`·.*_نارنجی_*.·´
برای دیدن روز عذابت لحظه شماری میکنم!!!
سلام سلام سلام صدتا سلام به همه دوستای گلم
حالتون خوبه؟دماغتون چاقه؟ چی کار می کنین؟
از همتون به خاطر نظرهاتون ممنونم
راستش این چند روز حالم خیلی خوبه((البته فقط ظاهری))سعی می کنم هرچی که هست به روی خودم نیارم فقط بعضی وقت ها که دلم می گیره و یاد قبل میوفتم یکم گریه می کنم تا راحت بشم که اونم چند دقیقه ای بیشتر طول نمی کشه و سریع خوب می شم البته فقط به امید آینده آخه این چند وقت که کلی اتفاق مهم افتاده مینوشی من اینجا نیست که بهش بگم تا سبک بشم هرچند تا با اونم حرف می زنم خودش اینقدر حرف داره که من هیچی نگم بهتره ولی بهترین همدمم تو این اوضاع اونه البته بعضی وقت ها هم ضدحال می زنه
صبح ساعت 8 بیدار شدم تا 9 بعد دوباره خوابیدم تا 11:30 البته بعدشم چون تلفن کارم داشت بیدار شدم خلاصه کارهام را کردم و رفتیم که بریم حالا اگه گفتین کجا؟نمی تونین بگین؟ می تونین؟باشه بابا حرص نخورین می گم.
راه افتادیم به سمت چادگان.به به عجب جایی من که همیشه تابستونا اونجا بودم امسال نشده بود برم البته زیاد خوش نمی گذره ها چون همیشه تنهام ولی بهتر از هیچیه هرچند اونجا هم که میرم دلم برای کامپیوترم تنگ میشه و غر می زنم ولی خوب.
ساعت 6 اونجا بودیم حالا با کی؟با یه سری فامیل باحال از همه مهم تر و باحال تر پسرهاشون ااااااااااااااااا دهه فکر بد نکنین پسرعموهای مامانم بودن ولی من خیلی دوسشون دارم
تا رسیدیم طبق معمول پسرها رفتن به خوش گذرونی منه بیچارم توی ویلا آخه این داییم منو نمی بره دیگه اینجوری شده بودم
منم پا شدم خودم پیاده برم بگردم مگه من چمه که نباید برم؟خدا را شکر اونجا زیاد گیر مامانم اینا نیست منم گوشی باباهه را برداشتم و برو که رفتی رفتم رفتم رفتم دیگه بقیش ……….
شب که بازم حوصلم سر رفته بود رفتم توی ماشین و آهنگه …….. گذاشتم و دوباره تو حس.منم برم تو حس بیرون نمی یام که بیچاره ………… اون موقع ها چه می کشید از دسته من خوب آخه نمی یومدم بیرون.یکم گریه کردم تا آروم بشم بعدشم یکمی با خدا جونم حرف زدم تا دیگه آرومه آروم بشم بعد پا شدم رفتم توی ویلا روی سر پسرها خراب شدم خودمو جل کردم اما یه حالی ازشون گرفتم که دیگه از دسته من اینجوری شده بودن
آخه یکی نیست بهشون بگه شما حکم بلد نیستین ((بچه مثبتن)) مجبورین بازی کنین؟ والا من که نمی دونم.منم رو کم کنی و به خاطر اینکه روی داییمو کم کنم نشستم و پوکوندمشون آخ که چه کیفی داد همشون اینجوری آخه 4 تا پسر بزرگ ((19-22-27-35 ساله)) یه حکم بلد نیستن آبرو آدمو می برن
دیگه ساعت 2 بود رفتم لالا یعنی راستشو بخواین کفرشون در اومد داییم گفت پاشو برو بخواب هی نشستی اینجا منم اینجوری دیگه بلند شدم رفتم خوابیدم
حالا آدم یعنی اومده مسافرت ساعت 8 صبح آدمو بیدار می کنن آخه یعنی چی؟؟؟ می خواستیم بریم سد چادگان که روی رودخانه زاینده رود را ببینیم وایییییییییییییی چقدر آب اینقدر ماهی توی آب پشت سد بود خیلی کیف داد آدم بره روی یه سد وایسه دریچه هاشم باز بود آب با یه سرعت وحشتناکی می رفت اون طرف سد جون می داد واسه خودکشی خداییش خیلی قشنگ بود این سد سال 1346 توسط شاهنشاه آریا مهر ساخته شده راستش نمی ذاشتن عکس و فیلم بگیریم من یه عکس از دور گرفتم می زارم اون پایین ببینین
بعد اومدن ویلا و خواستن ناهار درست کنن بعد از ناهار من خوابیدم هرچی صدام زدن پاشو بیا همه نشستن تکون نخوردم تا 4 خوابیدم بعد هم ویلا را تحویل دادیم و اومدیم
توی راه هم داداش من نزدیک بود خفه بشه راستش نمی دونم چی توی گلوش گیر کرد ولی واقعا انگار می خواست خفه بشه
راستی صبح ساعت 11 زنگ زدم یکی را بیدار کردم شرمنده نمی تونم بگم کی
ساعت 5 حرکت کردیم و به خاطر اینکه هی وسط راه ایستادیم دیر رسیدیم 8 شب اینجا بودیم
ای مسافرت بدی نبودم اگه داییم نبود به من بیشتر خوش می گذشت خوب چی کار کنم با هم نمی سازیم
سلامممممممممممممممممممممممممممممممممممم
امیدوارم همه خوب باشین راستش امروز حالم خیلی خوب بود کاش همیشه همینطور بودحالا خودمو چشم می زنم
خدا وکیلی اصفهان خیلی قشنگه من که با هیچ جای دنیا عوضش نمی کنم مخصوصا پارک هایی که دنباله زاینده رود هستن واقعا عالین دیروز عصر که با فامیلامون رفته بودیم پارک خیلی خوش گذشت مخصوصا وقتی آدم دوستشو اونجا ببینه دیگه خیلی خوش می گذره ولی جای ………. توی زمین اسکیت خیلی خالی بود
امروز صبح هم ساعت 5 رفتیم یکی از پارک های دنباله زاینده رود عجب هوایی بود بین مردم چه صفایی بود همه اومده بودن و ورزش می کردن چقدر خوب بود. بزرگ، کوچیک،پیر،جوون،.... خلاصه همه اومده بودن و ورزش می کردن.بیشتریا نرمش صبحگاهی،بقیه هم به صورت های مختلف مثلا:اسکیت،والیبال،بدمینتون،پیاده روی،دو و بعضی ها هم مثل من دوچرخه سواری.
آخ که چقدر کیف می ده واقعا آدم کیف می کنه من که دیروزم فقط دوچرخه سواری کرده بودم دیگه یه باره شارژ شارژ شدم اصلا فکرشم نمی کردم صبح زود توی پارک ورزش کردن اینقدر به آدم انرژی بده
بعدشم رفتم کلاس بسکتبال.راستش فکر می کردم برسم خونه از خستگی تلف بشم آخه برا آدمی مثل من که خیلی پرتحرکم((به جون عمم راست می گم))ممکن بود تلف بشم ولی تا رسیدم خونه اینقدر شارژ بودم که نمی دونستم چی کار کنم ؟
کلی کار دارم ولی حسش نیست می گم خیلی پرتحرکم برای همین حس کار نیست مثلا الان اصلا نمی تونین توی اتاق منو نگاه کنین. ااااا خوب چرا بد و بیرا می گین خوب حوصله درست کردنش نیست
کلی هم درس دارم بخونم ولی هنوز لای کتابام را باز نکردم
همش نشستم توی خونه و غر می زنم و می گم: مامانننننننننننننننن من حوصلم سر رفته؟ شما بگين من چي كار كنم؟
آخ جون فکر کنم فردا صبح هم دوباره برم به به چه کیفی می ده جای همتون خالی
سلام راستش نمی دونم چی بنویسم.نوشته بودم تمومه اره همه چی تمومه ...
رابطه من و …………. تا این روز کشید.
شاید بگین چی شد؟ دیگه دوسش نداری؟دیگه برات مهم نیست؟تو که اون همه آتیش عشقت تند بود پس چی شد؟تو که اونا همه کار به خاطرش کردی اما حالا؟
…………..
نمی تونم بگم دوسش دارم.نمی تونمم بگم ندارم.راستش هر چی هست دیگه نمی خوام کسی بدونه تو این مدت که همه می دونستند خیلی اذیت شدم.همه یه جورایی می خواستند ………… پیش من خراب کنن. زیرابش را بزنند و وقتی می دیدن برام مهم نیست ناراحت می شدند تعجب می کردند.برای همین دیگه نمی خوام کسی بدونه لااقل آشناها اینجوری راحترم هر چند برام مهم نیست.خدا را شکر تا الان همه فهمیدن من و ………. دیگه رابطه نداریم ولی خوب به هر حال....
نمی دونم چی بگم؟نمی دونم چرا همه تنهام گذاشتن؟نمی دونم چرا ……… هم این کارا کرد اون که خوب از همه زندگیم،گذشتم،غم هام،خوشی هام،دوست داشتن هام،روحیم و حتی به قول خودش پاکی و عشق پاکم خبر داشت تنهام گذاشت؟چرا منو نفهمید؟چرا فکر کرد حرفام دروغه؟چرا خوردم کرد؟چرا خرابم کرد؟ چرا نمی زاره کسی بفهمه؟چرا نمی خواد کسی بفهمه؟چرا نمی خواد کسی بفهمه من برای چی کنار کشیدم؟چرا نمی خواد بفهمه درسته روی خودم نمی یارم ولی از درون دارم داغون می شم؟چرا ……. که یه زمانی تنها کسی بود که می فهمید من چی می گم حالا می خواد وانمود کنه نمی فهمه؟با این کاراش چی را می خواد ثابت کنه؟ چرا این همه بچه بازی؟چرا فکر می کنه بزرگ شده؟چرا نمی خواد قبول کنه از یه بچه هم بچه تره؟چرا از روی عقل کاراش را نمی کنه؟چرا اینقدر خودشو قبول داره؟ چرا نمی خواد بفهمه داره اشتباه می کنه؟چرا نمی خواد بفهمه اگه حرفی می زنم به خاطر خودشه؟چرا نمی خواد بفهمه نمی تونم خورد شدنشو،شکست خوردنشو ببینم؟آخه چرااااااااااااااااااااااااااااااا؟ کاش برا یه بار هم که شده به حرفم گوش می کرد.به خدا نمی تونم ببینم تحقیر شده،خار شده،کوچیک شده،به خدا نمی خوام چوبه بچه بازیاش را بخوره.اگه حرفی می زنم و می زدم به خاطر خودش بود ………. تو رو خدا بفهم بفهم بفهممممممممممممممممممممممممممممم
راستش دیگه نمی خواستم ادامه بدم،چون این وبلاگ ماله …… بود.این مدت همه چیزم شده بود این وبلاگ،چون ماله کسی بود که خیلی دوسش داشتم برای همین می خواستم تمومش کنم چون اون رفته.ولی دوستای خوبی که از طریق این وبلاگ پیدا کردم گفتن نرو و از همه مهم تر کامنت دوست 5 سالم غزال عزیز(که فکر می کرد فراموشش کردم)بود که من را وادار به نوشتن کرد :
غزال((هیچ کس)) :تو این وبو واسه …….. درست نکردی به عشق اون درست کردی پس اگه حالا تموم کنی...
این حرف غزال خیلی تکونم داد دیدم راست میگه من این وبلاگو به عشق …… درست کردم نه واسه خودش
غزال ممنونم که بیدارم کردی
البته خیلی های دیگه هم ازم خواستن که نرم مثل:
آقا هادی :تا حالا باهاشون ارتباطی نداشتم فقط چند باری وبلاگشونو دیدم و نظر دادم و ایشون هم با نظرهاشون به من کمک کردن و ازم خواستن نرم
آقا هادی از لطفتون ممنون
شب اول قبر: که با تهدید ازم خواستن که نرم و دلیل رفتنمو می خوان تا کمکم کنن
باشه چشم نمی رم و ممنونم از اینکه خواستین کمکم کنین
مجنون لیلا:که خودشون عاشق یه لیلان امیدوارم به عشقتون برسید
ممنون از راهنماییهاتون خیلی کمکم کردین
آبجی خاطره و دخترخالش:که دعوام کرد چرا می خوام برم؟ ابجی خاطره جونم درسته زیاد نمی شناسمت ولی خیلی دوست دارم
باشه چشم به حرف شما هم گوش میدم و نمی رم
دختر ایرونی ((دوست عزیز3 سالم که من خیلی قبولش دارم)):باشه عزیزم نمی رم خواهشا توام از دست ما دیوونه نشو
صاحب گیتار شکسته:راستش نمی شناسمشون و فکر می کنم یه 2 3 باری بیشتر به وبلاگه من نیومدن اما با این حال کل وبلاگمو خوندن و کلی راهنماییم کردن
خیلی ممنون از اینکه وقتتون را برای خوندن وبلاگم گذاشتید و راهنماییم کردین
سامی:که گفتن کجا میرم؟به اومدن به وبلاگم عادت کردن
ممنون که وبلاگمو قابل می دونستین فعلا هستم اما نمی دونم تا کی
نمی دونم چی بنویسم تو این وبلاگ،نمی خوام تکراری بشه شاید خاطرات روزانه،شایدم چیزای دیگه....
خلاصه هر وقت مطلب جالبی پیدا کردم حتما می نویسم فقط دوستای گلم ازتون می خوام تنهام نزارین ممنون
دیگه تموم شد
کار این وبلاگ . زندگی من . دنیا
سلام ببخشید دیر کردم راستش می خواستم زودتر بیام ولی نشد
من از سه شنبه هفته پیش رفتم مسافرت شمال اما اخه چه مسافرتی؟
از دو روز قبلش از ........... خبر نداشتم داشتم می مردم راستشو بخواین معلوم نبود زنده برگردم یه حس قوی و یه خواب بهم گفته بود که از این سفر زنده بر نمی گردم اولین کسی که فهمید .......... بود می گفت توهمه اره شاید راست می گفت ........... که براش مهم نبود به کسی دیگه هم نگفتم چون میدونستم برای کسی مهم نیست ولی بعد همه فهمیدن یکی از دوستام از طریق ............... فهمیده بود اون موقع بود که دیدم برای یه نفرم که شده مهمم.خلاصه سه شنبه ساعت 4 صبح راه افتادیم خیلی حالم بد بود یه ۲ ساعتی که رفتیم پنچر کردیم این از اولیش ساعت ۹ بود قم بودیم حرم حضرت معصومه بودیم اونجا هم مدام به فکر .......... بودم براش دعا کردم نماز خوندم و وقتی دستم به حرم رسید فقط اسم ............. اوردم نزدیکای ظهر کرج بودیم که بابا بزرگم اینا تصادف کردن اینم دومی حدود ساعت ۱ بود از یه تلفن بین راه شماره قبلیشو گرفتم که دیدم خودش گوشی را برداشت دنیا را بهم دادن ولی تا حرف زد تا گفت هنوز نمردی؟همه چی خراب شد چقدر به خودم فحش دادم ولی خوب نمی تونستم ازش بی خبر باشم زود قطع کردم شب بود که رسیدیم بعد هم یه سری از فامیلامون که من خیلی دوسشون داشتم اومدن شب بازم بهش زنگ زدم(خرم دیگه).اونجا فقط به فکر ........... بودم حتی خرسی که بهم داده بود را با خودم برده بودم.ای بد نبود ولی دلم همش اصفهان بود مخصوصا این چند روزی که ............ فیلم برداری داشت روز سوم هم یه حرص دیگه خوردم گوشی بابام زنگ زد تلفن مامانجونم بود که به دزدگیر وصل بود که گفت خونه مورد سرقت واقع شده اونجا بود که دیگه خیلی حالم بد شد از شنبه صبح هم هی غرغر میکردم برگردیم تا خلاصه یکشنبه صبح برگشتیم من به خاطر ........... اومدم به خاطر دوستام اونجا هم کارم گریه بود دلم برای اصفهان برای .............. برای دوستام تنگیده بود تحمل نداشتم اونجا پسرا بیرون میرفتن می یومدن ولی من باید تو ویلا می نشستم تا وقتی بزرگها میخواستن برن منو ببرن روز اول وقتی رفتم لب دریا واقعا می ترسیدم برم جلو اگه می مردم چی؟ پیش خودم می گفتم یعنی .......... چی کار می کنه ؟ولی سریع جواب می دادم خیلی خوشحال میشه همش میگفتم برگردیم یه لحظه هم فکر ............ راحتم نمی زاشت فامیلامون می گفتن لیلا بیا بریم استارا یه 2 3 روز دیگه برمی گردیم ولی من همش می گفتم نه به هر بهونه ای می خواستن راضیم کنن ولی راضی بشو نبودم خلاصه اونا رفتن استارا ولی ما برگشتیم اصفهان حالا هم زنده برگشتم ولی خیلی ناراحتم که نمردم لااقل باعث خوشحالی .......... بودم برام دعا کنین 2 3 روزی دوباره بهم ریختم همش می گم کاش مرده بودم از زندگی سیر شدم ظهر دوشنبه که باهاش چت کردم اینقدر بهم ضد حال زد که نگو ........... دوباره بهم ریخته خودم کم اعصاب خوردی دارم اینم بهش اضافه شد واقعا بی خیالش شدم از یه طرف اصلا برام مهم نیست از طرفی حس می کنم دوسش دارم نمیخوام دوسش داشته باشم نمی خوام بهم بگن عاشقی من عاشق نیستم از این کلمه حالم بهم می خوره چرا من اینجوری شدم؟ چرت وپرت زیاد گفتم ببخشیدم ولی واقعا اصلا حالم خوب نیست فعلا
سلام
امروز دیدمش باهاش حرف زدم واییییییییییی نمی دونید چقدر خوشحال بودم
اگه از خودش بپرسین می گه من دیوونه شده بودم اینقدر تابلو بازی دراوردم
خوب دسته خودم نبود اینقدر ذوق کرده بودم که نمی دونستم کجام ؟ نمی دونین وقتی داشت اسکیت بازی می کرد چه حالی داشتم.
امروز اومدم بگم که..........فردا ................. کنکور داره
خدایا کمکش کن خدایا کمکش کن قبول بشه
وای دارم میمیرم یعنی چی میشه؟
خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا هرچی خواستم بهم دادی حالا قبولیه .................. فقط تویی که می تونی کمکش کنی
امیدوارم موفق بشی عزیزم دوست دارم
براش دعا کنیددددددددددددددددددددددددددددددد ممنون