تبليغاتX
`·.*_نارنجی_*.·´

`·.*_نارنجی_*.·´

برای دیدن روز عذابت لحظه شماری میکنم!!!

 

 

 

 

 

 

l
رفتم.

سلام انگار واقعا دارم رفع زحمت میکنم ولی انگار با رفتن آدمایی هستن که بخوان شروع کنن

 

گفته بودم بازم میگم هر وقت تونستم حتما حتما میام و اپ میکنم با خاطرات مدرسه پارسال که بد نبود هم خوب بود هم بد(خوباش خیلی خوب و بدهاش بدتر از بد) اخه من پارسال به خاطر یه مسائلی(...)از بیشتری دوستام بریدم بریدن از بعضیاشون واقعا خوب بود برا شناختنشون ولی بعضی هاشونو واقعا دوست داشتم خوب اینا دیگه مهم نیست امسال میخوام یه سال خوبو شروع کنم اگه بشه،بزارن و خدا بخواد

 

بعضیا گفته بودن من چقدر ذوق دارم واسه مدرسه ها راستش این ذوق و شور و اشتیاق همش واسه اینه که نصف روزا با دوستام هستم نصف روز را خوش میگذرونم نصف روزا از خونه و آدماش دورم نصف روز هرکاری بخوام میکنم بدون اینکه کسی ایراد بگیره نصف روز با دوستام هر حرفی بخوام میزنم هردردلی داشته باشم بهشون میگم،خوشم،گریه میکنم،میخندم بدون اینکه کسی ایراد بگیره من مدرسه را فقط واسه همین دوست دارم فقط همین

 

نمیدونم روز اول دوم چه اتفاقی میافته فقط اینو میدونم روزه چهارم اگه خدا بخواد یه اتفاق خوب میافته

 

توی تشکر قبلی اقا .......... واسه من نظر داده بودن و انگار ناراحت شده بودن که با زبونه بی زبونی گفتن راستش گفته بودم نمیخوام دیگه اسم ببرم واسه همینم بود که حرفی نزدم ولی از اونجایی که برا چند ماه نیستم و نمیخوام احیانا کسی ازم دلخور باشه دارم میگم ایشون واقعا به من کمک کردن البته تو بعضی موارد.از ایشونم تشکر میکنم و امیدوارم موفق باشن  

 

میدونین تو این چند روز خیلی فکر کردم به گذشته به حال به اینده و دیدم هیچی بهتر از تنهایی نیست من تنها بودنو دوست دارم و میخوام این تنهایی را قسمتیشو با دوستام پر کنم و درس بخونم اگه بشه چون خود به خود فکر دارم

 

فقط از خدا میخوام کمکم کنه و دوباره حال روحیم به هم نریزه

 

خوب دوستان شاید بازم تو این چند روز اپ کنم نمیدونم معلوم نیست راستی من از این به بعد اگه اپ کنم فکر نمیکنم بتونم خبرتون کنم اگه دوست داشتین هر دفعه یه سری بهم بزنین ولی برا اتفاقای مهم حتما اپ میکنم

 

راستی حالا که برای یه مدت نیستم دلم میخواد نظر واقعیتونو راجع به وبلاگم بگین تا ببینم ادامه بدم یا درشو گل بگیرم کدوم؟؟؟؟

 

 

منتظر حرفای قشنگتونم

 

 

 موفق باشین

 

 

لیلا

 

 

 


لينك | نوشته شده در جمعه 31 شهریور1385ساعت 22:34 توسط |
l

سلام نمی دونم این آخرین آپم هست یا نه البته امسال چون فکر نمی کنم بعد از مهر دیگه بتونم بیام دیگه درس و زندگی و بچه مثبتی و از این حرفا

 

خیلی دلم واستون تنگ میشه واسه همونایی که از شروع این وبلاگ باهام بودن و میدونم در نبوده من وبلاگم یادشون نمیره (البته تا جایی که بشه اپ میکنم) واسه اونایی که به حرفام گوش دادن،دردودل هام را خوندن،با ناراحتیم ناراحت شدن و با شادیم شاد،همونایی که خیلی کمکم کردن،همونایی که راهنماییم کردن،همونایی که راه درست را بهم نشون دادن،همونایی که تنهام نزاشتن،همونایی که درکم کردن.

از همتون ممنونم  از دوستای خوبی مثل:( اگه کسی را جا انداختم شرمنده)

 

هیچ کس(غزال عزیزم که با اینکه من امسال باهاش رفتار درستی نداشتم منو تنها نزاشت غزالم ازت معذرت می خوام منو ببخش و بدون که خیلی دوست دارم و درسته امسال دیگه باهات نیستم ولی همیشه یادتم و قول بده فراموشم نکنی امیدوارم موفق باشی) – دوسته خوبم دختر ایرونی عزیزم که همیشه بهم سر میزد - مهتاب عزیزم که خیلی چیزها را بهم فهموند- خواهر گلم نگار جان – نی نی کوچولوی ناز -  م!!! (همیشه با نظرهاشون امیدوارم کردن) – سامی عزیز – نازنین تنها- علی(عاشق تنها)– ورپریده – وهم سبز – شیدانه جان – افق –هادی –شیطان –

 

 

و باید بگم یه تشکر ویژه ویژه هم دارم از دوسته خوبی که این چند وقت خیلی خیلی بهم کمک کردن و راهنماییم کردن واقعا اگه حرفای ایشون و کمکا و راهنماییهاشون نبود نمیدونم چی شده بود چه اتفاقی افتاده بود این چند وقت مثل یه برادر بهم کمک کردن و بهم خیلی چیزها یاد دادن راستش اسمشونو نمیتوم بیارم چون می دونم خودشون نمی خوان اگه خواستن قسمت نظرات خودشونو معرفی کنن بازم میگم واقعا ازتون ممنونم به خاطر کمک های این چند وقت خیلی مزاحمتون شدم امیدوارم هرجا هستین خوشبخت باشین و موفق به خصوص توی کارتون !

 

 

خوب حالا بعد از خداحافظی چند ماهه که نمی دونم چه بلایی سر وبلاگم میاد بگم که : (قول بدین مواظبش باشین)

 

توی این هفته اتفاق خاصی نیافتاد فقط یه چند مورد پیش اومد که حسابی دلم گرفت یکی از دوستام بهم تلفن کرد واسه خداحافظی خوش به حالش کاش من جای اون بودم کاش این لیاقتو من داشتم فهمیدین؟دوستم می خواست بره خونه خدا میخواست  کعبه را با اون عظمتش مسجدالحرام را با اون زیباییش و مسجدالنبی را با اون زیبایی و عظمت غیر قابل وصفش ببینه.خوش به حالش من که چند سال تو حسرت چنین موقعیتیم  کاش منم...................... 

عمه خودم هم داره میره خوش به حالش واقعا خوش به حالش چون داره توی ماه رمضان میره دیگه بهتر از این نمیشه واقعا لیاقت می خواد.یعنی من............

 

تا شنیدم چقدر گریه کردم تا کی باید توی حسرتش باشم؟کی لیاقتشو دارم؟کی اونجا را با چشمام میبینم؟کی عظمت اونجا را با تمام وجودم حس می کنم؟؟کی خدا جونم کی؟؟تا کی منتظر باشم؟؟؟

دعا کنین هرچه زودتر نوبته منم بشه

 

خوب دیگه مدرسه هام دوباره داره باز میشه به سلامتی

باز امد بوی ماه مهر

 

راستی پیشاپیش اومدن ماه رمضان ماه مهمونی خدا را بهتون تبریک میگم ایشالله همه با دلی پاک و سرافرازی از این ماه بیرون بیایم امیدوارم

 

منو یادتون نره راستی شاید بعضی وقتها اپ کنم ولی فکر نمی کنم بتونم خبرتون کنم

 

خوب مواظب خودتون باشین

 

موفق باشین

 

 

خداحافظ همین حالا  

 

 

لیلا


لينك | نوشته شده در جمعه 24 شهریور1385ساعت 21:33 توسط |
l
.............

سلام خوبین همه

خیلی وقته چیزی ننوشتم راستش اتفاق خاصی نیافتاده

مثل همیشه تو خونه البته اینقدر اعصابم داغون بود که با دو تا مشاور حرف زدم

خودمم داره باورم میشه یه ادم روانیم

یه ادم روانی که نمی دونم واسه چی زندم؟واسه چی زندگی می کنم؟ چرا این همه اعصاب خوردی دارم؟ بالاخره به کجا می رسم؟

 

وقتی دیدم وبلاگم هک شده واسه یه لحظه مردم اخه واسه چی؟اون وبلاگ همه چیزه من بود همه چیز.ولی بعد که دیدم از همه نوشته هام یه نسخه روی هاردم دارم ناراحتیم از بین رفت چون به راحتی می شد یکی دیگه درست کرد مثل این.خیلی خوشحالم که تو این مورد پشتکار داشتم و تونستم دوباره درستش کنم اون کسی که وبلاگه منو هک کرده الان چه حالی داره؟؟؟

 

تو این چند وقت همش فکر اینم اگه دوباره مدرسه ها باز بشه و من اینقدر بخوام فکر کنم و واسه خودم اعصاب خوردی درست کنم کنکور چی میشه؟

حالا هم که می خوان سیم مودمم را جمع کنن اعصابم بیشتر داغونه اگه اینجوری بشه یه کلمه هم درس نمی خونم برا راحتی از دنیا همیشه به این دنیای مجازی پناه اوردم اگه ازم بگیرن دیگه هیچی...

 

بابا بی خیال همش شد غم خوشحال باشین زندگی همینه باید کنار اومد

منم برا فرار از غم و فکر و خیال همش می خوابم شدم خرس خوش خواب

 

خوب چی کار کنم همش بی حالم شبو روزم معلوم نیست شب بیدار روز خواب و بیدار

تنها کاری که کردم کتابهام را گرفتم و جلد کردم((چقدر انرژی برد))وقتی نگاشون می کنم دلم می خواد زودتر مدرسه ها باز بشه تا لااقل نصف روز را با دوستام باشم ولی بعد که فکرشو می کنم و می بینم که بابام می خواد ببر منو مدرسه و بیاره دیوونه میشم  اخه چرا؟تقصیر خودمه شایدم نه ..... فقط می دونم هنوز دارم تاوان دوست داشتنمو تاوان با …….. بودنو پس می دم اما خیلی بده آدم دلش می خواد توی راهه مدرسه با دوستاش باشه مخصوصا راهه مدرسه ما که خیلی باحاله ولی حالا دیگه فایده نداره چون همش باعث میشه خاطره روزای با ……… بودن برام زنده بشه وای چه روزای خوبی بودن...

 

هرچی می خوام از ………. ننویسم نمیشه باید تمرین کنم تا دیگه از اون ننویسم

راستی دعا کنین البومش زودتر بیاد دلم داره اب میشه می خوام ببینم چی کار کردن؟

 

 

 


لينك | نوشته شده در یکشنبه 19 شهریور1385ساعت 0:31 توسط |
l
خسته شدم......

من اولین و آخرین خریدار اداتم       هنوز عاشق لحظه دیدار چشاتم

 

یاد من نبودی اما من به یاد تو شکستم    غیر تو که دوری از من دل به هیچ کسی نبستم

 

 

خسته شدم خسته شدم از این همه انکار تا کی باید خودمو خوشحال نشون بدم تا کی باید غم دلم را پنهان کنم تا کی باید بزنم به بی خیالی دیگه نمی خوام خسته شدم تحمل این همه غم را ندارم بدجوری داره روی دلم سنگینی می کنه

 

آخه چرا؟خودم کم اعصاب خوردی دارم تازه اینا هم بهش اضافه می کنن چرا این همه فرق بین دختر و پسر اخه برا چی؟

 

هرجا که میریم حق دارن هرجا می خوان برن.اینجا که هستیم یک روزم تو خونه نیستن بعد که اعتراض می کنم میگن پسرن.هرچی بخوان سریع فراهم میشه هرچی بگن همونه بعد که می گم می گن کجا اینطوره اون بیچاره ها که هیچی ندارن تو توی رفاه کاملی حتما این منم که موبایل،ماشین،خط تلفن جدا،تفریح دارم و خودم خبر ندارم حتما اون بیچاره ها هرروز تو خونن.اخه واسه چی؟چون یه دخترم؟

 

یه پارک می خواستم برم 3روز التماس می کردم منو ببرین نبردن حالا که می خوان برن می گم منو ببرین میگن با داییت نمی شه بری چرا؟چون چند تا پسرای فامیل باهاش میرن تو نمی شه بری اگه می خوای خودمون می بریمت ناچارم بگم باشه وقتی قبول می کنم می گم دوچرخم را ببرین نه این دوچرخه ماله برادرته تازه اونجا جلوی اون پسرا نمی شه بازی کنی چرا چون اونا جنبه ندارن چرا چون بعدن ممکنه حرف در بیارن

 

می گم حوصلم سر رفته می خوام برم نمایشگاه می گن به چه دردت می خوره عصر باید تو خونه باشیم چون حوصله جایی ندارن چون خسته هستن ولی همون موقع تلفن زنگ می زنه ؟کیه؟ داییم.چی می گه؟هیچی با داداشم برن استخر.فکر کنم قرار بود جایی نرن ولی چون پسرن اشکالی نداره

 

تا هم که اعتراض منو می بینن می گن اگه می خوای پاشو بریم نمایشگاه.حالا دیگه؟ این چه زندگیه؟چرا چون یه دخترم باید تو خونه باشم؟چون دخترم باید توی کارای خونه کمک کنم. به من چه بعدم که دست به سیاه و سفید نمی زارم می گن چرا؟

 

پای کامپیوتر می شینم می گن چرا اینقدر میشینی پای کامپیوتر یکی نیست بگه خوب چی کار کنم؟ توی اینترنت می رم می گن مگه تو دانشمندی میری توی اینترنت به چه دردت می خوره.تلفن می خوام بزنم به کی می زنی؟نه به این نزن برای چی با این رابطه داری؟برای چی با اون حرف می زنی؟چرا این اینجا زنگ می زنه؟

 

وقتی میرم خونه مامان بزرگم اینا حق ندارم به کامپیوتر داییم دست بزنم ولی تا میاد اینجا حق داره کامپیوتره منو زیر و رو کنه چرا چون فقط 2 سال بزرگتره بعدم که یه چیزی بهش می گم فردا خبراش می رسه چرا اینو بهش گفتی؟این چه طرز حرف زدن با داییته؟

 

چرا اینقدر می خوابی؟چرا درس نمی خونی؟چرا اتاقتو مرتب نمی کنی؟چرا بد اخلاقی؟ چرا گریه می کنی؟

 

آخه یکی نیست بگه من چه تفریحی دارم؟غیر از این کارا خوب چی کار کنم؟

 

پای کامپیوتر می شینم بلکه سرگرم بشم توی اینترنت میرم تا یکم از این دنیا راحت باشم تلفن می زنم تا یکم درد و دل کنم تا یکم با دوستام خوش باشم هرچند دیگه دوستی برام نزاشتن غیر از اینا اجازه کاری بهم میدین؟ نمی دین دیگه.میگم نمی زارین بیرون برم میگن بگو تا ببریمت میگم می خوام با دوستم برم می گن چه معنی داره دختر بره بیرون بگرده اصلا بیرون رفتن تنها چه معنی داره؟

 

اره چون یه دخترم باید بمیرم باید محدود باشم باید فقط تو خونه باشم نباید تفریح داشته باشم هرچی میگم میگن دختری من چه گناهی کردم که دختر شدم چون یه دخترم باید تو خونه باشم چون یه دخترم باید محدود باشم

 

اما اونا چی؟چون پسرن هر غلطی بخوان می کنن بعدم که بهشون می گم شما همه پسری هستین فقط پسرهاتون براتون مهمن می گن کی گفته؟

 

از اینا که بگذریم هر روز بیشتر از قبل دلتنگ افشین می شم دلتنگ قبل دلتنگ روزای خوش زندگیم دلم براش یه ذره شده هر روز بیشتر از قبل دوسش دارم ولی نمی تونم به روی خودم بیارم چون یه دخترم افشین خوب حرفمو می فهمید سعی می کرد یه کاری کنه تا من همه چی را فراموش کنم اما حالا چی؟خودشم یه غم بزرگ روی دلم گذاشته

غم دوری از عزیزم هر روز بیشتر از قبل عذابم میده

 

افشین چرا رفتی؟چرا تنهام گذاشتی؟تنها کاری که می کنم ارشیو چت های قبل را می خونم تازه اون موقع بدتر می شم اون موقع دیگه اشکهام بدون اختیار سرازیر می شه و دیگه نمی تونم جلوی اشکام را بگیرم

 

آخه این چه زندگیه؟چرا نباید خوش باشم؟چون یه دخترم؟چرا نباید زندگی کنم؟چرا نباید بیرون برم؟چون ممکن مردم و فامیل حرف در بیارن؟به جهنم مگه من برا اونا زندگی می کنم؟من می خوام زندگی خودمو بکنم به اینو اون چه ربطی داره؟مگه من آدم نیستم؟ مگه من بنده خدا نیستم؟مگه خدا منو نیافریده؟مگه خدا گفته بین دختر و پسر فرق بزارین؟ آخه شما که دم از ایمان می زنین دیگه چرا؟

 

 

 

 


لينك | نوشته شده در سه شنبه 14 شهریور1385ساعت 18:30 توسط |
l
شهربازی

سلام خوبین

راستش یه موضوعی باعث شد بنویسم

نمی دونم …….. این وبلاگو میبینه یا نه؟؟یا حالا هرکدوم از دوستاش که براش خبر می برن (به بقیه دوستاش برنخوره اون کسی که من گفتم اگه بیاد خودش می فهمه) اره همون کسی که رفته توی وبلاگ قبلی من نظر داده و گفته من خودم وبلاگمو اونجوری کردم که …….. خراب کنم واقعا مسخرس واقعا کدوم ادم عاقلی این حرفو میزنه؟؟شما خودتون خوب میدونین هک شدن وبلاگه من کار …… بود حالا دسته پیشو گرفتین که عقب نیوفتین؟؟؟؟ اشکالی نداره بالاخره هر آدمی باید ناراحتیاش را سر یکی دیگه خالی کنه من که برام مهم نیست هرچی می خواین بگین این حرفا همش شخصیت ادم را میرسونه وقتی میگم بچس کاراش بچه گونس یه ذره عقل نداره بهش بر می خوره باشه بزرگی ولی ادمای بزرگ قدرت رو به رو شدن با همه چی را دارن قدرت رو به رو شدن با واقعیت نه اینکه تا از یه چیزی خوششون نیومد سعی کنن حذفش کنن از بینش ببرن اینا نشونه ضعف ادمه ضعف نه قدرت آدم که میتونه هر کاری بکنه نه

 

من که دیگه کاری باهاش ندارم فقط ارزو می کنم یه روزی بزرگ بشه و دست از این بچه بازیاش برداره و در کنار عشقش زندگی خوبی را داشته باشه و خوشبخت بشه براش آرزوی موفقیت دارم

 

این موضوع را هم بگم می تونه دوباره هکم کنه یا هرکاره بچه گونه دیگه که به فکرش می رسه اصلا برام مهم نیست ولی این وبلاگ دیگه ماله اون نیست دیگه دیدن و ندیدنش ،حرف زدن باهاش ،چت کردن باهاش،نوشتن در موردش،هیچ کدوم برام مهم نیست بره به سلامت منم اگه بخوام به راحتی میتونم وبلاگش را حذف کنم یا خیلی کارای دیگه که …….. نمی تونه فکرشو بکنه که من انجام دادم ولی جواب بدی را با بدی نمی دن اینا هم اصلا تهدید نیست از این فکرا نکنین

 

………….

 

………..

 

…………

 

خوب اینم از این،حالا بزارین فکر کنم ببینم چی به فکرم میاد؟؟؟آهان

 

شنبه و یکشنبه هفته قبل رفتم مانتو و شلوار مدرسه و یه کوله خوشگلnike  برای مدرسم گرفتم

 

سه شنبه شب شهربازی بودم جا همتون خالی خیلی خوش گذشت با عمم اینا بودیم ولی دختر عمم و پسر بزرگش نیومدن فقط کوچیکه اومد (چقدر ضد حال پسر عمم نیومد بازم فکر بد خوب پسر عمم هستش)پارسال که باهاشون رفتیم مشهد خیلی خوش گذشت بچه باحاله از این پسرا نیست که حالا بخواد خودشو بگیره یا هرچی اخه توی قطار که همش من پیششون بودم به قول خودش بعد از 18 سال به هم رسیده بودیم قبلا رابطه داشتیم ولی صمیمی نبودیم آخه رابطه ها کم بود همش تقصیر منه (اتیش به پا می کنم ااااااااا  نه بابا شوخی کردم) یادمه پارسال گوشیش همش دسته من بود من که به عمرم یه بارم گوشی داییم دستم نبوده (خوب دایی نزدیکتره دیگه) گوشی اون پیشم بود ترسی نداشت که من جوابه گوشیشو بدم یا نه اصلا ولی داییم خیلی میترسه (خوب آدم نباید یه کاری بکنه که بترسه) برا همین خیلی ازش خوشم میاد ادم راحتیه

 

پنج شنبه عصر شوهرخالم اومد اخه بهش مرخصی داده بودن عزیزم چقدر دلم براش تنگیده بود(خالم کجاست اینا را بخونه و منو بکشه؟؟) تا شنبه ظهر اینجا بود و دوباره رفت اما اخرش نشد من با لباس سربازی ببینمش

 

جمعه و شنبه را نمایشگاه بودم کلی خرید کردم.یه کوله اینمnike  و رنگش فسفریه(یه رنگه جیغی داره)می خواستم نارنجیشو بخرم ولی آدیداس بود(ضد حال)،شلوار،دفتر (وای چقدر خوشگلن) ،کفش و دیگه هرچی فکرشو بکنین خیلی نمایشگاهه خوبی بود خیلی هم شلوغ بود 3تا سالن بزرگ همه چی هم داشت!

 

جمعه شب خونه مامان بزرگم شام بودیم همه بودن الهی من قربونه دختر داییم برم ناناز منه عشق منه 4 سالشه اسمش نگاره اینقدر خوشگل و نازه که نگو الهی من فداش بشم خیلی خوش گذشت

 

یکشنبه با دختر عمم رفتیم نمایشگاه کتابخونه مرکزی،نمایشگاهه نقاشی بود (واقعا برا خودمم عجیبه من چرا با فامیل بابام اینقدر خوب شدم؟؟؟) بعد یه دوری زدیم و اومدیم خونه

 

این روزا بحث کنکور حسابی داغه همشم برا من؟؟؟

می دونین که من 2 سال دیگه کنکور دارم از حالا این همه گیر میدن؟؟؟ البته حق دارن امسال ساله دومی بود که داییم کنکور داد دولتی قبول شد ولی راهش دوره. مامان و بابا و مامان بزرگ و بابابزرگ و دایی و خالم جو گیر شدن به من گیر میدن آخه یکی نیست بگه اون قبول نشد به من گیر میدین؟؟؟مشکلشون فقط اینترنته منه،ای بابا ولم نمی کنن این دو روزه فقط میگن لیلا باید از حالا بخونی،دیگه از امسال از خونه نباید بیرون بری(د بیا نه قبلش می رفتم؟؟) باید از حالا بخونی تازه 2 سال هم عقب افتادی،داییتو ببین حالا اون پسره می تونه راه دور بره(البته نمی زارن) تو فقط باید دانشگاهه اصفهان قبول بشی (دددددد یکی نیست بگه آخه دانشگاه اصفهان؟؟؟؟) اگه بخونم قبول میشما ولی حسش نیست

 

ای خدا من چی کار کنم؟؟؟هرچی می کشم از دست داییمه اون قبول نمی شه غرهاش ماله منه.یکی نیست بگه دانشگاه آزاد ماله منه دیگه  اعتماد به نفسا حالا کی میگه من آزاد قبول میشم؟؟؟

 

خوب زیادی حرفیدم  سرتون درد گرفت نه؟؟؟؟

اشکال نداره دفعه بعد کمتر می نویسم آخه من از کم نوشتن بدم میاد

خوب ببخشید فعلا

 

 

 

 


لينك | نوشته شده در پنجشنبه 9 شهریور1385ساعت 0:28 توسط |
l
قشنگه!

 

سلام ای همیشه مهربانم            

 

خواهم که روی از افتاب گردانم          

 

و انقدر بنگرمت                       

 

بلکه اسرار وجودت بدانم

 

صدایت می زنم از اخر قلبم          

 

با اخرین تک وازه های عشق یک عاشق

 

سلام ای همیشه مهربانم              

 

وجودم.فروغم.لحظه درمانم

 

من می دانم که تو ابتدایت به خلق افتاب باز می گردد

 

و یا به گرفتگی یک ابر نباریده شاید

 

می خواهم فریادت بزنم اما زبان گل نمی دانم

 

تا به شفافی او صدایت زنم

 

گامت صدای قلبم

 

کلامت قله حیاتم

 

اشکت لحظه اشکم

 

سلام ای نغمه های نا شنیده

 

سلام ای همیشه مهربانم

 

سلام دوستت دارم                 

 

 

 

 

 

 

نمي دونم چرا يهو دلم ميگيره ...سرم رو ميزارم رو زانوم ...نفسم رو از ته دل ميفرستم بيرون  ميگم امروزم گذشت...نمي دونم ...براي اينکه همه رو گول بزنم ميگم دلم اندازه دنياست...شايد امروز که اين درد نامه رو پيش خدا رسوا ميکنم خودم هم نمي دونم چه دردي دارم....چرا براي پرواز بايد پري از قو باشه ؟ مگه نمي گن قوي سفيد هميشه تنها ميميره؟ همش ميگفتي ...کاش يه چند روزي نبينمت ببينم دلم برات تنگ ميشه يا نه....ميگفتي تا آخر دنيا باهات ميمونم ...بي دليل نبوده که همش ميگفتي دنيا 2 روزه....حالا چي؟...تو رفتي ...اومدنت هم دير شد...منم ديگه زمين گير رفتن شدم....حرفي نزن ...هيچي نگو...فقط بزار گريه کنم...ميخوام با بارون چشام فاصله ها رو پر کنم...      

 

 

 

 


لينك | نوشته شده در دوشنبه 6 شهریور1385ساعت 13:27 توسط |
l

آن سفر كرده كه صد قافله دل همره اوست        هر كجا هست خدايا، به سلامت دارش

 

چه روزی بود همه ناراحت،همه بغض کرده،اشک تو چشمهای همه حلقه زده بود اما جرات گریه کردن نداشتند همه خجالت می کشیدند با اینکه چیز مهمی نبود اما واسه ما که باهاش بودیم جدا شدن سخت بود

 

درسته 2  3  ماه بیشتر نیست ولی جدایی همیشه سخته حالا می فهمم از دست دادن عزیزان چقدر سخته (البته خدا نکنه اینجوری باشه)

 

خیلی دوسش دارم خیلی دوسش دارم مثل یه برادر.

 

روز قبلش مامان بزرگم حالش بهم خورد بابا بزرگم و مامانم به گریه منم که بغض کرده بودم ولی نمی دونم چرا ایندفعه جرات گریه کردن نداشتم نمی دونم خالم چه حالی داشت شریک زندگیش با اون نی نی کوچولوی تو راهش نمی دونم مامان اینای خودش چه حالی داشتن

 

آره کسی که برای همه ما عزیزترینه برا  2 3  ماهی از پیش ما رفت جای مهمی نیست ولی برای ما سخته

 

درست روز اول شهریور  1385 شوهر خاله عزیزم  به مدت 3 ماه دوران اموزشی سربازیش شروع شد چقدر لحظه جدایی سخته چقدر سخت

 

-----------------------------------------------------------------------------

خداحافظ همین حالا  به شرطی که بفهمی تر شده چشمام

 

بازم اشتباه کردم راستش دلم تاب نمی یاره آخه چرا باید اینجوری دوسش داشته باشم که حاضر باشم خودمو خورد کنم نمی دونم خورد شدم یا نه ولی....

 

دلم می خواد زار بزنم چرا چرا یکی نیست بهش بفهمونه چرا هرچی میگم گوش نمی کنه خیلی بچس نمی فهمه چقدر امروز باهاش حرف زدم ولی نخواست بفهمه؟……… چرا نمی فهمی؟

 

گریه کن گریه قشنگه    گریه سهم دل تنگه

 

گریه کن گریه غرور        مرهم این راهه دوره

 

کمکم کنین چرا اینجوری شده؟این چه حرفای می زنه؟هرکی جای من بود گوشی را گذاشته بود اما من....این چه نیروی عشقی که با این همه حرف و کار بازم تموم نمی شه ؟چرا راحت نمی شم؟ چرا تموم نمی شه؟یا بره یا برا همیشه بشه ماله من.دومی غیر ممکنه هرچند امروز بازم بهم میگه به تو خیلی اطمینان داشتم اما اینجوری؟

 

…………… یادمه یه زمانی بهم گفت لیلا تو خیلی پاکی.من به پاکی تو نیستم نمی تونم باهات باشم

 

………………………………….

 

بهش میگم با این کارات تو فردا می خوای زندگی کنی میگه من با همه راحتم. راحتی از نظر این یعنی اینکه با هرکی می خواد باشه طرفش با هرکی می خواد باشه بعدم بهم برسن؟ اگه طرفشم این نظر را داشته باشه که از حالا این زندگی معلومه.

 

 

……………………..

 

نمی دونم چرا خودمو دارم گول می زنم با اینکه می شناسمش با اینکه می دونم شدم بازیچه دستش اما بازم یه نیرویی بهم امید می ده بازم دوسش دارم بهش می گم وبلاگمو خوندی می گه نه برا چی؟

 

مینوشی من عزیزم گلم برگرد.برگرد و ببین سر خواهرت چی داره می یاد.بیا و ببین چه جوری ذره ذره دارم نابود می شم تو رو خدا برگرد تو رو خدا.نمی دونی چقدر بهت احتیاج دارم حتی بیشتر از اون روزایی که ……….. رفته بود حالا خیلی بیشتر بهت نیاز دارم دلم می خواد سرمو بزارم روی شونه هات و فقط اشک بریزم برا تنهاییم برا بی کسیم هرچند هنوز خدا را دارم مینوشی برگرد و به حرفام گوش بده برگرد و کمکم کن برگرد و بگو چی کار کنم برگرددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد

 

…………………………………

 

 


لينك | نوشته شده در چهارشنبه 1 شهریور1385ساعت 23:26 توسط |