`·.*_نارنجی_*.·´
برای دیدن روز عذابت لحظه شماری میکنم!!!
سلام سلام سلام خوبین؟خوش میگذره؟نماز روزه هاتون قبول
موقع افطار منو یادتون نره دعام کنین
اینقدر گفتین فونتت فلانه بهمانه که عوض کردم من نارنجی میخوام
اخه چرا؟مگه نارنجی چشه؟هرنظری را خوندم همه ضدحال زدن گفتن نمیشه خوند...چیکار کنم به خاطر شماهام باید عوض کرد
خوب بازم از مدرسه بگم....
جا همتون خالی 4شنبه افطاری میدادن اولش که میخواستم برم دعوام شد ولی تا رفتم تو مدرسه همه چی یادم رفت ما هم که مامور اسممون را نوشته بودن روی کارت و ما هم باید میزدیم به مقنعه هامون خیلی باحال بود.بعد یکی از ناظمامون که امسال نبود اومد تازه فهمیدیم بازنشست شده خیلی گله بیچاره تا اومد به دفتر برسه یه حدود نیم ساعتی طول کشید هی بچه ها میریختن رو سرش نزدیکای افطار گفتن بیاین دوغ ها را ببرین ماهم گرفتیم و رفتیم چیدیم روی میزها منم به فیلم برداری دیگه سال اخره و این روزا دیگه تکرار نمیشه بعد افطاری را دادن و بچه ها مشغول شدن همه داشتیم افطار میکردیم یوهو سرمون را اوردیم بالا دیدیم اسمون به جای اینکه سیاه باشه نارنجیه!!!جریان چیه؟ دیدیم به به یه سری از این بچه های بی جنبه درهای بطری دوغ را از این میز پرت میکنن سر اون یه میز اون طرف حیاط درسته خیلی کار بدی بود ولی فوق العاده خندیدیم بعد هم من دیدم با بچه های خودمون فاز نمیده رفتم پیش دوستام توی اون کلاس اونا وسط حیاط روی زمین نشسته بودن و افطاری میخوردن دیگه اون موقع بود که خیلی خندیدیم یه دوتا از بچه هایی هم که امسال با هم مشکل پیدا کرده بودیم باهام خوب شدن یعنی اومدن جلو و انگار نه انگار من محلشون نمیزارم!!! خلاصه ساعت 6:30 برنامه هامون تموم شد حالا میگن همه برین.من باید لباس عوض کنم دیگه نصف کارامو کردم و اومدم توی کوچه جلوی در مدرسه مانتو عوض کردم(اخه باید میرفتم مهمونی)خیلی بد بود تا ساعت 7:45 دم در مدرسه بودم دیگه هیچکی نبود من و یه نفر دیگه بودیم جوش اورده بودم حتی معاونامونم رفته بودن تا اومدن من عصبی خلاصه یه حالگیری حسابی بود بعدش رفتیم خونه عمم از مکه اومده بود یکم نشستیم نوه اش اومد همون توپولیه اسمش صدرا .ولی سرما خورده بود حوصله نداشت خلاصه تا اومدیم ساعت 11 خونه بودم منم یه راست رفتم لالا درسم که تعطیل!
5شنبه صبح که ورزش بعد هم شیمی بعد یه سری بچه ها رفتن گلستان شهدا که من نرفتم واسه پاچه خواری معلم تا دبیر زبان فارسیمون اومد همون که من باهاش کل دارم من صبح بهش سلام کرده بودم تا اومد بعد که همه نشستن گفتم خانوم خوبین من عرض ادب کرده بودما اونم یکم نگاه کرد گفت بله گفتم خانوم من به خاطر شما نرفتم گلستان شهدا گفت به خاطر من گفتم بله گفت خوبه وای چقدر خندیدم خلاصه سرکلاس بودیم که بچه ها گفتن 1شنبه تعطیله چرا شنبه بین التعطیلی نیست؟؟؟ گفتم قبلا که خاتمی رئیس جمهور بود از این خبرا بود یوهو دبیرمون گفت خانم..... حالت خوبه؟گرمت نیست؟ خونت به جوش نیومده؟اعصابت راحته؟گفتم بله شما راحت باشین بعد اومد سراغ دفترم گفت ننوشتی گفتم نه گفت اینا چیه گفتم ماله پارساله گفت همین 4 صفحه گفتم اخه پارسال کسی تمرین نمی نوشت گفت تو منو میخوای حالا امسال بهت میگم گفتم باشههه
شب رفتم احیا خوب بود بعدم اینترنت و ساعت 6 خوابیدم ساعت 8:30 بیدار شدم آزمون داشتم رفتم اونجا،یکی از مسئولای اونجا به دلیل شیطونی فراوان منو شناخته بعد میگه مثل اون دفعه که عروسک نیووردی؟گفتم نه اخه اون دفعه یه عروسک به کیفم اویزون بود بعد وسط جلسه جیغش رفت هوا وای که چقدر باحال بود.عصر که نتیجه ها را گرفتم دیدم به به گل کاشتم کلی ذوقیدم .شب هم به درس خوندن
شنبه تا 3 مدرسه بعد هم کلاس حسابان تا 6 وای جاتون خالی گوگولی هم بود اینقدر حرف زدم سر کلاس شانس اوردم استاد چیزی نگفت بعد هم خونه و خواب
1شنبه به درس خوندن شب هم خونه خاله مامانم دعا بود همه بودن نوه هاشم بودن.نمیدونم چرا یکیشون اینقدر نیگاه میکرد؟؟؟داره با پسرخالش حرف میزنه منو نگاه میکنه میخواستم بگم بپا نری تو دیوار
2 شنبه توی مدرسه یه سری هد کشی میارن دم کلاس و میگن اینا را میزنین که موهاتون پیدا نباشه.آخه یکی نیست بگه عقل کل ها اینا کشی ادم ریزش مو پیدا میکنه وای که چقدر مسخره بازی دراوردیم ظهر با گوگولیم قرار داشتم باهم رفتیم پیش یکی از دوستام که برنامه ریزی کنه واسش وای که چقدر خندیدیم چقدر مسخره بازی دراوردیم دیگه نزدیک بود بیرونم کنن منم که اروم نمیخندم خیلی پایه بود
صبح مامانم رفت بیمارستان همه کارای خونه هم موند واسه من آخه مامانجونم عمل داشت کارایی را که باید میکردم مامانم روی برگه واسم نوشت حتی بهش گفتم بنویس ظرفا را بشورم من یادم میره ها ماشالله نه واسه خودم خانم خونه داریم بعد واسه همین یوهو یادم میره
عصر که اومدم مامانم اومده بود خدا را شکر ولی گفت که ساعت 8 دوباره باید بره وای خداااااا من که بعد افطار خوابیدم حتی مامانم که میخواست بره ندیدمش ساعت 9 بیدار شدم میبینم همه خوابن مامانم هم که نبود.یکی نبود بگه اخه ساعت 9 شما خوابین؟؟؟؟ ای بابا منم پاشدم یه یک ساعتی پای کامپیوتر بودم و بعد نماز خوندم و حوصله احیا رفتن نداشتم واسه همین خودم تو خونه دعای جوشن کبیرو خوندم خیلی قشنگه بعد هم درس خوندم و خوابیدم سحر که پاشدم دیدم نصف کارایی را که شب باید میکردم یادم رفته دیگه تند تند همه کارا را کردم سحری خوردم و اومدم توی نت تا 7 صبح (به یه نفر گفتم وبلاگو میبندم حالا چیکار کنم؟؟؟نمیتونم ولی نمیخوام این وبلاگ باعث بشه کسی به فکر من باشه)
ساعت 7 خوابیدم و به بابام گفتم که 8 بیدارم کن ظرفا را نشستم ساعت 8:30 بود داداشم بیدارم کرد پاشو برو مدرسه واییییی نه حالا چیکار کنم؟؟؟هیچی بدبختی همه کارا را تند تند کردم(چقدر زرنگ شدم)و رفتم مدرسه داغون بودم از روز قبلش خیلی اتفاق واسم افتاده بود توی مدرسه با الو(ارزو)داشتم حرف میزدم و جریانا را میگفتم مهم تر از همه خوابی که دیدم(حالام که یادم میوفته گریم میگیره عین واقعیت بود عین واقعیت)تا تعریف کردم دیگه طاقت نیوردم زدم زیر گریه تا حالا اینقدر زیر فشار احساسات نبودم تا حالا اینقدر بهم فشار احساسی وارد نشده بود(از همه طرف) فقط گریه میکردم همه میگفتن چی شده؟؟چی میگفتم؟از کجا میگفتم؟ همه چی باهم روی سرت خراب بشه چیکار میکنی؟کدومو عامل سردرگمیت میدونی؟کدومو عامل اعصاب خوردیت؟معلوم بود اون خواب بود که منو بهم ریخته بود آخه چرا من باید چنین خوابی ببینم؟ دلیلی نداره چنین خوابی ببینم؟خدا کمکم کن
ظهر با بی حوصلگی و خستگی زیاد اومدم خونه کاری نداشتم خالم افطاری را اماده کرده بود و فقط رفتم بالا اوردم بعد هم پای کامپیوتر با مامانم حرف زدم گفت عمل کردن مامانجونمو اما معلوم نیست کی مرخص بشن یا امشب که احتمالش کمه یا فردا صبح
من برام فرقی نداره داداشم خیلی گریه کرد!!!هرکی ندونه فکر میکنه بچه دوسالست چقدر این پسرا مامانین اصلا خوشم نمیاد شب هم باید درس بخونم
دیشب مامانجونمو مرخص کردن رفتیم مامانمو و اوردیم
4شنبه صبح تو مدرسه خیلی خوش گذشت اینقدر خندیدیم که نگو مخصوصا زنگ عربی بچه ها داشتم میزدنو میخوندن که یوهو دبیرمون اومد بعد یه بچه ها گفت پناه بر خدا دیگه همه بچه ها پکیده بودن از خنده انگار عزرائیل دیده کلا روز خوبی بود
شب خونه عمو مامانم افطاری بودیم یه مسخرا بازی اول که باید با چادر میرفتم تازه اونجا هم چادر رنگی سر کردم دیگه میخواستم خودمو بکشم جالبیش اینه زنونه و مردونه جدا بود و همه چادر سرشون بود چقدر اونجا خندیدم به کاراشون ولی اخرش اونایی را که باید میدیدم دیدم (همونا که باهاشون رفتیم چادگون)
سرتونو درد اوردم ببخشید واسم دعا کنین خیلی داغونم خیلی
موفق باشین
لیلا
پنج شنبه شب مهمونی و دعا ابوحمزه منم که فقط به کار کردن خیلی خوب بود شب هم کمر درد مردم ولی خوش گذشت با دختر عموت به مسخره بازی اونم سر اینکه اون پسره را من توی راه مدرسه دیدم و حیصیتم رفت
شنبه عصر با هزار ذوق و شوق میری منبع المپیاد کامپیوترو بگیری تا میری می بینی به به سال سوم المپیاد کامپیوتر نداره چنان ضدحالی میخوری که تو عمرت نخوردی بعد هم یه دوتا ادم میان ضدحال میزنن و میرن بعد هم مشاوره واسه دختری که یه پسرو دوست داره و پسره محل میزاره ای داد از دست این پسرها حالا ما با این دختر چیکار کنیم؟؟؟؟؟
یکشنبه مهمونی دعوتی 3 روز قبلش زنگ میزنن و خونه عموتم دعوت میکنن.همیشه میگن ادم بدشانس 2 جا 2 جا دعوت میشه خلاصه واسه افطار میری خونه عموت تقریبا کسایی که دوسشون داری هستن
هیچی درس نخونده بودم جزوه حسابانم را اوردم دادم پسر عمم هنر کرد دوتاشا حل کرد بعدشم میگه لیلا این 2 سال را تموم کن دیگه !!!!!!جاااااااان؟؟؟ امری دارین؟؟؟نه تمومش کن!!!! یه بچه توپولی همون توپولی که جمعه دیده بودمش میاد اینقدر ماچ مالیش میکنی اینقدر میخوریش که لپاش قرمز میشه و بچه اینقدر کلافه میشه که گریش میوفته ولی اینقدر خوش اخلاقه که حتی گریه هم نمی کنه بعد بلند میشی کاراتو میکنی که بری مهمونی دوم میری تو اتاق و میای کلی قیافت عوض میشه بعد شوهر عمت بهت میگه لنزهات بهت میاد!!!!!!ای بابا انگار تا حالا ندیده بودن .
خلاصه به جای 7:30 ساعت 9:20 اونجایی تا میری همه دارن دعا میخونن اون وسط موندی چیکار کنی؟؟؟ یه 2 دور،دوره اتاق میزنی تا خالت (زندایی شوهرخالم)بهت میگه چرا گیج میزنی؟ خوب اخه با اون لنزا نه کسی را میدیدم نه کسی حواسش به من بود.میری تو اتاق کاراتو میکنی و همونجا میشینی با بچه ها سرگرم میشی چه بچه های گوگولی دعا که تموم میشه میری تو اشپزخونه و پذیرایی را با ذوق و شوق کامل انجام میدی و در همون حین کسایی را که ندیدی سلام و احوال پرسی میکنی چقدر کیف میده پذیرایی را انجام بدی بعدم میشینی با دوستت به حرف زدن و خلاصه مردها میان و دیگه هرکی اونجاس از تحویل کم نمیزاره(همه فامیل شوهر خالت،همشونم از دم پسر دارن) بابا ایول اینقدر تحویلت میگیرن بعد می خوای بیای خونه باید با یه ادم باحال برگردی تو راه هی کل بنداز و منم که خوشم میاد ادم ضایع کنم (البته پسر) میای خونه فوق العاده خوشحالی که به خوبی و خوشی تموم شدن مهمونیا
سحر میای تو نت اینقدر اعصابت خورد میشه که ترجیح میدی بخوابی صبح بدون اینکه یه کلمه درس خونده باشی اونم چی؟؟؟حسابان،جبر،زبان.با یه اعصاب داغون میری مدرسه ولی اینقدر بهت خوش میگذره که نمیدونی کجایی؟؟مخصوصا زنگ اخر که مبانی کامپیوتر داری اینقدر سربه سر دبیرت میزاری و میخندی که حد نداره بعد که میری پاسیستم یوهو وسط برنامه ها که دارن کار میکنن میزنی سیستمو خاموش میکنی وای که چقدر کیف میده اونجاس که همه می پکن از خنده بعد هم سی دی که دنبالته را میزاری تا همه گوش بدن ولی اسپیکر ندارن ای بابا!!!! همین که عکساشونو نشون میدی و بچه ها میشناسن بسه
موقع برگشتن یکی از دوستاتو بعد از دوسال میبینی وسط خیابون چنان ذوق میکنی و همدیگه را بغل میکنی که اون یه دسته پسری که پشت سرت بودن شروع میکنن به مسخره کردن بی جنبه ها .خلاصه سریع میری خونه ولی نمیدونی چرا تا شب حالت گرفتس؟؟؟؟
بعد هم کلانتر را میبینی که یه دختر چقدر باید احمق باشه که بره دنباله یه پسره اونم به بهانه اینکه دوستشو بهش نشون بده(اخه دختر تا این حد ای کیو؟؟؟)اعصابه ادمو خورد میکنه
3شنبه توی مدرسه تا میرسی توی کلاس بچه ها میگن که سر صف معاونمون صدات کرد چیکار داشت باهات؟؟؟جاااااااااان؟؟ منو صدا کرد؟؟؟پس چرا من نشنیدم؟؟؟چه باحال بعد میری سر کلاس دبیر ادبیات میاد اخر دبیره مثل ماه میمونه عشقه (یه پسرم داره)بعد هندسه که هرچی میخوای تموم بشه نمیشه بعد هم کامپیوتر که اینقدر تابلو بازی در اوردم و شیطونی کردم دبیرمون شناخته منو خلاصه خیلی خوش میگذره.سر کلاسی که یوهو میبینی ناظم مدرسه میاد توی کلاس حالا کیفتو چیکار کنی با اون رنگه جیغش؟؟؟ از روی میز میندازیش پایین بدتر اویزون میشه دیگه هم نمیشه بهش دست بزاری چون بدتر میبینه خلاصه ندید به خیر و خوشی از کلاس رفت بیرون
5شنبه قبل که ورزش داشتیم داشتم بسکتبال بازی میکردم یوهو دبیرمون اومد گفت برای مسابقات اسم بنویس.بله؟من؟نه تو رو خدا به ما ورزش نیومده امروز اعلام کردن اسم بنویسین به نظر شما من چیکار کنم؟؟؟؟یعنی از درسام عقب میوفتم؟؟؟
4 شنبه شب توی مدرسه افطاری میدن اخه یکی نیست بگه خوب مثل سال اول یه سالن بگیرین اخه کی میتونه به 1100 نفر سرویس بده؟؟؟ بله دیگه کاراش با ماست میان سر کلاس میگن از هرکلاسی 4 تا نیرو میخوایم منم که دیگه خرابه این کارام اولین نفر داوطلب میشم بعد هم 2تا بچه ها بعد هم مریم گلی خلاصه ساعت 3 که میرسی خونه باید 4 مدرسه باشی به خاطر کارها خوب نرو خونه مگه زوره؟؟ بله چون کار دارم!
شرمنده هیچ کدوم فعل و فاعلا به هم نمیخوره،گفتم حالم گرفتس....
موفق باشین
لیلا
سلام سلام سلام
وای فکر کنین من نرفتم از خوشحالی بال درآوردین اره؟؟؟
خوب خوبین سلامتین خوش میگذره؟؟؟
منم دیگه شدم دانش اموز یه دانش اموز خوب و فعال و سر به زیر وای چه بچه مثبتی
شدم
بزارین از روز اول بگم صبح اول دم خونه با یکی از دوستام قرار داشتم بعد مثل یه بچه خوب رفتیم مدرسه وارد مدرسه شدم یعنی هنوز دم در مدرسه بودم که یوهو دیدم تو مدرسه جا نیست تازه فهمیدم ماشالله جمعیت مدرسه ما هرسال رو به رشد (لازم به ذکر مدرسه ما حدود 1100 نفر جمعیت داره اگه بیشتر نشده باشه) دیگه رفتم تو و میون اون جمعیت دوستامو دیدم اول از همه الوچه را دیدم بعد مریمو بعد هم بقیه بچه ها ولی نمیدونم چرا هیچ احساسی نسبت به هیچ کدوم ندارم خلاصه گفتن صف بگیرین ما هم از اونجایی که حوصله این جینگولک بازیا را نداریم همینطور اون وسط وایساده بودیم بعد یوهو دیدم که دو تا بازرس قشنگ اومدن توی مدرسه آبرو مدرسه رفت خیلی باحال بود البته این بازرس ها اصولا به این چیزا کاری ندارن تو عالم خودشونن خلاصه رفتیم توی کلاس از اونجایی که من خیلی مظلوم شدم اخر همه رسیدم و با مریم رفتیم نیمکت آخر و نشستیم تا دبیرمون اومد البته تا جایی که شد از خاطرات تابستون تعریف کردیم تا دبیرمون اومد از اون دبیر خنک ها تا خودشو معرفی کرد دیدیم اوه اوه دبیر فیزیک.هیچی یکم خندید و شروع کرد به درس دادن ما هم از اونجایی که از پارسال هیچی بلد نبودیم از همون عمق پارسال شروع کرد گفت و گفت تا زنگ خورد بعد فهمیدیم که زنگ بعد هم فیزیک داریم عجب بدبختی روز اول هفته 4 ساعت فیزیک آدم هنگ میکنه بالاخره تموم شد ساعت بعدش دبیر هندسه اومد چه آدم خوبی!
زنگ های تفریح هم تا آدم میومد 4 تا خاطره بگه زنگ را میزدن آخه چرا ؟؟؟
خیلی زود ساعت 1 شد و زنگ خورد با مریم راه افتادیم و رفتیم جای همیشگی ایستگاهی که معمولا ظهرها خیلی خبر هست اونجا همونجایی که پارسال لحظه شماری می کردم تا بهش برسم ولی امسال آروم آروم می رفتم عجله ای برا رسیدن نداشتم چون برام مهم نبود خلاصه رسیدیم و اونجا که بیشتریا جدید بودن و ما نمیشناختیمشون و اونایی هم که میشناختیم اصلا ارزش نداره در موردشون حرف زد صبر کردم تا یه دوستام اومد خودمم باورم نمیشد من که اینقدر شیطون بودم از این طرف به اون طرف میرفتم امسال مظلوم مظلوم یه گوشه وایساده بودم تازه منی که همیشه یه 40 دقیقه طول میکشید تا سوار اتوبوس بشم و دست از شیطونی بردارم دیروز سریع سوار شدم به 10 دقیقه هم نکشید باورم نمیشه من که همیشه ساعت 2 خونه بودم دیروز 1:35 رسیدم
راستش دیگه برام مهم نیست حتی حوصله شیطونی هم ندارم اونم تو راه مدرسه که آدم تابلو میشه اما اصلا باورم نمیشه یعنی من همون لیلام همونی که پارسال چشمش همش به این طرف اون طرف بود تا اونی که منتظرش بودم را ببینم تا یکم شیطونی کنم تا بخندم تا شاد باشم تا همه را ببینم و زیر نظر داشته باشم جدا از اینا منی که همه دبیرا از دستم عذاب بودن که فقط 2 دقیقه ساکت باشم امسال اصلا حوصله حرف زدن ندارم عجب بچه مثبتی شدما؟؟؟خودم باورم نمیشه من همون لیلام همون ادم همونی که اینقدر شیطون بود و همه به عنوان یه ادم شیطون میشناختنش ؟؟؟ نمیدونم
اومدم خونه یکم درسامو نوشتم و ساعت 4 رفتم بیرون قرار بود با دوستام روز اول مهر را بریم بگردیم (سالی که نکوست از بهارش پیداست)خلاصه تا ساعت 5:30 جمع شدیم تازه من قرار بود یکی از دوستام را که تا حالا ندیده بودمش و فقط صداش را شنیده بودم را ببینم وای تا دیدمش چقدر ذوق کردم چقدر گوگولی بود اول رفتیم پیست همیشگی همون پیست اسکیتی که تابستون میرفتم اما تا حالا اونجا را اینجوری ندیده بودم قو پر نمیزد بعد هم جاتون خالی رفتیم پل خواجو یکم نشستیم دم آب ساعت 6:30 هم برگشتیم و 7:45 هم خونه بودیم خیلی خیلی خوش گذشت عالی بود عالی تا اومدم شام خوردم و ساعت 9 مثل یه جنازه افتادم(خوابیدم)خیلی خسته بودم
امروز صبح هم با مظلومی تمام رفتم مدرسه توی مدرسه ساعت اول دینی داشتیم یه معلم باحالی بود وقتی می خواست کتاب را شروع کنه انگار ما کلاس اولیم از آرم الله روی جلد کتاب اون بالا شروع کرد به درس دادن انگار خول بود بعد هم صفحه اول که با بسم الله شروع شده بعد هم مقدمه تا زنگ خورد هممون مونده بودیم چقدر درس یاد گرفتیم آخر زنگ هم مریم گفت دوستش،دیروز یه نفر را با یکی دیگه دیده وقتی قیافش را توصیف کرد تا یک ربع می خندیدم تا زنگ خورد وقتی رفتم به بقیه دوستام توی اون کلاس گفتم(اخه همه دوستای من تجربی هستن فقط من ریاضیم)همشون پکیده بودن از خنده اخه همچین آدمی با یه همچین قیافه ای دنباله اون آدم،واقعا مسخره بود خلاصه روحیه گرفتم از بس خندیدم تا زنگ خورد که دیدیم به به دبیر شیمی اومد واییییییییی چه درسی اونم از پارسال شروع کرد (فکر نکنین ما بچه خنگیما ولی پایه درسمون پارساله دیگه) بعد می خواست یکی را بفرسته پای تخته فرمول بنویسه هیچکی حاضر نبود نمیدونم چرا جول شدم و من رفتم البته اگه من نمیرفتم کسی نبود خلاصه تا آخر زنگ با گچ یکی شدم دلم می خواست همون موقع می رفتم توی ماشین لباس شویی مانتوم سفید شده بود زنگ تفریحم به امر شستشو مشغول بودم زنگ آخر هم تاریخ به به چه درسی من که میمیرم واسه این درس برخلاف خیلیا که دوست ندارن من خیلی دوست دارم دبیرمون هم از اون بانمکا فقط خندیدیم یکم هم سر کتاب من.از این شکلک باحالا چسبوندم رو سر و کله این آدمای بدبخت رو جلد کتاب واقعا خنده دار شده.زنگ اخرم تموم شد
با آرامش کامل رفتم ایستگاه واقعا شلوغه آدم دیگه حال خودشو نمی فهمه ولی من مثل بچه مثبتا ایستادم تا اتوبوس اومد بلافاصله سوار شدم امروزم مثل دیروز زود رسیدم باورتون میشه من اینقدر خوب شدم خوب بودما خوب تر شدم
ظهر که رسیدم روزه داشت می بردم داشتم غش میکردم
ظهر تو خونه که آف چک کردم دیدم هنوز بچه ها فکر میکنن من شیطونم هرکی باورش نمیشه بیاد ببینه من چقدر آروم شدم
قرار فردا نماز جماعت همگانی تو مدرسمون برگزار بشه یعنی از بین دبیرستان های کل اصفهان مدرسه ما انتخاب شده(مدرسه قحطی بود؟ )تمام رئیس ها از اداره و کلی بازرس از استانداری میان نماز خوندن ما را ببینن من نمیدونم نماز خوندن ما هم دیدن داره ؟؟؟عجبا
فردا هم ساعت اول حسابان ساعت دوم جبر (من نمیدونم اینا نمیگن ما دیوونه میشیم اخه کی جبر و حسابان را پست سر هم میزاره ادم خول میشه یعنی هنگ کامل)بعد هم زبان که البته دو دره به دلیل نماز جماعت
راستی حالا که روزه هستین منو یادتون نره و یه چیز دیگه دعا کنین بابام 4شنبه نیاد دنبالم این چند روز که نیومد 4شنبه را هم نیاد آخه قرار یه اتفاق مهم مهم بیافته فقط برام دعا کنین ممنون.اخه قرار غزالم که امسال از مدرسه ما رفت بیاد ببینمش.
وای خیلی حرف زدم نه ؟؟؟ خوب 2 روز بود دیگه ننوشته بودم منم که کلی سانسور کردم در کل خوب بود جای همتون خالی
موفق باشین
لیلا