایستاده بودیم یه نفر از پشت به دوستم گفت روی مانتوته وااااااااااااااااااااااااااااااااای که داشتیم میمردیم بعد افتاد کف اتوبوس و یکی کشتش.اخ جاتون خیلی خالی بود فقط تا 2 ساعت داشتیم میخندیدیم.

 

توي مدرسه سر صف یه 3 ،4 تا آقا اومده بودن صحبت میکردن.من که نفهمیدم چی گفتن.یعنی گوش نمیدادم فقط میدونم ماله روز دانش آموز و آمریکا و اسرائیل و این حرفا بود یه مشت چرت و پرت گفت و رفت بعد هم روی یه مقوا عکس پرچم امریکا را کشیده بودن و می خواستن اتیش بزنن همون موقع بلند گفتم اگه اینو اتیش بزنین مدرسه را به آتیش میکشم که همه برگشتن نگام کردن فکر کنم ناظممونم دید.آخرش من با این حرفام کار دسته خودم میدم.بعد هم پرچم امریکا را گذاشته بودن تا لگدش کنیم چنان از روش پریدیم با بچه ها که کیف کردیم آخه این مزخرف بازیا چیه؟اصلا این کارا چه معنی میده؟؟؟وای که چقدر حرص خوردم بعد هم یه سری بچه ها را بردن راهپیمایی به هرکدوم میرسیدم میگفتم نکنین این کارا گناه داره که دوستام جلومو میگرفتن اگه نه همون موقع میبردنم بعد امتحان هندسه داشتیم تقریبا خوب دادم تا 3 هم کلاس دینی که اخر زنگ دبیر گفت تو مخله کلاسی به دفتر میگم.اه اه معلم اینقدر بی جنبه

 

 

بعدش رفتیم کلاس حسابان با بروبچ.الهی من فداش بشم گوگولیمم بود قربونش برم اما از دستش ناراحت بودم بعد از کلاس یه چیزی فهمیدم که کاملا شوکه شده بودم از خوشحالی.اینقدر خوشحال شده بودم که تا 2 ساعت گریه میکردم.بعد هم بابام برگه انتقالی کلاسم را گرفت که برم یه شعبه دیگه.منم اینجوری دیگه نمیرم کلاسا.من به عشق گوگولی میرفتم اونجا حالا واسه چی برم؟؟؟؟

 

 

تا اومدم خونه خوابیدم از ظهرش هیچی نخورده بودم بلند شدم نماز خوندم تا 3 پای کامپیوترم بودم.

 

 

صبح رفتم مدرسه خیلی حالم بد بود هنوز توی شوک بودم هرکی میدیدم میفهمید. اصلا رو فرم نبودم.اومدم خونه و خوابیدم ساعت 5 دیدم اصلا حس بلند شدن ندارم بعد مامانم به زور بهم غذا داد اون موقع تازه یادم اومد دقیقا 27 ساعت بود که به هیچی لب نزده بودم بعد دوباره سر به سر مریم گذاشتم و مثل یه بچه خوب نشستم به درس خوندن

 

 

2شنبه صبح که رفتم اول بچه ها اخبار روز قبل را بهم رسوندند.یکم خندیدیم و یکمم مسخره کردیم و رفتیم سر کلاس امتحان زبان داشتیم بعد هم حسابان که معلممون تا اومد اینجوری گفت این چه طرز درس خوندنه؟؟فقط یه نفر توی کلاس نمره کامل گرفت یعنی چی؟من دیگه درس نمیدم و کلی از این حرفا....این طور که پیدا بود همه امتحانو گلابی کرده بودن وای وای برگه یه سری از بچه ها را داد ولی از من و مریم و یه سری دیگه را نداد گفت نمراتشو وارد نکردم اخه چرا؟؟؟؟؟؟ ساعت آخر جبر داشتیم همون دبیر تحفمون اومد وسط کلاس صدای میمونم رفت بالا وای که چه افتضاحی شد فکر کنم فهمید شانس اوردم از کلاس بیرونم نکرد اصلا به من چه ؟؟شانس بیارم به ناظممون نگه خیلیه.وای چقدر تخس شدم من.بعد هم کارگاه کامپیوتر کلی سی دی برده بودم ولی سیستما کارت صوتی نداشت خلاصه کلی ضایع شدم رفت

 

 

ساعت 3 داشتم با مریم میومدم خونه که دیدیم یه پسره وسط پیاده رو نشسته روی زمین بعد مریم گفت نیگا کن چرا ما نمیتونیم بشینیم ازادی به ازادی اینا میگن گفتم سر چقدر شرط میبندی همین حالا همین وسط واست میشینم روی زمین((وای وای چقدر من بچه بدی شدم....جلف))مریم گفت بیا بریم گفت نه وایسا شرط ببند همین حالا میشینم داشتیم مسخره بازی در میوردیم که یوهو وسط پیاده رو نشستم روی زمین مریم که دیگه فقط دلشو گرفته بود و میخندید بعد که بلند شدم گفت دیوونه پسره پشت سرت مات موند از کارت.چشاش 4تا شد.واای که تا 2ساعت میخندیدیم خودمم باورم نمیشد ولی خیلی پایه بود((بچه بد))

 

 

عصر توی یه شعبه دیگه که انتقالی گرفته بودم کلاس داشتم ولی نرفتم نمیرمم هرچی میخواد بشه بشه بعد هم کاراگاه رشید را دیدم شما هم دیدین؟؟؟ فکر نکنین بیکارما ولی خوب اخه پسر عمم توش بازی میکنه واسه همین دیدم بعد هم لالا

 

 

3شنبه توی مدرسه زنگ اول ادبیات داشتیم واااااااااااااااااای دبیرمون عشقمه ماشالله ماشالله بزنم به تخته چشمایی که این دبیرمون داره هیچ کسی نداره حتی لنز این رنگی هم نیست اینقدر خودشو چشاش نازه که نگو بعد هم هندسه و مبانی

 

 

عصر عمه جونم اومد واسم سوغاتی اورد یه بلوزه نارنجیه خوشمل اینقده نازهههههههههههههههههههههههههههههههه ماشالله عمه خوبه یادش بود من چه رنگی دوست دارم((شما نمیدونین آفتاب از کدوم طرف در اومده بود؟؟؟))

 

 

عصر با خیلیا حرف زدم نمیدونم چرا دلم سنگ شده؟ دیگه نسبت به هیچ کسی هیچ احساسی ندارم.تا چند وقته پیش با هر حرفی ممکن بود اعصابم بهم بریزه و هزارتا فکر و خیال بکنم میرفتم توی رویا یه رویاهای خوشگل خوشگل ولی نمیدونم چرا حالا اگه هزار جور حرف بزنن و راست باشه نمیتونم باور کنم چه برسه که بخوان مخ زنی کنن. چرا اینجوری شدم؟؟؟ دلم میخواد یه سری تصمیم بگیرم ولی جایگاهمو نمیدونم؟توی سردرگمی موندم.چیکار کنم؟؟جایگاهم کجاست؟

 

 

 


لينك | نوشته شده در دوشنبه 22 آبان1385ساعت 6:45 توسط |
l
نیدونم!

3شنبه صبح رفتم مدرسه زنگ اول ادبیات ولی خیلی زود تموم شد زنگ دوم بازم هندسه بعد قرار شد که ساعت 1 تا 3 که کلاس داشتیم لغو بشه آخ جووووووووووووووووووووووون کلی ذوق کردیم همه زنگ تفریح به تحقیق و تفحس راجع به فامیلم اخرشم نفهمیدم کیه زنگ آخر مبانی داشتیم واااااااااااااااااااااااااااااااااای فقط شیطونی دبیرمون وقت داد تا بشینیم درس بخونیم که امتحان بگیره ماهم که فقط دنباله فرصتیم همه داشتن حرف میزدن یوهو واسه مسخره بازی بلند گفتم من گشنمه! بعد دبیرمون گفت کی گشنشه؟؟ بچه ها گفتن لیلا گفت خوب یه خوراکی بدین بخوره وای چقدر خندیدیم بعد با کمال ارامش پامو گذاشتم روی نیمکت و داشتم درس میخوندم که یکی از بچه ها پشت سرم یه تیکه پروند یعنی تیکه کلامه منو بلند گفت منم حساس نفهمیدم چه جوری از جام بلند شدم از خودم غیرت در وکردم وای که همه کلاس تا 2ساعت میخندیدن بعد هم از بس بچه ها شلوغ میکردن دبیرمون گفت که دیگه وقت نمیده درس بخونیم بعد به جای اینکه بچه ها بگن معذرت میخوایم یکی از دوستام اسمه یکی دیگه از بچه ها را گفت و گفت اون غلط کرده واااای جاتون خالی باید اون لحظه ها اونجا میبودین که چقدر خندیدیم

 

 

ظهر که رفتیم نماز بخونیم دیدیم اقا وایساده فرشای نماز خونه را درست میکنه من که فقط دلموگرفته بودم و میخندیدم بعد هم که وایساد نماز بخونه تا موقعی که من بودم 5 نفر بیشتر پشت سرش نبودن بعدشم من نماز خودمو خوندم و اومدم بیرون شده بود پایه خنده ما

 

 

عصر اول از همه آدم ضایع کردم بعد هم رفتم اموزشگاه که یکی از بچه ها را ببینم وای که چقدر اذیت کردم و خندیدیم

 

 

4شنبه زنگ اول امتحان حسابان افتضاح دادم اعصابمو ریخت به هم بعدشم به یه موضوعی پی بردم از دسته یه بچه ها خیلی عصبی شدم فقط میگفتم میکشمش شانس اورد مدرسه نبود اگه نه تیکه تیکش کرده بودم ظهر نشسته بودیم روی زمین و داشتیم خوراکی میخوردیم یوهو ناظممون اومد و نیگاه کرد و خندید توی این سه سال دفعه 4  5  بود خندش را میدیدیم بعد عربی همه خواب بود و چون امتحان حسابان داشتیم من نرسیدم بخونم یه نمره افتضاحی گرفتم که نگو خودمم باورم نمیشه حالا چیکار کنم ؟؟بعدشم تا آخر زنگ دیگه گوش ندادم خیلی حالم گرفته شد

 

 

عصر درس خوندم مریم دوستم منتظر تلفن بود منم هی زنگ میزدم اذیتش میکردم خیلی جاتون خالی بود

 

 

وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای که 5شنبه چقدر خوش گذشت زنگ اول ورزش داشتیم یه دبیر داریم ماه اینقدر خوبه از بس حرف میزنم میگه تو رو خدا بسه منم میگم نمیشه بعد اومد بهش گفتم خانم دختر به این گلی ببین من چقدر خوبم گفت خیلی اذیتم میکنی گفتم اخی نازی زنگ شیمی به دبیرمون میگیم بچه داری میگه اره گفتم دختر گفت اره گفتم چند سالشه گفت 1 سال بزرگتره بعد گفتم پسر داری گفت اره گفتم چند سالشه گفت پنجم دبستانه بعد همه زدن زیر خنده کجای سواله من خنده داشت؟؟؟؟

زنگ تفریح دبیر زبان فارسیمون را دیدم مثل جت پریدم بغلش میگه کجا؟اگه من نبودم رفته بودی طبقه پایین گفتم نه خانم من به خاطر شما دویدم وای که چقدر تیکه بارش کردم بعد هم سر کلاس میگه چرا توی هی پرش داری از این سر کلاس به اون سر کلاس همون موقع بچه ها گفتن لیلا عنصر باد خانم واای چقدر مزه ریختیم

 

 

زنگ تفریح دبیر ورزشمون منو دیده میگه وضو گرفتی تا ساعت بعد نمیخوابی؟میگم خانم کی میخوابه سر کلاس تازه این زنگ با دبیرمون کل دارم میگه کی؟میگم خانم ... گفت نمیشناسم بعد تا دوساعت داشتم سرش قر میومدم وای خیلی پایه بود همه بچه ها وایساده بودن فقط میخندیدن.تا حالا توی عمرن هیچ وقت سربه سر معلما نمیزاشتم نمیدونم چرا امسال فاز میده خیلی کیف میکنم روز به روز شیطون تر میشم

 

 

جمعه هم به مهموني شنبه امتحان هندسه داشتم هیچیم نخوندم چرا من درس نمیخونم ؟؟؟

 

راستی میبینم که پیروزیم برنده شد بعد از چند قرن و اندی سال مبارکه همه دست هوراااااااااااااا

 

 

موفق باشین

 

 

لیلا

 

 

 


لينك | نوشته شده در پنجشنبه 18 آبان1385ساعت 6:44 توسط |
l
حالم بده!

سلام امیدوارم خوب باشین من که حوصله هیچی را ندارم هروقت دلم میگیره میام و اینجا را اپ میکنم تا شاید یکم اروم بشم

 

 

جمعه صبح امتحان داشتم ظهرش حالم خیلی بد بود قرار بود به مناسبت تولد یکی از دوستام بریم بیرون که نزاشتن منم خوابیدم عصر که کارنامم را گرفتم دیدم درست همون قدری که اون دفعه پیشرفت داشتم این دفعه پسرفت کرده بودم خودم باورم نمیشد خیلی ضدحال بدی بود شب هم از این خونه به اون خونه وای دیگه خسته شده بودم این 4 روز یا ما خونه مامان بزرگم بودیم یا اونا خونه ما چقدر خاله بازی حالم داره بهم میخوره

 

 

شنبه صبح 4 ساعت فیزیک داشتیم فیزیک 3 خیلی قشنگه آدم کلی کیف میکنه ولی اخر ساعت امتحان گرفت فکر کنم خراب کردم چرا؟؟؟اول سال تا حالا اینقدر درس خون شده بودم حالا دوباره بهم ریختم بعدش هندسه که همیشه خداخدا میکنم تا تموم بشه بعد هم دین و زندگی که نصف کلاس را نبودم بعدش رفتم کلاس حسابان خدایی خیلی خوش میگذره مخصوصا که استادمون خیلی باحاله منم که با گوگولی فقط به خندیدن چقدر خندیدیم و حرف زدیم بعد اومدم خونه یه کوچولو درس خوندم خیلی خسته بودم ولی نخوابیدم تا صبح توی اینترنت بودم خدایی اگه نیومده بودم و حرف نمیزدم و کمکم نمیکردن سبک نمیشدم بعدشم خودمو واسه یه جنگ اعصاب آماده کردم

 

 

1شنبه زنگ اول جبر داشتیم تا درس داد دوباره امتحان گرفت این بشر انگار هیچی نمیفهمه جالبه هیچ کسی هیچیشو جواب نداد اه از اینجور دبیرا بدم میاد اصلا اخلاق نداره انگار وقتی اخلاق را قسمت میکردن این نبوده بعد هم تاریخ یه دبیر داریم خول و چل یه حالیه میشینه از این پادشاها خاطره تعریف میکنه اصلا هم جالب نیست از بس بی مزس بهش میخندیم ظهر تنها اومدم و میدونستم یه جنگ اعصاب تو راهه

 

 

تا شب تا جایی که حسش بود درس خوندم وخوابیدم ولی نصف شب دوباره بیدار شدم و اومدم توی اینترنت عجب بیکاریم منا ولي خوب كار مهم داشتم

 

 

2شنبه زنگ اول بچه ها به دبیر زبانمون گفتن اسمتون چیه گفت توی شناسنامه زهره گفتیم همینجوری گفت سوسن صدام میکنن این دوتا اسم چه ربطی به هم داره؟؟؟بعد بچه ها گفتن خاله سوسن صدات میکنیم گفت باشه که یکی از بچه ها گفت خانوم اسم زن عمو من سوسنه میشه بگم زن عمو اینجوری راحترم وای که چه پایه بود گیر خاله و زن عموش بود بعدشم حسابان که با پروگی تمام امتحان را لغو کردیم بعد هم دوباره جبر با اون دبیر تحفمون

 

 

امروز روز رای گیری شورای دانش آموزی بود وقتی اسامی را اوردن یه چیزه نادر کشف کردم یه نفر که فامیلش با من یکیه توی مدرسمونه هنوز تو کفم آخه فامیله من توی اصفهان فقط خودامونیم چه پایه فردا باید برم کاراگاه بازی ببینم چی به چیه؟؟خیلی واسم جالب شده توی این 12 سال مدرسه رفتنم چنین اتفاقی نیافتاده بود

 

 

عصر رفتم کلاس حسابان بازم با همون استاد وای چه باحاله من چون کلاسای یه شعبه دیگش را میرفتم هرچی میگفت کمی تا حدودی بلد بودم چقدر مسخره بازی در اوردم وسط کلاس پا شدیم با دوستم اومدیم بیرون حوصله نداشتیم بعد رفتیم توی دفتر به مسخره بازی مسئول اونجا گفت ماله چه کلاسی هستی گفتم حسابان گفت چرا اینجایی گفتم چون هنگ کردم گفت برو سرکلاس گفتم باشه بعد پشتیبانم میگه بیا تا بهت بگم چی شده یه اتفاقی افتاده میگم چی؟(همون مسئوله گفت نگو ولی از اونجایی که من هرروز اونجام دیگه همشون شدن best friend من هرچی بشه به من میگن) میگه یکی اومده همه کلاسا را نوشته بعد میومده حاضری میزده و میرفته وای وای وای عجب دخترایی پیدا میشن منم گفتم پس قربون دستتون حاضری منو بزنین من برم کار یادم دادین خلاصه بعد 2 ساعت گیر و دار ما را دوباره فرستادن سر کلاس تا بالاخره تموم شد

 

 

خدایی استادمون خیلی پایس حالا قرار شده شماره گوشیشو به من بدن یوهووووووووووووووووووووووو  فکر بد نکنینا ولی خوب کیف میده .تا کلاسمون تموم شد از تلفنای اونجا میخواستیم مزاحم بشیم ولی حیف شماره نداشتیم یه شماره داشتیم اونم خاموش بود خیلی ضدحال بود با کمبوده شماره مواجه شدیم یعنی شماره بود ولی خوشمون نمیومد بهشون تلفن بزنیم یعنی چون میخواستیم قطع کنیم نمیشد

 

 

وای چقدر حرفیدم شرمنده گفتم واسه تخلیه خودم هرچی هست اینجا مینویسم

 

 


لينك | نوشته شده در شنبه 13 آبان1385ساعت 18:43 توسط |
l
4 روز تعطیلی مزخرف

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام دوباره اومدم تورو خدا بد و بیرا نگین کم مینویسم

 

یه سوال شما نمیدونین چرا همه دبیرا سریعا منو میشناسن؟خوب حتما خیلی دختر گلیم دیگه نه؟واسه همینه.هم این هم اینکه سر بعضی زنگها واقعا تخس بازی در میارم بالاخره دبیر ورزشمونم شناختم

 

 

شب مهمونی،ولی به همون دلیلی که من با داییم نمیسازم یه اختلافی پیش اومد تا مهمونا اومدن رفتم خوابیدم و تا رفته بودن بیدارم کردن وای کسایی که اومده بودنو فوق العاده دوسشون داشتم نزاشت ببینمشون خدا از سرش نگزره دلم واسه همشون تنگیده بود

 

 

توی این چند روز دوتا از دوستام واسم خوابمو تعبیر کردن  جمعه کاملا خود خواب تعبیر شد خودم هنوز توی کفم ولی نمیدونم چرا نصفه تعبیر شد؟؟؟

 

 

شنبه تا 3 مدرسه بعد با دوستام رفتیم کلاس حسابان توی راه یه چندتا آدمو دیدم که حاضر نیستم اسمشونو بیارم چه برسه که ببینمشون توی کلاس با گوگولی بودم عزیزم اونم به خاطر یه مسائلی ضدحال زد ساعت 6:15 رسیدم خونه

 

 

یکشنبه امتحان شیمی داشتم هیچیم بلد نبودم این معلمه که مثل ادم درس نمیده وای مونده بودم چیکار کنم منم با پروگی تمام دفترمو باز کردم و نوشتم جالبه بازم غلط دارم تو عمرم دفعه اولی بود اینجوری تقلب میکردم اخرشم اشتباه نوشتم

 

 

دوشنبه زنگ جبر تا درس داد گفت همین الان امتحان میگیرم منم از اونجایی که سرما خورده بودم و کل کلاس را خواب بودم هیچی بلد نبودم موقعی که داشت امتحان میگرفت یه چیزایی نوشتم وسطش اومدن صدام کردن گفتن از کلاس بیا بیرون بی وجدان نزاشت برم گفت باید تا آخر امتحان بمونی آخه چرا؟؟؟آخرشم فهمیدم هیچ کدوم بچه ها نتونسته بودن جواب بدن

 

 

بعد از کلاس که رفتم گفتن اون موقع واسه بسکتبال کارت داشتیم حالا نه گفتم چیکار کنم گفتن شنبه ساعت 1 بیا آخ جون نصف کلاس دینی میره خدایی دین و زندگی خیلی قشنگه ولی من از دبیرش خوشم نمیاد واسه همین ذوق کردم

 

 

1 تا 3 کارگاه کامپیوتر داشتیم همون اول سی دی را گذاشتم همه ریخته بودن روی سرم تا عکس ببینن چه باحال دبیرمونم فکر کنم دید ولی چیزی نگفت اگه بقیه بودن میکشتشون بعد سیستم خودشو روشن کرد تا آنلاین بشیم ولی اینقدر سرعتش مزخرف بود که یه وبلاگم باز نمیکرد چقدر بد

 

 

ساعت 3 یه بچه ها را توی راه دیدم گفت که به دبیر ورزش گفته منو حتما واسه تیم بردارن آخه چرا؟؟؟انگار جدی جدی باور کردن من یه چیزی بلدم نمیدونن من از بسکتبال فقط سه گام بلدم چه پایه تیم مدرسه خراب شد رفت چقدر خندیدم

 

 

شب که اومدم خونه و فهمیدم 4روز تعطیله دلم میخواست کسی که این کارو کرده جلو دستم بود و با دستای خودم خفش میکردم آخه چرا؟؟؟ما بدبخت شدیم همه با هم عزا گرفتیم حالا 10 روز باید به خاطر این دو روز تا 3 وایسیم آخه توی این دو روز 4 ساعت حسابان،4ساعت شیمی،2ساعت فیزیک و2ساعت عربی داشتیم واسه همین خیلی حالم گرفته شد اه اصلا نمیفهمن من کسی که این کارا کرده گیر بیارم با دستای خودم میکشمش

 

 

اين چند روز اصلا حس درس خوندنم نداشتم حالم خیلی بد بود خفن سرما خورده بودم سر درد شدید داشتم فقط دلم میخواست بخوابم با این و اون حرف بزنم کاش این چند روز میشد هرجا میخواستم برم توی خونه فوق العاده حوصلم سر رفته بود هیچکیم نبود بهش تلفن بزنم پارسال روزی 10 ساعت با مینوشی حرف میزدم ولی امسال نه میشه بهش تلفن زد نه هیچی توی مدرسه هم باهاش حرف نمیزنم فقط تا کار داره یادم میوفته خیلی وقته واسه کسی حرف نزدم واسه همین دلم میخواد یکی را پیدا کنم که واسش حرف بزنم این چندوقته کسایی بودن که به حرفام گوش بدن راهنماییم کنن ولی نمیدونم چرا اینجوری شدم هرچیم حرف میزنم بازم کمه

 

 

این چند روز واقعا افتضاح بود خواب های جور واجور که تعبیراش معلوم بود چیه  اعصابمو داغون کرد از این خونه به اون خونه در صورتی که حوصله هیچکسی را نداشتم تا 5شنبه ظهر همش تعبیر شد بعد از اون اعصاب خوردی بهم تلفن زدن تازه فهمیدم حوزه امتحانی این دفعه با بقیه دوستام نیست واای که چقدر ضدحال بود عصرش با کلی اعصاب خوردی رفتم اونجا ولی نمیشد هیچ کاری کرد خیلی بد بود

 

 

موفق باشین

 

 

لیلا

 

 


لينك | نوشته شده در سه شنبه 9 آبان1385ساعت 0:41 توسط |
l
عید فطر

عید رمضان امد و ماه رمضان رفت             صدشکر که این امدو صد حیف که ان رفت

 

 

 

 

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام به همه دوستای گلم

عیدفطر را به همتون تبریک میگم امیدوارم همه با دلی پاک و سرافرازی از ماه رمضان بیرون اومده باشیم

از خدا میخوام که آرزوی قلبی همه را بده و نماز و روزه های همه را قبول کنه

امیدوارم همه سالم و سلامت باشن

دوستام تو کارشون موفق بشن

آدما سر عقل بیان و خودمم تو کارام موفق بشم

 

بازم میگم عیدتون مباااااااااااااااااااارک صدسال به این سالها همیشه موفق باشین

دوستون دارم

 


لينك | نوشته شده در جمعه 5 آبان1385ساعت 14:40 توسط |