`·.*_نارنجی_*.·´
برای دیدن روز عذابت لحظه شماری میکنم!!!
قرار بود شنبه حرکت کنیم !
خاله گفته بود ساعت 4 خونه مامانی باشم ! حس خاصی نداشتم ! ساعت 5 بود که خاله اومد و سریعا راهییی شدیم ! یکم بغضی شدم ولی خب من سنگییی تر از این حرفام ! اس ام اس زدم که ""داریم راه میوفتیم ، استرس دارم ، یه جوریم ""
میگه ""نگران نباش ، به این فکر کن قرار همو ببینیم "
میگم "" آره حتما ! شاید به خاطر داداشی ه گناه داشت ، دفعه اول هم هست بدون مامان اینام جایی میرم ""
راه میوفتیم ! توی راه خاله و مامانی مییحرفن ! ساکتم ! از من بعیده با اینکه اصولا توی خوونواده و فامیل ساکت و آروومم ! به همه چی فکر میکنم ! خودم ! اتفاقای این چند وقت ! خاطره هام ! به خودم میام ! کم کم از اصفهان خارج میشیم ! جاده ! شب ! بارووون ! حرف میزنن ! کم کم شوهرخاله هم به حرف میاد ! حرفاش رو دوست دارم ! عقیده های جالبش رو ! با آیه های قرآن حرفش رو میزنه با اینکه منکر خیلی چیزاست ! گووش میدم ! زیاد ! باروووون زیاد میشه و کم کم برف میشه و تگرگ و یخ ! زمینا سفید شدن ! سرعت از 120 میاد پایین ! این ی تیکه هم با تموم وحشتناکیش تموم میشه ! میرسیم کاشان ! اس ام اس میزنم و یاد خاطراتم و پارسال و عید و بچه ها و ..... !!! یادش بخیییر ! قم رو رد میکنیم ! هوا صاف صافه !!! بدون بارون و برفییی ! همچنان چشم به راهم ! انگار تا نرسم باورم نمیشه ! ساعت 10 که وارد تهران میشیم ! 10:30 دیگه میرسیم ! به ترافیک نخوردیم ! با اینکه عاشق ترافیک و شلوغی تهرانم ! انگار همه جا آشناست ! انگار همه آدما آشنان ! میرسیم ! خبر میدم ! یکم استراحت و بعد هم خواب !!!
همش خووواب میبینم ! بر.ج می.لاد و اینکه با بچه ها رفتیم ! آشفته بازاری بود ! البته همش هم حرص میخوردم !
صبح ! برخلاف همیشه 8:30 بیدار میشم ! یکم تی وی میبینیم ! پسرخاله رفت یونی ! میخواستم برم ولی گفت اگه برم خسته میشم ! میریم شه.روند نزدیک خووونه ! یکم خرت و پرت و یه سویی شرت واسه سوغاتی داداشی ! دیگه ظهر شده ! ناهار و میخوریم و میریم طرف یونی پسرخاله ! کلیییییییییییی راه بوود ولی خب ترافیک نبود ! ساعت 3:45 واسه ب.رج وقت داشتم ! 3 بود رسیدیم ! گفتن یکم صبر کنین ! خاله زد کنار ! به پسرخاله گفتم بیا بریم پایین عکس بگیریم ؟! بعد از کلییی عکس و تو سر و مغز هم زدن مامانی و خاله هم پیاده شدن ! خیلیییییییی زیاد عکسیدیم ! گفته بود داره با آژانس میاد ! همینجور که عکس میگرفتیم از دووور دیدم ی آژانس ایستاد ! حس ششم فعال شد ! زنگیدم ! خودشون بودن ! پیاده شد ! دوربینو ول کردم !
دویدم ! دوید ! دویدیم !! من ! اووون ! باورم نمیشد ! پریدم بغلش ! همو بغل کردیم ! نگاش کردم ! خودش بود ! باورم نمیشد ! پیش هم بودیم !!! من ؟! ندا ؟! باورم نمیشه ! دیدمش ! بعد از 4 سال دوستی ! این همه سختی واسه دیدن همدیگه !
معرفیش کردم ! سر و سنگین بود و خانوووووم ! منم که خل و چل !!! انگار که 1000 ساله میشناسمش ! انگار دفعه 1000 ام که باهاش میرم بیرون ! نمیدونم چرا احساس غریبگی نکردم ! ولی خب خجالت کشیدم ! خیلی سر و سنگین بود !
میگم ندا ؟! تو چرا اینقدر سر و سنگینی ؟! میگه آره دیگه چی فکر کردی؟!!! اما راست میگن تو بچه ای و بیبی فیس !!! میمیرم از خنده ! چرا من بزرگ نمیشم ؟!
عکس میگیریم و من همچنان به دیوونه بازیام ادامه میدم ! هدیه شو میدم ! هدیه مو میده ! همش نارنجییییه ! عاشششششششقشم یعنییی !!!
خاله صدا میزنه ! میپریم بالا و میریم ! کلی هم میخندیم !!! کلیییی دور خودمون میچرخیم ! کلی مامانی شوخی میکنه و حرف میزنه و من فقط خجالت میکشم و میخندم ! هیچکی مراعات مهمونمونو نمیکنه چون اصولا ماها همه زووود خودمونی میشیم !
بالاخره پیدا میشه و میریم ! بلیط میگیریم ! ندا میگه اگه نمیشه ما نمیایم " مریم هم بود" با اخم بهش نگاه میکنم !!!! میریم توووو ! عکس میگیریم ! میحرفیم ! راه میریم ! میخندیم ! از این و اون میگیم ! کلی هم متلک بهم میندازیم ! خوش میگذره ! انگار روی ابرام ! میریم بالای بر.ج ! تعریفی نبود ! شرمنده ولی خب آش.غا.ل ساختن ! از ستون های ورودیش بگیر تا داخلش و دکوراسیونش !! ولی مهم نیست ! من واسه بر.ج نرفته بودم ! همش بهانه بود واسه دیدن ندا ! ی 40 دقیقه ای گذشت ! برگشتیم ! با کلییییی خاطره !!! درسته که ندا باهامون برنگشت و خودش و مریم باهم رفتن ولی خب ......
عالللیییییی بود ! باورم نمیشه ! دیدمش ! حرف زدیم ! بیشتر از همیشه حس کردم بهش نزدیکم ! جدا شدیم و ابراز دلتنگی ! کاش میشد بیشتر بمونم ! کاش میشد همیشه اونجا باشم ! ولی برگشتم !
دوشنبه صبح راه افتادیم ! ظهر رسیدم و همه چی تموم شد ! فقط 1001 خاطره خوووب واسم موند !
هنوزم باورم نمیشه !!!!!!!!!
اینم کادوهای خوشگل که ندا واسم آوورد ![]()
"همه چی OK شده
امیدوارم مثل دفعه قبلی نشه"
* خدا هوامو داری؟
آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست هرکجا هست خدایا به سلامت دارش !
"درست نوشتم؟"
سلام .. چطورین ؟!
* همچنان هرروز و هرشب دانشگام ! کلییی پروژه و ماکت و تحقیق و کوفت و ...... که هیچی وقت هم ندارم ! اعصابم که اصلاااا ندارم !! یکی نیست بگه کی داشتی ؟!
* دوشنبه امتحان استاتیک دارم هیچی هم بلد نیستم ! یعنی یه چیزایی امروز با فهیم خوندم ولی خب درست و حسابی نه !
* پسرخاله عشقی اینا این دو هفته هیی اومدن اینجا و رفتن ولی من ندیدمش ! کلیی افسردگی گرفتم !
* برج میلادم همچنان معلوم نیست ! یعنی همه چی اوکی شده ولییی الان بابام یادش افتاده گیر بده و بگه نه ! خیلیییی زور داره وقتی الان همه چی درست شده ! وقتی خالم وقت داره ! وقتی گفته خودم میبرمت و میارمت !!! اعصابم رو ریختن بهم ! با خودشونم اصلا حوصلش رو ندارم ! فکر کن ی تهران بخوایم بریم 7 صبح که راه بیوفتن 7 شب میرسیم ! خب مگه من عقلم کمه ؟! با خالم 3 ساعته میریم ! بعد تازه یکم دلم میخواد تنهایی دور باشم ازشون !!! حوصله ندارم ! همش روزا تکراری ! منم اعصاب سگییی ! الان با همه قهرم !""یکی نیست بگه کار خوبات رو بیا بنویس"""
* علی لهراسبی کنس.رت داره !! اینقدر دلم میخواست برم ! اما خب............. هیییییییییی آخه چی بگم ؟!
* با فهیم رفته بودیم کفش ببینیم بعد من یه سری نیم بوت دیدم گفتم چطوره ؟!اونم گفت خوبه !! گفتم فهیم ؟! من اینارو بگیرم زیادی سروسنگین میشم ها !!!!!!! فهیم هم خیلیییی قشنگ گفت ببین اصل خودتی که هرکاری هم بکنی همینی که هستی !!! من :::![]()
![]()
* خدا وکیلی به این مهتاب"همون مریم مقدس"دلنوازان میومد متولد 66 باشه ؟!![]()
* 5شنبه کلیی خوش گذشت و کلییی سرکار گذاشتیم و کلییی خندیدیم و اینا ! اخه استاد کلاسو نصفه پیچوند و گفت برین همایش ! بعد من 7 که رسیدم خونه خوابییییییییییییییییییییدم تا 11 صبح جمعه !!!! یعنی خودمم باورم نمیشه !!!
شب که میشه به عشق تو غزل غزل صدا میشم !
ادامه مطلب.....